می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

صد سال تنهایی

یکی از چیزایی که در موردِ مرگ جداً غمگینم میکنه فکر کردن به کتابهایِ خوبیه که تا اون موقع هنوز نخوندم، آدمایِ جالبی که نمیشناسم، حتی جاهایی که بهم ایده میده ولی هرگز ندیدمشون...
نمیدونم چی میشه که انقدر میخوابم ولی هنوز خسته م...
با وجودیکه این روزا از خیلی وقتایِ دیگه تو زندگی هوشیارترم ولی بازم حس میکنم در بهترین حالات نهایتاً 20 درصد در لحظه حضور دارم و باقیِ حواسم خوابه، اینکه فکر کنم خیلی جملاتِ کتابایی که میخونم اصلاً واردِ مغزم نمیشن منو میترسونه... اونقدر وقت کم هست که نخوام هدرش بدم... وقتی اینجوری اضطراب میگیرم به هم میریزم...
مدتیه که به زحمت آب دهنمو قورت میدم، دیشب ساعتایِ 2 داشتم کتاب میخوندم یهو هر کاری کردم دیگه آب دهنم پایین نمیرفت! مثلِ سگ ترسیدم! پاشدم سرچ کردم و فهمیدم که اسپاسم گلو یا مریه، همش به خاطر اضطراب...
واقعاً برام باور نکردنیه که انگار تو عمرم هیچ کتابی نخوندم چون لیست کتابایی که باید بخونم مدام درازتر و درازتر میشه و تازه اینا اوناییه که واقعاً باید خیلی وقت پیش خونده باشم...
رفتم گودریدز که شلفم رو ادیت کنم دیدم که تقریباً هیچ ریویویی ندارم!! یعنی من مرگ قسطی رو خونده باشم و هیچی در موردش ننوشته باشم؟! چقدر آدم میتونه احمق باشه که یه هفته یه کتاب رو بخونه و هیچی، مطلقاً هیچی در موردش ننوشته باشه! این چیزا آزارم میده... حس میکنم خنگم و هیچی حالیم نمیشه! 29 سالمه ولی اندازه ی یه آدم 15 ساله هم حالیم نمیشه.
قبلترها همیشه یه چیزایی مینوشتم در موردِ کتابایی که میخوندم یا فیلمایی که میدیدم، هر چند که خیلیا فک میکردن سعی دارم نقد کنم و نتیجتاً بهم میگفتن بی ربط مینویسی، ولی من نقد نمیکردم فقط اثر ذهنیِ خودمو مینوشتم و حداقل یه چی مینوشتم ولی الآن...
حتی تاریخِ شروع و پایانِ کتابها تو گودریدزم اشتباهه.
در واقع اونقدر این مدته احساسِ بی سوادی و حماقت میکنم که از لیستم هر کتابی تموم میشه بلافاصله اون یکی رو شروع میکنم، هم این، هم اینکه شبا خوابم نمیبره باعث میشه گرسنه وار و تند تند بخونم و کتاب اونجور که باید تو زندگیم حل نشه و مثل سابق ازش اثر نگیرم.

امروز صبح "صد سال تنهایی" رو تمام کردم.
خیلی زمان برد که جرأت کنم شروعش کنم، چون ب یه بار بهم گفته بود که واقعاً کتابِ تاریک و افسرده کننده ایه! همیشه منتظر یه زمانی بودم که واقعاً خیلی حالم خوب باشه و شروع کنم به خوندنش...
ولی برایِ من اصلاً و ابداً کتابِ تاریکی نبود، اتفاقاً شیرین بود و حالمو بهتر کرد!
اولاش آدم حس میکنه جایِ پرداختن به روندِ احساسیِ شخصیتها خالیه، مثلِ وقتی از پنجره به عابرا نگاه میکنی و فقط حرکاتشونو میبینی بدونِ اینکه بفهمی چی فکر و چی احساس میکنن، همینقدر از شخصیتها دوری، نمیفهمی میخوان چی کار کنن و وقتی اون کارو میکنن گاهی درک نمیکنی که چرا اون کارو میکنن!
کم کم که نسلها تکرار میشن بهتر میشناسیشون، انگار فقط مسئله ی اسامی نیست و آدما واقعاً در هم تکرار میشن و رشد میکنن، حتی از همون بچگی انگار دانشِ اجدادشون در یه جایِ وجودشون نهفته ست، در واقع هم که دقت میکنی نسلها در هم بزرگ میشن، خیلی از کوچه پس کوچه هایی که نسلِ ما رد کرده نسلِ بعدی دیگه رد نمیکنه، به نظر میاد آدما از صفر شروع نمیکنن بلکه اونا از پایانِ ما آغاز میکنن.
ماکوندو رو تا قبل از اینکه قطار بیاد دوست داشتم، داشتم فکر میکردم چه ایده ی خوبی میشه که با یه گروه زوجِ جوون پاشیم بریم یه جایِ خالی از سکنه و یه روستا درست کنیم با هم! چه ماجراجوییِ خوبی میشه ها! یه ذره فاصله با دین و فرهنگِ پوسیده و همچنین تکنولوژی آدم رو واقعی تر و زنده تر میکنه، گروهی تو مزرعه کار میکنیم و از همین راهم امرار معاش میکنیم، یه کتابخونه ی خیلی خیلی بزرگ هم میزنیم، بعد بچه های اون زوجها که دنیا اومدن وقتشون رو به کار و زندگی و کتاب خوندن میگذرونن... هیچ کدوم رو مجبور نمیکنیم که درس بخونن، مگه خودشون بخوان... هیچ غریبه ای رو که شبیه ما نباشه به روستا دعوت نمیکنیم که نسلمون التقاطی نشه، این ایده جداً هیجان انگیز و شدنیه، البته سخته ولی سختیاش واقعیه! مثلِ سختیِ شنیدنِ دروغایِ شاخدارِ رئیس و همکارات که تا مغز استخونت رو میسوزونه نیست، مثلِ سختیِ رابطه داشتن با آدمایِ بیسواد و احمق که احمق و بیسوادت میکنه نیست! یه سختیِ خوبیه! اگه دوستایی پیدا کردم که به اندازه ی کافی شجاع بودن شاید یه روز موفق شم این کارو کنم.
چیزی که بعد از یه خرده خوندنِ این کتاب برات جالب میشه اینه که هیچ آدمی قرار نیست خوشبخت بشه و این غمگینت نمیکنه! یعنی حتی فجیع ترین اتفاقات محور زمان نمیشه، از همه چی رد میشیم خیلی راحت، خوشبختی یه سرابه و هیچ نباید منتظرش موند، همیشه واقعیت از یه جا شروع میکنه به رخنه کردن، همیشه! تو همه ی شخصیتها این اتفاق میفته، نه هیچ کس "خوب"ِ و نه "بد"! هیچ چیز به یادِ تاریخ نمیمونه، صدها نفر آدم میمیرن حتی یه جا، در یه روز و هیچ کس نمیفهمه، نه بدبختیت برایِ بشریت مهمه، نه مرگت در هر صورت فراموش میشی و در هر صورت بشریت باقی میمونه و به همون راهی میره که داره میره حتی از رو نعشِ تو، این یه حسِ شادیِ خاصی به آدم میده، انگار که تو خودت نباشی، بلکه بشریت باشی و بدونی هر اتفاقی بیفته بازم تو باقی میمونی.
مسئله اینه که تو جریانِ داستان تو تقریباً هیچ اطلاعی از احساساتِ آدما پیدا نمیکنی، فقط روندِ بیرونی اتفاقات بیان میشه، مثلِ یک فیلم و همینه که قضیه رو این شکلی میکنه چون آدمایی که احساساتشون رو نمیشناسی، ازشون خاطره نمیسازی و انگار اصلاً وجود ندارن، انگار با بقیه، با بچه هاشون که اسمایِ اونا رو دارن هیچ فرقی نمیکنن، مثلِ همون آدمایی که تو جنگها دارن میمیرن و فقط تبدیل به یه عدد و یه آه میشن! همین. ته تهش خودت رو جاشون میذاری، ولی تا وقتی که فقط خودشون جایِ خودشون باشن هیچ اندوهِ واقعی ایجاد نمیکنن.
ما آدما اغلب باور داریم زمین بدونِ ما نمیچرخه، من خودم گاهی فکر میکنم اون صبحی که چشمم رو باز نکنم همون بهتر که خورشید به خاک و خون کشیده بشه تا اوجِ اندوهِ نبودم رو بیان کنه!! ولی این حقیقت نداره، مسئله این نیست که با وجودِ نبودم دنیا همچنان ادامه میده، مسئله اینه که اصولاً هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچی! همونطور که الآن اتفاقی نمیفته که تو سوریه گله گله آدم با کلِ آرزوهاشون با کلِ امیدشون به یه امنیتِ حداقلی، بعد از اینکه به اندازه ی موهایِ سرشون مرگ دیدن، میمیرن...
اونجا که تاکر تو Dawn of the Dead میگه "مُردن بدونِ اسم؟" خیلی ترسناک و تأثیرگذاره، مردن بدونِ هیچ نشونه و یادگار از اون چیزی هم که هست خیلی وحشتناکتره، ولی دقت که میکنی انگار همه ی آدما بدونِ اسم میمیرن، اون چیزی که از تو در ذهنِ دیگران میمونه احساساتِ خودشون نسبت به توئه که باهاش خاطره میسازن، نه حقیقت و احساساتِ خودِ تو.
دیدی که مارکز بهت میده یه جورِ قشنگی گند میزنه به همه ی لباسهایِ حماسه ایِ دروغینی که ما آدما برای رؤیایی تر کردنِ زندگی به تنِ واقعیات میکنیم! اونجاش رو خیلی دوست دارم، که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از خرینلدومارکز میپرسه "هدفت از جنگیدن چیه؟" میگه "برایِ تحققِ اهدافِ والایِ آزادی خواهان میجنگم"، سرهنگ میگه "ولی من فقط برای غرورم جنگیدم"، دوستش میگه "این خیلی بده"، سرهنگ میگه "خیلی هم بد نیست حداقل مثل تو برایِ چیزی که نمیدونم چیه و موجودیتِ خارجی هم نداره نمیجنگم!".
این دقیقاٌ دیدِ منه، هیچ هدفِ واقعی برایِ جنگیدن و مردن در این دنیا نیست، همیشه یه عده ای که از جنگیدنِ دیگران سود میبرن به اونا وجودِ اهدافی رو تلقین میکنن که واقعیت ندارن، قداست و ارزشمندیِ جنگ، دفاع از حرمتِ ملت، اینا همش چرته، در نهایت همیشه اون کسانی که این قدیسین کشتن هم یه آدمایی شبیه خودشون بودن! گاهی آدم مجبور میشه از جون و امنیتش دفاع کنه ولی این هیچ قداستی نداره! مثل اینه که بگیم دستشویی یه مکانِ مقدسه! ما فقط مجبوریم بریم اونجا، هیچ کس اگه مجبور نباشه، دوست نداره بره. ولی تا جایی که مجبور نیستیم جنگ کنیم تحریکمون میکنن که مقدسیم تا راحت تر بویِ گندش رو تحمل کنیم...

دوست دارم تو روزایِ پیریم وقتی آگاهانه به مرگ نزدیکم، بازم "صد سال تنهایی" رو بخونم و بازم همین اندازه دلم نگیره!

+ چرا آدما معنی دوستِ معمولیِ غیر همجنس رو نمیفهمن؟!؟ من خودم چقدر میفهمم؟!
  • ۹۶/۰۸/۰۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی