می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
صرفِ بیرون اومدنِ حرف از دهن، در حد قابل توجهی تو ذهنم جون میگیره و تبدیل به یه حقیقت میشه! مشکلمم با آدما همیشه همینه، چون اونا بیشتر مواقع نمیفهمن حرفی که از روی بی توجهی یا شوخی زدن مثل یه بمب تو مغزِ من منفجر میشه و هرگز از یادم نمیره! نادیده گرفتنِ این حرفا مثلِ اینه که به خودم تلقین کنم آدمی که جلوم واساده و همین اساعه یه سیلیِ جانانه تو گوشم نواخته اصلاً وجود نداره!

خیلی مهم نیست اگر گوینده یکی از احمقترین آدمایی باشه که میشناسم، بدیش اینه که انگار حرف ها و نگاه ها برایِ من موجودیتی مستقل از گوینده و بیننده هستن، برای خودشون شخصیت دارن، موجوداتی که از دهن یا چشمِ دیگران بیرون میان و از راهِ گوش یا چشمم میرن تو مغزم میشینن و هرگز بیرون نمیان!
مسئله اینه که آدم هرگز نمیدونه چه چیزی واقعاً حقیقت داره، یه جاهایی از زندگی مطلقاً ذهنت ساکت میشه و اگه کسی رد شه و بهت بگه که شاخ یا دم داری باورت میشه و من بیشتر زندگیم رو همین جا بودم! من همیشه همه چی رو باور کردم! همه ی حرفایی رو که تو زندگیم شنیدم باور کردم، یعنی حتی اگرم میدونستم که درست نیست ولی بازم باورش کردم!
یه مرزی هست بین چیزی که درسته و چیزی که میتونه درست باشه و این مرز برایِ من خیلی کمرنگه، از طرف دیگه کلاً فکر میکنم مطلقاً هر چیزی میتونه درست باشه!

وقتی بچه بودم یکی از دوستام بهم گفت باباش خلبانه و بعضی وقتا با هلی کوپترش میبردش بیرون و اون از این ور ابرا میپره و باباش از اونور میگیردش و من باور کردم با وجودِ اینکه همسایه مون بودن و باباش هم هر چی بود خلبان نبود، فک کنم راننده ی وانتی چیزی بود. خودمم خیلی چاخان میکردم! دروغایِ شاخدار، رؤیاپردازیامو به عنوان حقیقت میگفتم! البته بچه ی دروغگویی نبودم ولی خیلی چاخان میکردم! بیشتر برای تفریح این کارو میکردم، شبیه فیلمسازی بود برام.
وای خیلی حرف میزدم! نه با هر کسی البته، اغلب بچه ی ساکت و کم حرفی بودم ولی با معدود آدمایی که حرفامو باور میکردن و خوب حس میگرفتن، خیلی حرف میزدم! به معنایِ واقعیِ کلمه مخِ طرفو تیلیت میکردم خخخ (البته اون طرفی هم که خیالپردازیایِ منو باور میکرد در بیشتر مواقع شبیه خودم خیالپرداز و پرحرف بود و قضیه کاملاً دو طرفه میشد) مثلِ الآن که اگه با کسی مچ بشم خیلی حرف میزنم. اونقدر حرف میزنم که اگه طرفم کم حرف باشه یا خیلی مؤدب باشه و تو حرفم نپره، واقعاً خجالت میکشم دیگه، از یه جایی به بعد حالت تهوع میگیرم و دیگه حتی یه کلمه هم نمیگم.
الآن دیگه خیلی مسئله خیالپردازی نیست ولی بازم حرف زدن برام یه نیاز در حد غذا خوردنه، باید بنویسم و حرف بزنم تا خودمو بشنوم، حتی اگه هیچ کس نباشه، میرم جلو آیینه، برای اونی که اون توئه حرف میزنم!

کلاً میخوام بگم رابطه ی حقیقی و ملموسی با حرف دارم و برام فقط باد هوا نیست، گردباده!

یکی از علایقِ من حرف زدن با غریبه هاست، غریبه ها موجوداتِ جالب و زنده ای هستن، به جرأت میتونم بگم تو حساسترین مقاطعِ زندگیم با یه غریبه حرف زدم و آروم شدم. به خصوص وقتی پایِ درد دل کردن و درد دل شنیدن میون باشه خوشم میاد طرف یه غریبه باشه.
تصورِ من درست این شکلیه که وقتی دارم حرف میزنم موجوداتِ زنده ای از دهنم میپرن بیرون، فقط حرف میزنم که اون موجودات رو ببینم و بفهمم چه شکل چیزایی تو مغزم دارن زندگی میکنن چون تا حرف نزنی نمیتونی بفهمی اونا چه شکلی ان و چه شخصیت و منشی دارن، از جهتی وقتی با یه غریبه حرف میزنی، براش جالبی و وایمیسه به حرفات گوش میکنه، تو حرفت نمیپره و تو فرصت داری همه ی اون موجوداتِ تو مغزت رو بالا بیاری، وقتی میخوای درد دل کنی یا حرفی بزنی که ناشی از ضعفِ توئه بازم غریبه ها بهتر بهت گوش میکنن چون آدما نسبت به بدبختی و ضعفِ کسانی که نمیشناسن و بهشون اهمیت نمیدن خیلی کنجکاون و ازش لذت میبرن ولی نکته ی اصلی اینه که وقتی اون موجود رو از دهنت میندازی بیرون، اون روی پلِ رابطه ی تو و شنونده ت زندگی میکنه بعد تا وقتی که اون پل برقراره اون موجود هم زنده ست و تغذیه میکنه، ولی اگر اون موجود از ضعفِ تو جون گرفته باشه، اگه فقط یه درد دل باشه، تو دوست داری فقط بندازیش بیرون، دلت نمیخواد مسئولیتش رو قبول کنی و مثلِ بچه ت بزرگش کنی، پس بهترین راه قطعِ پُله! تا موجود نابود بشه! ولی اگه این پل برات ارزشمند باشه، اگه موجوداتِ خیلی ارزشمندِ دیگه ای روش زندگی کنن واقعاً ضرر میکنی، پس بهتره که آدم هیچ وقت تو رابطه ای که براش ارزشمنده از ضعفهاش حرف نزده باشه. من که خیلی وقتا برایِ همین قضیه رابطه هام رو تموم کردم.
البته یه نکته ای که هست اینه که ضعف به معنایِ واقعی وجود نداره و این بسته به تعبیرِ ماست، تعبیرِ دو طرفِ یک پل خیلی مهمه، حتی ممکنه تو حرفی بزنی که از نظرِ خودت طبیعی بیاد ولی از نظرِ شنونده ت یه ضعف تلقی بشه و باعث شه که گند ترحم به رابطه تون کشیده بشه.
به هر صورت برایِ من خیلی وقتا حرف زدن با یه غریبه ای که از شعور حداقلی برخوردار باشه و دلش بخواد بهم گوش کنه نجات بخشه، بیشتر وقتا این کارو تو چت میکنم ولی یکی از فانتزیامم اینه که برم پارک همینجوری یه آدم ناشناس رو انتخاب کنم باهاش حرف بزنم و بعدم پاشم بیام خونه. ولی چون خجالتی ام و بیشتر به این دلیل که تو دنیایِ واقعی اگه بی هوا به آدما نزدیک شی برات گارد میگیرن و فک میکنن لابد منظوری داری، هیچ وقت اینو تجربه نکردم.
البته این روزا من خیلی تو مودِ حرف زدن با آدما نیستم، امروز صبح اما، رفتم پارک که بشینم یه گوشه ی آروم و "صد سال تنهایی" بخونم، این پارک برایِ من روح داره، یکی از معابدِ منه، پر از سکوته، آرومم میکنه، انگار تو خونه باشم و برخلافِ باقی مکانهایِ عمومی اغلب میتونم توش تمرکز کنم و کتاب بخونم.
خلاصه یه نیم ساعتی رو نیمکت نشسته بودم و میخوندم که یه آقایی ازم پرسید کنارتون جایِ کسیه؟ گفتم نه و اونم نشست و با موبایلش کار میکرد، باز دو صفحه خوندم که ازم پرسید میتونم بپرسم رشته تون چیه؟ گفتم نه، گفت نمیتونم باهاتون چند دقیقه صحبت کنم؟ گفتم مشغولِ کتابم و ترجیح میدم که تمرکزم به هم نخوره، گفت آخه من از شما خوشم اومده و فکر کردم شاید بتونیم کمی با هم صحبت کنیم. سرمو بلند کردم و یه آدم کاملاً دیلاق با یه صورتِ خیلی جدی، حتی تا حدی غمگین و یه نگاهِ تنها دیدم، از اونایی نبود که ولن، با شخصیت بود و آروم، البته سعی کردم بپیچونم چون جایِ جالبی از کتاب بود ولی اولاً دور از ادب بود و ثانیاً برام جالب شد باهاش حرف بزنم اتفاقاً ایده ی خوبی هم بود، البته لجم گرفت که چرا اون میتونه آدمی رو پیدا کنه که در این مورد مثلِ خودش فکر کنه و من نمیتونم! (همیشه از انتخاب شدن لجم میگیره، دلم میخواد برایِ تنوعم که شده یه بار من کسی رو انتخاب کنم) یه خرده با هم حرف زدیم، از فیلم و از کتاب، سلیقه ی ادبی و سینماییمون به هم نمیخورد خیلی! تازه فیلما رو هم تعریف میکرد، حتی تا آخر، که خیلی فاجعه بود!!! از رشته هامون حرف زدیم، اون حقوق میخوند، حقوقِ اسلامی یه همچین چیزی ولی مسلمون نبود، البته عقاید روشنی نداشت خیلی جاها ضد و نقیض حرف میزد، یه جورایی هم مذهبی بود و هم نبود! در موردِ دین هم بحث کردیم، نمیتونم بگم واقعاً هم صحبتیِ عالی ای بود، یه مقدار به خاطرِ اینکه اولین تجربه م از حرف زدن در موردِ عقاید و افکار و درونیترین احساساتم با یه آدم غریبه تو پارک بود!!
دو سال از من کوچیکتر بود، جا خورد وقتی فهمید، با این بی بی فیس بودن و رفتارِ راحتم و در عین حال 29 ساله شدنم به جایی رسیدم که خیلی از کسانی که منو به عنوان دوست (چه دختر، چه پسر) انتخاب میکنن از من کوچیکترن و این از یه لحاظ بده، چون معمولاً با بزرگتر از خودمم به سختی میتونم رابطه ی فکریِ معنادار برقرار کنم، با این وجود که نسلهایِ قبل از ما، معمولاً بیشتر فکر میکردن.
هر چند از یه لحاظ واقعاً از دوستی با کوچیکتر از خودمم خوشم میاد، چون در واقع هر کسی اگه خیلی متفکر باشه نسبت به نسل خودش میتونه آزادتر فکر کنه ولی هر چی از جنگها و پیروزی ادیان دورتر میشیم، همیشه نسلهایِ آزادتر با فکر بازتری میان، یعنی چیزی که منی که از بچگی مخم با تفکراتِ مذهبی پر شده باید مدتها با خودم بجنگم تا با تموم وجود باورش کنم، نسل بعدِ من به عنوان دیفالت باورش دارن و بودن با اینا این جنگ رو ساده تر میکنه! قضیه خیلی بدیهی و قشنگ به نظر میرسه، انگار هر چی جلوتر میریم آدما زنده ترن، شاید ابله تر باشن و به نسبت ما عمیق فکر نکنن ولی حصارهایِ فکریِ ما رو هم ندارن.

یه چند ساعتی مثلِ باد گذشت و ما هی حرف و حرف... چرت و پرت بیشتر، از هر دری، هرچند که آخرش شماره م رو بهش دادم ولی براش خط و نشون کشیدم که دلم نمیخواد باهاش دوستی احساسی یا چیزی داشته باشم فقط گاهی اگه حوصله داشتم قدمی بزنیم و همین....
راستش اتفاق خوبی بود، نه از این جهت که به نظرم خیلی آدمِ جالبی رسید، ابداً! خیلی از حرف زدن باهاش لذت نبردم، خیلی هم زیادی جدی بود، من شنیده بودم کسانی که حقوق میخونن جدی میشن ولی در واقع یه جوری بود که هر شوخی میکردم " :| " بود، سنس آو هیومر نداشت! بیشترم چرت و پرت گفتم، از جن هم حرف زدیم حتی!! البته داشتنِ آشنایی برایِ گوش دادن به چرت و پرتهات، که بی جنبه هم نباشه و نزنه تو خاکی، برایِ هر از گاهی بد نیست ولی کلاً هم خیلی مهم نیست چون چرت و پرت رو با هر کسی میشه گفت! حتی جلویِ آیینه. در واقع اگه کتاب میخوندم خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت....
بیشتر خودِ اتفاق برام جالب بود، حرف زدن با آدمی که نمیشناسیش تو پارک. مصمّم شدم که این اتفاق رو بیشتر تجربه کنم، با همه نوع آدم، پیر جوون، زن مرد، بچه مدرسه ای، مذهبی، غیر مذهبی، خوشم اومد خیلی، بهم برای نوشتن ایده میده. وای من دیوونه ی ماجراجویی ام.

+خوشحالم.
  • ۹۶/۰۸/۰۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی