می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

خیلی حس و حالِ فکر کردن در موردِ م رو ندارم، ولی میدونم یه روزی ممکنه فک کنم که شاید میشد باهاش کنار اومد و شاید اون روز پشیمون بشم که کاملاً اشتباهه!

در واقع اون خیلی مزیتها داشت! خیلی سعی می کرد اونجوری بشه که من میخوام، از خودگذشتگی و اینا... گذشته از اون خودشم خیلی بهتر از پسرایی بود که معمولاً باهاشون دوست شده بودم، خاص بود، هنرمند بود، فیلمساز هم بود البته با کتاب میونه ای نداشت ولی فکر میکرد، گوش میکرد، تحسین میکرد، درک میکرد وقتی حوصله نداشتم برم بیرون، حمایت میکرد، براش مهم بود وقتی حالم بده کنارم بمونه و خوشحالم کنه، حتی این روزا که نود درصدِ وقتا حالم بده... آها به بهداشت و مرتب بودن و تیپش اهمیت میداد، همیشه خوش تیپ بود، ژولی پولی نبود، خوشبو بود و در عمق کثیف کاری هم نمیکرد، چون بیشتر پسرایی که من از نزدیک شناختم واقعاً موجودات چندش آوری بودن، کثیف بودن رو خیلی کول و باحال میدونن، نه در ظاهر، بلکه تو غذا خوردن، تو دست شستن، تو جوراب شستن... ولی اون حتی گاهی از منم بهداشتی تر بود و این خیلی حس خوبی بهم میداد، یه جور حس امنیت. ادایِ جنتلمنا رو هم خوب درمیاورد که این موردم جداً به انسان آرامش میده...

ما قصد داشتیم وقتی از اینجا رفتم، یه مدتی با هم زندگی کنیم.

خب با این وجود دیشب کات کردیم! بیشتر به این خاطر که من حوصله ی آدما رو ندارم این روزا! یعنی جداً آدم بدعنق و چموش و بیحوصله ای شدم. خب در این وضعیت میشه حدس زد مشکلاتِ جنسی هم داشتیم، یعنی مشکلاتِ جنسی و نابرابریهایِ میزان میل جنسی در زن و مرد همیشه هست ولی من این روزا دچار یأس فلسفی شدم و این حالت افسردگی خیلی این نابرابری رو بیشتر کرده...

بعد یه چیزی هم که نمیدونست و نمیشه هم بهش گفت اینه که تو یه رابطه جنسی نباید خیلی دم دست باشی، باید بذاری گاهی اون یکی آدم بیاد طرفِ تو، وگرنه همیشه حس میکنه که داره بهش تجاوز میشه و این حس هم اصلاً اثر خوبی تو رابطه نمیذاره! موجودات در زمینه ی س.ک.س بیشتر از ارضا شدن نیاز دارن که انتخاب کنن! و این مشکلِ خیلی از دختراست که همیشه طرفشون زمان برقراریِ رابطه رو تعیین میکنه و بیشتر وقتا جوری به نظر میاد که پسرا اینو میخوان و دخترا فقط منفعلن. ولی نه کسی دوست داره تجاوز کنه و نه کسی دوس داره بهش تجاوز بشه!


یه چیزی تو حرف زدنِ م بود که دوستش نداشتم، یعنی نه اینکه فقط به خاطر صداش، میشه گفت که گویا نبود حرف زدنش، منطقی نبود...

خب قیافه ش رو هم دوست نداشتم واقعاً! این چیزی نیست که من خیلی تجربه ش کنم، یعنی اصولاً خیلی راحت تو وجود کسانی که مردم بهشون میگن "زشت"، زیبایی و جذابیت پیدا میکنم. ولی در مورد م خیلی کارم سخت بود نه به خاطر جسمش، بلکه به خاطر اون تلخی ای که از وجودش بیرون میزد و رو صورتش مینشست...

بگذریم...


دیشب م منو دعوت کرد خونشون برای ناهارِ امروز، منم نوشتم که "تو مودِ س.ک.س نیستم" خیلی بهش برخورد، گفت که من تو رو دعوت کرده بودم و تو الکی ربطش دادی به این قضیه... ولی خب حقیقتش هم همین بود، من فقط رک گفتمش وگرنه خودشم میدونست، به هر حال یه مقدار جر و بحث شد و بعد بهم یه چیز جالب گفت!! حقیقتاً جالب! گفت: من با وجودیکه در جایگاه بالاتری نسبت به تو قرار دارم باهات موندم ولی تو به جایِ اینکه قدردان باشی هی خودخواه تر میشی و به نیازهایِ من توجه نمیکنی! (انگار من سنگم و خودم این نیاز رو ندارم!)

حالا در خودخواه بودنِ من که شکی نیست، همه خودخواهن، من شاید کمی بیشتر از آدمای نرمال... ولی حتی شنیدنِ اینکه کسی در جایگاهِ بالاتری نسبت به من باشه برایِ من مضحکه! مهم نیست که اون واقعاً چهره ی مشهوریه، یا پولدارتره، یا یه هنرمندِ موفقه، یا هر چی... من واقعاً خیلی بیشتر از اینکه بهم بربخوره خنده م میگیره! چطور ممکنه کسی خودش رو بالاتر از من بدونه؟! نه که من بالاتر از کسی باشم... ولی اگه بالاتر نباشم انصافاً پایین تر هم نیستم!

جالبه هر چند خودش اومده بود طرف من و هر چند که هر بار من کات کردم اون خودش باز برگشت ولی هر از گاهی اینو به انحاء مختلف بیان میکرد، که چقدر آدم مهمیه، چقدر از هر کسی خوشش نمیاد، چقدر دوست دخترایِ خیلی پولدار و خیلی مشهور داشته... حتی سیاسی و ... ولی من که تو باغ نیستم. یعنی کلاً به نظرِ من هیچ جوره این مزخرفات باعثِ برتریِ آدما بر دیگران نمیشه! هیچی باعث نمیشه کسی از من برتر باشه!

یعنی یه جور حسِ دو طرفه بود که قضیه رو وحشتناک میکرد! من وقتی با کسی دوستم حس میکنم طرف باید بفهمه چقدر خوش شانسه که من باهاش دوستم و اونم در عمقِ وجودش همین حس رو داشت!!! هیچ کدوممونم به برتریِ اون یکی واقف نبودیم خخخ.

نکته ی جالبِ دیگه هم این بود که اون حقیقتاً حس میکرد که از من زیباتره!!! اینم برام خیلی جالب بود! چون علاوه بر اینکه مضحک بود، حس میکردم حتی در مورد حسش هم دروغ میگه، درسته که من حس میکنم زیباترین آدم جهانم ولی حتی از اینم که بگذریم، حتی اگه واقعاً فرض کنیم اون از من زیباتر بود، من مطمئنم اون حس نمیکرد که زیباتره، فقط اینو به خودش تلقین میکرد، وگرنه اون حالتِ تلخی و فرار از نگاه رو نداشت.

بگذریم... وقتی این اس ام اس رو داد، دیگه اهمیت نداشت کی باشه، حتی اگه تا مغز استخون عاشقش بودم در جا کات میکردم رابطه رو.

خب غمگینم، فکر میکنم کمتر بشه پسری با ویژگی هایِ خوبِ اون پیدا کرد، ولی من همیشه چیزایِ خوب رو وقتایی پیدا میکنم که نیازی بهشون ندارم، حالا که حوصله ی حرف زدن با آدما رو ندارم باید اون پیداش بشه... خب البته از یه دیدی هم هر خوبی داشت در مقابل این بدیِ آخرش محو میشد من میتونستم حسِ خودبرتربینیش رو نادیده بگیرم ولی از اینکه کسی ازم انتظارِ قدردانی داشته باشه بیزارم!

  • ۹۶/۰۷/۲۹
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی