می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
این همه میجنگی برایِ دفاع از تمایزت با بقیه ی افراد نوعِ خودت، دفاع از هویتت، همه ی عمر باور میکنی که این حقیقت داره که تو یه موجودِ یکتایی و با بقیه، به دلایلی که به بعضیاش افتخار میکنی و از بعضیا خجالت میکشی، فاصله داری...
و بعد...
یه مدت تنها میشی و در تهاجم سکوت این هویت مثل یخی که در مجاورت هوا قرار بگیره ذره ذره آب میشه، پووففف، هیچی!

یه عمر بهت میگن خودشناسی راه دستیابی به سعادته، ولی کدوم سعادت؟ سعادتی که در کانکشنِ مستقیم با اجتماع مفهوم پیدا میکنه، یعنی سعادت مالی، سعادت خونوادگی و ... ولی در نهایت همه چیز در خدمتِ اون هویتی که فقط کافیه از اجتماع بیرون بمونه تا وا بره و هیچی ازش نمونه...
تویِ اجتماع منو با ترکیبی از اسمم، جنسیتم، ملیتم، اثر انگشتم، خطم، امضام، عنبیه م و ... کدگذاری میکنن و بهم هویت میدن چون برای اجتماع مهمه که افرادش رو از هم جدا کنه، چنانچه افراد حس جدایی، حس یونیک بودن رو نداشته باشن مفهومِ اجتماع شکست میخوره، دیگه کسی برای چیزی تلاش نمیکنه...

دیشب داشتم فکر میکردم چرا "آینه" در ژانر وحشت انقدر کاربرد داره؟
وقتی تو خونه راه میرم اجزایِ هویتم از هم وا میرن، مرزهای هویتی آب میشن و افرادِ مختلفی که در من زندگی میکنن همزمان سرشونو بیرون میارن، همه ی دنیا از "من" بیرون میزنه، شب تو تاریکی غرق میشم و یادم میره چی بودم و چی قراره باشم... بعد... یه لحظه از جلویِ آینه رد میشم و در همین یک آن همه ی دنیا به طور دردناکی در یه محدوده ی کوچیکِ آشنایِ ناآشنا منقبض میشه و "من" دوباره ساخته میشه...
دقت که میکنی این واقعاً ترسناکه! یه دروغِ پایدار! جسمی که همیشه باهام هست و آینه ای که بیشتر از هر چیزی اونو به یادت میاره...
البته درد هم هست! درد هم انسان رو به چیزی مربوط میکنه، چیزی که مطلقاً دروغیه...
گاهی وقتی دارم مینویسم میترسم که برگردم سمتِ چپم و جایی که آینه هست رو نگاه کنم، ترسم از این نیست که مثلِ فیلما توش جن ببینم، بلکه یه چیزی خیلی ترسناکتر از جن اون تو هست... یه چیزی که همه ی زندگیم رو با یه دروغ پیوند زده و هدر داده... هرچند وقتی "من" نباشه مفهوم "هدر رفتن" هم نمیتونه به طور کل مطرح باشه، ولی یه همچون حسی داره، حسی مثلِ هدر دادن، ضرر کردن، بیهوده تلاش کردن در اثر ناآگاهی...

میگن انسان یه موجودِ اجتماعیه، مثل مورچه، در واقع هم همینه خارج از اجتماع، مثلاً تویِ این اتاقی که نشستم، هیچ انسانیِ وجود نداره! همه چی هست و هیچی نیست...

بزرگترین درد چیه؟! میگن آلزایمر! چرا؟ چون مرزهایِ هویتت رو برایِ خودت پاک میکنه و انسانی که هویت نداره منش نداره، ارزش نداره، کاملاً بی قیمت... یعنی این ارزشِ هویت اونقدر عمیق تو جونم نشسته که حتی الآن که میبینم دیگه نیست و دروغینه، حتی الآن هم نمیتونم ارزشش رو کاملاً انکار کنم، قدر مسلم برای "موفقیت" در "جامعه" به وجودش نیاز هست... ولی شکلِ زندگیِ خارج از جامعه هم (اگه بخوای انتخابش کنی) در حقیقت فقط با مرگِ جسمی برایِ یه انسان مقدور میشه چون تا وقتی که جسم هست همه چی آینه ست، گرسنگی و تشنگی، سرما و گرما، میل جنسی و...، همه ی اینا یادت میاره که به جامعه نیاز داری، به افراد برای کمک به برآوردن نیازهات، به پول برای کسب ارزش در جامعه ای که کمکت میکنه زنده بمونی، برای زمان پیری و درماندگی...

اینکه میگن مرگ ترس نداره تو این جور لحظات بر انسان آشکار میشه، انگار یه نفر داره فیلم میسازه و با گریمایِ مختلف در نقشهایِ مختلف بازی میکنه و بعد دِ اِند و دوباره همون یه نفر میمونه، این ترس نداره، فقط یه مقدار درد داره چون ما این فیلمه رو باور کردیم، تکثر رو، واقعی بودنِ شخصیتها رو... ولی همه ی اون شخصیتهایِ دوست داشتنی میرن همون جا که ازش اومدن، درست مثل رمانی که تموم میشه و ازش فقط یه نویسنده میمونه، بعد که ما تموم میشیم، دیگه تموم شدیم... تموم! نه نشونی، نه عملی، نه مجازاتی، نه پاداشی! هیچ "من"ی نمیمونه و فقط یه تلخند بر لب مرگ میمونه از تمسخر باورِ ما به بودن...
مثلِ اون پسربچه ی رباتی که میخواست آدم بشه! درست همونقدر واقعی هستیم...
در نهایت همه بازیگریم...

تنهایی مثلِ صافیه، خیلی آدما ناخودآگاه ازش میترسن چون نمیدونی وقتی کامل ازش رد شی چه چیزی باقی میمونه، از تمایزت، از دردهات و از لذتهات... من میگم هیچی، ولی به حرف آسونه به عمل باورِ عمیقِ دروغ بودنِ همه چیز سخته، ذهنم دنبالِ تفاوتها میگرده، دنبالِ مرزها برای مقایسه...


+ دیشب بعد از مدتها خوابیدم و صبح زود پر از روشنایی بیدار شدم، هنوزم باور اینکه خوابیدم برام سخته... مدتهاست که نمیدونم چطور میخوابم، یعنی اونقدر از وولیدن تو تخت خسته میشم که با روشنایی روز خوابم میبره، ولی دیشب واقعاً اونجور کرخت شدنِ قبل از خواب رو تجربه کردم، اونجور ساکت شدن ذهن... چقدر خواب زیباست، یکی از زیباترین قسمتهایِ داستانِ زندگیِ "من"!
  • ۹۶/۰۷/۲۸
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی