می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
یه نگاهی که تا عمقِ فرهنگِ ایرانی ریشه داره از یه پشیمونیِ فزاینده و عمیق حکایت میکنه، باور به اینکه همیشه پشیمون تر از امروز خواهی بود، عذاب وجدان، هی بیشتر و بیشتر...
باور به اینکه قطعاً در آینده خواهی فهمید چیزایی که امروز ازشون صرف نظر کردی، یا به خاطرشون غر زدی ارزشمندترین چیزایی بودن که داشتی هرچند که در اون زمان تا حد مرگ آزارت میدادن...

یه جنجالِ مفصل با مامان... کافیه یه خرده لبخند بزنم و اون زمانو مناسب ببینه که کلی در موردِ آینده م منفی بافی کنه و منو با حقیرترین آدمایی که میشناسه مقایسه کنه و تازه اونا رو تو این مقایسه پیروز اعلام کنه... از من میپرسه باید جوابِ اون ننه قمرایِ فضولی رو که ازش در موردِ زندگیِ من سوال میکنن چی بده؟! مشکلِ ما اینه... چیزی که باعث میشه من چشم خودمو با گریه دربیارم، همین! چی باید جواب بدیم به ننه قمرا؟!
دردناکه که صرف نظر از سنت مدام مجبور باشی به دیگران جواب بدی... به همه... به نزدیکان و دورترها... به انسانهایی که هیچ فکرِ ارزشمندی در زندگیشون ندارن و تنها دلخوشیش سر کردن تو اونجایِ دیگرانه... باید به همه جواب بدی، در حالیکه وقتی بهش عمیق میشی میبینی حتی به خودتم نمیتونی درست جواب بدی... اصلاً چه سوالی؟ چه جوابی؟

حجم انبوهی از انسانهایی که به ظاهر نگرانتن ولی در واقع هیچ اهمیتی هم به حالِ بدت نمیدن...
این ترسناک ترین صحنه ی دنیاست...
تا کمی حالم خوب میشه باز یه دعوایِ اساسی...

فکر میکردم تا وقتی که نیاز مالی داشته باشم و بخوام به هر نحو پولی ازشون بگیرم این وضعه... ولی حالا که دیگه هیچ پولی هم ازشون نمیگیرم و سرم تو لاکِ خودمه بازم همین... بازم باید سرم داد بکشن که جوابِ اون احمقایِ فضول رو باید چی بدن... جوابِ خودشونو چی باید بدن...

دلم گرفته... خیلی بد، خیلی بد...
عمیقاً اندوهگینم...
خشمگینم و دلم میخواد دهنِ همه ی اون احمقایِ فضولِ نگران طور رو جر بدم که دیگه انقدر وضعم بدتر نشه...
دوستشون دارم و بهشون، به محبت و توجهشون نیاز دارم ولی نمیدونم چرا همش فضولی... چرا باید سر این مسئله هزار بار دعوا کنیم...
دوستشون دارم و حتی نگرانشونم، وگرنه میذاشتم میرفتم، بیخیالِ این زندگیِ بسته و محدود میشدم و میزدم به دلِ جاده، خودم و خودم، بالاخره یا به پیس میرسیدم و یا تو بدبختیِ خودم یه گوشه ی دنیا میمردم ولی دیگه خودم بودم و خودم...
هرچند که خیلی دوستشون دارم بعضی وقتا فک میکنم همه شون مرده باشن، همه شون، دیگه هیچ کس تو این دنیا نگرانم نباشه و ازم جواب نخواد، یا حداقل اونایی که وقتی ابراز نگرانی میکنن نمیتونم با دو تا فحش دهنشون رو ببندم نباشن...
دلم میخواد دیگه هیچ کس نگرانم نباشه... این بارِ اضافه برام خیلی سنگینه...

چرا دوستشون دارم؟ چرا آدمایی رو که شکنجه م میدن دوست دارم؟
چرا باید تمومِ حرکاتم در زندگی جوری باشه که برایِ پیرترین خرفت ترین فضول ترین و بی سوادترین آدمایِ دنیا به بهترین شکل قابلِ تعبیر باشه؟!
این عصبانیم میکنه یا اصولاً تصور اینکه این آدمایِ خرفت در مورد من فکر کنن و با حماقتاشون تصمیماتم رو ارزیابی کنن؟؟
چرا من باید زندگیمو به گه بکشم که یکی اون ور دنیا که ذره ای بهش فکر نمیکنم از آینده ی من راضی باشه؟؟


اون قدر خشمگینم که واقعاً دارم به خودزنی فکر میکنم، حتی تصورِ این میزان تحت نظر بودن خشمگینم میکنه... حتی تصور اینکه مجبور باشم توضیح بدم، حالم از توضیح دادن به هم میخوره... نمیخوام نمیخوام توضیح بدم... خوش به حال اینایی که تو پرورشگاه بزرگ میشن...
خیلی خشمگینم، چشام داره میسوزه و هر چی هم میگذره خشمم بیشتر و بیشتر میشه... چرا همینجوری که آدم هست، همینجوری که من هستم، همینجوری که طبیعی ترین جورِ دنیاست، چرا این بده؟ چرا همش باید خودمو طبقِ انتظاراتِ دیگران تغییر بدم؟ اون موقعی که سرِ اون کار بودم، همه خوشحال بودن ولی من عین خرس زخمی هر روز به خودم میپیچیدم تا ظهر بشه، اونقدر که حماقت میدیدم، ولی حالا که حالم بهتره بازم باید دورادور به احمقها جواب بدم...

اینا دیگه هیچ منطقی نداره، من که پولی از کسی نخواستم، من که زندگیمو دارم میکنم با پس اندازِ خودم دارم زندگی میکنم و هر وقتم تموم شه میرم سرکار... من چرا باید برایِ نفس کشیدنم، برای تایم خواب و بیداریم، برای کتاب خریدنم، سینما رفتنم جواب بدم؟

حالم از دعوا به هم میخوره.... خدا از شدتِ خشم دارم میترکم، دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار ولی بار آخر به خودم قول دادم دیگه خودزنی نکنم... خیلی احساسِ بدبختی میکنم... خیلی
  • ۹۶/۰۷/۲۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی