می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

نابودشدگان

مدتها بود افسرده نشده بودم، این روزا همه ی دنیا داره زیر هجمه ی خاکستر غرق میشه، نه چیزی واقعاً اندوهناکه و نه شادی آور....
افسردگی حالِ غریبیه، زائیده ی دور افتادنِ طولانی مدت از مسیر تعادل.
وقتی تو مسیر تعادلی همه چی جالبه، زندگی هیجان انگیز و زیباست، مهم نیست که چقدر میخندی، مهم اون نوریه که تو قلبت داری....

قلبم دیگه نور نداره، اعتماد به نفسم با خاک یکسان شده، حتی انجامِ یه کارِ ساده برام کلی طول میکشه انگار که افتاده باشم تو ظرف قیر، نمیتونم تکون بدم خودمو، نه میتونم برنامه ریزی کنم نه میتونم کاری رو شروع کنم...

کاش موتور داشتم، اگه میتونستم گواهینامه بگیرم همین فردا میرفتم دنبالش، خیلی بهش نیاز دارم، دوست داشتم با موتور ایرانگردی کنم! واقعاً آدم یه وقتایی بدجوری حسرتِ پسر بودن رو میخوره، فقط اگه من پسر بودم... چیزی که از پسر بودن دوست دارم اون وحشی بودنشه، من البته فی الذات وحشی نیستم، خیلی محتاط و آروم، قشنگ "دختر خوب" رو قورت دادم، یه جوری که حالت به هم بخوره... ولی وحشی بودن رو دوست دارم.

دلم میخواد یه کارِ بد کنم، یه کارِ وحشتناک و شیطانی، دیوانه وار! جوری که همه ی نفرتم نسبت به این نوعِ محتاطانه ی زندگی تخلیه بشه و همه ی خودمو بالا بیارم. دلم هیجان میخواد!
این یکی از مخفی ترین و اصلی ترین چهره های انسانیه که در برابر محدود شدن به "خوبی" علم میشه تا اونو به اصلش که همون وحوشته برگردونه.
ولی هر کارِ شیطانی رو که متصور میشم ذهنم در برابرش گارد میگیره، هم به خاطر عواقبش که میتونه زندگی رو از اینم که هست محدودتر کنه و هم به خاطر حجم اخلاقیات و باید و نبایدهای انباشته شده در ذهنم.

ما آدما جداً برده ی "خوب" و "بد"هایی شدیم که بهشون باور نداریم، همه ش هم به خاطر ترس از عواقب... واقعاً هم ترسناکن این عواقب، یه شهروند سالم وقتی عزم به انجام کاری میکنه اول به عواقبش فکر میکنه بعد به عوایدش! لعنت به این زندگیِ شهری! یه سری آدم آهنی که باید و نبایدها تا عمق جونشون نفوذ کرده... بچه هاشونم همینجوری بزرگ میکنن، با "باید" و "نباید"، "بد" و "خوب"... همه چیز نمایشی و مصنوعی و گه آلود.
تو این جامعه "آدم" وجود نداره، فقط "آدما" وجود داره! فردیت فدایِ جمعیت! ولی یادمون میره که وقتی "آدم" میمیره، "آدما" هم بی معنی و پوچ میشه! اونقدر اخلاقیات وجود داره که اووقت میگیره میتونی باهاش یه کوه بسازی ولی هیچ کدوم هم عمیق نیست، همش فیلمه! یه وقتایی منتها آدما نمیفهمن که دارن فیلم بازی میکنن...

+ حس میکنم یه نفر آدم نیستم، یه حجم پراکنده ای از موجودات در من هست که همین گفتنِ اینکه همه ی اینا متعلق به یه موجودیتِ واحدن مضحکه... یه عالم در من زندگی میکنه ولی من هیچی نیستم، مطلقاً از خودم سلب مسئولیت میکنم...
  • ۹۶/۰۷/۲۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی