می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

خسته م، میبایست بخوابم، ولی نمیتونم، حتی نمیتونم کتاب بخونم...

یه ترس و بغض خفه و فزاینده ای دارم امشب... حس میکنم هیچ کاری نمیتونم بکنم و روز به روز همه چی بدتر از این که هست میشه... یه حسِ سیاهی ته قلبم میگه همه چی خیلی بده، دیگه هیچ فکری به شوقم نمیاره... مثلِ فردینان حس میکنم به درد هیچ کاری نمیخورم و هر کاری کنم فقط همه چی بدتر میشه نه بهتر...

فقط یه لحظه به ذهنم رسید اگه روزی بیاد که دیگه مامان منتظرم نباشه یا بابا، که برم بالا پیششون، بعد چی میشه؟ همون یه لحظه حالمو از بد هم بدتر کرد، الآن دیگه 7 سالم نیست ولی همچنان یه جورایی مثلِ اینه که اون روز دنیا دیگه تموم شده! انگار همچنان بدونِ اونا دنیا پر از هیولاست و این دیوونه م میکنه، اینکه تو این سن همچین ضعفِ بزرگی داشته باشم که وقوعش تقریباً حتمیه...

یه روزی که برسه و دیگه هیچ کسی دوستت نداشته باشه، دیگه هیچ کسی نباشه که با بغل کردنش آروم شی، اون روز دیگه خودت نمیشی، این خیلی آزرده م میکنه، همون 2 سالی که تو اون محیط کارم بود، همون فاصله ای که از خودم گرفته بودم... تصور اینکه اون همیشگی بشه، تصورِ اینکه همیشه بخوام با اندوه زندگی کنم، دیگه نتونم شاد بشم...

همش اثر استرسایِ این مدت و کم خوابیه، این افکارِ ضعیف و وحشتناک، تعادل زندگیم رو از دست دادم، معمولاً اینجوری به دنیا نگاه نمیکنم، همیشه هر اتفاقی هم که بیفته اونی بوده که باید می افتاده و تنها کارِ صحیح اینه که هوشیاریت رو حفظ کنی...


+یه چیزایی، یه کسانی هستن که مالِ تو نیستن، قرارم نیست که باشن، فقط تجربه شون میکنی که برای باقی روزایِ زندگی اینو فراموش نکنی که همه چی میتونست خیلی شیرینتر از این که هست باشه، این حس خیلی بیشتر از اون که به نظر بیاد ارزنده ست، گاهی آدم حاضره شانس تجربه ی کاملِ اون چیزا و اون آدما رو از دست بده (حتی وقتی شانسِ مطلقی وجود داره) فقط در ازای اینکه هرگز ذهنیتش خراب نشه! هرگز نفهمه اونا هم میتونستن یه روز عادی بشن، یا فاسد بشن، یا برن از زندگیت... آدم یه جاهایی دلش میخواد یه چیزایی رو مقدس و دست نیافتنی کنه، فقط به این خاطر که بتونه قبل از خواب کمی خیالپردازی کنه... ولی همیشه یه جایِ دلت براشون تنگه...

  • ۹۶/۰۷/۲۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی