می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

پاپی

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم پاپیون رو دیده بودم، تنها صحنه ایش که یادم مونده بود، همین جاییه که سوسک میخوره، فک کنم تلویزیون پخشش کرده بود.
حالا که دیدمش واقعاً پشیمون شدم که چرا اول کتابش رو نخوندم، در واقع اصلاً نمیدونستم این اثر از رویِ یه رمان ساخته شده و خیلی وقتا هم همینطوری میشه متأسفانه! گادفادر هم همین شد دیگه، اونم نتونستم کتابش رو پیدا کنم، فیلمشو که دیدم، بعد کتابشو پیدا کردم! خیلی فیلمایِ دیگه هم همین شد! تنها فیلمی که این اتفاق براش نیفتاد پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته بود که تو سینما دیدمش با وجودیکه نمیدونستم از روی یه رمان ساخته شده اصلاً حسرت نخوردم که رمانش رو نخونده فیلمو دیدم! وقتی تو سینما دیدمش اصلاً خوشم ازش نیومد! اونقدر خوشم نیومد که درست حسابی هم یادم نیست چی به چی بود!! ولی چون اون موقع یه انسان با مشکلاتِ حاد روانی کنارم نشسته بود و مدام یه جوری حواسمو پرت میکرد و عطف به سانسور احتمالی (با احتمالِ بالا، چون فیلم به طرز مضحکی کوتاه بود) و چون رنکِ فیلم بالاست فک میکنم باید دوباره دیدش و این بار قبلش باید کتابش رو بخونم...
به هر حال در مورد پاپیون واقعاً متأسفم برایِ خودم که این اتفاق افتاد!
کتابشو الآن اینترنتی خریدم.
مورد دیگه ای که منو همیشه آزار میده اینه که نمیتونم این کتابا رو زبان اصلی بخونم، حالا اینکه فرانسویه بماند، انگلیسیمم اونقدر خوب نیست که بتونم رمان انگلیسی بخونم و اونجور که باید متوجه بشم، یعنی حالا بحثِ گرفتنِ کلیتِ داستان و مفهوم جملات نیست اون چم و خمایِ ادبیِ انگلیسی رو متوجه نمیشم! ولی قسمتِ اعظمِ موفقیت یه رمان به همون روحِ ادبیشه و ترجمه هایِ ما هم معمولاً اونقدر ضعیفه که هیچی از اون روحِ ادبیِ داستان منتقل نمیکنه، مثلاً من تصویر دوریان گری رو که انگلیسی خوندم اونقدر نثرش زیباست که قلبِ آدم پرواز میکنه ولی برگردانش یه چیزِ بی روح و لوس و قلنبه سلنبه ی احمقانه ای از کار دراومده بود... از این قضیه گذشته الآن که دارم مرگ قسطی رو میخونم یه جاهایی دلم میخواد گریه کنم اونقدر که تابلو همه چی سانسور شده... لعنت به این کشور که توش آدم یه کتابم نمیتونه بخونه، کاش فقط سانسور سیاسی بود ولی اینکه یه تیکه از کتاب بریده بشه برای مثلاً یه صحنه ی جنسی، دیگه نوبره! یعنی من فکر نمیکنم الآن که همه فیلترشکن دارن و اینترنتم پر از فیلم پو.رنه کسی بخواد با کتاب خ.ودار.ضایی کنه... البته حالا که اینو گفتم یادم افتاد یکی از دوستام گفت من با سینوهه خ.ودار.ضایی میکردم هه!

یه چیزایی تو این فیلم واقعاً ذهنِ انسان رو مشغول میکنه! مثلاً انگیزه ی مقاومت در برابر شکنجه! واقعاً چطور ممکنه انسان در برابر یه شکنجه ی طولانی مدت و خردکننده با همچین انگیزه ای مقاومت کنه... کلاً این موضوعِ مقاومت در برابر شکنجه برایِ من خیلی جالبه، من فکر میکنم اگه کسی برام خیلی مهم باشه حاضر باشم براش بمیرم ولی اون قوا رو در خودم نمیبینم که حاضر باشم برای هیچ کسی یا هیچ عقیده ای شکنجه بشم! فکر میکنم این نمیتونه به خاطر "مرد" بودن باشه ("مرد" به مفهوم کسی که برای عقیده ی درست هر ضرری رو متحمل بشه)، من فکر میکنم موضوع سر شناختِ درد باشه! درد مثلِ یه واحد درسیه! میشه مطالعه ش کرد، یادش گرفت و توش مهارت کسب کرد، نیاز به یه نوع هوشمندی هم داره!
من فکر میکنم پیری یه جور شکنجه ی طولانی مدت و کاهنده مثلِ همین شکنجه ی انفرادیِ پاپی باشه، همونجور که درد بیشتر میشه نیرویِ حیات هم ضعیف تر میشه. اغلب بهش فکر میکنم که چطور میشه پیری رو خوب زندگی کرد؟ من آستانه ی تحمل خیلی پایینی در برابر درد دارم مثلاً تصور یه پیرزنی که من باشم، با زانو درد و همه جا درد در حالیکه نشسته و داره کتاب میخونه برام یه تصورِ بعیده... وقتی درد دارم به سمتِ سبعیت نزدیک میشم، بدونِ فکر، بدونِ شعور و احساس! یه موجود ترسناک! این یکی از چیزایی که مدام منو میترسونه...
ولی همین الآن به ذهنم رسید که شاید ترس از یه درد بزرگتر آدما رو وادار به تحمل میکنه... یعنی آدمی که ارزشمندیِ خودش رو تو این کار میبینه... آدمایِ آزموده میفهمن درد احساسِ بی ارزش بودن خیلی کشنده ست... درست اونجا که پاپی از جزیره فرار میکنه هم همینه، یعنی اون ترجیح میده به دردناکترین شکل بمیره ولی هدفی رو که براش زجر کشیده کنار نذاره چون اینجوری خیلی حسِ حماقت و هدر شدن بهش دست میده... در حالیکه لوئیس این کارو نمیکنه چون این محرکه در اون نیست! اون برایِ این هدف مدتِ زیادی فکر نکرده بوده، فرارش هم اجباری اتفاقی میشه و محرکه ای نیست که اونو وادار به اتمامِ کاری کنه، چون رسماً کاری رو شروع نکرده!

+ یه چیزی که من نمیفهمم لزوم ساختنِ فیلم از رویِ آثارِ ادبیِ برتره. حالا مثلاً شاید هری پارتر و امثالهم رو بشه پذیرفت ولی من نمیتونم تصور کنم از سینوهه بشه بیشتر از یک هزارم رو تو سینما منتقل کرد! چون تو سینما بیشتر اتفاقاتِ بیرونی نمایش داده میشه و شخصیت پردازیِ سینمایی که بیشتر دیداری و حسیه با شخصیت پردازیِ ادبی که اصلِِ اساسیش تجربه ی کاملِ روند تفکرات و احساساته تطبیق داده نمیشه! من فکر نمیکنم اگه یه اثری از لحاظِ ادبی برتر میشه از لحاظِ سینمایی نمیتونه موفق باشه و نمیخوام در موردش متعصب باشم، ولی فکر میکنم یه جورایی ساختِ فیلم، اثر رو ضایع میکنه چون همیشه فیلم دمِ دست تره و ممکنه خیلی وقتا آدم ترجیحش بده در حالیکه تواناییِ خیلی خیلی کمی در انتقالِ روحِ اثر داره و اگه کسی فیلم رو ببینه و دیگه دنبالِ اصلِ اثر نره ضرر بزرگی کرده.
  • ۹۶/۰۷/۱۹
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی