می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
الآن میبایست خواب باشم تا فردا بتونم بیدار شم و برم دنبالِ کارایِ اداریم ولی اونقدر وجودم مملوء از نفرت و خشمه که خوابم نمیبره، از طرفی مغزمم خیلی خوب کار نمیکنه که بخوام قضیه رو تحلیل کنم یا یه کارِ جدی بکنم، یا کتاب بخونم یا فیلم ببینم یا هر چی، این سومین باریه که میام اینجا مینویسم، دو بار قبل همه رو پاک کردم، محافظ رو خاموش کردم و رفتم بخوابم ولی خوابم نبرد باز برگشتم... امشب تاریکی بیقرارم میکنه...
به شدت کلافه م و این بیشتر به خاطر نامطمئن بودن آینده ست که وجودم رو پر از استرس میکنه، همیشه همینطوره، تا یه تصمیمِ بزرگ میگیرم و میخوام یه کاری رو شروع کنم وجودم مملو از ترس و اضطراب میشه و دیگه حتی روالِ عادی زندگیم رو هم قاطی میکنم.

از طرفی هم باز مدتی وقتم صرف دو تا آدم بی ارزش شد، قبلاً بهتر و زودتر آدما رو از زندگیم حذف میکردم... وقتی فکر میکنم با آدمی که 4 سال و نیم هر چند وقت یه بار مقدار زیادی از وقت و انرژی و احساسِ منو قورت داده امشب باید در مورد چه چیزِ حقیری جر و بحث کنم حالم جداً از خودم به هم میخوره! بعد نمیتونم جلویِ فکرمو بگیرم که نره سراغِ همه ی آدمایِ اشتباهِ دیگه ای که تو زندگیم بودن و وقتم رو هدرشون کردم و به بعضیاشون که میرسم وجودم چنان سرشار از خشم میشه که عین پیرزنا تو دلم شروع میکنم به نفرین کردن، ایشالا منفجر شی، ایشالا بری زیر هیجده چرخ و ...
یه جوریه که انگار نود درصد آدمایی که تو زندگیِ من بودن اشتباهی بودن!!! خیلی حسِ بدی داره آدم حس به فاکِ فنا رفتن بهش دست میده.

دلم میخواد بخوابم، چشام پر از خوابه ولی این خشم لعنتی نفسمو بند آورده و نمیذاره بخوابم، جداً شب بیداری هم وقتی مجبوری باشه اصلاً چیز قشنگی نیست! اینجوری نه از شبت میتونی استفاده کنی نه از فردا صبحش.

برایِ آدم عزلت نشینی مثلِ من که تا حالا تو عمرم به تعداد انگشتایِ دست با یه دوستِ واقعی درد دل کردم و همیشه همه حرفا و درد دلام با دوستایِ مجازیم بوده ترکِ اینترنت دردآوره، اگه سریعاً یه دوستِ واقعی پیدا نکنم ممکنه دوباره برگردم به روالِ سابق! انگار به آدما معتاد شدم! نمیدونم چه مرگمه... یعنی هم میدونم هم نمیدونم الآن یه جوری سرم خواب آلوده که انگار مست باشم، نمیتونم حقیقت رو تشخیص بدم.
فقط چیزی که برام عینِ روز روشنه اینه که امشب بدجوری احساسِ ضعف میکنم! حس میکنم هرگز هیچ آدمی رو نفهمیدم و نخواهم فهمید و آدما همیشه اشتباهاتِ من بودن نه دوستایِ من!

یکی از عادات ناپسندی که دارم چک کردنِ پیاما وتماسای بلاک شده ی گوشیمه! انگار که آدم عادت کرده باشه غذاهایِ تو سطلِ آشغال خونه ش رو بکشه بیرون و بخوره! بعدم از اونجایی که من خیلی حرف میزنم و اصولاً نمیتونم حرفی رو هم بی جواب بذارم جواب میدم و همینطوری اونم جواب میده و ... کلی از وقتم الکی میره! اونم برایِ رابطه ای که 2 هزار بار بهم ثابت شده که باید برایِ همیشه کات بشه ولی گاهی ترس و اضطراب باعث میشه آدم بپره بغل اولین آدمی که دستاشو باز میکنه... فکر میکنم همین مشکلِ همه ی آدماست، ترس و اضطراب... اگه این نبود هیچ کس با آدمی که لیاقتشو نداره هم کلام نمیشد...

اون یکی پسره هم که تازه باهاش آشنا شده بودم خیلی وحشتناک بود! جداً میشه گفت دهشتناک! یه آدم روانیِ به تمام معنا که از هر کلمه ی آدم یه مثنوی تفسیر میکرد و مدام میشد با صورت اخمالو و این کلاه گیس موفرفریا و یه چکش تصورش کرد در حالیکه حکم مرگ با گیوتین رو برات صادر میکنه اونم به این دلیل که 5 دقیقه دیر جوابشو دادی! اصلاً نمیتونم توصیف کنم که چه آدم موهشی بود! اینم یه مقدار زیادی از وقت و فکر و اعصابم رو له کرد! یه جوری مضحک بود که ته هر پیامش مینوشت بای! بعد دوباره یه پیام دیگه میداد! ته اونم یه بای بود! همیشه پیاماش رو از ته میخوندم! خیلی نوبره که یه انسان در 36 سالگی انقدر مملوء از نپختگی و بلاهت باشه و مضحک تر از اون منم که میتونم اسکار ایجاد بدترین رابطه ها با بدترین آدمایی که رو کره ی زمین وجود دارن رو به خودم اختصاص بدم! جداً کمی بیشتر از اینکه گریه دار باشه مضحکه! چطور یه آدم میتونه اونقدر گذشته ی احمقانه ای داشته باشه که جرأت نکنه حتی بهش فکر کنه!

اگه بخوام خودمو در موقعیت پیرزن 90 ساله ای که داره از دوست پسراش برایِ نوه هاش تعریف میکنه، تجسم کنم ممکنه از خنده بمیرم دیگه به میزان بدآموزیش هم کار ندارم!

مشکل همیشه خودِ منم! هم عملکردم در زندگی شخصی که باعث انباشته شدن یه عالمه حسِ حقارت در وجودم میشه و هم عملکردم در زندگیِ اجتماعی که همیشه دوستامو از بینِ انتخاب کننده هام انتخاب میکنم!!

دلم میخواست بتونم یه رابطه ی نسبتاً ثابت با یکی بسازم، چقدر میتونست بهم کمک کنه، یه رابطه ی واقعی و نه مجازی، یکی که بشه کنارش باشی و بغلش کنی و براش حرف بزنی و به حرفت گوش کنه، یکی که از نظرت آدم ارزشمند و خوبی باشه. جداً وقتی بهش فکر میکنم میخوام گریه کنم! چرا همچین چیزِ ساده ای وجود نداره و آدم باید مدام وقتش رو برایِ آدمایی که یه قرون نمی ارزن هدر کنه؟

بدونِ دوست پسر هم نمیشه زندگی کرد، یه جوری زندگی لطفشو از دست میده! کلاً من از همون حدودایِ 21 سالگیم تا حالا نمیتونم بازه ی زمانی بیشتر از سه ماه رو متصور بشم که با هیچ پسری دوست نبوده باشم و تعدادشونم اونقدر زیاد بوده که حتی اگه زورم بزنم شاید نصفشونم نتونم به یاد بیارم! بیشترشونم مجازی ولی بالاخره یه چیزی بوده همیشه، یه حسِ دوستی ای...
و بعد اگه امشب دلم بخواد یه آغوشِ آرامش بخش یا یه حسِ واقعاً خوب رو به یاد بیارم که کنارِ یکیشون تجربه کرده باشم هیچیِ هیچی یادم نمیاد!! یعنی همش دعواهایِ مسخره. یکیشون نیست که دلم براش تنگ بشه!! بعد مثلاً من با این وضعِ انتخابم چقدر باید آدم احمقی بوده باشم که یه دوره به طور جدی به ازدواج فک کرده باشم؟! فک کن یه آدمی که آغوشش آرومت نمیکنه به مدت نامعلومی بچسبه بهت! بعد اگه خیلی بدبخت باشی و نتونی جداش کنی و در همون حال بمیری، قبل از مرگت چه چیزِ زیبایی از دنیا با خودت میخوای ببری؟!

امشب درست حسِ بچه هایی رو دارم که پا میکوبن زمین و پفک میخوان! دلم میخواد اعتراض کنم به یه جایی، که چرا انقدر پیدا کردنِ اونی که آغوشش آرومم کنه سخته؟! و اصلاً چرا من نمیدونم برای پیدا کردنش باید چه غلطی کنم؟! چرا یه دونه آغوشِ خشک و خالی انقدر سخت گیر میاد تو این فاکینگ تایم؟!

+ دلم نمیخواد دست از نوشتن بردارم ولی حرف جدیدی هم نیست حالا اگه به این فکرِ رو مخ نیفتم که اصلاً نوشتنِ اینا فایده ای هم نداره، اگه به این فکر بیفتم که گریه م میگیره...

+هر وقت اینجوری میشم باید یه فیلم عاشقانه ی توپ ببینم که باورم بشه عشق هنوز وجود داره ولی مگه هست فیلم عاشقانه ی خوب؟! اونقدر کمه که حد نداره!! تو بیشتر فیلمایِ عاشقانه هم دو تا آدم دوزاری عاشقِ هم میشن که هیچ ویژگیِ شخصیتیِ خیلی بارزی ندارن که آدم یه خرده امیدوار بشه...

+اصلاً امشب چه شبِ گهیه، نمیتونم از فک کردن به زمانایی که با آدمایِ اشتباهی هدر دادم دست بردارم... انگار میتونستم واقعاً برایِ خودم کسی بشم اگه انقدر وقت صرف این عنترا نکرده بودم... بعد نمیدونم چرا عینِ بومرنگ هر جا پرتشون میکنم برمیگردن... همیشه هم زمانی برمیگردن که حالم به اندازه ی کافی بد هست!
  • ۹۶/۰۷/۱۸
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی