می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

حس ششم

چقدر این فیلم حسِ قشنگی بهم داد، یه جورِ قشنگی رنگی بود، نه که به ایده ش باور داشته باشم ولی اصولاً فکر کردن به مرگ، فکر کردن به عاقبتِ این حجم از خاطرات و امکانات که "من" رو میسازه یه جور اعجاب انگیزی زندگی رو از این حالت سیاه و سفیدی درمیاره، مهم نیست چی فکر کنی در موردش همین که بهش فکر میکنی همه چی تغییر میکنه، پرده ی عادت کنار میره و تو تبدیل میشی به یه معجزه!

یه شب که داشتم سینوهه رو میخوندم برایِ اولین بار اون حسِ یونیک بودنی که همه ی عمر داشتم و بهش افتخار میکردم محو شد و عجیب اینکه هیچ حالِ بدی نبود!! مثل اینکه یه بارِ سنگین رو برایِ یه لحظه زمین گذاشته باشم و اونقدر احساس سبکی کنم که حس کنم در هوا معلق شدم! لحظه ی مهمی بود! تو اون لحظه حس کردم من هیچ تفاوتی با هر موجودِ دیگه ای ندارم! فقط یهو انگار به تعداد همه ی آدما کپی شدم، یهو انگار هر آدمی که تو زندگیم دیده بودم خودم بودم!

این زوری که همه ی عمر میزدم که آدما رو بفهمم و معمولاً هم بی نتیجه، این پرده ی ضخیمی که بینِ "من" و "دیگران" بود، حتی وقتی که اونا دوستم بودن، اون لحظه کنار رفت، تموم حسِ غربتی که داشتم محو شد...

اون اولین باری بود که تونستم بدونِ نگرانی به مرگم فکر کنم! یهو مرگ دیگه دلهره آور نبود، وقتی "من"ی وجود نداشته باشه دیگه نگرانی ای هم برایِ از دست دادنش نیست و این عجیب آرومت میکنه...


یه چیزی که به نظرم در موردِ آدما اعجاب انگیزه اینه که اونا منو دوست ندارن یعنی همیشه فکر میکنم اگه من یکی دیگه بودم عاشق خودم میشدم! و به جای این، یه چیز اعجازانگیز هست اونم اینه که یه چیزی تو این دنیا، یا خودِ این دنیا منو بدجوری دوست داره!

تو شبی که ریسمانهایِ غم و ترس اینجوری منو به زمینِ سیاه دوخته و چشمام نگران فردایِ مبهمیه که از پشتِ پرده ی زمان شبیه لولوخورخوره به نظر میرسه، دیدن فیلمی که منو بِکَنه و عینِ یه توپ پرتم کنه هوا نمیتونه جز معجزه چیزِ دیگه ای باشه...

حالا اونقدر آرومم که دلم میخواد بخوابم، دلم میخواد عصاره ی حسِ امشبم رو بگیرم و ازش دارویی برایِ زمانهایِ دل تنگیم بسازم ولی چون نمیشد نوشتمش که شاید یه شبی که بهش نیاز داشتم اون چیزی که منو دوست داره بگرده و تو نوشته هام همین صفحه رو بکشه بیرون و پخش کنه جلویِ روم...


صبح شده...

  • ۹۶/۰۷/۱۸
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی