می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

بلک سوان شدن

دیشب تو یکی از پستام از کلمه ی "گُه" استفاده کردم!

فک کنم اولین باریه که تو دلنوشته هام از همچین کلمه ای استفاده کردم حالا چه اینجا چه تو دفترای شخصی، یه بارم به گمونم تو فیسبوک استفاده ش کرده باشم و هیچ وقت هم جلویِ کسی به زبون نیاوردمش، یعنی یه بار تو اوج عصبانیت نزدیک بود بگمش ولی سریع جمعش کردم!

آخه من همیشه سعی کردم آدم "خوب"ی باشم...

بابا اوایل جوونی فازِ انتلکتوئلی داشت، اغلب تو هر خونواده ای یکی هست که روشنفکرِ خونواده ست و از این لحاظ نیازش به خاص بودن رو ارضا میکنه! همونطور که یکی هم هست که شره و یکی هم هست که "خوب"ه و یکی هم هست که زبون بازه و گلیمشو بهتر از آب بیرون میکشه! اینا همش نقابهاییه که آدما نادانسته انتخاب میکنن تا یونیک باشن و مطلقاً هیچ اصالتی درش نیست... روشنفکرِ خونواده ی بابا اینا هم اون بود دیگه! البته روشنفکرایِ زمانِ بابا مذهبی بودن، روشنفکرایِ انقلابی!! مرسومه همیشه به کسانی بگن روشنفکر که متفاوت فکر میکنن، نه کسانی که حقیقتاً "روشن"فکر کنن و راستش در کل لزوماً هم نیازی نیست که فکر کنن!!!

اون زمانی که بابا انتلکتوئل بود من هنوز به دنیا نیومده بودم، گفته میشه که اون زمان بابا هیچ کلمه ی زشتی استفاده نمیکرد، خیلی کم میخندید و عصبانی هم نمیشد حتی! یعنی عصبانیتش شکل الآن نبود که داد بزنه و قال کنه، س تعریف میکنه عصبانیتش این شکلی بود که اخم میکرد و چون خیلی موجودِ با ابهتی بود همون اخمش به معنایِ رانده شدن از درگاه لطف بود و به کل آدمو از خودش مأیوس میکرد یعنی از صد تا شکنجه ی جسمی هم بدتر بود! شدیداً هم حزب الهی بود، یه مؤمنِ کامل! بعدتر که ورق برگشت حالا نمیدونم چون کم کم حس کرد دیگه عوام موافق رژیمن و این یونیک بودنِ نسبیش رو از دست داده بود یا کلاً چون یه سری چیزا شنیده و دیده بود، ضد رژیم شد. حالا من دیگه یه 6 7 سالی داشتم!

دور و برِ همین زمانها بابا دیگه دست از نقابِ مؤدبش برداشت و بدترین فحشهایی که من میتونم تو ذهنم متصور بشم رو خطاب به آخوندا خیلی راحت تو خونه بیان میکرد!! حالا البته دیگه اون حرفا رو خیلی کمتر بیان میکنه یا شایدم اصلاً. یه سری چیزایی بود که من تو ذهنمم واگویه ش نمیکنم چه رسه که به زبون بیارمش تا مدتِ خیلی مدیدی همین وضعیت حاکم بود، نمیدونم دقیقاً تا کی، ولی چیزی که برام جالبه اینه که من که از کودکی این فحشها رو شنیده بودم هرگز، حتی بعدترها تو خوابگاهِ کاردانی که گاهی جوِّش شبیه شهرنو میشد، هیچ وقت این کلمات رو تو ذهنمم واگویه نکرده بودم... چون این کار از نظرم یه کارِ ارزشمند و درست نبود و کسانی که این حرفا رو میزدن شدیداً از نظرم آدمایِ محقری میومدن! از لحاظِ ادب و تربیت ماها یه جورایی شبیه پرنسسای انگلیسی بودیم! خیلی محتاط و خیلی اصولمند! طوری که اصولِ تربیتیمون توی خونمونه، یعنی جوری نبود که مامان اینا لازم باشه بهمون بگن فلان کارو نکن، یا حتی از یه جایی نیازی نبود که خودشونم برامون الگو باشن و به اون اصول پاییند!! اگه من اون کارو میکردم یا اون حرفو میزدم خودم حس میکردم چه کار حقیرانه و بی ارزشی انجام دادم و تا کلی خودمو شکنجه میکردم... بچه که بودیم بدترین و قبیحترین فحشایی که ما به هم میدادیم و واقعاً دیگه اوجِ همه چی بود "کثافت" بود! الآن اگه جلویِ ب بگی جیش دارم رنگ به رنگ میشه و بهت میگه خیلی بی ادبی!

برایِ من حتی اسم بردن از اندامهایِ تناسلی غیرممکن بود، هنوزم نمیتونم ازشون اسم ببرم یا یه جوک بی ادبی رو حتی جلویِ صمیمیترین دوستم بیان کنم، یه بار سعی کردم این کارو کنم ولی اونقدر حس بدی بود که دیگه امتحان نکردم!

وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم همیشه درگیر کلماتِ "ادب"، "پاکی" و "خوبی" بودم، هنوزم بی اختیار هستم... حالا نه که الآن فکر کنم بیانِ این کلمات کارِ ارزشمندیه، خیلی دوستایی داشتم که تو خونواده هایِ سطح پایینی رشد کردن و یا تو جمع هایِ سطح پایینی بودن و خیلی راحت زشت ترین کلمات رو بیان میکردن...

من همیشه عاشق چالشم، چون همینجوری که هستم زیادی سفت و سختم، زیادی زاویه دارم و به همه چیز گیر میکنم، به چالش کشیدن ارزشهایی که خودم انتخابشون نکردم ولی تو ذهنم نهادینه شدن یکی از تفریحاتِ جدیدمه! همیشه هم این اتفاق افتاده، در گذشته هم خیلی وقتا کارایی کردم که خلافِ ارزشهایِ درونیم بوده، خیلی هم زیاد! ولی به ازای هر ذره ش چندین سال خودمو شکنجه ی روحی کردم، چندین سال از نگاهِ خودم قایم شدم که حس نکنم چقدر سیاهم!!

ولی الآن فرق داره، الآن من دارم یاد میگیرم بی حیا باشم، بی ارزش باشم، دارم یاد میگیرم "بد"ترین کارها رو بدونِ عذاب وجدان انجام بدم، همین که گهگاه بهش فکر میکنم و حتی لذت میبرم و از اون لذتم شرمنده نمیشم شادم میکنه، برای من بی ادب بودن یا مؤدب بودن هیچ کدوم قدرت نیست، من میخوام فرایِ اینا باشم، میخوام از چیزی نترسم، قوانین و اخلاقیات برن به درک... ما هیچی نیستم، مطلقاً هیچی! و اومدیم این دنیا تا تجربه کنیم، فکر کنیم و ادراک کنیم، هر چی درگیرِ نقابها و توصیفات باشیم احمقتر میشیم...


+ یه دختره بود تو فیسبوک که نوشتارش بدجور بهم کمک کرد، اینکه آزادانه از هر کلمه ای استفاده میکرد، استارت این چالش رو اون تو ذهنم زد، اوایل از خوندنش معذب میشدم ولی کم کم از این چالش خوشم اومد! همونجور که گفتم یه مسئله ی باریکه، مسئله بد بودن و خوب بودن نیست، مسئله رها بودنه...

+ این نوشته اونی نشد که من میخواستم، یعنی دلم میخواست خیلی بی پرواتر فکر کنم... ولی بهتر میشم...

+ هنوزم در عمیق ترین احساسات و افکارم مدام خودمو با مدلِ "دیگران" مقایسه میکنم و میخوام ثابت کنم که برترم! جون میکَنَم که ثابت کنم برترم! لعنت، لعنت... این خیلی منو حقیر میکنه...

+ چقدر صحنه ی روحِ زنِ کتک خورده تو آشپزخونه رو مخمه (تو حس ششم)... امروز تماماً به فکرش بودم... اه اه اه... روانیم میکنه فکر کردن به اینکه کسی یه زن رو کتک بزنه و این مدلش... این مدلش که بعد زنه به جایِ سرویس کردنِ دهنش بشینه و احساسِ بدبختی و مظلومیت کنه، اهههههه میخوام دیوونه شم وقتی بهش فکر میکنم... سیمام بهم گره میخوره از این فکر... این مدل زن تو وجودِ همه ی ما هست...

+ بازم black swan رو دیدم... حس خوبیه که آدم یه فیلمِ عمری برایِ خودش پیدا کنه! یه فیلمی که هر چند وقت یه بار دلت بخواد ببینیش، برایِ من که کم پیش میاد یه فیلم رو دو بار ببینم حسِ خیلی خاصیه... من کلاً به هیچی متعهد نیستم ولی این فیلم منو بدجوری مجذوب میکنه و بعد هر بار که میبینمش بلک سوانِ بهتری هستم...

+ یهو ویرم گرفت پاپیون ببینم...

  • ۹۶/۰۷/۱۸
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی