می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

ما دلقکا

یکی از هدایای تولدم یه جعبه ی شیش تایی شمعِ قلبی و میوه ای بود، رنگارنگ، توش ستاره هایِ کوچولو شناورن تهشم سنگایِ رنگی، ب دوست داره از اینجور هدیه ها به آدم بده، کوچولو و جالب!
من خیلی شمع دوست دارم، از اینکه زل بزنم به شعله ش خوشم میاد، و بعدم آدمو یادِ بچگیا میندازه که مدام برق میرفت و شمع روشن میکردیم و با سایه هایی که رو دیوارا میفتاد کلی تفریح میکردیم! البته من از تاریکی بیشتر خوشم میاد، یعنی اگه کار نوشتاری نداشته باشم و بتونم لامپا رو خاموش کنم احتمالِ کمی داره که شمع روشن کنم. با شمع هم که نمیشه نوشت پس در هر حال کم بهشون نیاز پیدا میکنم.

«فکر کردم همه‌مان در داستانی عجیب زندگی می‌کنیم. با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد، مثل فرشته و آدم فضایی؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است. احساس می‌کردم با بقیه فرق دارم. فکر می‌کردم دنیا خودش یک رویای عجیب است. ...به نظر من این موضوع هم خودش معمای بزرگی است که آدمها صبح تا شب این طرف و آن طرف می‌دوند و فعالیت می‌کنند. بدون اینکه فکر کنند از کجا آمده‌اند. چگونه می‌شود چشم بر زندگی روی این کره خاکی بست و آن را کاملا طبیعی دانست؟» یوستین گاردر

جداً بهش که دقیق میشی میبینی چقدر مضحکه! ما به بیشتر چیزایِ مهم حتی نگاه هم نمیکنیم! یعنی سال تا سال یه نگاه دقیق به آتیش، به ماه و ستاره ها، به آب، به آسمون، به رگایِ دستامون، به مردمکِ چشامون نمیکنیم ولی در عوض بیشتر زندگیمون رو میدویم برایِ به دست آوردن چیزایی که اگه مدنیت نبود حق ما بود! مثلاً تساوی حقوق، کسب علم، احترام، زمین، کار کردن و ارزشمند بودن، آرامش و شادی، همسر یا بچه... درست از وقتی که بشریت شهرنشینی رو کشف کرد، همه چیز پیچیده شد...
گاهی چیزها خیلی پیچیده تر از اونی هستن که باید باشن! خیلی زیاد! اونقدر که بیخیالشون میشی.
پیش دانشگاهی بودم، نشسته بودم تو کتابخونه ی مدرسه یه کتاب میخوندم که یکی از همکلاسیام اومد نشست کنارم، غرق استرسِ کنکور بود، ازم پرسید که چطور میتونم انقدر ریلکس نشسته باشم به کتاب خوندن در حالیکه همه دارن خودشونو برایِ کنکور آماده میکنن، اون زمان با وجودیکه همه از کنکور حرف میزدن برایِ من موردِ بی اهمیتی بود، نه که فکر کنم بدونِ خوندن هم قبول میشم یا چی... من اصلاً بهش فکر نمیکردم! نه که تو فکر ازدواج باشم، یا فکر کرده باشم که ادامه تحصیل ندم، ولی من کلاً از اینکه برایِ زندگیم راهِ مشخص چیده بشه فراری بودم...
دختره (اسمشو یادم نیس) خودش ادامه داد البته تو خب چون دوستی نداری نگران نیستی، من ولی مدام خودمو با دوستام مقایسه میکنم و نگرانم که ازشون جا بمونم.
درست میگفت، جدایِ از اینکه من کلاً دوستِ زیادی نداشتم اگر هم دوستانی میداشتم که میخواستن این حس رو بهم بدن در سه سوت کات میکردم باهاشون، این البته به این معنی نیست که من کلاً آدم خیلی قوی و محشری بودم در واقع من خیلی تنبلم، این حسِ تنبلی جوری در من نهادینه ست که بیشتر از هر کسی از زحمتِ زیادی کشیدن برایِ چیزی که به زحمتش نمی ارزه حالم بد میشه. از همون موقع هم توانِ تحملِ آدمایی که همه چیزایِ ساده رو پیچیده میکردن نداشتم، از کنکور بدم می اومد چون یه چیزِ دروغی و احمقانه بود، جنجالی بر سر هیچ که یه عالمه آدمِ مضطرب رو با هم رقیب و دشمن میکرد! جو الکی برایِ توجه نکردن به چیزایی که خیلی مهمتر بود ولی اغلب آدما مثل زامبی شدن، آلوده به ویروسِ پیچیده سازیِ امورِ ساده و در این راه هم جون دادن رفته، فقط به نظر میاد که زنده ن! کنکور آدمو خوار و خفیف میکرد، مثلِ یه کالا بهت قیمت میداد، عدد میداد! البته من بعدها فکر میکردم که اشتباه کردم، بعدترها دیدم که جامعه رو همین آدمایِ پیچیده نگر میسازن، همین آدمایی که مهریه شون 1300 سکه ست، جشن طلاق میگیرن، همیشه باید بشقاباشون مطابق آخرین مد روز عوض بشه، تیپ و لباس رو که نگو! زندگیاشون آنچنانی، همین آدمایی که وقتی میشنون حقوقت 1 و نیمه یه جور با ترحم بهت نگاه میکنن که اووووقت میگیره، همین آدمایی که دور و برت هستن، همه جا! سرکار ازت میپرسن چرا فلان قدر سابقه کار داری، مگه فلان قدر سن نداری و مگه فلان سال نباید دانشگاه رفته باشی، چرا ازدواج نکردی، چرا فلان چرا بیسار...
همین آدمایی که بعد از عمری پیچیده زندگی کردن مُردن و دیگه زنده بودن رو نمیفهمن، نمیشه بهشون بگی من اون موقع به چیزایِ مهمتری از کنکور فکر میکردم، چون اگه خیلی مؤدب باشن بعد از شنیدنش یه لبخندِ جالب تحویلت میدن و سکوت! یا اگه فضولتر باشن و بپرسن دقیقاً چه چیزایی و تو بهشون جواب بدی «به هستی! به رگایِ دستم» خیلی بی پرده آگاهت میکنن که باید خودتو به تیمارستان معرفی کنی...

میدونی چیزی که بده همینه، همین که نمیشه بازی نکنی، تا وقتی اینجایی باید تو این بازیِ مضحک شرکت کنی وگرنه نمیذارن نفس راحت بکشی نه فقط با حرفاشون، بلکه بعضی وقتا جداً همه چی خطرناک هم میشه! مثلاً من وقتی به ازدواج فکر میکنم دلم میخواد گریه کنم، یه فرآیندِ نفس گیر و احمقانه، مهریه جهیزیه چک و چونه ی خونواده ها سر خرید چیزایی که اصلاً نیازت نخواهد شد، عروسی، عقد، لباس، ماشین، آتلیه، ریخت و پاشِ الکی، بعدشم پاگشا، مهمونیهای بی پایان، لزومِ شناختِ خونواده ها... یعنی اونقدر تمرکز رو چرندیات هست آدما خودشون همو نمیشناسن و بعد که بالاخره این دلقک بازیا تموم شد نگاه میکنن میبینن این همه هیاهو برایِ سر بریدنشون بوده و لاغیر! نگاه میکنن و یه آدم مضحکتر از خودشونو رو تخت میبینن که مجبورن برایِ یه مدت باهاش زندگی کنن تا جون پیدا کنن که دلقک بازیایِ طلاق رو انجام بدن!
این بازیِ اوناست ولی چی؟ حتی اگه مخالفش باشی بازی نکردن هم آسون نیست!
من تا حالا با کلی خواستگار صحبت کردم یکیشون موافق نشده عروسی نگیریم، البته مهریه نگرفتن رو که همه ازش استقبال میکنن ولی حتی یکیشون موافق نشده جهیزیه رو ساده بگیریم، دلقک بازیا رو کمتر کنیم... هر چند که من درکش نمیکنم ولی آدما این بازیا رو دوست دارن حتی جاهایی که به نفعشون نیست هم بازی کردن رو به کنار کشیدن ترجیح میدن... امان... امان از این آدمایی که آرزوشون پوشیدنِ لباسِ عروسیه ولی حتی یه بار به این فک نکردن که چقدر مضحکن...
  • ۹۶/۰۷/۱۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی