می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

دور از هیاهو

خب!

ساعت 4 و 55 دقیقه ی بامداد!

اگه خونه م پنجره داشت زندگیم هیجان انگیزتر میشد، میتونستم درباره آدمایِ نادیده ی پشتِ پنجره هایِ روشن خیالبافی کنم، آدمایِ شب دیوونه ترن و اگه بتونی پنجره ای رو پیدا کنی که یه هفته ی متوالی تا همین ساعت روشن باشه، به احتمالِ زیاد یه دیوونه مثلِ خودت پشتش هست...

آدم وقتی یه مدت مجبوووور بوده باشه صبحِ زود بیدار بشه و تا عصر کار کنه و نتیجتاً غیر مستقیم مجبور بوده باشه که شب بخوابه قدر شب بیداری رو میفهمه... وقتی هیاهوها تموم میشه دیگه وقت خواب نیست، وقت اینه که بیدار تو تاریکی دراز بکشی و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی... یا کتاب بخونی یا فیلم ببینی یا یه قطعه موسیقی گوش کنی... خلاصه زندگی کنی و بذاری حس هات نفس بکشن... ولی بیشتر آدما تا هیاهو تموم میشه میخوابن، خواب هیاهو میبینن و با هیاهو هم بیدار میشن، هیاهو آدمو مسموم میکنه و آدم نمیفهمه، تا جایی که به خودش میاد و میبینه مُرده...

چند روزه رژیم هیاهو گرفتم، از فیسبوک و تلگرام زدم بیرون، در زمینه ی غذا خوردن هم اعلام استقلال کردم که دیگه بالا نرم و بتونم تو سکوتِ خودم غوطه ور بمونم، خیلی کم میخوابم، خیلی زیاد فکر میکنم، چند تایی کتاب خوندم و کلی هم فیلم دیدم، عادات موسیقاییم رو اصلاح کردم و آممم مینویسم، بیشتر از سابق مینویسم، دفتر خاطراتم رو باز کلید زدم، حتی یه دفتر فیسبوک واسه خودم درست کردم که اون افکار قصاری که قبلاً میریختم اونجا بریزم توش، مثلاً وقتی میرم دیجی کالا خرید و یه نفر یه کامنتی گذاشته که به هر دلیل نظری نسبت بهش دارم تو اون دفتره مینویسم تا جایِ خالیِ فیسبوک رو برام پر کنه.

برایِ مدتهایِ طولانی از تنها شدن با خودم میترسیدم نمیدونم چند وقته، از تنها برایِ خودم نوشتن، تنها برایِ خودم بودن، از تنها غذا خوردن... انگار با لولوخورخوره بذارنت تو یه اتاقِ تاریک... اونقدر عذاب وجدان و احساس گناه و عدم آگاهی نسبت به زندگیم ته وجودم حل شده بود.

این روزا ولی آرومم، باید بگم هنوز سرکار نرفتم!! یعنی اونقدر سنگایِ وانکنده با خودم دارم که اوووف... از طرفی هم کلی سناریو برایِ رقم زدنِ آینده پیشِ پامه که هر لحظه یکیشون به نظرم بهتر میاد و چون هر کدوم با اون یکی تفاوتهایِ بنیادین دارن هنوز هیچی رو شروع نکردم.


امشب ساعت 44 دقیقه ی بامداد بیدار شدم و دیدم حوصله م سر رفته، ولی دلم فیلم نمیخواست، یا کتاب، یا موسیقی حتی، یه مقدار تو دفترِ شخصیم نوشتم، یه خرده هم تو دفتر فیسبوکم نوشتم، بعد یهو دلم خواست وبلاگ بخونم، فک کردم چرا من دیگه وبلاگ نمیخونم؟! چقدر وبلاگ خونی شیرینه، حتی درگوشی بگم از مرگ قسطیِ سلین هم که رو تخت انتظارمو میکشه میتونه شیرین تر باشه! فهمیدنِ اینکه هنوزم یه سری آدمایِ واقعی وجود دارن، یعنی آدما همه شون اونا نیستن که تو فیسبوکن، یا اون هیولاهایی که تو اینستاگرامن، یه مقداریشون که واقعیه اینجاست! اوووف چقدر بود وبلاگ نخونده بودم!!!! از وبلاگایی که سابقاً میخوندم هم چیزی ندارم که بتونم پیداشون کنم، به سختی هم که از نظرات وبلاگایِ قبلیم پیداشون میکنم میبینم همه تخته کردن و مُردن و بعضی تغییر کاربری و ...

اولین وبلاگی که میخوندمش مالِ 17 18 سالگیم بود، شایدم قبلتر، فقط میدونم که خیلی بچه بودم و دنیایِ وبلاگ اونقددددرررر منو هیجان زده میکرد که انگار تو کمدم دری مخفی به الدورادو پیدا کردم... چیزِ خیلی خاصی نبود، خاص که میگم یعنی بعضی وبلاگا هستن که آدمو واقعاً شگفت زده و مجذوب میکنن ولی این وبلاگ یه پسری بود که گاهی میومد یه خلاصه ای از تجربیاتِ روزانه ش میگفت، گاهی از عشقش مینوشت و همینا! من ولی همش بهش فکر میکردم، حتی خوابشم میدیدم، خنده داره که آدم خوابِ وبلاگ ببینه، خدائیش حالا که بهش فکر میکنم خنده م میگیره، چون اینجور نبود که من عاشقِ اون آدم شده باشم اگه این بود بازم خوب میشد ولی من عاشقِ اون وبلاگ بودم که برام هویت داشت به خودیِ خود! یه وبلاگِ سیاه بود که چشِ آدمو درمیآورد... بعدها فک کنم قالبشو عوض کرد...

یه دونه وبلاگ هم بود که مالِ زمانهایِ دورتره به گمونم ولی واقعاً نمیدونم کدومش دورتره، اون وقتا که با ب میرفتم دانشگاه که اون تو سایت تا شب کار میکرد و منم همونجاها میچرخیدم و اسمِ خودمو به انحاء مختلف جایِ url میزدم که ببینم چی میاره که اینو پیدا کردم، پیدا کردنِ این یکی ساده بود، چون آدرسشو یادم مونده بود، جالب بود همین چند روز پیش هم آپ شده... وقتی فکر میکنم از دیدِ خارجی این ذوق مرگیِ من چقدر میتونه مضحک باشه خنده م میگیره!

خلاصه اینا مالِ خیلی گذشته ست و من جدیدتراش رو نتونستم پیدا کنم. امشب همینجوری دوره افتادم تو وبلاگا یه چند تایی خوندم و خیلی خسته شدم از این کار، قبل از اینکه مورد علاقه هات رو پیدا کنی پراکنده خونی خسته ت میکنه، بعد رفتم وبلاگِ خودم و یه خرده به حماقتا و سوتیایِ خودم خندیدم!! یه جاهایی هم از عقلِ خودم تعجب کردم چون یه چیزایی نوشته بودم که الآنم عقلم بهشون نمیرسه خخخ!

تو همین دوره گردیها دلم برای نوشتن تنگ شد، اولین باری که وبلاگ زدم 20- 21 سالم بود، یعنی بیشتر از 8 سال پیش، نمیدونم چند سال نوشتم ولی کم هم نبود، تا همین چند سال پیش هم گهگاه میرفتم اونجا، خواننده ی ثابت هم فقط یه دونه داشتم، یه آقای روانشناسی بود که به طرز قشنگی مشنگ بود و هیچ نمیفهمید من چی مینویسم و همیشه فقط نگران برام نظر میذاشت که خودمو به روانشناس معرفی کنم خخخ. بعضی گذریا هم میخوندن منو، یه دونه هم بعداً دوست پیدا کردم که اون خیلی خوب بود، خیلی خوب مینوشت، دوستِ خوبی هم بود و نگران (اینکه همه نگران من بودن به این خاطر بود که اون وقتا خیلی آه و ناله میکردم)، ولی من تو اون دوره شدیداً شخصیت خشک، جدی و غیردوستانه ای داشتم و اینو که مدتهایِ مدید شدیداً اصرار به هواداری داشت بدجوری کم محل میکردم! همین یکی دو سال پیش یادش افتادم و با بدبختی وبلاگش رو پیدا کردم دیدم مدتهاست به روز نکرده، براش پیام گذاشتم که فلانی ام، یه جوابی داد که یادم نیست ولی در حد "خُب باشی به من چه" بود خخخ. خلاصه چون هیچ خواننده ای نداشتم فقط مینوشتم که بماند که البته هم نماند چون یه بار ویرم گرفت و رفتم حذفش کردم!

بعد از اون وبلاگ، یه دونه دیگه هم زدم که عمری نکرد اونم حذف کردم، بعد رفت تا سال 93 که همین وبلاگِ قبلیم رو ساختم و اونجا بود که برایِ دیگران نوشتن که گونه ی جدیدی از نوشتن برام بود، در من ظهور پیدا کرد! خیلی با خودم و دیگران درگیر بودم دیگه، یعنی همونجور که کلاً با خودم و دیگران درگیر هستم اونجا هم درگیر بودم، ولی بیشتر! از این حرکاتِ ویری هم چندین باری زدم که پست قفل کنم و چه میدونم دعوا کنم و ...

من آدمی ام که شدیداً به نوشتن در هر نوعش نیاز دارم، برام مثلِ تنفس میمونه، حالا چه فیسبوکیش، چه چتی، چه وبلاگی، چه دفتری و هر کدومش رو هم یه جور دوست دارم، دوره ای که داشتم نفسِ نوشتنِ وبلاگی رو کشف میکردم همین سالهایِ 93 94 بود، چون اونجا فهمیدم در واقع وبلاگ نویسی برای ماندگاری نیست برای اون نوعِ خاص از نوشتنه که اینجا به کار میره، نوشتن برایِ مخاطبِ احتمالی! این مخاطب حتی میشه خودت باشی ولی وقتی که دور شده باشی مثلِ امشب که داشتم یکی از نوشته هایِ شهریورِ 94ام رو میخوندم، تو همون زمانایی که کارِ قبلیم رو شروع کرده بودم... دورِ دور، ولی صد البته نزدیک تر از چند ماه قبل!

وقتی تو دفتر خاطراتم مینویسم یه سری چیزایی رو که میدونم نمینویسم، حسم رو مینویسم و افکارم رو تحلیل میکنم ولی وقایعی رو که اونا رو به وجود آوردن نمینویسم، چون تو اون قالب نمیگنجه و دور از حوصله ی اون نوع نوشتاره، بعدترها وقتی دوباره نوشته ها رو میخونم کمی برام مبهمه، اینکه چی شد که به این حال رسیدم و ترتیب وقایع رو نمیتونم خوب دنبال کنم ولی تو وبلاگ این مسئله نیست، چون اینجا وقتی شروع میکنی به نوشتن ناخودآگاه برایِ مخاطب مینویسی و کمی توضیح هم باعث میشه ترتیب زندگیت رو از دست ندی.

از خوندن خلاصه بلغوریاتِ ذهنِ خسته و لایک خواهِ فیسبوکی ها بیزار شدم ولی وبلاگها انگار جزء دنیایِ مجازی محسوب نمیشن انگار پلی هستن به دنیایِ درونِ انسانها.

چقدر دلم تنگ میشه... برایِ همه ی اونایی که دیگه آپ نمیشن.

+6 و 16 دقیقه بامداد!

  • ۹۶/۰۷/۱۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی