می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

تنهایی

امشب دلم یکی رو میخواد که بغلم کنه، نوازشم کنه و بگه که هوششش چیزی نیست...
بعد از سالها نیمه شب از خواب پریدم...
نمیدونم بارِ قبلی که اینجوری ترسیده از خواب پریدم کی بوده...
خواب میدیدم تو یه مهمونی بودیم، تشنه م بود، گیج بودم، تلو تلو میخوردم، هر چی آب میخوردم سیراب نمیشدم، خواستم برگردم خونه، اتوبوسِ اشتباهی سوار شدم، تشنه م بود، تو راه یه جا فهمیدم که اشتباه سوار شدم و راننده پیاده م کرد، یه قبرستون مانندی بود، از قبرستون رد شدم، به یه پلِ تاریکی رسیدم، داشتم راه میرفتم که برسم به جایی که بشه اتوبوس سوار شد، زیر پل یه اتاقک سرایداری بود که آب داشت و روشنم بود، خواستم برم آب بخورم، یه دونه لیوانِ کثیف اونجا بود که هر چی آب میریختم توش و خالی میکردم بازم آبِ قهوه ای بیرون میداد، با دستم آب خوردم که خیلی آبِ بد طعمی بود، تو این فاصله اتاق کاملاً تاریک شده بود، وقتی به چپ چرخیدم که بیام بیرون یه شبح دیدم تو تاریکی، فک کردم اشتباه میکنم، خواستم بپرم بیرون که منو گرفت، یه آدمِ ترسناکِ عقب مونده بود، میخواست بهم تجاوز کنه، ترسیده بودم...
چیزی که واقعاً ترسناک بود اون احساسِ عمیقِ تنهایی و اندوهی بود که تو دلم داشتم... یعنی اون لحظه انگار هیچ کس رو تو این دنیا نداشتم و یه موجودِ مردنیِ بی پناه بودم...
خودمو نجات دادم ولی هیچی از احساسم کم نشد... با همین احساس از خواب پریدم...

غمگینم... میدونم این خواب میخواد یه چیزی رو بهم بگه که نمیخوام باورش کنم... کاش انقدر امشب تنها نبودم... برای دوستم خوابمو تعریف کردم و به شوخی خنده برگزار کرد... چقدر بدم میاد کسی به عمیق ترین درونیاتم بخنده، حتی اگه قصدش خوب کردنِ حالِ من باشه... آدم گاهی نیاز داره با اون حسی که توشه کنار بیاد، همیشه خندیدن آدمو شاد نمیکنه...
امشب تا عمقِ استخونم تنهام و وحشت زده...
  • ۹۶/۰۶/۲۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی