می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

یادِ گذشته

وقتی بچه بودم با همه چی بازی میکردم، کرما رو از تو زمین درمی آوردم میشستم تمیز شن، برایِ مورچه ها شهربازی میساختم، براشون غذا میذاشتم، بچه غورباقه ها رو از آبای کثیف درمیاوردم میذاشتم تو آب تمیز که خوشحال شن، کفش دوزکا رو از تو باغچه میگرفتم دو تا دو تا کنارِ هم میذاشتم که با هم دوس شن ازدواج کنن...
موجوداتِ زنده رو برایِ بازی کردن ترجیح میدادم چون درصد مشارکتشون بیشتر بود ولی خیلی مهم نبود چون موجوداتِ مُرده رو هم زنده میکردم، یه پَکهایِ نایلونی بود که چند تایی حیوونِ پلاستیکی توش بود، ما بهش میگفتیم باغ وحش، من یکی از اینا داشتم، هر روز یه جور داستان میساختم و با اعضایِ باغ وحش کارگردانیش میکردم. یه دونه اسبِ فسفری داشت، گستره ی نقش هایی که این اسبم تجربه کرده بود از آل پاچینو هم بیشتر بود، با این تفاوت که البته همیشه "آدم خوبه" بود، یه کرگدنم داشتم نقشِ منفی بازی میکرد همیشه، بقیه گهگاه مثبت یا منفی میشدن گاهی هم سیاهی لشکر بودن.
مشکلی که بود اسبم دیگه کلیشه شده بود و نیاز به تنوع بیشتری تو انتخابِ بازیگر داشتم، ولی اونجوری نبود که خیلی عروسک داشته باشم از طرفی عروسکا هم مثلِ الآن جورواجور نبودن، محبوبترین عروسکا یه دخترایِ موطلاییِ چشم آبی و لپ گلی بودن که نقش هایِ خیلی متفاوتی نمیتونستن بازی کنن.
اون موقع ها همیشه مامانم میگفت ماشالا مریم خیلی نقاشیش خوبه، کلی آدم میکشه هر کدوم یه شکل و یه مدل، هیچ دوتاییش شبیهِ هم نیست، (البته آبجیمم همیشه میگفت این که هنر نمیخواد اگه میتونست دوتاشو شبیه هم دربیاره اون هنر بود) به خاطر همین استعدادم من همیشه واسه خودم عروسک میساختم که هم متنوع باشن هم زیاد و هم دقیقاً به تناسبِ نقششون طراحی شده باشن، بعد این عروسکا رو با قیچی خیلی تمیز از تو کاغذ درمی آوردم و باهاشون بازی میکردم.
حالا نه که فکر کنین چون عروسکام کوچولو و ساده و ارزون بودن زودم خرابشون میکردم! اصلاً! چون هر کدوم از اینا رو در یه فرآیندِ زمان بر طراحی میکردم و چون همونی میشدن که میخواستم دیگه کم کم بهشون عادت میکردم، همیشه یه جایِ امن نگهشون میداشتم که دست و پاهاشون کنده نشه...
یادمه این بین یه دخترِ گیس بافته ای بود که من خیلی دوستش داشتم، یه روز پسرعموم گرفت اینو تیکه تیکه کرد، این اولین مرگی بود که من در زندگیم تجربه کردم خیلی در سوگش گریه کردم، اونقدر که بابام شدیداً پسرعموم رو دعوا کرد...
امروز این کوچولو رو که تو روزنامه دیدم یادِ گذشته کردم، بُریدمش، اسمشم چوبین نیست، اسمش سپهره، حالا دارم باهاش آشنا میشم ببینم چطور آدمیه و چه نقشایی بلده بازی کنه...

  • ۹۶/۰۶/۱۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۱)

  • امیررضا باقری
  • جالب بود! وبلاگ خوبی دارید.

    خوشحال میشیم اگه از وبلاگ ما هم بازدید کنید و نظرتون رو ارسال بفرمایید.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی