می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

فردوسی زاده ی اصل

اینطورم نیست که من آدم مهربونی باشم، احتمالاً اینجوری به نظر برسم، چون همیشه آخرین پیامو من میذارم، چون همیشه وقتی احساس خیلی خاصمو در موردِ یکی با آب و لعاب و شاخ و برگ میگم بدنم گُر میگیره و اشک تو چشام جمع میشه، یا چون بیشترین کلمه ای که ازش تو مکالماتم استفاده میکنم، "عزیزم" هستش، با بیشترین ایموجی ای که استفاده میکنم قلبه، یا چون خیلی از صفات "ترین" دارِ مثبت در موردِ کسانی که ستایششون میکنم استفاده میکنم، حتی اگه واقعاً "ترین" نباشن...
من از مهربون بودن خوشم نمیاد... آدمایِ مهربون احساساتِ دستکاری شده ای دارن و نرمال نیستن، معمولاً آدمایی هستن که یاد گرفتن برایِ حفظ و حراست از احساساتِ دیگران زندگی کنن... من مهربون نیستم هر چند که رفتارام شبیه مهربوناست ولی اونقدرام دروغگو نیستم که به خودمم دروغ بگم... من از مهربونا صادقترم.
بیشترین چیزی که من تویِ ارزشمندترین روابطم هستم یه مبالغه گره!
الآن خواستم از یکی تعریف کنم، هی نوشتم، هی پاک کردم، هی نوشتم، هی پاک کردم و وقتی آخرش یه چی نوشتم و پست کردم براش، دیدم چقدر تهوع آوره... مثل همیشه اغراق کرده بودم.
اینکه اغراق تهوع آوره فقط به این خاطر نیست که به اون طرف تلقین میکنی از تو برتره و باعث میشی اون نتونه تو رو دوستِ خودش بدونه و ناخودآگاه از بالا بهت نگاه کنه، در واقع اصلش به این خاطره که اغراق گند میزنه به ابراز احساست یه جوری میشه که انگار همش دروغ بوده یا خیلی بدتر از اون وقتیه که طرف فکر کنه چاپلوسی کردی!
خیلی تقصیری ندارم، ذهن فوق العاده خیالپردازی دارم، وقتی به خوبیِ چیزی فکر میکنم، اون خوبی بزرگ و بزرگ و بزرررگترر میشه، ذهنم مرزهایِ واقعیات رو در هم میدَره و شروع به حماسه پردازی پیرامون اون چیز میکنه، تا جایی که نشونۀ مشخصی از خودِ حقیقیِ اون چیز نمیمونه...

دلم اونقدر گرفته که دوست دارم کلاً یه مدت برم تو خودم تا یاد نگرفتم عین آدم حرف بزنم، سکوت کنم. یا فورتونا خیلی خیلی خیلی دلم گرفته...
  • ۹۶/۰۶/۰۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی