می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

تنبلیِ من

از این آدما نیستم که کسی بتونه روم حساب کنه، یعنی اونقدر اوضاعِ کارایِ خودم معمولاً پیچ پیچی و دقیقه نودی و کجدار و مریزه که دیگران فقط میتونن کمک کنن نه که کمک بخوان! البته از حق نگذریم خیلی هم از دیگران کمک نمیخوام!
تا جایی که جا داره و جا نداره کارامو عقب میندازم، بعضیاشونم که فهمیده ترن فورتونا رو شکر اونقدر عقب میفتن از رو میرن و خود به خود کنسل میشن!
جداً تو تنبلی رقیبی برای من وجود نداره... اونقدر تنبلم که وقتی یه کاری میخوام انجام بدم شدیداً استرس میگیرم!
حالا این وسط فک کن من خودم پروژه داشته باشم و مهدی هم بیاد یه قسمت از پروژه شو که به زبانیه که 2 ساله باهاش کار نکردم بده به من! دیگه من تپش قلب گرفتم الآن! همچنان خواب و تفریح و کتاب خوندن و فیلم دیدنمم سرجاشه منتها کوفتم میشه دیگه خخخ.
موقعی که میخوام به یکی قول بدم دستم کاملاً بازه! میگم اوکیه باباااا انجامش میدم این که کاری نداره! وقتی نمیبره!! بعد وقتی دو روز میمونه به ددلاین و میبینم کاره به اون سادگیا هم نبوده عزا میگیرم.
هنوز بچه م! خیلی هم بچه م. هیچ وقت بزرگ نمیشم. شاید اگه منم مثلِ بیشتر هم سن و سالام ازدواج کرده بودم الآن بهتر بودم، ولی واقعاً احتمالش خیلی کمه، بیشتر فک میکنم تا حالا طلاق گرفته بودم. برایِ من مسئولیت داشتن خیلی سخته، از طرفی هم اینکه کسِ دیگه ای کارامو انجام بده متنفرم. معمولاً تهش خودم با هر وضعیتی که بوده انجامش میدم و نود درصد مواقع هم نتیجه اونقدر خوب میشه که فکر میکنم کاش به موقع انجامش داده بودم تا از این خیلی بهتر میشد!! ولی در واقع همچین اتفاقی هیچ وقت نمیفته و صد بارم که پیش بیاد بازم همون دقیقه ی نود انجامش میدم و اصلاً شاید یکی از دلایلِ خوب شدنِ کارام اینه که من آدم دقیقهِ نودم، اینجور وقتا خلاقیتم شکوفا میشه و کار رو بهتر انجام میدم.

به عنوان یکی از تنبل ترین آدمایِ دنیا بزرگترین عشقِ زندگیم لحافمه. انقدر این موجود خوشبو و خنک و خوشکل و باشعوره! بدونِ هیچ انتظار و انگولکی بغلت میکنه و آرومت میکنه. حتی تو اوجِ گرما اگه رو تخت باشه صبح که بیدار میشم میبینم سفت بغلش کردم و شدیداً گرممه، اگرم بذارمش پایین تخت بازم صبح که پامیشم میبینم شب رفتم آوردمش رو تخت و سفت بغلش کردم، اگه محکم کاری کنم و بذارمش اون طرف خونه که دیگه نرم بیارمش اصن خوابم خیلی خوب نمیشه! تو زمستون و پائیز که دیگه با گریه ازش جدا میشم. راستی اسمش صورتیه.

تنبلیم رو دوس ندارم! دلم میخواد کمتر تنبل باشم ولی هر وقت سعی میکنم کمتر تنبل باشم خسته م میشه و خوابم میگیره... الآنم خوابم میاد چون امشب رفتم خرید و کلی گشتم... فردا کلی کار دارم... کاش فقط این دو روز پروژه تموم شه که شرمنده ی مهدی نشم... برم بغلِ صورتی...

  • ۹۶/۰۶/۰۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی