می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

دخترانگی

نشستن فیلم circumstance ساختن که مشکلات دخترایِ ایرانی رو نشون بدن، بگذریم از اینکه جداً مصنوعی، لوس و بد ساخته شده، حتی ذره ای از مشکلاتِ حقیقی رو نشون نمیده، در واقع مگه چند درصدِ کشورایِ دیگه حقیقتاً با همجنس گرایی کنار اومدن که همچین انتظاری رو از این کشورِ عقب مونده داشته باشیم؟؟
منم شاید همجنس گرا باشم، ولی این هرگز مشکلِ من نبوده چون پیش از اون اونقدر مشکلاتِ گنده تر و خنده دارتری داشتم که به این مسئله نرسیده!
یکی از مشکلاتِ من در 29 سالگی لاکه! من از اونام که فکر میکنم دستهایِ آدم بیشتر وقتا و پاهایِ آدم مدام باید لاک داشته باشه، با ترکیبا و طراحی هایِ مختلف ولی من نمیتونم لاک بزنم!! یعنی اگه لاک بزنم باید به محضی که میخوام برم بالا پاکش کنم وگرنه دعوا میشه کمااینکه چند ماه پیش شد!
وقتی مثلِ شیرینِ قصه، 16 سالم بود مشکلاتِ خیلی جالب تری داشتم، مثلاً دو سه روز تو اتاقم زندانی شده بودم چون ناخنِ شستِ دستم بلند بود و پدر معتقد بود من این کارو کردم که بگم من گیتار میزنم! حالا نه که اون ناخنه خیلی برام اهمیت داشت که کوتاهش نمیکردم فقط ناخنِ شستم رو چون از باقیِ ناخنایِ انگشتایِ دیگه م زیباتره دوس داشتم، خیلی هم اصراری نداشتم نگرش دارم، منتها اولین باری که بهم براش تذکر داد اونقدر بد گفت که غرورم قبول نکرد بگم اوکی کوتاهش میکنم، دعوا شد و کتک کاری و زندانی و آخرشم مجبور شدم کوتاهش کنم...
در 28 سالگی یه جنگ جهانی رو شاهد بودیم چون من یه هفته ای بود میرفتیم کلاس فتوشاپ و دیر میرسیدم خونه، یعنی حدوداً 10 شب.

البته میدونم همه ی دخترایِ ایرانی مشکلاتِ منو ندارن! حتی برایِ خیلیا خنده دار و غیر قابل باوره و انتظار ندارم که اینا نمایش داده بشه ولی میخوام بگم اینجا کشوریه که تو میتونی در این حد یا خیلی بیشتر حتی، مشکل داشته باشی و انتخابِ دو تا همجنس گرایِ پولدارِ معتاد که از همه جهات تأیید شدن و فقط مشکلشون اینه که نمیتونن با هم ازدواج کنن برای نمایندگیِ دخترایِ بدبختِ ایرانی، واقعاً مضحکه!

یه موردِ دیگه زن داییِ من بود که یه مرتبه تعریف میکرد کلی کتک خورده چون چادرش مماسِ زمین نبوده و از زیرش یه کوچولو از مانتوش دیده میشده!
خواهرم یه بار شدیداً کتک خورده بود و مجازات شده بود چون اسمِ رمانی که ناگهانی دستش دیده بودن "عروس" بود!!! همین!

لاکِ جدیدم رو گذاشتم کنار لپ تاپ همینجور که دارم تایپ میکنم هر چندی برش میدارم ناخنامو لاک میزنم و وقتی که پاشدم و تا سفت نشده پاکش کردم اصلاً در شرایطی نیستم که بخوام برایِ بدبختی هایِ عاطفه یا شیرین گریه کنم، هرچند که عمیقاً فکر میکنم همه ی آدما "هر چیزی گرا" هم که باشن باید آزاد باشن...

وقتی برمیگردم و به نوجوونیم فکر میکنم، یادم میاد چند تایی دوست داشتم که مثل عاطفه و شیرین دنبالِ این چیزایِ دور از دسترسِ ذهنِ من بودن! مثلاً دوست پسر!! وقتی من دبیرستان میرفتم مثل الآن نبود که همه یه موبایل داشته باشن و یه فضایِ اختصاصیِ مجازی، یعنی اصلاً شبیه الآن نبود، فقط یه خطِ تلفن برایِ خونه داشتیم که هر کسی ممکن بود برش داره!
من یه بار فقط به یه پسری شماره مو دادم، اون قرار بود ساعت 9 شب زنگ بزنه و بگه منزل آقای رضایی؟ که این رضایی هم فامیلِ خودش بود، این رمزمون بود، ریسکِ بزرگی هم بود صحبت کردن چون هر لحظه ممکن بود از تو هال یکی اون گوشیِ دیگه رو برداره! یه بار کلاً حرف زدیم، بار دوم دو بار زنگ زد و بابام برداشت و اونم دیگه بیخی شد.

این لاکم یه ترکیب ملیحی از صورتی و کِرِمه، ترکیبش با دستایِ من که بعد از مسافرت کمی برنزه شده اونقدر سکسی و قشنگه که باعث میشه از خودم سوال کنم چرا هنوز اینجام؟
در آستانه ی 30 سالگی هنوز برایِ کوچیکترین مسائل زیر بارِ این فشارم، حتی الآن که واحدِ خودم رو دارم مدام برای ناهار و شام و عصر و صبح و هر وقت دلم میگیره میرم بالا پیشِ مامان اینا. دیروز که با مامان حرفمون شد و غمگین بودم دوستم که مدتهاست تنها تو کوردستان عراق زندگی میکنه بهم گفت تو بد نیستی خیلی خوبی، تنها بدیت اینه که نتونستی تنها بودنِ خودت رو بپذیری و باهاش کنار بیای، نتونستی آدما رو از معادله ی زندگیت حذف کنی.
من همیشه روحیه ی عاطفی و فوق العاده حساسی داشتم، بغلی بودم، ترسو بودم، همیشه ترسیدم، خاص بودم و افکار و شخصیتم با همه ی هم سالام فرق داشته ولی جسور نه! هرگز یه زنِ گرگی نبودم، بیشتر اهلی بودم تا وحشی!

تو این فیلم تنها جایی که دلم میخواست واقعاً گریه کنم اونجا بود که عاطفه و شیرین با شورت و سوتین پریدن تو آب و شنا کردن، حسودیم شد، من هرگز جرأتِ همچین کاری بهم دست نمیداد! من عاشق لخت بودنم، عاشقِ اینم که بدنم آفتاب بخوره، چند وقت پیش تو فیس بوک خوندم تو اروپا افرادی هستن که یه جور فرقه دارن به اسمِ نودیسم، اینا مثلاً لب دریا مایو نمیپوشن، دوست دارن با همه ی بدنشون طبیعت رو حس کنن، اگه دولتشون با لخت بودنشون مخالف باشه، اینا تو خونه هاشون لختن، یعنی همه ی اعضایِ خونواده.
چقدر به نظرم قشنگ بود این قضیه! کاش واقعاً لباس اختراع نمیشد و آدم میتونست همیشه لخت باشه.
البته الآن من خیلی خوشبختم که تنها زندگی میکنم و میتونم تو خونه ی خودم لخت باشم، یه زمانی آدم تنها تو حموم خودشو لخت میدید و چقدر ناشناخته بودِ بدنِ آدم! ولی من الآن با بدنم دوست ترم تا اون موقع، هر وقت از پشتِ میز پامیشم خودمو برانداز میکنم و هرچقدرم که ناراحت باشم از دیدنِ بدنِ زیبام که تنها پوششِ موهایِ بلندم رو داره، لذت میبرم. البته چاقیم رو هم زودتر میفهمم!!

چند وقت پیش شدیداً حسودیم شده بود به یکی از دخترایِ اددلیستِ فیس بوکم که چقدر جسورانه و بی پروا و زیبا مینویسه، چقدر آزاد و چقدر قویه، اومدم اینجا حسِ حسودیم رو منتقل کنم ولی خجالت کشیدم از خودم. متنهاش رو خیلی دوست دارم، حیایِ بی مصرفِ دخترانه م رو به چالش میکشه! یعنی معمولاً چند بار میخونمشون، بار اول یه چیزی درونم شدیداً معذب میشه و بار دوم کم کم خوشم میاد از نوشتار و کلمات رو مزه مزه میکنم.
تنها دینی که من دارم ساختار شکنیه! من از مرز بدم میاد، از باید و نبایدهایی که پیگرد قانونی و اجتماعی داره بدم میاد، تابوها رو باید شکست، انسان باید حقِ انتخاب داشته باشه، نباید بترسی که لذت ببری. به خاطر همین این دختره رو دوست دارم.
همین دختره چند وقت پیش یه مشکلی براش پیش اومده بود که کلی اذیت شده بود، وقتی شرح مشکل رو خوندم داشتم شاخ درمی آوردم! بعدتر که کمی بیشتر از خونواده ش گفت بازم بیشتر شاخ درآوردم که چطور فکر کردم این آدم از من قویتره، اگه درجه ی آزادیِ یه دختر رو تو ایران از 1 تا 200 بذاریم، این آدم کمِ کم 150 بود و من نهایتاً 50! ولی خب البته هنوزم این چیزی از احترامی که نسبت بهش حس میکنم کم نمیکنه!! هر کسی خودش مسئولِ میزان آزادیِ ذهنیشه حتی اگه تمومِ عمرش تو یه سلول بوده باشه!

من باید از اینجا برم...
  • ۹۶/۰۶/۰۱
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی