می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

این آدمای ترسناک

همه مون استرس داریم از اینکه چی قراره بشه...

از وقتی که خودمو میشناختم فوبیایِ آدم داشتم، بخشِ اعظمی از فرصتهای زندگیم سرِ همین نگرشم به جامعه هدر رفته.

همیشه همه دشمنن مگه خلافش ثابت بشه، همه احمق و بی ارزشن، هیچ کس قابل اعتماد نیست، همه بَدَن یکی کمتر یکی بیشتر، همه میتونن بهت آسیب بزنن اگه دربرابرشون گارد نگیری....

تو اصولِ تربیتیِ کودک معمولاً دیدم که میگن کودک از حرفاتون یاد نمیگیره از اعمالتون یاد میگیره، من مخالفم، کودک هم حرفاتونو میشنوه و یاد میگیره و هم اعمالتون رو، اگه این دو تا با هم تناقض داشته باشن، این طور نیست که خیلی راحت فقط از اعمالتون تبعیت کنه و حرفاتونو نشنیده بگیره، در واقع اتفاقی که می افته اینه که بچه متناقض و سردرگم بار میاد.

مامان بابایِ من آدمایِ احتماعی ای نیستن، ما هم نیستیم، من هم...

البته من یه درونگرام و خیلی باعثِ حسرتم نیست که چرا با مردم معاشرت نداریم، راستش گاهی از این قضیه خیلی هم خوشحالم، اینکه میتونم هر وقت دلم بخواد بیدار شم، در سکوت کتاب بخونم، فیلم ببینم، فکر کنم، خودم باشم، اینکه میتونم هر چیزِ عجیب غریبی که میخوام رو بخرم و مجبور نباشم به خاطرِ نظر دیگران یه سری بنجلجات بخرم که به درد نمیخوره... خب معاشرت با آدما خواسته ناخواسته از آدم انرژی و وقت زیادی میگیره، مخصوصاً تو ایران با سیستمِ پرتعارفی که ما داریم...

نه برایِ اینا حسرت نمیخورم، من در واقع وقتی حسرت میخورم که مجبور میشم، با آدما تعاملاتِ نزدیک داشته باشم و میبینم که بلدشون نیستم! یا وقتی به نویسندگیِ حرفه ای فکر میکنم و به این نتیجه میرسم طیفِ کاراکترهایی که من درک میکنم خیلی محدوده.

وقتی مسئله ی احقاقِ حقوق شخص در جامعه مطرح میشه بین دو واکنش انفعالی و هجومی یه چیزی هست که عمل اجتماعیِ انسان رو نسبت به عملکردِ اجتماعی حیوان هوشمندانه تر و سودمندتر میکنه. مادر و پدر من اونو خیلی خیلی کم بلد بودن و چیزِ زیادی هم به ما یاد ندادن. ریشه ی تموم ترس و بدبینیشون نسبت به آدما در همون مهارتِ گم شده ست!


نمیتونم بگم دوستایِ خیلی زیادی دارم ولی چون شخصیتِ شوخ، مهربون و به ظاهر ساده گیری دارم تو موقعیت که باشم (مثلاً وقتی سرکارم) به نسبت زود با آدما میجوشم، حرف میزنم و دوست میشم، یعنی تو موقعیت یه سری سنسهام خاموش میشه و من میتونم رابطه برقرار کنم هرچند که سالم نیست و مضطربانه ست ولی اگه همونقدر که خارج از موقعیت ترسناکه ترس رو حس کنم باید یه آدم ساکت و کم حرفی باشم ولی اصلاً این طور نیست (هرچند که اغلب وقتی از اون موقعیت خارج میشم دیگه اون رابطه کاملاً برام میمیره، چون تحملِ آدما و هاله ی وحشتی که دورشونه برام سخت و گاهاً ناممکنه) نتیجتاً کم دوست ندارم ولی وقتی عمیقتر بهش فکر میکنم، میبینم انگار هیچ دوستی ندارم و هرگزم نداشتم!! چون حتی یکیشونم نیست که واقعاً در حضورش بتونم خیلی راحت و بیخیالانه خودم باشم و خودِ اونو جذب کنم و از اون رابطه لذت ببرم... مدام نگرانم، مدام تحت فشارم...
دوران خوابگاه من چقدر سختی کشیدم، هر چند که بیشتر وقتا حتی خودمم حس نمیکردم این فشار رو، ولی دیگه خودم نبودم، انگار ماهی ای بودم که از آب بیرون افتاده باشه، له له میزدم برای سکوت، برایِ تنهایی، برایِ یه خرده آرامش... فک کن 4 سال مداوم تحتِ فشارِ ناملموس باشی... حتی یه خط نمیتونستم افکارم رو بنویسم، هر وقت سعی میکردم اینکارو کنم افسردگی میگرفتم، چون دیگه نمیتونستم مثلِ خودم بنویسم، دیگه خودم نبودم! فقط یه بازیگرِ ناشی بودم که سعی میکرد نقشِ یه آدمی معمولی رو بازی کنه... مغزم پر بود از جرقه...

غبطه میخورم به کسانی که حضورِ آدما مضطربشون نمیکنه، میتونن هر وقت بخوان دیگران رو ببینن و نبینن ولی من نه میتونم آدما رو ببینم و نه میتونم ندیده بگیرمشون!!! حتی در مواردی که واقعاً خلافِ اعتقادمه، اونجور که تو دنیایِ مجازی میتونم بالاخره حرفمو بزنم، اون بیرون نمیتونم! از دنیایی که به "این تویِ آروم" و "اون بیرونِ مغشوش و ترسناک" تقسیم شده بیزارم...
مدام میخوام به خودم بفهمونم اون آدمایِ دیگه هم شبیه منن، نیازی نیست ازشون بترسم یا فراری باشم...
تا این جا، تا 29 سالگیم، هر روز و هر ساعت این بارِ سنگین رو رویِ شونه هایِ روحم حمل کردم، گریه کردم، ضجه زدم، درد کشیدم، بیمار شدم، از اون چیزی که میتونستم باشم عقب موندم.... فقط به خاطر همین که نمیتونم با آدما تعاملِ امن داشته باشم... ولی چطور میشه این بار رو زمین گذاشت و برای اولین بار بعد از این همه سال نفس کشید... واقعا چی میتونه از این سخت تر باشه که خودت رو تغییر بدی و با ترسهات روبرو شی؟

+ عجب نویسنده ی خوبی ام!!! :| خطِ اول نوشتم که همه مون استرس داریم چی قراره بشه و یادم رفت بگم استرسه واسه چیه. یکی از همکارام رو به مهدی معرفی کردم برای خواستگاری و آشنایی و غیره، واقعاً نمیدونستم چه جور خونواده ای داره، نگو خونواده فوق العاده فقیر و بی سوادن و این دختره تنها تحصیل کرده شونه.... مامان رو یه بار تنها فرستادیم که ببینه آیا قابلِ مطرح شدن هست یا نه؟ گفت که اوضاع از این قراره ولی خب حالا یه بار دیگه با خودِ مهدی بریم، مهم خودِ دختره ست بیچاره گناه که نکرده و فلان... بار بعد که با مهدی رفتن و بعدشم شماره ها رد و بدل شد که دختر و پسر به اصطلاح همو بشناسن... این شماره دادن همانا و دوست شدنِ این دو تا همان، حالا بعد از چند بار رفت و آمد همه به این نتیجه رسیدیم که اینا بدجوری در حدِ ما نیستن، هر قدر ما خونواده ی آروم و تحصیل کرده ای هستیم، اینا شلوووغ، بی سواد، بی فرهنگ و بی ادبن، کلی دروغایِ گنده هم گفتن و به ظاهر دختره هم خلافِ ظاهرش چندانِ تفاوت و برتری ای به خونواده ش نداره... قالتاق بودنشون در این حده که مهریه رو گذاشتن 300 سکه، بعد کلِ جهیزیه رو هم به جز ظرف و ظروف گفتن پسر بیاره و همه شم تو عقدنامه نوشته بشه که بعد از طلاق دختره ببره!!! خونه هم پسر بگیره، ضمناً دختره گفته ممکنه یه وقت دلش بخواد سرکار نره!!! با اخلاقی که مهدی داره ایمان دارم اگه ازدواج کنن کمتر از یه هفته بعد طلاقه و همه ی این هزینه ها هیچی، طرف شدن با همچین خونواده ای ....
کلِ هیکلم الآن یه "چه غلطی کردم"ِ بزرگه! کاش به خیر بگذره...
  • ۹۶/۰۵/۱۸
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی