می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

یه شب گرم، ساکت و تاریک تابستون... احساس میکنم درونم همهمه ست؛ لامپا رو خاموش کردم و در سکوت دارم زور میزنم که بنویسم، چون یه چیزی ته وجودم بدجوری غمگینه و تنها کاری که در همچو شرایطی میتونه منو آروم کنه اینه که بتونم حالمو درک کنم، بنویسمش و بعد نوشته م رو درک کنم!
اینجا رابطه ی فوق العاده تنگاتنگی هست، یه چیزی در حدِ مرغ و تخم مرغ... هر چی بهتر درک کنم، بهتر مینویسم و هر چی بهتر بنویسم بهتر درک میکنم...
برای همینه که نوشتن برایِ من مقدسترین کار دنیاست، چون مثلِ آزمایشِ عملی میمونه که صحت و سقم یه نظریه رو مشخص میکنه و در عین حال نظریه رو اصلاح میکنه. گویا از هم آغوشیِ قلم من با برگه ی کاغذ یه موجودی زاده میشه که دقیقاً همون درکِ من نیست! یه چیزی شبیهِ اونه و مستقل. وقتی که متنمو میخونم مثلِ اینه که یه غریبه اونو نوشته و این هم به خاطر روشن نبودنِ ذهنِ منه در هنگام نگارش و هم به خاطر نارسایی قلمم، این دو موجودیتِ ناقص سعی میکنن همدیگرو کامل کنن.

حسِ آنیِ من اینه که زار بزنم، مشت بکوبم تو دیوار و شیون کنم که چرا انقدر احمقم و چرا قلمم انقدر ناتوانه، ولی میدونم که دردی رو دوا نمیکنه، یعنی به طور کل تفاوتی حاصل نمیشه، فقط یه شکلی از مظلوم نماییه!

در حقیقت مشکل اینجاست که من از دوباره و چند باره خوندنِ متنهایِ خودم میترسم، اگر با ذهنِ عیب جو و مقایسه گر به مطالبم نگاه کنم همه رو به طور کل حذف میکنم چون هیچ کدوم از اونا اونی نیست که باید باشه و از طرفی اونچه که "باید" باشه تعریفی نداره، در نتیجه باید همه رو پاک کرد، ولی در واقع این منو افسرده تر میکنه که کلاً هیچی ننویسم، یه جور حسِ گنگ بودن بهم میده و اینکه چرا من از تغییر میترسم به همین خاطره، اونقدر ایده ها و افکار متضاد، متناقض، کلی و خام در ذهنم هست که اگر بخوام وقتِ نوشتن همه شون رو راضی کنم، نهایتاً فقط سکوت بیرون میاد و صد البته که سکوت خوبه، یعنی برایِ کسی که خودشم نمیدونه چی فکر میکنه سکوت بهترین کاره، ولی سکوت افکارمو پالایش نمیکنه بلکه این نوشتنِ که حداقل باعث میشه که من از این بلبشویِ تو مغزم آگاه بشم.

مثلِ کودک تنبلی که میل به مشق نداره و دنبالِ راهی میگرده که به دنیایِ آرامِ بازی برگرده، منم موقعِ رسیدن به این کلافِ سردرگم دنبالِ راهی میگردم که فرار کنم، فیس بوک رو باز میکنم، موسیقی پلی میکنم، میرقصم، میرم، میام، کتاب میخونم، فیلم میبینم و اون کاری رو که باید انجام بدم انجام نمیدم. تا وقتی که نوشتن همون تخلیه ی افکارِ سطحِ ذهن روی کاغذ باشه، یا توضیح اولین نظری که به ذهنت میرسه، یا حتی گاهی داستانی چیزی، کار آسونتریه، ولی مادامی که به دنیایِ تضادها و تناقض ها و چندبارخوانی ها وارد میشی دیگه دفعت میکنه، میترسوندت، مثلِ دنیایِ اعداد.

اعداد واقعاً ترسناکن. اونا به طرز بی رحمانه ای روشنتر و به کلی متفاوت با سیستم و چیدمانِ افکارِ منن! خب من هیچ وقت ریاضی رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از این بابت ناراحت بودم، نه فقط چون تو خونه ی ما دوست نداشتنِ ریاضی یه جور خلافِ سنگینه، بلکه چون من هرگز نمیتونم احساسِ ضعفم در برابر کاری رو به حسابِ طبیعی بودنِ تفاوتِ علایقِ آدما بذارم... حالا دنیایِ اعداد چه ربطی به تضادهایِ فکریِ من داره؟ مسئله اینه که اعداد ریشه ی همه ی علوم هستن، ریاضی مادر همۀ علومه حتی ادبیات! و علم منطق هم که باید راه گشایِ افکارِ درهم من باشه از سرچشمه ی جداگونه ای نیست...
مادامی که قضیه بیخ پیدا میکنه و محاسبات پیچیده میشن، منطقم پاسخگو نیست و نیاز به پادرمیانیِ والده ی محترمه ی علوم حس میشه، معده م شروع میکنه به سیخ و لگد زدن و پس دادنِ اسید، اگر پافشاری کنم تمامِ ارگانهایِ بدنم تبدیل به فنر فشرده ای میشن که هر آن نیرویِ پتانسیلشون بیشتر میشه نتیجتاً فشار بیشتری وارد میکنن و تخلیه ی فشار معمولاً اونقدر ناگهانی صورت میگیره که یهو به خودم میام، میبینم ساعتهاست تو فیس بوکم و دارم چرت و پرتای ملت رو میخونم صفحه ی وبلاگ هم همینطور باز...
چیزی که در خودم کشف کردم اینه که دقیقاً هر علمی رو تا جایی دوست دارم که به اون محاسباتِ پیچیده نیاز پیدا نکرده، فیزیک، شیمی، ادبیات، منطق، فلسفه، هنر، حتی خودِ ریاضی! ولی وقتی همه چی پیچیده میشه و اعدادی که انتظار دارم رو پیدا نمیکنم، به ابهام میخورم و سیستم فکریِ پیچیده ی من قویتر از همیشه خودشو نشون میده و معده م پیچ اندر پیچ میشه!

در خلالِ همین سطوری که نوشتم تمومِ بدنم درد گرفته، ته گلوم از اسیدِ معده م شروع به سوختن کرده و دو بارم فیس بوک رو باز کردم! ولی با تمامِ اینها به مخم زد که من چرا برای درمانم از ریاضی کمک نگیرم؟ یعنی به جایِ اینکه همیشه از بالا شروع کنم و اون ته تها به سیاه چاله برسم و تو دلم خالی شه، یه بار بشینم و زیربنایِ کار رو بسازم! تلاش کنم غورباقه ی ریاضی رو قورت بدم! البته اون ریاضی ای که زیربنایِ منطقه با خودِ ریاضی متفاوته، هر چند که روحِ هر دوتا یکیه و اینکه آیا خوندنِ این ریاضی به نظم فکریِ من کمک میکنه یا نه در سطح تئوریه ولی میدونی در عمل به نظرم یه جور تمرینِ مفیده که ذهن رو توانمند میکنه چون براش مسئله میسازه، ذهنِ ملتهب مدام مسائلی رو که در دنیایِ واقع تورش میکنن با نتیجه گیری هایِ کلی پرت میکنه بیرون ولی یک مسئله ی ریاضی چیزیه که میتونی ذهنت رو بهتر روش متمرکز کنی چون از ابعادِ کاغذ بیرون نمیره!

با وجودِ اینکه در کلِ زندگیم حسود نیستم، همیشه حسودیم میشه به نوشتارِ روشنِ بعضی نویسنده ها، یا بعضی دوستایِ فیس بوکم، که در عینِ زیبایی و به کار گیری هنرِ انتخاب و ترکیب کلمات، اون معنی ای رو که قصد داشتن میرسونن... ولی نوشتارِ من نه زیباست و نه گویا و چون من مثلِ اکسیژن به نوشتارم نیاز دارم این بارم ضایعۀ خیلی بزرگی میسازه!

به معنایِ دقیقِ کلمه ذهنم پر از تاپاله ست! پر از گفتگوهایِ بی اهمیت و گفتگوهایی که هرگز اتفاق نیفتاده، آرزوهایِ احمقانه، سؤالهایِ احمقانه تر، وقتی بهش فکر میکنم اونقدر عصبی میشم که اسید بالا میارم ولی نمیشه بهش فکر نکرد، من دلم نمیخواد کودن و کند ذهن باشم...
خیلی غمگینم... بی نهایت فنرهام فشرده ست و دلم میخواد استراحت کنم... ساعت 3 و 20 دقیقه نیمه شبه و ... الآن خیلی بهم فشار اومد و یه بار دیگه فیس بوک رو چک کردم!

میدونی چیه؟ این جوامع مجازی خودشون یه فنر گنده تو مغزت فعال میکنن، هر لحظه ای که چکشون نمیکنم این فنر بیشتر و بیشتر فشرده میشه و آرامش ذهنیم رو به هم میزنه و وقتی چکشون میکنم دیگه به طورِ کل از ذهنم و البته از معده م آزاد میشم و تو دنیایی از بلاهت و بی دردی فرو میرم، نه خواب رو حس میکنم، نه دیگه معده م درد میکنه، جذب و جلبِ توجه، لایک و امتیازگیری، آدمو نشئه میکنه، یه جور اعتیاده، مدام از خودم میپرسم آیا اونقدر برام فایده دارن که این ضررشون رو هم تحمل کنم؟
البته فایده هم در جایِ خودشون دارن، ولی خیلی خیلی نیاز به کنترل ذهنی داره، چون ذهنت مدام جاهایِ آسونتری برایِ پرواز داره! تو جامعه ای مثلِ فیس بوک همه چیز قاطیه و خیلی باید حواست جمع باشه که بفهمی دقیقاً چه چیزی مفید و چالش برانگیزه یا چه متن هایی ارزشِ خوندن رو دارن...

سخت ترین کارِ دنیا کنترلِ این ذهنِ بازیگوش و کودنه!
  • ۹۶/۰۵/۱۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی