می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

هیجده مرداد

هنوز چند روزی راه داریم تا هیجده مرداد، ولی مغز من امشب به لطف دو قهوه ای که بد موقع خوردم نمیخواد بخوابه و چون میخوام در موردِ یکی اثرگذارترین کتابایی که خوندم بنویسم با یه تیر دو نشان میزنم و متنش رو امشب مینویسم.

هیجده مرداد روز تولدِ بابالنگ درازِ عزیزِ من، یکی از صمیمی ترین و نزدیکترین دوستهایِ منه...

برای دومین بار میخوام یکی از تأثیرگذارترین کتابهایِ زندگیم رو بهش تقدیم کنم، اولی 1984 بود (که تقدیم معنوی بود) و حالا دومی همین کتاب...

شاید برایِ خیلیا هم تراز قرار دادن 1984، شاهکار و شیره ی تفکرِ اورول، استاد بزرگِ من و بزرگترین نویسنده ی دنیا (از دید خودم)، با یه کتابِ آموزش روشهایِ کسب درآمد، توهینی نابخشودنی و شخص خطاکار به راستی مستحقِ اشدِ مجازات باشه، ولی صرف نظر از دیدی که دیگران در موردِ این مقایسه میخوان داشته باشن برای من هر دویِ این کتابها به یک اندازه گشایشگر واقع شدن...

آغاز راه کسب درآمدهای هنگفت اونطور که اغلب دیدیم و شنیدیم، نه آغاز بی نیازیِ حقیقی بلکه آغاز راه بردگی و تاریکی بوده برای خیلی ها ("خیلی ها"یی که تقریباً به سمت "همه" میل میکنه) ولی برای من که با این کتاب آغاز شد اصلاً به این شکل تموم نمیشه، صد البته که هنوز پولدار نیستم ولی تا همینجا در من یه اتفاقِ شگرف، یه جور حسِ بی نیازی عمیق شکفته که نویدِ پیروزیِ عنقریب رو میده...

بالهایِ روحم مدتها زیر فشارِ افکارِ پر وحشتی که مستقیم و غیر مستقیم به مسائلِ مالی مربوط میشد، خمیده، شکسته و ناتوان شده بود، تحت فشار قرار گرفته و زیر رادیکال رفته بود... حالا با خوندن و درکِ این کتاب یک مرتبه این بالها شروع کرد به تکون خوردن و جون گرفتن و من شروع کردم به زنده شدن... به کودک شدن...

با خوندن این کتاب پرت شدم به سالهایِ آغازین ظهورِ بردگیِ بشر، اون زمانی که پول اختراع شد و نگاهی خیالی انداختم به زندگیِ آرومی که بشر بدون حضورِ "پول" میتونست داشته باشه، واقعاً اگه پول نبود، این همه برادرکشی، پدرکشی و لشکرکشی اتفاق می افتاد؟ این همه نفرت، این همه حس حقارت و ترس، این همه شرمندگی، حس ناتوانی، حس کمتر بودن، حسِ کاذب بزرگتر بودن، این همه قتل و این همه گناه و احساس گناه خلق میشد؟ جواب این سوالها و هزاران سوال مشابه رو نه میدم! نه! نمیشد! اتفاق نمی افتاد!

من "پول" رو دقیقاً در آغازین لحظه ی تولدش دیدم، یه کودکِ ناتوان که اومده بود تا کارها رو ساده تر کنه، فقط یه بازیچه ی شیرین که لطف به خدمت گرفتنِ اعداد رو به بشر میچشوند... با این کودک راه رفتم بزرگتر شدنش رو به تماشا نشستم و ذره ذره مراحلِ خطرناک شدنش رو دیدم، جایی که دیگه بشریت یادش رفته بود این پدیده رو خودش زاده و کودک وار مطیعِ زاده ی خودش شده بود...

تموم ترسهام رو مرور کردم، تمومِ تصمیماتی که به خاطر پول گرفتم یا نزدیک بود که بگیرم یا قراره بوده که در آینده بگیرم رو مرور کردم، تمومِ لحظات زندگیِ خودم و پدر و مادرم و کسانی که میشناختم، نوابغی رو مرور کردم که هیبت "پول" در نطفه کشت... و دنبالِ چاره گشتم... چاره کجاست؟...

سعی کردم که حداقل در خیالم برگردم و اون نوزاد رو در نطفه خفه کنم ولی نه، هرگز نمیشه در گذشته دستکاری کرد و اگر هم بشه درست نیست، من معتقدم به تاریخ، به اینکه هر اتفاقی می افته برایِ رشد بشریته... و از اون گذشته وقتی با دیدِ جدیدی به این زاده ی غول پیکر نگاه کردم، دیگه منو به اندازه ی قبل وحشت زده نمیکرد، چه بسا هر چه میگذره وحشتم کمتر و کمتر میشه و جاشو یه حسِ شیرین امنیت و عشق میگیره... دیگه دنیا جایِ وحشتناکی نیست... میتونه نباشه...

و اما کیوساکی ترغیبت میکنه که هر چه زودتر دست از ایگنور کردنِ قدرتِ واقعیِ این غول برداری و حاکمش بشی تا نیروش رو در کف اختیار خودت داشته باشی و هر چه از جانبِ اون، زمانی برات نقطه ضعف بوده الآن تبدیل به نقطه ی قوت بشه...

هر کسی که وحشتهایِ من براش آشنان، حتماً این تغییر، این گشایش رو به خودش بدهکاره، شاید برایِ دیگران هم مثلِ من این کتاب نقطه ی آغازِ اون تغییر باشه... شایدم نه... ولی خوندنش خالی از لطف نیست.

اسمِ کتاب رمانتیک نیست ولی خوندنش به من قدرتی داد که رمانتیک ترین احساساتِ درونیم رو آزاد کنم و آزادانه یه نفس راحت بکشم، کیوساکی از دیدگاه من پیامبر محبت و آرامش برای عصر پر فشارِ حالِ حاضره...

  • ۹۶/۰۵/۱۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی