می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

امروز سیزده مرداد بود، روز پیشنهادی برای عشقِ ایرانی بر اساس رمانِ دایی جان ناپلئون.

البته من این رمانو نتونستم تموم کنم و تا جایی که یادمه اون زمانی که خوندمش که برمیگرده به سالها پیش، خیلی خوشم ازش نیومد هر چند خنده دار بود، فک کنم شایدم به خاطر این نصفه رها شد که pdf بود.

این هفته بیشتر بچه هایِ فیس بوک در موردِ این روزِ سیزده مرداد نوشتن، در موردِ بهترین فیلمایِ عاشقانه ای که دیده بودن، منم به خاطر همین دو شب پیش نشستم Atonement رو دیدم، کلاً چون این ژانر عاشقانه هیچ وقت مورد علاقه م نبوده و به واقعترش چون هیچ وقت درکش نکردم. ولی از پریشب که من این فیلم رو دیدم همزمان با باز شدنِ ناگهانی سدهایِ احساسیم و به همین مناسبت 13 مرداد رفتم تو فکرِ اینکه ردِ پا و معنیِ عشق رو تو زندگیِ خودم جستجو و ثبت کنم دیدم بابا یه وقتایی هم درکش کردم، ولی از یادم رفته به مرور... گاهی آدم یادش میره... گاهی آدم سعی میکنه یادش بره...

تا یه سنی عشق برایِ من یه چیزِ ناشناخته و غیر قابل درک بود که فکر میکردم بهترین چیزِ دنیاست و یه روزی حتماً پیداش میکنم.

همیشه دختر خیلی خیال پرداز و کمالگرایی بودم، تو سنینِ نوجوونی عشقمو یه زیبایِ مطلق تجسم میکردم، مدام ازش داستان میساختم تو ذهنم، از زندگیش، از قیافه ش ولی با وجودیکه همیشه خیالاتمو سعی میکردم نقاشی کنم، اونو هرگز جرأت نکردم بکشم... عشق برام شبیه کاراکتر یه انیمیشنی که اسمشو یادم نیست بود، خیلی بچه بودم میدادش و اونقدر منو نصفه جون میکردن سر دادنش، تازه کلی هم سانسور داشت، داستان در موردِ یه سرزمین شناور در آسمان بود که حاکمش یا رئیسش چند تا پسر داشت، اینا با اژدها بینِ سرزمینشون و باقیِ سرزمینها پرواز میکردن و کهربا جمع میکردن، من عاشق اون پسرِ کوچیکتره بودم، عاشق زورو هم بودم. این دو تا کارتون که پخش میشد من از اول تا آخرش تپش قلب داشتم و بعد تمامِ مدت بهش فکر میکردم و خودمو جایِ کاراکترها میذاشتم... چقدر زجر آور بود روزایی که پخشش نمیکرد، یا مجبور بودیم بریم بیرون، یا جابجاش میکرد... انگار سر قرارِ عاشقانه معشوقم معطلم کرده...

یه بارم تو بازار عاشقِ یه پسر شدم... فک کنم 10 11 سالم بود، مامانم تو قصابی بود، من بیرونِ مغازه واساده بودم که یهو یه موجودِ عجیب رد شد، هنوزم اگه تمرکز کنم میتونم صورتش رو ببینم، یه پسرِ فوق العاده زیبا... فقط چند لحظه... و الآن بعد از حدودِ 20 سال هنوز حسش رو میتونم لمس کنم! قلبم برایِ همون چند لحظه نزد!

سالِ اولِ دانشگاهم عشق برام شبیه صدایِ یه پسر پر انرژی و بانمکِ کرمانشاهی شد، بعدتر شبیه زجری که حتی شب امتحانیمو تا صبحش اشکی کرد، بدونِ اینکه حتی یه لحظه به اون درس ریاضی گسسته ای که فرداش امتحانشو داشتم فکر کنم، فرداش با چشمایِ پف کرده، برگه ی امتحان جلوم، داشتم به ساسان فکر میکردم... ساسان مجازی بود، تلفنی، یه صدایِ شیرین بود، به خاطر همین دیرتر منو زده کرد ولی بالاخره اتفاق افتاد... ساسان کم کم کمرنگ شد و رها شد ولی واقعی ترین و سوزانترینِ عشقِ من بود که بیشترین اشکایِ عمرم رو براش ریختم و برایِ اولین بار تو اولین جدائیمون حس کردم آبِ جوش رو قلبم ریخته، اون حسِ سوزشِ قلب رو اونجا پیدا کردم... شاید برایِ اولین بار قلبمو حس کردم و دردِ نفس نداشتنو... حسی شبیه مرگ...

بعدتر عشق برام شبیه دو تا چشمِ جادویی و زنده ی امید شد، به شدت شبیه کریس رونالدو بود، یه مقدار معصومتر و زیباتر منتها... یه عکس از رونالدو داشتم که مستقیم تو دوربین زل زده بود، تا مدتها بعد از اون قضیه هم از نگاه کردن به چشماش قلبم داغ میشد، خجالت میکشیدم، گونه هام آتیش میگرفت، یه سالِ تمام تو دانشگاه، حتی سرِ کلاس به هم زل میزدیم، هر وقتم بهش نگاه نمیکردم موجِ نگاهش رو حس میکردم، جاذبه ی زمین خرِ کیه، جاذبه رو من اونجا درک کردم، هر بار نگاه نمیکردم، انگار پریده بودم هوا، باز به سرعت و شدت به طرفش کشیده میشدم... بعدها از اون دانشگاه (به دلایلِ کاملاً نامرتبط) انصراف دادم و هرگزم با هم حرف نزدیم، هرگز... خیلی خیلی کم حرف میزد و کلاً فقط چند باری صداشو شنیدم، بدبختانه کمی لهجه داشت (چیزی که من ازش بیزارم و اون تصورِ پرفکتمو از عشق شدیداً خراب میکنه) و همیشه آرزو میکردم همون چند بارم صداشو نمیشنیدم... این عشق دردناک نبود، فقط پرشور بود، تپش قلب داشت، نفسمو بند می آورد و لذت بخش بود...

تا همینجایِ زندگی عشق برام یه چیزِ واقعی بود، بیشتر به این دلیل که روابطم با جنسِ مخالف خیلی محدود بود (یه چیزِ قابل درک برای یه دهه شصتی) و بیشتر رل رو تو احساسم به جنس مخالف تصورات و تجسماتم از آدمایی که واقعی نبودن بازی میکرد... ولی طیِ دوستی هایِ بعدی کم کم فهمیدم اون چیزِ کامل و زیبایِ مطلقی که تو ذهنم ساخته بودم، اون چیزِ رویایی حقیقت نداره، دیگه کم کم رابطه م با جادوگرِ عشق کمرنگ و کمرنگ تر شد... دیگه کم کم عشق برام یه کلمه ی احمقانه و غیر واقعی شد، تو یه مقاطعی از دوستی هام که قهر میکردیم یا مثلاً بی توجهی میدیدم فکر میکردم این دردِ عشقه ولی به محضی که رابطه به روالِ نرمال برمیگشت یا چند روز قطع میشد میفهمیدم که نه این عشق نیست...


چون زیادی کمالگرا بودم، هیچ وقت عشق کاملاً برام شکلِ یه آدم واقعی نشد، همیشه آدما وقتی بهشون نزدیک میشدم دلمو میزدن، یکی لهجه داشت، یکی مؤدب نبود، یکی امیالِ نامقدس داشت، یکی رویایی نبود، یکی صداش زشت و بی حال بود، یکی خودش زشت و بی حال بود، یکی بدتر از همه قلبش زشت و بی حال بود... خلاصه همیشه یه جای وجودشون، یا جاهایی از وجودشون توهین محض به ساحتِ عشق بود، خیلی وقتا مثلِ رابطه م با ساسان سعی کردم که چشممو رو بدیهاشون بپوشم و عاشق باشم، دلم باز اون حسِ زنده و جادویی رو میخواست که حتی تو روزایِ برفیِ سردِ سرد وقتی به چشمایِ امید نگاه میکردم داشتم... ولی هر بار خیلی سخت تر از بارِ قبل میشد چشما رو بست و همیشه یه جایی روزگار به زور دو تا پلکامو میگرفت و چشامو رو به حقیقت باز میکرد... تا رسیدم به این جا... به 29 سالگی... اینجایی که دیگه نمیتونم چشممو رو پستی هایِ آدما ببندم و دیگه انتظاری برای عشق ندارم... حتی این کلمه اونقدر برام دور شده که سخت میتونم باوری به حقیقتش داشته باشم... راستش من تو Atonement هم خوشحال شدم که روبی و سی به هم نرسیدن... چون فکر میکنم اگر میرسیدن نهایتاً طیِ یه سالِ اول میفهمیدن که حسشون اشتباه بوده کمااینکه خیلی هم اصالت نداشت، همین که در اوجش شکسته شد جاودانه شد و اگر شکسته نمیشد تبدیل میشد به یه حسِ ناکامی...


اینجایِ زندگیم که هستم، امشب سعی میکنم تمومِ چهره هایِ مردونه ای رو که زمانی بهشون حسی، هر چند کوچولو موچولو، داشتم، به یاد بیارم. حتی اونایی که فقط چند باری باهاشون چت کردم، یا اونایی که فقط یه بار دیدمشون... خیلی کوتاه بوده همیشه، اونایی که طولانی تر شده، دورادور بوده، مثل امید، ولی کاملاً بزرگیِ حس من با بزرگیِ شناختم از آدما رابطه ی عکس داشته... هر چی شناخت کمتر حس بیشتر و بالعکس... البته نه تمامِ آدما... ویژگی هایِ حسیِ اولیه ی نوازشگر هم نیاز بوده.

تو وبلاگِ قبلیم که برایِ فرزندِ آینده م مینوشتم، اولین پستا میخواستم گذشته مو تشریح کنم، تعدد چهره ها یه مین باعث شد که شدیداً حسِ نامطلوبی بهم دست بده، یه جور حسِ ناپاکی مثلاً... من از رمانهایِ عاشقانه ای که خونده بودم، فکر میکردم آدم باید خدا یکی عشق یکی باشه، حالا خدا یکی یا هیچی شد مهم نیس ولی عشق یکی باشه...

حتی بعدترها که منطقی تر شدم، تفکرمو به تفکرِ روزِ دنیا نزدیک کردم و سعی کردم در موردِ اون معیارهام و تعریفهام از "پاکی" تجدید نظر کنم، بازم نتونستم عذاب وجدانم رو از دوست بودنهایِ خیلی متعدد و کوتاه مدتم با آدما، از تلاشِ احمقانه ای که برایِ چشم پوشیدن بر عیب هایِ احمق ترین و بی ارزش ترین و نالایق ترین آدما کرده بودم تا فقط لحظه ای آتش عشق رو حس کنم، محو کنم... حتی همین الآنم نمیتونم بر خودم ببخشایم... هر چند که بار اون احساس هر چه عاقلتر میشم به هر حال سبک تر میشه... ولی بازم حس میکنم این وسط، تو این چتایِ بی اهمیت و سخیف و این تلاشهایِ مذبوحانه م احساسی رو خرج کردم، روشن بینی، خوش خیالی ای رو خرج کردم که اگه الآن داشتمش میتونست توشه ی راهم باشه...

کدوم راه؟


چند باری این اخیرن برام موقعیتهایی برای ازدواج با آدمایِ پولداری پیش اومد که در بهترین حالت هیچ حسی بهشون نداشتم، و در بدترین حالت حس اشمئزاز... کار به این ندارم که اصولاً شاید این پیشنهادها هیچ وقت اونقدر واقعی نبوده و منم اونقدر منطقی هستم که خیلی جدی نگرفته باشمش ولی حتی همون احتمالِ موفقیت این پروسه، جدایِ از حسِ عزت نفسم (برایِ این حرکتِ انگل وارانه ی ازدواجِ خودفروشانه)، یه چیزِ دیگه رو هم در وجودم آزار میداد... یه جور امید...

امید به چی؟

تا امشب نمیدونستم...

و بعد امشب باز با یه آدمی حرف زدم از اون دست... همون آدم پولدارایِ ساکن اروپا که میگن عاشقتن و کاملاً مستعدن که مخشون زده بشه و تبدیل بشن به یه منبعِ درآمد! این بار ولی اون امیده یهو یه مشتِ خیلی سنگین کوبید تو قلبم! سریع طرفو بلاک کردم و نشستم به لمس این حسِ کوچولویی که درونم بود...


این عشقه چیه که من از پیدا کردنش ناامید شدم؟

این چیزِ خیلی باشکوهی که یه جایی در قلبم همیشه امید دارم حقیقتی رو بشه بهش افراز کرد...


این آخرین باری بود در زندگیم که ازدواج رو به شکلِ یه معامله دیدم، مهم نیست که چقدر پولِ یا مفت میشه به دست آورد... این نوع معامله مناسب آدمِ لطیف و با احساسی مثلِ من نیست، این برایِ من معامله ی ارزون و سودمندی نیست، اینجا باید رسماً خودمو خفه کنم برای پول...

پول اون چیزی که حقیقت نداره... پول همون چیزی که فقط میخوامش تا بتونم یه کتابخونه ی گنده بزنم، یا کلی سفر برم، یا کلی آدمو خوشحال کنم، خوشبخت کنم... این پول اون پولی نیست که میشه تو معامله ی ازدواج به دست آورد، چون آدمی که روحش رو میفروشه، آدمی که زندگیش میشه بازیگری، درست مثلِ اون زمانِ نفرین شده ای که کارمند بودم، این آدم نمیتونه کارایِ خوشکل کنه، نمیتونه کتابایِ خوشکل بخونه... حتی اگه گندِ اخلاقیات رو بالا نیاریم، بازم این خلافِ اصولِ یه پرنده ی آزاده... یه پرنده ی آزاد و رها مثلِ من هرگز خودفروشی نمیکنه، چون فقط خودشو داره...


یه مین یه حسِ قشنگ بهم گفت تو همیشه میتونی به اون اندازه ای که نیازِ رویاهاته پول دربیاری، خودِ تو، پولِ سالم، پولِ تمیز... اون حسِ قشنگ تو یه حرکتِ رمانتیک بهم گفت: مریم هیچ وقت امیدتو از دست نده، برایِ پیدا کردنِ اون عشق مبارزه کن، در برابرش منفعل نباش، پیداش کن و تا اون وقت کوچیکترین کاری که میتونی بکنی اینکه جاشو سالم و پاک نگهداری، قلبتو، خالی کن تا ساکنش رو پیدا کنی...

  • ۹۶/۰۵/۱۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی