می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

بعد از مدتها...

من همیشه حسرت میخورم که چرا دیگه نمینویسم، من هیچ وقت خوب ننوشتم، هیچ وقت تایم نذاشتم محتویاتِ مغزم رو مرتب و خوش آهنگ کنم، هیچ وقت اصلاحشون نکردم، درست همونجوری که تو مغزم جاری شده ریختمش رو کیبورد، یا کاغذ... ولی همینم زمانی خیلی خیلی منو آروم میکرد، یه وقتایی حس میکردم به پیس میرسم با نوشتن... من بزرگترین آرزوم اینه که نویسنده بشم، شاید هرگز نشم ولی حداقل این کنجِ دنج هست که میتونم توش یه نویسنده باشم.

حالا میخوام بنویسم و کلی حرف دارم که بنویسم ولی وسواس گرفتم که از کجا بایست شروع کنم.
از همون زمانی شروع میکنم که همه چیز بهتر از الآن بود. از سال 94 که من رفتم سرکار...
انگشت شمار پستهایی که بعد از اون تاریخ گذاشتم اغلب خودِ اون دوره رو توصیف نمیکنه، یعنی درست وقتی نوشتم، شبی، یا روزی که به دلیلی برگشتم به حالِ اون روزای خیال انگیزِ گذشته، روزایی که شب تا صبح کتاب میخوندم، وبلاگ میخوندم، متنایِ طولانی مینوشتم که هرچند خواننده پسند نبودن ولی روحمو ارضا میکردن.

1 سال و 9 ماه کارمند بودم.
اوایل هنوز زنده بودم، هنوز میخوندم ولی بعدتر ذره ذره احساساتِ باشکوهم از دست رفت و تمومِ وجودم پر شد از احساسِ وحشتِ مدام، استرس، اضطراب، عذاب وجدان، احساس گناه، تنبلیِ جانکاه. همش دروغ بود، همش حقیر بود و از یه جایی به بعد دیگه هیچ چیزِ ارزشمندی نداشت. بعد از اون یه دوره با سختی میرفتم سرکار، بعضی روزا بیدار میشدم و عینِ بچه ها تو جام گریه میکردم و به خودم التماس میکردم که نره سرکار...
اضطرابهایِ اجتماعی بود، ترس بود، احساس بی کفایتی بود.
نه که من نتونم از پس اون کار بربیام ولی اون کار اونقدر برام حقیر بود، اونقدر برام هیچی نداشت و اونقدر خودمو از اون کار بالاتر میدیدم که نمیتونستم انجامش بدم، کارام انباشته میشد، درگیر میشدم و اونقدر انباشته شده بودن که حتی دیگه نمیتونستم انجامش بدم... و یه جاهایی حتی حس میکردم خیلی کمتر از اون کار هستم...

الآن درست 1 ماه و 12 روزه که من دیگه سرکار نرفتم، امروز برایِ اولین بار بعد از این مدت تونستم یه بار دیگه محلِ کارمو، جایی رو که 1 سال و 9 ماه از عمرمو توش گذروندم به یاد بیارم... اون حسی که وقتی سرویس میرسید، حس روزایی که ساعت 5 و نیم- 6 میرفتیم سرکار و طلوعِ خورشید رو میدیدیم، حسِ روزای برفی و بارونیش، روزایِ یخیش، روزایِ دعواییش...
تمام احساساتی که در من خشک شده بود، به جز حسِ وحشت، فکر میکنم این آخرین احساسیه که خشک میشه... حتی شاید مرده ها هنوز میترسن، منم یه مرده بودم که خیلی میترسید، مدام رو ویبره بودم.
البته من همیشه اضطراب اجتماعی داشتم و هیچ وقت با دیگران، مطلقاً با هیچ دیگرانی، خیلی راحت نبودم، همیشه حضور دیگران از کم تا زیاد منو مضطرب میکنه و این به خاطر اصالتیه که من برایِ گفته هاشون و اندیشه هاشون قائلم...

بعد از این مدتِ طولانی یه فیلم دیدم که واقعاً قلبم رو لمس کرد... فیلم Atonement... و بعد از دیشب انگاز سدِ احساساتم شکسته و من پر شدم از یادِ اون چیزی که پیش از این کار بودم... همون آلیس! همون مریم. ولی این همونیه که من به یاد دارم، اون موقع هم خیلی وقتا افسرده میشدم از اینکه کار نمیکنم، از اینکه پشتوانه ی مالی ندارم. درست انگار چندین وجود در من هستن که نمیتونن حضورِ هم رو تحمل کنن، راستی دقیقاً آدما برایِ همین چند شخصیتی میشن، چون شخصیتهاشون نمیتونن با هم آشتی کنن وگرنه از یه دید همه چند تا شخصیت، چند تا چهره دارن و این طبیعیه... ولی در من این کار نمیکنه! این شخصیتا نمیتونن کنار هم بشینن و با هم به یه توافقی برسن! شایدم دارم خیلی سختش میکنم چون من هرگز تلاش نکردم که اونا رو با هم آشتی بدم.

سد شکسته شد و من قسمتی از خودم رو دوباره به دست آوردم، قسمتی که دستم مدام پیِ اون میگشت... اون احساساتِ عمیق رو دوباره چشیدم.
راستش جدایِ از هر چیز خیلی خوشحالم از اون زندگیِ کارمندی جستم و نتونست منو در خودش محو کنه، خوشحالم که میتونم خودمو لمس کنم.
احساساتِ من، بالهایِ من، چروکیده شده بود تو یه گوشه ای از مغزم و یهو بیرون اومد باز شد و من پرواز کردم. من دوباره انسان شدم. من دیگه یه کارمند نیستم و این منو سرشار از حسِ زندگی میکنه.

حالا این روزا دیگه نمیدونم با زندگیم میخوام چی کار کنم...
29 سالمه...
امروز در یه صدم ثانیه خواستم سنم رو به یاد بیارم و عدد 23 اومد تو ذهنم و در همون صدم ثانیه یه آهی از سرِ راحتیِ خیال کشیدم... شاید این به خاطر روزِ تولدم بود، من هرگز با اعداد میونه ی خیلی خوبی نداشتم و دنیای سختشون رو درک نکردم. به هر حال من الآن درست 29 سال و چند روزمه و این اصلاً حس خوبی نداره چون این عددِ 29 که بدجوری 30 رو بعد از خودش داره، هیچ قرابتی با من نداره!

من مدام باید سنم رو به یاد بیارم؟! چی میشه ولش کنم بره پی کارش و منم سرم به کار خودم باشه؟ اصلاً این لعنتی رو چی کارش دارم که هی میخوام یادم بمونه؟ متأسفانه یه روزی باید بمیرم و اون روز مهم نیست چند سالمه، من حقِ دفاع از خودم رو ندارم، نمیتونم بگم من تازه 30 سالم شده، نمیتونم بگم من هنوز 40 سالمم نشده حقم نیست که بمیرم، پس چرا یادم بمونه 30 یا 35 یا 49؟ اعداد دورِ روحمو حصار میکشن و بهم یادآوردی میکنن که دارم "پیر" میشم و هیچ چیز دهشتناک تر از پیریِ روح نیست...


ولی یه جاهایی که میخوام بدونم چقدر وقت دارم برایِ رسیدن به آرزوهام و آیا هنوز وقتی برای هدر کردن هست یا نه، نیاز به اعداد دارم. همیشه دوست داشتم ادبیات بخونم، یا یه رشته ی هنری، یا مثلاً فلسفه ولی خب از حق نگذریم عشقم به ادبیات اصلاً یه چیزِ دیگه بوده و هست. کلاسایِ ادبیاتم رو نباید جزِ عمرم حساب کرد.
ولی من رشته م رو ادبیات انتخاب نکردم چون میترسیدم که نتونم پول درارم. من از بی پولی، از حقارتی که می آورد میترسیدم و این شد که شدم برده ی پول. رفتم یه رشته ی مهندسی، کار مهندسی، فضایِ خشنِ مهندسی... و گهگاه نشستم چشم دوختم به پیجِ بعضی دوستانِ ادیبم، به چیزایی که اونا میخوندن و فکر میکردن و حسرت خوردم.

من از پول میترسم.
همه از پول میترسن.
پول، این وجودِ بی وجود، همه ی ما رو زیر یوغ خودش کشونده. چه موجوداتِ آزاد و شادی میتونستیم باشیم اگه پول نبود. هر کاری ازمون برمیومد، همه جایِ دنیا مالِ همه مون بود، ولی پول زندگیامون رو دروغین کرد، بیشتر آدما کاری رو میکنن که دوست ندارن، اونا هم که کارِ مورد علاقه شون رو میکنن اونجوری که دوست دارن نمیتونن انجامش بدن.
شاید به جای محاسبه ی عمرِ جسمیمون بهتر باشه روزایی رو حساب کنیم که واقعاً زندگی کردیم...


من خوشحالم...
بعد از مدتها من میتونم گریه کنم... نه از ترس و درد. از غم...
  • ۹۶/۰۵/۱۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی