می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

Shelley 2016

مدتی بود دوباره میزان هیجان زندگیم فیکس نبود، سرچ کردم برای یه فیلم ترسناک و Shelley 2016 رو پیدا کردم. خلاصه ای که از فیلم نوشته بود اشاراتی به حالات بارداری داشت... یه لحظه به شهود درک رابطه ی معناداری بین بارداری و ترس رسیدم...
از اونجا که تا همین اواخر به جز خاله ناهید اونم زمانی که خیلی کوچیک بودم هیچ زن حامله ای که خیلی بهم نزدیک باشه ندیده بودم موضوع بارداری برام موضوع دوری بود یعنی بهش فکر نمیکردم حتی ۳ سال پیش که به این نتیجه رسیدم که میخوام یه روزی مادر بشم و برای بچه م هر روز مینوشتم بازم به بارداری فکر نمیکردم. شایدم چون همیشه فکرم درگیر چیزای دیگه بوده اغلب پیش میاد مسائل طبیعی که به زندگی معمولی و عادی مربوط میشه ولی هرگز برای من جای کار نداشته. تا زمانی که مریم همکار و دوستم باردار شد. این اتفاق یه موجی از احساسات شادی، حسادت عمیق، خواهش، لذت و اعجاب در وجودم ایجاد کرده بود. اونقدر که هر بار میدیدمش حس میکردم اون الان یه آدم نیست، یه موجود سوپر نچراله.
فیلم Shelley با تموم فیلمای ترسناکی که تو عمرم دیدم فرق داشت همیشه توی فیلمهای ترسناک ترس ایجاد میشه و از بین میره. ولی اینجا ترس در غالب حقیقیش نشون داده میشه... ترس های ما احساساتی که همیشه حضور دارن تا وقتی تو وجودمونن با باقی حواس ترکیب میشن و درست به چشم نمیخورن... بیشتر شبیه غم میشن تا اون چیزی که هستن... ترس! وحشت...
هیچ حضور شیطانی به اون معنای خود ساخته و داستانی در این فیلم نبود، ولی حضور شیطانی و ناپاک حس میشد، ترسی به وجود نیومد و از بین نرفت، ترس فقط نشون داده شد در قطع و شمایل کریه ش.
ولی این ترس از چیه؟ اگه شیطانی نیست چه چیزی وجود النا رو میخوره؟ چی داره اونو میکشه؟ چی باعث ترس کاسپره. این حالت جن زدگی که پیدا میکنه برای چیه؟
مسئولیت...
از وقتی خرگوشام، ویکی و الکس رو خریدم تا ۱ هفته ی بعد مدام عصبی بودم گریه میکردم افسرده شده بودم و میخواستم پسشون بدم... سرکار هم مثل مرغ سرکنده بودم...
میترسیدم از اینکه بمیرن یا شاد نباشن یا مریض شن... وحشت زده و مالیخولیایی شده بودم، شب اول کابوس دیدم که اونا رو ازم گرفتن و من دیوونه شدم... خیلی تحت فشار بودم و زمان که گذشت گاهی در اعماق افکارم میل به مرگشون رو پیدا میکردم... دلم میخواست همون فری برد سابق بشم و مجبور نباشم تایمم رو برای اونا بذارم... حس میکردم بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم...
سارا به اونا خیلی علاقمند شده بود اوایل دوست نداشتم که مدام بهم تذکر بده چی کار کنم. حس مادری داشتم... ولی ذره ذره خودمو کشیدم کنار. ذره ذره اجازه دادم مال اون باشن... 
منی که وقت برای خودم کم میارم مسئولیت زندگی و شادی یه موجود دیگه رو پذیرفتم... منی که خودم گاهی تو تنهایی خودم ممکنه یه روز غذا نخورم مدام باید نگران غذای اونا باشم... و من انگار دیگه خودم نبودم... یه موجود مسخ شده بودم... درست مثل مادر شلی... یا النا. محدودیت و باید و نباید برای من مثل سمه... منو میکشه... من نباید مسئول کسی باشم حتی خودم... ما برای مسئول شدن زمان نداریم... برای ازدواج برای تعهد برای بچه دار شدن... ما برای مردن در حال انجام روزمرگی زمان نداریم!! تجربه های زیادی منتظرتن که یه بی بی چک مثبت میتونه گند بزنه به همشون... کاسپر از صدای مسئولیتش بود که میترسید... شیطان چشم شلی همون ضعفشه، همون نیازش به زمان تو... و مگر جز زمان چی داری که ببخشی و چرا؟؟ چرا چیزی رو که نیازمندشی باید ببخشی؟
تو پودر میشی مسخ میشی و همه ترسات همه شکستات همه تجربه هایی که مال تو بودن ولی کسبشون نکردی غمی میشن میرن تو چشمات و چشمات رو شبیه پرنده های قفسی میکنن... تو یه پرنده ی آزادی... فقط به خودت فکر کن. تو هرگز بچه دار نخواهی شد. هرگز ازدواج نخواهی کرد... چقدر شلی ترسناک و تکون دهنده بود... امشب چقدر شب خوبی بود.... من متحول شدم. من هرگز مادر نمیشم. ۲۴ ۳ ۹۶
  • ۹۶/۰۳/۲۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی