می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

حالِ خوبم

امروز از اون روزاست که خوب جوری تهی ام، دلم میخواست یکی از زیرشیروونی های مسلط به نوتردام رو داشته باشم، یه دوش بگیرم، بعدش همونجور لخت و خیس خودمو پرت کنم رو تخت، زیر آفتاب مطبوعی که از پنجره داخل میشه، یه ترانه ی فرانسوی بذارم یه لیوان شراب قرمز دستم، یه سیگارِ بلندِ باریک تو اون یکی دستم و همون جور که روی تختم نشستم و فر موهامو باز کردم و ریختم دورم، به بالشهای سفید نرم گنده، تکیه بدم، چشم بدوزم به نمایِ نوتردام و سن و گهگاه پاشم برقصم، دوست دارم در خلسه ی این حالت فرو برم و به هیچ چیزی، مطلقاً به هیچ چیزی فکر نکنم...

البته اینا بیشترش تصاویر ذهنیه، من هرگز زیرشیروونیه رو به نوتردام نداشتم، هرگز سیگار نکشیدم، شرابم یه بار خوردم که شبش بالا آوردم، صد البته فرانسوی هم متوجه نمیشم ولی خب هر زبانی تا وقتی اغوا کننده و مهیجه که مفهومش رو نمیفهمی وقتی بفهمی مثلا یه کلمه ای که خوب جوری تو گوشت صدا کرده مفهومش میشه دستمال دستشویی دیگه اونجوری صدا نمیکنه، اصلاً صدا نمیکنه میشه یه چیز معمولی! راستی چرا زبان فرانسوی این حس ها رو در من ایجاد میکنه، حس نیاز به رهایی، حس انقلاب، شجاعت، بی اهمیت بودنِ دنیا... نمیدونم چرا اینجوری میشه، نسبت به هیچ زبانی این حس رو ندارم، فکر نمیکنم هیچ وقت دلم بیاد فرانسوی یاد بگیرم و همه ی این احساساتِ پیچیده رو تبدیل کنم به میز و صندلی و دستمال دستشویی و...

بگذریم... فعلا که هیچ کدوم از اینا نیست جز ترانه ش، کاری که واقعاً دارم میکنم اینه که قوز کردم پشت سیستمم تو شرکت ترانه ی فرانسویِ "میخواهم با پدر صحبت کنم" از سلن دیون گوش میدم، لیوان چاییِ داغ جلومه که یه گیاهی، چیزی توشه که بویِ گرمی میده ولی هر چی به سیستم بویاییم فشار میارم نمیفهمم چیه. وقتی چایی رو بدونِ شیرینی میخوری تو رو به رستگاری، به جاودانگی میرسونه، همه چی مثل این فیلما تو پرده ای دوده، حتی صدای همکارام که دارن با هم در موردِ مشکلِ یکی از سیستم ها حرف میزنن چقدر نرم به نظرم میاد، درست شبیه جیک جیکِ گنجشکا...

دارم از این شرکت میرم، دیگه اوکی شده که فقط دو ماه اینجا بمونم و باید کارا رو تحویل بدم کم کم... ولش کن امروز اصلاً حوصله ی فکر کردن به واقعیات رو ندارم، مثلاً اینکه خانوم فلانی یه فرم جدید برای مقایسه قیمت کمیسیون میخواد اصلاً تحریکم نمیکنه! بیشتر دوست دارم به سفر تیر ماهم با مجید فکر کنم، وای چقدر رؤیایی میشه با مجید بریم کیش، فکرشم هیجان زده م میکنه... هفته ی پیش رودسر بودیم خیلی سفر خوبی بود، نمیشه گفت بهترین سفر عمرم، قطعاً بهترین سفرِ عمرم فرانسه بود ولی بعد از اون با فاصله ی کمی این سفر گیلانمون بود...

خوشحالم که ناخنا و موهام خیلی بلند شده، اینا بهم احساس جادوییِ زندگی میده، انگار "من هستم چون ناخنام بلنده" یا "من هستم چون خیسیِ موهام رو کمرم حس میکنم"! من نمیفهمم چطور بعضی مردا همه ی زندگیشون حتی یه بارم پیش از کچل شدن داشتنِ موی بلند رو تجربه نمیکنن، این خیلی ظلمه در حقشون! انگار یه آدمی رو فلج کرده باشی! همیشه هم ظلمها در حق ما نمیشه!

چقدر به این در و اون در زدم... ولی بعد از مدتهاااا، مدتهای طولانی چیزی نوشتم که دوباره خوندنش حالمو خوب میکنه...


  • ۹۶/۰۲/۰۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی