می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

ملکه بودن

اغلب عشاق شکست خورده میگن تا وقتی که عشقشون رو ابراز نکرده بودن همه چی اوکی بوده ولی وقتی که شروع کردن به ابراز احساسشون معشوقشون هم شروع کرده به سردتر و سردتر شدن و هر چی هم اون سرد شده این گرم تر شده و بیشتر سوخته... من فکر میکنم به این دلیل این اتفاق میفته که معشوق خودش رو عاشقانه دوست نداره و وقتی تو کسی رو میبینی که عاشق یه چیزِ بی ارزشه، ارزش اون آدم برات پایین تر میاد!

مدتیه که در خودم دقیقاً عکس این مطلب رو کشف کردم، یعنی من عاشق کسانی میشم که منو واقعاً دوست دارن و میپرستن، یعنی هر چی صداقت بیشتری در عشقِ طرفم حس میکنم منم بیشتر به سمتش جلب میشم، البته تا اینجاشم خیلی رخ میده به خصوص در مورد زن ها چون اغلب اینکه یکی دوستشون داشته باشه بهشون حس امنیت میده و اون آدمو دوست دارن چون بهشون احساس امنیت میده، ولی مسئله اینجاست که من از این دیدگاه نگاه نمیکنم، درست وقتی که یه کسی منو دوست داره، من میتونم عاشقش بشم، من عاشق چشمانی هستم که تصویر خودم رو منعکس میکنه! البته واقعاً اغلبِ کسانی هم که به من جلب میشن شخصیت موّجه و محکمی دارن ولی یه حقیقتی در موردِ من هست و اون اینکه من وفاداری رو درک نمیکنم، من یه ملکه م و هر چی که میگذره بیشتر عاشقِ خودم میشم، بعضاً دوست دارم با کسی بمونم ولی وقتی نگاه میکنم این نه به خاطر چیزی که درونِ اونه بلکه به خاطر چیزیه که درون چشمهایِ اونه! به خاطر خودم! و درست برعکس بی جون ترین و نادان ترین آدما اونایی هستن که من در چشم و ذهنشون نیستم، نمیتونم هضمشون کنم...

در واقع انگار تویِ عشق و رابطۀ دوستانه همیشه مریدان وفادار بودم تا یه فردی که دنبالِ ویژگی شخصیتیِ واقعیِ خودش والا باشه، من اصلاً دیگران رو نمیبینم، تا وقتی که نشونی از خودم درشون نبینم اونا وجود ندارن!
اولش که مطلب رو شروع کردم خواستم بگم شاید اینم درست نیستش و بایست که براساس شخصیتِ خودِ اون آدم باهاش دوست بشی... ولی تو رابطه ی عاشقانه، تویِ رابطه ی دوستی، چیزی که واقعاً وجود داره، روحِ رابطه ست، نه روحِ طرفین، و رابطه مستقیم به خودِ تو مربوط میشه، تویی که میسازیش. اگه تویِ اون رابطه قراره خودِ تو دوست داشته نشی، پس یه آدم مریض خواهی بود اگر توش بمونی... من هرگز حتی برایِ ثانیه ای تو رابطه ای که از دیدِ خودم طرفم عاشقانه دوستم نداشته نموندم! البته خب توقع من عشق واقعی گسترش پیدا میکنه و کسانی که در حد اون عشق ظرفیت نداشتن به مرور کنار گذاشته شدن...

میخوام بگم هیچی تو دنیا اندازه ی خودت لیاقت نداره که عاشقش باشی... عاشق هر چیزی که باشی باید یه جوری به خودت و هستیت مربوط باشه...
تنها میشی... ولی غمها هم ازت دورتر میشن... البته به شرطی که حواست باشه طرفت رو برایِ عاشقِ خودت بودن میخوای نه برای چیزِ دیگری... حقیقتی که هست تویی و اگر زمانی کسی دیگه توانِ عاشق بودن رو نداشت فقط فراموشش کن چون حتی یادش چندگانگی ایجاد میکنه، اون از "تو" نیست.
  • ۹۶/۰۱/۰۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی