می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

میراثِ حقیقی اون چیزی نیست که بعد از مرگِ فرد به بازمانده هاش میرسه، پول و دارایی ها فقط دست به دست میچرخن و حقیقتاً متعلق به کسی نیستن، اون چیزی که مالِ منه، اون چیزیه که من هستم! و اون چیزی که من هستم با ترسهام محدود شده! من ترسهام رو به نسلِ بعدم هدیه میکنم! میراثِ اصلی اینه. نسلِ بعد میتونه اونا رو زنده تر از خودِ من زندگی کنه و میتونه به اونا غلبه کنه! گاهی حتی اگر به ترسی غلبه نکرده باشی میتونی اونقدر روشن بینی داشته باشی که اونو به نسل بعد منتقل نکنی.
فقط کودکیه. همون زمانی که تو بیشتر از همه ی باقیِ طول عمرت میبینی و میشنوی و میپذیری و همه ی چیزای بد همونجا اتفاق میفته، همه ی صداهایِ بد اونجا تو مغزت ثبت میشه، صداهایِ بد ترس میسازن. مهم نیست که چی میگن، مهم نیست که از احترام به بزرگتر میگن، یا از مذهب یا از هر چیزی، اونا تو رو میترسونن و برات دیوار میسازن و جلویِ رشدت رو میگیرن.
من فکر میکنم آدم وقتی به دنیا میاد یه موجودِ بی مرزه، رهاست، پر از قدرته و قابلیتِ اینو داره که تا بی نهایت اوج بگیره، میتونه از زندگیِ دنیوی بگذره و بالاتر از مرزهایِ ادراک قدم بگذاره، اون وقتیه که برایِ خندیدن نیاز به دلیل نداره، برای زنده موندن نیاز به شادیهایِ ساختگی نداره، شادی فقط وقتی به کار میاد که پر از اندوه باشی و بخوای خودت رو بالانس کنی! اون اوائل این موجود برای حرکت نیاز به کلی انگیزه هایِ مادی نداره، فقط حقیقت رو میبینه و بر اساسِ حقیقت حرکت میکنه. فقط کافیه آزادش بذاری و اون میفهمه از کدوم راه پر بکشه...
ولی این اتفاق نمی افته، ترسهایِ به ظاهر خیرخواهانه ی نسل قبل براش دیوار میسازه تا از چیزایی محفوظش کنه که قرار بوده به رشدش کمک کنن، براش سقف میسازه و آسمونی رو قرار بوده هدفش باشه از دیدش میپوشونه تا نکنه چیزی خارج از کنترل و موهوم وارد چارچوبِ زندانش بشه و اونو آزار بده! براش زنجیری از اتیکتها میسازه و اونو به دیوار میخکوب میکنه!

من یه دخترِ ایرانی ام! متأسفانه کمتر میتونی موجودی از این که هستم ترحم برانگیزتر پیدا کنی، عمری رو صرف میکنم تا بفهمم حقوقِ اولیه م چیه! اولین کلمه ای که میشناسم نبایدِ، اولین جسمی که میشناسم دیواره، محافظه، لولوها همه جا هستن، لولوها همونایی هستن که اگه پدر یا برادرم باشن خوبن و در غیر اینصورت هر کسی که باشن قصد صدمه زدن به منو دارن مگه خلافش ثابت بشه، به من میگن تو موجودِ ارزشمندی هستی که محافظت میشی ولی در کنارش میگن که اونا جنس برترن، اونا به من نمیگن تو میتونی از خودت محافظت کنی و اصلاً اونا نمیدونن که چیزی برای محافظت شدن نیست، اگر من بدونم که چیزی برای محافظت نیست دیگه برتریِ اونا بر من معنی نداره و اون وقت همه چی خوب میشه! من پر از ترسم، پر از عدم امنیت. مهم نیست من چی فکر میکنم چون اغلبش میتونه مزخرف باشه! من هرگز آزاد نبودم که خودم انتخاب کنم و مگر انتخابهایِ من نیست که شخصیت و تفکرِ منو میسازه؟ پس چه اهمیتی داره که تو چی فکر میکنی تا وقتی که تحت تاثیر مخدر باشی هرگز حتی خودت نمیتونی ایده ای داشته باشی راجع به اینکه در چه جایگاهی هستی و تا چه حدی تفکراتت درسته.

برایِ من که یه دخترِ ایرانی ام، از دیدِ یه مرد، ازدواج کارِ افتخارآمیزیه! چون ازدواج در نود درصد حالاتِ قابلِ تصور، مطلقاً احمقانه ترین اشتباهیه که من میتونم بکنم! از چاله به چاه رفتنه! هر چی که تو باشی، هر میزان آزادی ای که داشته باشی چیزی چندش آورتر و قوی تر از غیرتِ یک مرد نمیتونه کنترلش کنه! غیرتی که یه افتخار برایِ مردِ ایرانیه و حتی همجنسانِ من اونو تحسین میکنن، در حالیکه حقیقتاً یه بیماریه. اگه یه مردِ ایرانی به یه زن بگه من خوشم نمیاد تو کار کنی، یا هر چیزی شبیه این همه لبخندِ تهوع آوری میزنن و میگن آخی چقدر دوستش داره! این کنترلِ بی مرز، این زنجیر بر زنجیر، افتخارِ مردِ شرقیه! غیرت یعنی اینکه وحشیانه ترین و خودخواهانه ترین و بی فکرانه ترین کارهات رو عشق معنی کنن، یعنی کبودیِ زیر چشمِ یه زنِ بدبخت رو با لبخند نگاه کنن و بگن مرده دیگه غیرت داره! خدا رو شکر کن دوستت داره.... حالا اینکه این دوست داشتن دقیقاً به چه دردی قراره بخوره من که مطلقاً هیچ ایده ای ندارم!!! فقط فکر میکنم یه صدایی که تو مخِ من فرو کردن که قراره این جوری ارزشمند باشم! با دوست داشته شدن! با کتک خوردن و دستور شنیدن!

ازدواج با یه مردِ شرقی مطلقاً احمقانه ترین کاریه که میتونی در حقِ خودت بکنی تا بدبختیت رو همیشگی کنی و هیچ شانسی برایِ نجاتِ خودت باقی نذاری! ازدواج اینجا فقط مسئولیت نیست، فقط برای همراهی نیست، ازدواج اینجا یعنی فاتحه بخونی به قبرِ آرزوهات! حتی قضیه از ازدواج بدتره! تو دوستی هم نمیتونی آرامش و آزادی رو داشته باشی، اونجا هم غیرت هست!!! تناقض هم بیداد میکنه! حتی اگه تو شوهر داشته باشی و دوست پسر بگیری اون پسره باز رو تو غیرت داره :))

مردها موجوداتی هستن پر از انتظار! اونا تربیت شدن تا انتظارِ یه کنیز رو داشته باشن! حتی اگه فقط یه بار باهاشون چت کرده باشی فرقی نمیکنه! اونا انتظار دارن که بهشون به عنوانِ چیزی برتر توجه بشه که حقیقتاً نیستن... ولی چقدر مست کننده ست وقتی بهشون هیچی نمیدی و در عوض روبروشون میکنی با اون "هیچی" ای که هستن و اون چیز برتری که نیستن! چقدر دیدنِ خشمشون لذت بخشه وقتی که میفهمن هیچی جز یه تلاشه احمقانه ی تاریخی برای برتر دیده شدن نیستن!

نسلهایِ قبلتر رو که بررسی کنی میبینی مرد در ازای این کنترلش همه چی رو در اختیارِ زنش قرار میداد و هرچند که اونو واقعاً محدود میکرد ولی خب در ازاش به زعم خودش چیزی فراهم می آورد. حالا این وسط چیزی جوک تر از این نیست که پسرهایِ نسلِ جدیدِ ایران که نود درصد اونقدر ضعیف و ناتوانن که حتی خرجِ خودشونو نمیتونن درارن و انقدر مسئولیت پذیری و قدرت ندارن که حتی ازدواج کنن، برای دوست دخترشونم غیرتِ تهوع آورشون رو دارن! آدم نمیدونه باید از گریه بمیره یا از خنده وقتی میبینه این غیرت واقعاً عمل میکنه!! یه جانکیِ عوضی میشینه تو خونه و خرجش رو دوست دخترش میده و بعد غیرت هم داره روش! :))

هر طرف رو نگاه میکنم دیواره! ترس و وحشت و نباید و ناشایسته ست... هر طرف رو نگاه میکنم حس ناامنیه. تویِ رستگاری در شائوشنگ میبینی که زندان انسان رو معتاد میکنه، برایِ هر زندانی ای بالاخره روزی میرسه که حتی اگه زنجیراش رو باز کنن و دیوارا رو از اطرافش بردارن بازم از جاش تکون نمیخوره! انسان روزی اون چیزی رو که قبل از گرفتاری بوده فراموش میکنه، ولی اگه اصولاً هرگز قبل از گرفتاری ای وجود نداشته باشه چی؟؟ اگه به عنوان یه دختر ایرانی در حصر خانگی زاده شده باشی چی؟ اگه میله هایِ زندان اونقدر بهت نزدیک باشن که لابلای سلولایِ مغزت فرو رفته باشن چی؟ اگه بدونِ اونا حتی نتونی حرکت کنی، حتی نتونی فکر کنی چی؟

مهم نیست چی پیش بیاد از این لحظه به بعد همه ی تلاشم رو میکنم که از این کشورِ طاعون زده برم، مهم نیست که من سهمی در آزادسازیِ مردمش دارم یا ندارم، بذار هر کسی به خودش فکر کنه من مسئول هیچ کس نیستم، تنها کسی که تو این دنیا حقیقتاً برام اهمیت داره خودمم. حتی خونواده ای که کاری جز بستن چشم و گوش و دست و پایِ من تحتِ عنوان خیرخواهی نداره قرار نیست منو اینجا نگهداره!

من میخوام همه چیز رو بشکنم... حتی تشخیص هایِ خودم، من باید خودم رو بشکنم همه دیوارها! من هرگز آزاد نبودم تا حقیقت رو ببینم پس حتی دیدن رو هم بلد نیستم! گورِ بابایِ مذهب، گور بابایِ احساسات و اخلاقیات! هیچ کدومشون تا وقتی انتخابِ خودت نباشن، تا وقتی از ترس پاک نشده باشن ارزشمند نیستن. من قرار نیست دیوارهایِ بیشتر رو بپذیرم، من قرار نیست دیگه هرگز تو زندگیم به کسی چشم بگم!
  • ۹۵/۱۱/۰۱
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۲)

من هرگز آزاد نبودم تا حقیقت رو ببینم

آزاد شو و ببین، حداقل درباره زن
همچنان توصیه به خوندن همون کتاب دارم
پاسخ:
روند زندگیِ یه انسانِ متفکر باید هم همین باشه، هر روز آزادتر از دیروز... فک میکنم من اینجوری هستم.
چه روح/روان/فکر/قلب رو یه بخش جدا ببینی و چه قسمتی از همین جسم که بهش میگی بدن، قطعا باید از امراضِ مخصوصِ خودشون دور نگه داریشون! مثل اینکه قطعا جسم‌ت رو نمیبری توی یک جمع‌ی که دارن با وبا زندگی می‌کنن!

فکرت رو هم آزاد کن، ولی محدود...

اگر فکر می‌کنی انسانِ متفکر هستی پس همون کتاب رو بخون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی