می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

خلأ امید

چند روزیه سطحِ شادیم بدجوری کشیده پایین! یه جورایِ عمیقی غمگینم. بزرگ شدن رو دوست دارم، اینکه همیشه، هر چقدرم که غمگینی میدونی یه چیزی به جز این غم هست، میدونی اینم میگذره و باز شادی میرسه چون بدتر از ایناش رو گذروندی، میدونی چه چیزایی صرفاً به جسم مربوط میشه، چه چیزایی مقطعیه و چه چیزایی بی اهمیته، گیرم که هنوز یاد نگرفتی ازش بگذری ولی همین که میدونی در کل اهمیتِ زیادی نداره خودش کمک بزرگیه! خوبیِ بزرگ شدن اینه که میدونی کجایِ استخر نمیشه شیرجه رفت! یعنی منظورم اینه که میدونی چه چیزی واقعاً عمقی برای غرق شدن نداره، ولی خب بدیشم اینه که عموماً آدم بزرگا به این نتیجه میرسن که هیچ جاش نمیشه شیرجه رفت در حالیکه این درست نیست! همیشه یه جاهایِ عمیقی داره! آخر اپیوزد سومِ فصل یک لاست رو دوست داشتم، همیشه تو عمیقترین بدبختی ها لحظاتِ شیرینِ خوشبختی وجود دارن! شاید به خاطر همینه که آدما میتونن بدبختی رو تحمل کنن!

غمم خیلی پیچیده س، ترکیبی از چند احساسِ قدیمی که فقط یاد گرفتم که بالاخره میگذرن، هر وقت یادم میان... خب مجبورم صبر کنم تا خودشون برن!
بیشترش یه سری چیزاییه که تو فکرم حلش کردم ولی هنوز تو قلبم حل نشده! هنوز سنگینیش تو قلبم هست! من باید فکرم رو کنترل کنم.

"پیچیده ست"، "نامفهومه"، "گنگه"، "نمیدونم چیه"، "قابل بیان نیست"، دفترهای خاطراتم، وبلاگهام، همه پر از این عباراته! ولی تا کی؟

نمیدونم دقیقاً قلب چیه؟ این که میگن آدمایِ شجاع و جسور قلبشون قویه، نمیدونم دقیقاً کجاشونه! شاید قسمتی از مغزمونه که بهش میگیم قلب، شایدم ماهیتِ جدایی داشته باشه، البته من اصولاً از بابتِ دریافتی هایِ خودم لزومی نمیبینم به جز مغز دریافت کنندۀ دیگه ای داشته باشم! یعنی همیشه تقریباً میدونم هر فکر و هر حس و هر آگاهی ای از کجای مغزم میاد! ولی راستش بعد از بحثی که با بشرا داشتم دارم به این قضیه شک میکنم، وقتی تو تحت تربیتِ یک دین بزرگ شده باشی، قطعاً خیلی طول میکشه که یاد بگیری صرفاً بر مبنایِ چیزی که میدونی، چیزی که میبینی و چیزی که علم میتونه ثابتش کنه دنیا رو بشناسی! سخته، یه جورایی اراده ی محکمی میخواد که این مرحله رو کامل کنی، باید تناقضاتِ درونیت رو تریس کنی! باید همه چی رو با همه چی جور کنی. خب من الان پر از ابهامم، عقایدِ سابق هنوز یه جایی درونِ من هست و روش جدید هم میگه صرفاً چیزی رو که میبینی باور کن، ولی باور کردن یه جوری نیست که بگی و بشه! اگه میشد من الان خودمو مجبور میکردم باور کنم که واقعاً افکارِ یه سری آدما تو زندگیم هیچ تغییری ایجاد نمیکنه و بعد قطعاً انقدر به خاطرش آزار نمیدیدم، ولی باور کردن سخته! به خاطر همین یه سری باورها هنوز هست و یه سری افکاری که هنوز روحی از خودشون ندارن کاملاً!

خلاصه میخوام بگم من آدم ترسویی هستم و میدونم که باید قلبم رو قوی کنم ولی از اونجایی که دقیقاً نمیدونم قلبم کجایِ مغزمه و یا اگه موجودیتی مجزاست دقیقاً چیه و کجاست، به خاطر همین موندم پا در هوا!
  • ۹۵/۱۰/۲۶
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی