می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
تو ایران اگه پسر باشی امکانش رو داری که هیجانات بیرونیِ بیشتری رو تجربه کنی، ولی خودِ ذات دختر بودن جدایِ از ایران بودن یا نبودن، یه سری هیجاناتِ باحالی داره، مثلاً همین مسئله ی پریود که بارها درموردش نوشتم! اتفاقی که در عمل میفته اینه که از 3، 4 روز قبل از واقعه تا 3، 4 روز بعدش هفت رنگ شخصیت عوض میکنی! اندوهِ عمیق اونقدر که من گاهی رسماً میل به خودکشی پیدا میکنم، بعد شهوتِ شدید، جوری که مثلاً امروز رسماً میخواستم آدما رو گاز بزنم :)) بعدتر آرامش! ولی شاید به نظر بیاد اینا که شخصیتهایِ مختلف نیست بلکه فقط احساساته، مسئله همینه که اصولاً انگار من تغییر ماهیت میدم و تبدیل میشم به یه چیزِ کاملاً متفاوتی! مثلاً من اصلاً آدم افسرده ای نیستم ولی امروز صبح در حالی بیدار شدم که افسردگی از دماغم بیرون میزد!

یه چیزیه که هیچ وقت برام عادی نمیشه، یه قسمت از سریال بلک میرر بود که بازی ذهنی میساختن، طوری که طرف خودشو در حالِ بازی میدید و بازم تجربه هایی که میکرد براش کاملاً زنده و واقعی بودن! منم گاهی وقتی شدیداً و بی دلیل اندوهگین میشم حس میکنم لابد پریودیم نزدیکه ولی اونقدر این نوسانات حقیقیه که بازم بازی میخورم! خودش هیجان بزرگیه!
  • آلیس تمپلتون

تعمیم

زمانهایی تو زندگیم هست که حس میکنم بین آدما غریبم، نمیفهممشون، اونا منو نمیفهمن، دوستم ندارن، حسمو حس نمیکنن، بعد احساس ناامنی بهم دست میده، مثل قدم برداشتن تو جنگل تاریک میمونه. نمیدونی چی در انتظارته و همین ناآگاهی میترسوندت! یه ترس غریبی هم هست، احساس ترس و ضعف توام.
گاهی هم حتی به مرحله ای میرسم که حس میکنم همه از من متنفرن یا بدشون میاد یا تحقیرم میکنن. اینا همش حس ناامنی میده...
باید هیچ چیزی رو جدی نگیرم؟ همه چی رو به هم ربط ندم؟
  • آلیس تمپلتون
امروز یکی از بچه هایِ حسابداری بعد از مقادیری غُر که در موردِ بی نظمیِ نسبیِ سرویس ها زد، ازم پرسید کارِ جدید چطوره راضی هستی؟ گفتم عالیه! یه چیزی بیشتر از راضی ام، در واقع ذوق زده م، انقدر که اینجا رو دوست دارم! خودمم اندازه ی اون از این جوابم جا خوردم! تا حالا خیلی کم شده ابراز رضایت از کارم کرده باشم.
این سابقه ی کج دار و مریزی که داشتم بهم کمک کرده بتونم از کوچیکترین مزایایِ محیطِ کارم لذت ببرم و از اونجایی که این محیط مزیت زیاد داره، یه مدلِ خوشحالی ام همش! یعنی این میزان خوشحالی و رضایتم اونقدر زیاده که هر نوع شکستِ عاطفی و حسِ تنهایی رو در خودش حل میکنه، ظهری سر یه مسئله ای خیلی ناراحت بودم ولی اون حسه سریع تو حس هایِ خوبم محو شد! حتی اگه شبا بی خوابی به سرم بزنه بازم صبح پر انرژی بیدار میشم!
یه چیزی که اینجا رو در نظرم خاص میکنه همین نظم و روالیه که داره، یعنی برای رسیدن به یه خواسته ی خاص یا روالی وجود داره و یا نداره، اینجوری نیست که مثلاً با پارتی بازی درست بشه و بدونِ پارتی بازی درست نشه و این برایِ منی که کلاً حرف زدن بلد نیستم بهترین وضعیته! مثلاً از اینکه نیازی نیست منتظرِ یه آدم خاص باشم و کارم به یه آدم وابسته باشه، حداقل این اولین کاری تا جا بیفتم خوبه!
رفتارا دوستانه ست، اطلاعاتی که نیاز داری رو بهت میدن جاهایی که امنیتِ اطلاعات تهدید نمیشه اذیتت نمیکنن...
فردا بازدید داریم و من باید نرم افزار رو پرزنت کنم!! استرس گرفتم! ولی خیلی خوشم میاد که هنوز نیومده بهم اعتماد دارن که نرم افزاری رو که ننوشتم پرزنت کنم، در حالیکه بچه های قدیمی تری اونجا هستن که این کارو انجام بدن!
  • آلیس تمپلتون

دروغ

از همون بچگی با درک دروغ مشکل داشتم و الآنم کماکان مشکل دارم، یعنی الآن دقیقاً همون مریمی ام که وقتی دوستش بهش میگفت باباش با هلیکوپتر از یه ور ابرا انداختدش و از اون ور گرفتدش عمیقاً باورش کرده بود! یه چیزی در من بدجوری به صداقت پایبنده، همیشه خودمو از این بابت اذیت کردم، حتی اگه جایی دروغِ کوچیکی گفتم یا همه ی حقیقت رو نگفتم این دلمو چرکین کرده، ولی در موردِ دیگران خیلی سخت بتونم باور کنم که یکی داره دروغ میگه! اگه هم بالاخره باور کنم خیلی سخت میتونم ببخشمش! من در عمق یه نوع جدیتی دارم که مفاهیمِ فیک برام توجیه نمیشن! دروغ و شوخی هایِ بیش از حد رو هضم نمیکنم!

حالا گذشته از همه چی نمیدونم چرا یکی باید به من دروغ بگه...
  • آلیس تمپلتون

روز اول از ۵ سال!

اینم از اولین روز!

محیط خیلی خاصه، اجازه ی همراه داشتن گوشی نداری، باید بذاری تو کمدت بری، که خب بهتر! اینترنتم رو سیستم ندارم، به دلیل مسائل امنیتی باید برم تو سایت سرچ کنم و بعد برگردم پای سیستم! که اینو قرار شد برای من حلش کنن.

یه خرده طول میکشه که به محیط سخت گیرش عادت کنم و بتونم شبها رو هم زندگی کنم، ولی کم کم حل میشه، گزینه ی خروج که شکر خدا غیر فعاله پس باید اینجا بهترین باشم.

دارم اعترافات رو میخونم! قبلترها یه بار یه مقداریش رو خونده بودم ولی الان دوباره شروعش کردم. منم یه روز اعترافات مینویسم، زمانی که بتونم خودمو بشناسم و شخصیتم صاف بشه... شایدم هرگز نشه، هاله ی مهی که اطراف شخصیت منو گرفته شاید به واقع جزئی از شخصیتم باشه...


نمیخوام بدی های اینجا رو ببینم ولی راستشو بگم؟ از اینکه روز اول کاری به پوششم گیر دادن خیلی بدم اومد! یعنی یه لحظه حس کردم اینجا بازم خونه ست و اینام "صاحب" هستن!! یه حس خاصی که اون لحظه برام گنگ بود ولی الان میبینم چی بوده...

  • آلیس تمپلتون

فرار کافیه!

امروز شروع کردم به خوندنِ «از حالِ بد به حالِ خوب»، یکی از خطاهایِ شناختی که من خیلی مرتکب میشم اینه که از عملکردِ خوبم خوشحال نمیشم! یعنی مثلاً فرض کن سه روز رو یه باگ وقت گذاشتم وقتی حلش میکنم نهایت یه آخیییش و بعد مستقیماً میرم سراغ باقیِ کد! خیلی یُبس وار و بی احساس انگار که هیچ اتفاقِ مثبتی نیفتاده! یعنی اغلب فرض بر اینه که کاری که انجامش دادم همه میتونستن انجام بدن و خیلی اتفاقِ خاصی نیفتاده و تازه اگه قراره حسی هم باشه حسِ ناراحتی از اینه که قضیه رو تا الآن حل نکرده بودم!
خیلی خب تا اینجاش خیلی مسئله ایجاد نمیکنه، ولی مسئله اونجایی ایجاد میشه که مشکلی ایجاد میشه و من هر چقدر به اون موفقیت بی اهمیت بودم رو این شکست زوم میکنم و اینه که اوقاتِ ناخوشیم از اوقاتِ خوشنودیم بیشترن!

شرکتی که این یه ماهه توش مشغول به کار بودم، یه سیستمِ رو هوایی داشت، یعنی اصلاً معلوم نیست که یه کسی کِی میاد، کِی نمیاد، یه کاری دقیقاً چه زمانی انجام میشه، کاری که میخوای انجام بدی کِی و طیِ چه پروسه ای بهت تحویل میشه، پولت کِی واریز میشه و ... هیچی معلوم نیست و یه جوری همه چی رفاقتیه!
خب مسلمه که من از این ریتم راضی نبودم، چون من دوست دارم تو محیطِ کاریم زمان ها و تعاریفِ کاری شفاف باشه، اینکه بخوام بیشتر وقتم رو تو شرکت به انتظارِ کسی یا کاری بگذرونم یا که بخوام مدام به کسی زنگ بزنم و کاری رو پیگیری کنم، حالمو بد میکنه!
این وسط یه بار ب یه آگهی کار تو گروهِ خونوادگی فرستاد، مسئله خیلی رسمی به نظر نمیومد و بیشتر این شکلی بودش که انگار یه شرکت بیخود و کوچیک باشه، با این وجود چون تو این شرکته آزمایشی بودم درخواست فرستادم، پس فرداش یه آقایِ بی حالی باهام تماس گرفت گفت بیا مصاحبه، از همون مدلِ صداش تشخیص دادم که شرکته از اون داغوناس، گفت فردا ساعت 2 بیا مصاحبه ولی من گفتم که حداقل تا 3 سرکارم و زودترین زمانی که برسم 3 و نیمه، گفت آخه تایم کاریِ ما تا 2 و نیمه ولی اشکال نداره بیا! اونقدر قصدِ رفتن نداشتم که حتی آدرسش رو نگرفتم! اسم شرکت رو هم اشتباه شنیدم وقتی سرچش کردم که سایتش رو پیدا کنم یه وبلاگ مانند اومد گفتم بابا این مسخره بازیه و بیخیال شدم، فردا صبحش گفتم حالا محضِ تنوع برم، زنگ زدم، رفت رو تلفن گویا، بعد که از اپراتور اسم و آدرس رو پرسیدم، اومدم دوباره سرچش کردم و دیدم اووووپسسسس این شرکته از مطرحترین شرکتهایِ ایران در زمینه ی کاریِ خودشه، همکارم که رد شد و دید سایتِ این شرکته رو باز کردم فکش افتاد گفت برایِ چی اینو باز کردین؟ گفتم چطور مگه؟ گفت بابا این شرکته خیلی خفنه و ... از همونجا تصمیم گرفتم یه ساعتی مرخصی بگیرم و محضِ خوش خدمتی همون 2 و نیم که گفته بودن اونجا باشم!
از اون روز که دو هفته پیش بود مصاحبه ها شروع شد، چندین بار مصاحبه داشتم، تست هوش و تست شخصیت و این برنامه ها، تا اینکه شنبه ی پیش بهم اوکی دادن و من تو این شرکته اول اعلامِ قطع همکاری کردم و بعد پروسه ی تحویل کار و کارایِ استخدامم رو شروع کردم که بالاخره امروز هم تحویل و هم کارایِ استخدام تموم شد و فردا هم اولین روزِ شروع کارمه!
همون همکارم وقتی فهمید که من اوکی گرفتم خیلی کف کرد و گفت یعنی تو انقدر خفنی که اینا بهت اوکی دادن؟!! چیزی که میخوام بگم اینه که با همه ی اینا من خوشحال نیستم! یه حسِ یُبس واری دارم که انگار بالاخره هر کسِ دیگه ای هم میرفت قبولش میکردن و این موفقیت اصلاً اهمیتِ خاصی نداره، هر چند که در عمل هم موفقیتی نیست که قابلِ اتکا باشه ولی میبایست ازش خوشحال باشم، یعنی دوستام و اطرافیانم بیشتر از خودم خوشحالن! خب بالاخره آدم پس از چی باید خوشحال بشه؟! قطعاً قرار نیست فقط اگه تو مایکروسافت استخدام شدی خوشحال بشی، تازه میتونم به خودم قول بدم که در اون حالت هم من خوشحال نمیشدم!
من افسرده نیستم ها! ولی مسئله اینه که سیستم فکرم اینطوریه، وقتی یه مسئله حل میشه بلافاصله تمرکز میکنم رو مسئله ی بعدی، مسئله ی حالِ حاضرم اینه که تو کارِ جدیدم جا بیفتم و بهترین کارایی رو براشون داشته باشم، این خیلی خوبه که من در موفقیتهام متوقف نمیشم و بهشون بیشتر از چیزی که مستحقشن اصالت نمیدم، ولی موفقیت میبایست انرژی و نیرویِ محرکه ی آدم باشه که قدمهایِ بعدی رو برداره، اگه ازش انرژی نگیری خیلی زود فراموشش میکنی و به این طریق هدرش دادی!

بله شاید خیلیایِ دیگه هم از پسش برمیومدن ولی من به خودم افتخار میکنم که تو یه شرکتِ مطرح و کار درست استخدام شدم.

این مدته پاپیون رو میخوندم، خیلی ازش الگو گرفتم، چیزی که تو شخصیتِ پاپیون برایِ من خیلی جالبه اینه که دقیقاً همون حالتی رو به شکستهاش داره که من به موفقیتهام دارم!! یعنی اصلاً توشون متوقف نمیشه، وقتی موردِ بی انصافی واقع میشه از این بابت مدتِ طولانی خودخوری نمیکنه! این دقیقاً کاریه که من میکنم، وقتی میخواستم از این شرکته بیام بیرون با وجودی که در تایمِ آزمایشی بودم و کاملاً این حق رو داشتم که قطع همکاری کنم ولی کلی موضوع رو به حاشیه کشوندن، اینکه شما به تعهداتت عمل نکردی و بدقولی و کم کاری کردی و غیره، چون من واقعاً همچین آدمی نیستم و مثلاً تو همین مدته ی تحویل هم بارها برایِ کاری که در شرح تحویلم نبوده تا ساعتِ 7 و 8 شب وایسادم شرکت، در حالیکه احتمال میدم اصلاً دریافتی ای نداشته باشم، خیلی بهم برخورد، ادبیاتی که این پسره به کار برد رو یادم نمیره و یه نفرتِ عمیقی ازش به دل گرفتم که مدام ذهنم روش ایست میکنه! دلم میخواد یاد بگیرم از این احساساتِ منفی بگذرم، تو محیطِ کاریِ جدیدم که به مدتِ 5 سال تعهد خدمت دارم نباید این فازا رو بردارم چون در این صورت موندن برام سخت میشه! تو 2 سال و نیمی که من سابقه کار دارم تا حالا این چهارمین شرکتیه که دارم ولش میکنم و این به هیچ وجه سابقه ی درخشانی نیست! از این جهت مثلِ پاپیونم که مدام در حالِ فرارم! بالاخره میبایست کمی هم موندن رو یاد بگیرم!

* یه سری مسائل دیگه هم پیش اومده که فعلاً نمینویسمش، شاید گذرا باشه.
  • آلیس تمپلتون

یه سری آه و ناله

حالم عینِ خر بده! از صبح که بیدار شدم، یه ساعت گریه کردم، یه ساعت خوابیدم...
خیلی احساسِ تنهایی میکنم این روزا، دلم میخواد یکی رو کنارم داشته باشم که گهگاه بتونم یه خرده باهاش حرف بزنم، یه خرده نوازشم کنه... دختر کوچولویِ درونم بدجوری حالش گرفته شده...
حس میکنم چروکیده شدم، پیر شدیم و یه بارم عاشق نشدیم، یه بارم یکی رو نداشتیم که حس کنیم براش همیشگی ایم، مهمیم، باهاش سفر بریم، به عشقش کار کنیم، حتی آشپزی کنیم، زنونگی کنیم به عشقِ اون! به خودمون برسیم، آرایش کنیم، ناز کنیم، غم انگیزه... خیلی غم انگیزه که وقتی در اوج فشار کاری تو کانتکت لیستم میگردم حتی یه نفرم نباشه که بهش زنگ بزنم و باهاش دو کلمه حرف بزنم که آروم بشم...
میدونم که فقط من نیستم که اینو ندارم، فک کنم خیلی از متأهلا هم این یه دونه کانتکت رو ندارن و این از مالِ من خیلی غم انگیزتره!
مشکل اینه که من هی دارم بزرگ و بزرگتر میشم ولی در اصل یه بچه کوچولو بیش نیستم!! اینا همش حرفه که آدم کار میکنه و مسئولیت قبول میکنه و بزرگ میشه، گاهی وسط کار دلم یه بغلِ سفت میخواد...

خیلیا تو زندگیم بودن که ادعا کردن دوستم دارن ولی هیچ کس منو اونجوری که خودم میخوام دوست نداره، اون جوری که حسِ امنیت و آرامش بهم بده، این روزایی که پریودم فقط یکی رو میخوام یه خرده به غرغرام گوش کنه، جوری هم گوش کنه که آدم فک کنه واقعاً گوش میکنه، انگار واقعاً براش مهمه که درد میکشی، که کم میاری سرکار، که دلت میگیره، که اعتماد به نفست افت میکنه و دلت میخواد یکی بهت بگه "تو خوبی"، "تو کافی ای"... یعنی همینو نمیشه من داشته باشم؟ احساس میکنم آدم مضحک و مزخرفی ام که حتی یه بارم یکی اینجوری دوستم نداشته... حالم این روزا از خودم به هم میخوره...
از قیافه م، از اخلاقم، از شخصیتم، حس میکنم هیچ چیزِ ارزشمندی ندارم که انقدر تنهام... گاهی کسانی بهم پیام میدن ولی اونقدر مشخصه که بهم نیاز دارن و خودمو دوست ندارن که حالم به هم میخوره از خوندن پیامشون... دلم میسوزه واسه خودم ولی دیگه حتی اونقدر اعتماد به نفس ندارم که از خودم بپرسم "آخه مشکلِ من چیه؟" حتی به جایی رسیده که وقتی کسی بهم ابراز علاقه میکنه تعجب میکنم که از چی خوشش اومده آخه!؟ دهشتناکه، نیست؟!

از کارم بیزارم. یه شرکتِ رو هوایی که همه تنها وظیفه شون اینه که بیان از من بپرسن که چی کار میکنم! وسط کارِ فکری هزار بار یکی یکی میان ازم میپرسن که کار کجاست؟! تمومشم جوریه که حسِ بدی به آدم میده... وقتی در این شرایطِ سخت قرار میگیرم دلم یکی رو میخواد که بغلم کنه و بهم حسِ امنیت بده، حسِ اینکه پشتمه، براش مهمم، اگه لازم باشه کمکم میکنه از هر جهتی، حسِ اینکه از نظرِ اون یه نفر من کارم درسته، حس اینکه منو برایِ بدنم دوست نداره...
اون روزایی که تو شرکتِ قبلی بودم هم دلم یکی رو میخواست که اینجوری پشتم باشه، یه مدتی شدیداً تنها بودم، شدیداً نیازمندِ کمک بودم، وقتی سرکار نمیرم، تو خونه م، بیرون میرم، کم میشه که این حس به این شدت بهم دست بده که یه روز تموم بشینم براش گریه کنم ولی وقتی انقدر فشار رومه، وقتی فقط 100 هزار تومن پول دارم و میترسم اگه کارمو ول کنم چی میشه... این جور وقتا دلم به شدت اون "مرد" رو میخواد!
اون روز با هم رفتیم خرید، کارتمو فراموش کرده بودم دو تا کلوچه و یه نوشیدنی برداشتم گفتم مامان حساب کنه که بعداً بهش بدم، برخوردش رو هرگز فراموش نمیکنم... چرا باید اونجوری حرف بزنه؟ من هرگز از زیر حساب کردنِ خودم درنرفتم... چرا باید اونجوری بگه؟ وقتی یادش میفتم فقط دلم میخواد خودمو بکشم... فقط به تیغ فکر میکنم... اون میدونه که دارم به هر دری میزنم که یه کارِ خوب پیدا کنم، چرا اینجوری میگه؟ چرا؟ عمیقاً حسِ بدبختی میکنم... اونقدر عمیق که جیگرم داره آتیش میگیره...

چه اتفاقی میفته اگه آدم خودکشی کنه؟

یه بازی نصب کرده بودم هیچ نکته ی خاصی نداشت، یه سری غول بودن که باید میکشتی ولی اونا از خودشون دفاع نمیکردن، یعنی اگه دو ساعتم جلو غوله وامیستادی هیچ کاریت نمیشد، هی میرفتی جلو غول میکشتی و پول بهت میدادن، بهش معتاد شده بودم! چقدر شبیه زندگیم بود! سعی در جمع کردن چیزایی که مالِ تو نیستن و بهت سودی نمیرسونن، تکرار کارهایِ ساده و احمقانه!

خیلی داغونم... خرابِ خراب... کاش همین امروز این زندگی تموم شه، دیگه طاقتش رو ندارم که از این بدتر شه....
  • آلیس تمپلتون

درد

صدقه سر پیاده روی در باران، عین خر مریض شدم.

همزمان کمر درد وحشتناک هست، دل دردم هست، پریودم شدم الان.

درد اینه ها! که آدم رو پاش بند نشه، بعد فک کن با این وضع تو سفرم باشی

حالم اصن خوش نیس.سرم درد میکنه چشام داره آتیش میگیره. یه ظرف کوچیک آب با دستمال پایین تخت گذاشتم و مدام خیسش میکنم رو سرم میذارم.. مثل زمان خوابگاه... خسته م

  • آلیس تمپلتون

همینجوری

یه مدته که کم کاری کردم و چیزی ننوشتم، بیشتر هم از این جهت مهمه که خب این مدته یه سری جریاناتِ مهمی تویِ افکارم به وقوع پیوسته که میبایست ثبتش میکردم ولی همش وقتمو به بطالت صرف کردم و ننوشتمشون، یعنی خب چون ننوشتمشون روندشون رو کامل نکردم! فعلا فقط یه سری جریاناتِ متناقض تو مغزم فعال شده.

داره 30 سالم میشه، این حقیقت که فقط یه بار قراره 30 سالم بشه به طرز مضحکی غیرقابل باوره. بی تابم، کتابا رو نصفه ول میکنم، الان نمیتونم چه تایمیه که دارم لولیتا رو میخونم ولی به خاطر ترجمه ی بدش هیچ کششی ندارم برایِ تموم کردنش و بالاخره امشب تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم و برم سراغِ یه کتابِ جدید.

آدمایی که فقط برای گوش دادن میخوانت درست به تهوع آوریِ اونان که فقط برایِ سکس میخوانت! هر دوشون از کلِ وجود و شخصیتِ تو فقط دو تا سوراخ رو میبینن... دیگه حوصله ی شنیدنِ حرفایِ مفت آدما رو ندارم... یا حوصله ی دیدنِ رفتارایِ مصنوعیشون رو...

نگران خودمم، چون خیلی حوصله م برای خوندن کم شده و این چیزیه که همیشه عمیقن منو ناراحت میکنه و به حد گریه میندازه منو، یعنی راستشو بخوای وقتی بحث میکنم، حسِ حماقت بهم دست میده، حسِ اینکه دنیا رو نمیشناسم و هیچی حالیم نیست و بعد دلم آشوب میشه مثلِ الآن، به حد مرگ میترسم، واقعاً میترسم... دلم نمیخواد بمیرم! یعنی دوست ندارم همیشه زنگِ خطر بیخِ گوشم باشه.
امشب خیلی بی اعصابم! یعنی در مرزِ انفجارم از شدتِ عصبانیت و اندوه...

+ تجربه ی بعدی شناست!
  • آلیس تمپلتون

تجربیات جدید

تو این سفر تصمیم گرفتم که هر روز یه تجربه جدید کسب کنم. امروز زیر بارون شدید رفتم قدم زدم. موش آب کشیده شدم ولی خوب بود چون مدتها بود که یه کار اینجوری نکرده بودم. تصمیم گرفتم به هر مشقتی هست همون مریم سابق بشم... خسته م... بازم مینویسم

  • آلیس تمپلتون