می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

یکی از بدترین روزایِ چند وقته ی اخیر رو داشتم، کلی گریه کردم، متأسفانه خلافِ قولی هم که به خودم داده بودم باز زدم تو سرِ خودم، سعی میکنم بخوابم ولی اونقدر افکارِ منفی تو ذهنم هست که خوابم نمیبره، در واقع لفظِ "افکار منفی" برایِ توصیفِ این چیزایی که تو مغزِ منه زیادی لطیفه، بهتره بگم "افکارِ فلج کننده".
حسِ عجیبی دارم، انگار جزء جزءِ بدنم داره با تمامِ توان فریاد میزنه و فقط لبم بسته ست... احساسِ تنهایی و اندوهِ عمیق دارم، نفسم به زور بالا میاد، بعد از سالها دارم به این فکر میکنم که کاش آدم میتونست زندگیش رو تموم کنه...
احساسِ ناتوانی میکنم، احساس میکنم یه موجودِ علیلم...
رفتم یه شرکتی مصاحبه، خیلی خوشم ازش اومد ولی مهارتهایی که نیاز داشتن بیشتر از دانشِ من بود، مصاحبه ی اول امروز بود، برای پس فردا هم یه آزمون عملی برام گذاشتن، تو اون آزمونی قراره مهارتهایی بررسی بشه که من ندارم!! یعنی قراره با تکنولوژی ای کد بزنم که اصلاً نمیشناسم و تقریباً برایِ بارِ اول همین امروز شنیدم اسمش رو! این قضیه به حدِ مرگ منو استرسی میکنه! یادِ یک آزمونِ ناموفقِ دیگه میفتم... نمیخوام خودمو کوچیک کنم، سعی میکنم چیزایِ خوبی رو تصور کنم که قانون جذب بهم کمک کنه ولی تنها چیزی که تو مغزم میاد اینه که از پسش برنمیام! آزمون عملی خودش استرس زاست، حالا فکر کن که با موضوع آشنایی هم نداشته باشی...
سعی میکنم به خودم بقبولونم که من میتونم ولی عمیقاً باور دارم که نمیشه... خسته م... نه میتونم کار کنم و نه میتونم بخوابم... امشب خیلی شبِ سختیه...
هیچ وقت در زمینه ای که بهش تسلط نداشتم نتونستم آزمون بدم، از اینکه کوچیک بشم میترسم و همیشه هم بدترین، مطلقاً بدترین نتیجه ای که بتونی تصورش کنی رو تو این شرایط کسب میکنم. یعنی همون چیزایی که میدونم هم یادم میره و مطلقاً شبیه احمق ها رفتار میکنم.... چمه من؟ چرا اینجوری ام؟ این به خاطر کمالگراییمه یا چی؟ خدایا کاش فقط این آزمونه نبود، با کارِ سخت مشکل ندارم، حتی اگه بلدش نباشم زود یادش میگیرم ولی با آزمون مشکل دارم... اونم آزمون از چیزی که بلدش نیستم...
باید بخوابم که صبح زود بیدار شم و کار کنم... باید سعیمو بکنم، اگه یاد نگرفتم نمیرم...
خدایا من واقعاً امشب حالم بده، هیچی حالمو خوب نمیکنه، خیلی حالم بده، پر از ترسم... پر از استرس... چرا باید اینجوری باشم؟ چرا دیگران اعتماد به نفس دارن که در مواردی که هیچی هم نمیدونن صحبت کنن ولی من این اعتماد به نفس رو ندارم؟ حالا اعتماد به نفس بخوره تو سرم، من چرا انقدر آشوبم؟؟ میترسونه منو... انگار دارم میمیرم... شاید من واقعاً برایِ این کار مناسب نیستم ها؟ چرا هر جا میری ازت انتظار دارن که همه چی بلد باشی؟ خب من تو کار خوبم، خیلی سریع یاد میگیرم، ولی از سنجیده شدن متنفرم... اگه شکست بخورم اثرِ بدی رو اعتماد به نفسم میذاره... دلم نمیخواد این کارو کنم... ولی اگه امتحانش نکنم هم...
من که میدونم شکست میخورم...
خدائیش سعی میکنم... واقعاً سعی میکنم این دیدم رو عوض کنم، ولی هیچی روشن تر از تصویر شکست جلویِ چشام نیست.... کاش یکی بود بغلم میکرد و بهم میگفت که نیاز نیست اینجوری خودم رو آزار بدم، کاش میتونستم آروم باشم....
چرا اینجوری ام.... چرا!؟
  • آلیس تمپلتون

فروشندگی!

غم انگیزه، تو این هوا که هم گرفته ست و زود تاریک میشه و هم خیلی سرده، آدم بدجوری احساسِ تنهایی و دل گرفتگی میکنه... اصلاً فکر کنم آدما برای همین نیمه ی سردِ ساله که ازدواج میکنن و دوست میگیرن!

یکی از کارهایی که من فکر نمیکردم بتونم انجامش بدم فروشندگی بود، تو این کلاسِ اعتماد به نفس که میرفتم چندین بار در موردِ روشهایِ مختلفِ
جذبِ مشتری صحبت کردیم، اینکه مهارتِ فروشِ اجناس چقدر به دردِ یه بیزنس منِ موفق میخوره، من همیشه دوست داشتم کتابفروشی داشته باشم، همیشه، بینِ کتابا که هستم احساسِ امنیت و آرامش میکنم، روزِ اولِ نمایشگاهِ کتاب یکی از فروشنده ها بهم گفت که دو تا غرفه دارم بیا تویِ یکیش وایسا و کمکم کن، البته با یه روزمزدِ ناچیز، واقعاً مضحک، ولی من که سرم درد میکنه برایِ تجربه، خلاصه تصمیم گرفتم برم، امروز از صبح اونجا بودم تا شب، خیلی مهارتِ فروش ندارم، یعنی راستش خودمم خوشم نمیاد وقتی که دارم کتاب میبینم کسی مزاحمم بشه و نظر بده، مانتو که نیستش کتابه، نمیشه بگی تن پوشش قشنگه که! خلاصه بیشتر سعی کردم خوش تیپ و خوش ژست باشم، لبخند بزنم و به سوالا جواب بدم... خلاصه تجربه ی خوبیه، تا آخر هفته هم که نمایشگاه تموم میشه هستم...

خیلی دلم گرفته، حس میکنم تو خودش مچاله شده و چسبیده بیخِ قفسه سینه م، خیلی احساسِ تنهایی میکنم... البته یه خوبی داره، اونم اینه که میدونم برایِ خستگی و سرماست که انقدر احساسِ افسردگی میکنم. یعنی میدونم که عمق و اصالت نداره به خاطر همین خیلی ناراحتم نمیکنه :)
  • آلیس تمپلتون

ازدواج (3)

عقدِ س هم هفته ی پیش تموم شد، خیلی هم خوش گذشت اتفاقاً کلی رقصیدم، تخلیه شدم، شبِ خوبی بود کلاً.

از شنبه تا پریروز میرفتم کلاسِ اعتماد به نفس و کاهش استرس، خب نمیتونم بگم خیلی روم اثر گذاشت چون به هر حال آموزه هایِ این قبیل کلاسها، برای عوام مناسب تره چون اصل و اساسش یه سری اعتقاداتِ نخ نمایِ همگانیه که هرگز هم محبوبیتش رو بینِ عوام از دست نمیده. اوایل که شدیداً منو داغون کرده بود، سطح انرژیم رو کشیده بود پایین و یه جورایی حتی افسرده شده بودم ولی بعدتر کم کم باهاش کنار اومدم و تونستم جایِ درستش رو تشخیص بدم و منافعِ خودم رو داشته باشم. در هر حال خوش میگذشت! همش خنده و دست زدن و چیزایِ مثبت بود، هر چند حرفایِ کم عمقی بود ولی حداقل از این جهت که منفی نبود ضرری نمیزد. البته ناگفته نماند که یه سری چیزا هم یاد گرفتم خدائیش و یه سری کمبودها رو تو خودم تشخیص دادم و یه سری هایِ دیگه هم بهم یادآوری شد.

این رابطه هم تموم شد! جداً فکر نمیکردم این یکی رو تموم کنم، به هر حال این اولین پسرِ کتابخون و متفکری بود که برایِ ازدواج باهاش آشنا شده بودم، مهربون بود، خیلی خوب تر از چیزی بود که فکر میکردم تو این سایته پیدا کنم، حتی یه روز گفت که میخواد از پرورشگاه بچه بگیریم که من از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم که با همچین آدمی آشنا شدم، حتی قبول داشت که عروسی نگیریم چون چرته و اینکه پولش رو به فقرا کمک کنیم و اینکه از خونواده هامون خیلی کمک نگیریم و ... خلاصه خیلی با همدیگه هم عقیده بودیم، خوش میگذشت، پیاده روی میکردیم، در موردِ همه چیزایِ جالب دنیا، یعنی روانشناسی و ادبیات و این چیزا حرف میزدیم، در موردِ خودمون همینطور، کلی اطلاعات داشت، خیلی زیاد، و حس میکردم که دوستم داره، به هر صورت باید صادق بود دیگه، از نظرِ خودم میتونستیم همون موقع به خونواده ها بگیم...
ولی از نظرِ اون نمیشد به خونواده ها گفت... این قضیه برام روشن نبود و نیست، وقتی میگفت که با هم سکس کنیم دلیلش این بود که ما با وجودِ مدتِ کوتاهِ آشناییمون انگار ده ساله همو میشناسیم و وقتی بحثِ گفتن به خونواده ها میشد میگفت نه ما هنوز آشنا نشدیم!! میگفت حرفِ ازدواج رو نزنیم و یه مدتِ نامعلوم فقط دوست بمونیم که بعد از دوستی به ازدواج برسیم!!! در حالیکه ما تو سایتِ همسریابی آشنا شده بودیم نه دوستیابی!! منم بهش گفتم تو که میخوای از دوستی به ازدواج برسی چرا تو سایتِ همسریابی دنبالِ اون فردِ موردنظرت میگردی خب برو دوست دختر بگیر و بعداً به ازدواج برس دیگه! بعد میگفت اصلاً بچه نمیخواد، درحالیکه یه بار دیگه گفت از پرورشگاه بچه بگیریم، بعد یه بار قبلش گفت سه تا بچه داشته باشیم!!
هر چند وقت یکبار میگفت من نیاز دارم که با تو سکس کنم و واقعاً هم وقتی میرفتیم بیرون مشخص بود که نیاز داره و میگفت که فقط نسبت به تو اینجورم و یه ساله که نسبت به هیچ کس اینجوری نبود و ....
قبلاً من اینو نوشتم که از اینکه مردی فکر کنه نمیتونه شهوتش رو کنترل کنه و از اینکه خودش رو قبل از اینکه میل در تو هم به وجود بیاد بهت تحمیل کنه بیزارم. البته این یکی خیلی اصرار نمیکرد، ولی هر چند وقت یک بار میگفت که من اینجوری تمرکز ندارم! برام خیلی جالب بود که چطور به نظرش زمانِ سکس رسیده ولی زمانِ گفتن به خونواده ها نرسیده!! چون وقتی من قصدم ازدواجِ منطقی بود دلیلی نداشت که بخوام دوست پسر بگیرم دیگه! خب راستش من خیلی خسته شدم از دوست پسر گرفتن، از اینکه رها بشم، یا مجبور شم رها کنم، از اینکه احساس بذارم و به هیچ گرفته بشه، از دعواهایِ الکی، هزینه هایِ بیخود، قایم کاری از خونواده... از همه ی اینا واقعاً خسته شدم، حداقل با استایلِ زندگیِ من جور درنمیاد. یعنی در واقع هم نشدنیه چون ما هر دو قصدِ رفتن داریم و هر دو در سنی هستیم که نمیتونیم یه سال رو همینجوری بسوزونیم و آخرش هم هیچی، باید بدونیم که بالاخره تکلیف چیه، با همیم یا نه، که برنامه هامون رو با هم فیکس کنیم، مثلاً نمیشه من شروع کنم برایِ ارشد خوندن و بعد اون پذیرش بگیره و منم برم! آدم باید بدونه میخواد چی کار کنه... شناختِ هم برایِ ازدواج اونقدر پیچیده نیست واقعاً، همین که قصدش و تواناییِ پذیرفتنِ تعهدش باشه بعد دیگه یه مدت آشنایی و مشاور کافیه!

بعد هم که هیچی دیگه، 5شنبه بهم گفت "من فکر میکنم تو برایِ ازدواج خیلی هیجان زده شدی!!!" (فک کن اینو به من گفت) و اینکه "البته حق بهت میدم چون من تیکه ی خوبی هستم" که بعد گفت شوخی کردم (ولی میدونم پشتِ هر شوخی یه جدی هست!) بعد گفت که دیگه نمیخواد تا یه مدت هیچی در موردِ ازدواج بگیم و فقط میخواد دوست باشیم و دوستی به ازدواج برسیم، منم بهش گفتم باشه رو حرفات فکر میکنم و یکشنبه جواب میدم که واقعاً همین حالام میدونم چه جوابی باید بدم... چون حقیقتاً من فکر نمیکنم حتی ذره ای اون بالاتر از من باشه، بماند که سعی میکردم جلویِ خودم رو بگیرم و مدام فکر نکنم که من خیلی از اون بهترم و بعد بهم میگه "هیجان زده"!!! نمیدونم چرا همیشه محبتِ من "پایین به بالا" دیده میشه...

یعنی نه فقط برایِ خشمی که از اون "هیجان زده" دارم، میدونی من واقعاً خسته م... از جنسِ مذکر خسته شدم دیگه. از اینکه اگه به رابطه میل و رغبت داشته باشم "هیجان زده و عشقِ شوهر"م اگه نداشته باشم "بی انگیزه و بی روح"م، اگه سکس کنم فلانم، اگه نکنم سردم، وقتی بهش فکر میکنم، فقط به همین کلمه ی "هیجان زده" که فکر میکنم بغض بیخ گلومو فشار میده، دیگه از انگ خسته شدم، من بالاخره باید بتونم با تنهایی کنار بیام، هیچ آدمی وجود نداره که بتونم کنارش خودم باشم! خودِ خودم که انقدرم خوبه و هیچ مشکلی درش نمیبینم... یه آدمی که هم خوب ببینمش و هم این خوب دیدنش باعث نشه که فکر کنه از من بهتره...

در کل این احساسات رو که بذاریم کنار، حقیقتی که اون نمیتونه ببیندش اینه که برایِ ازدواج آماده نیست، با وجودیکه سنش اصلاً کم نیست ولی هنوز بچه ست، از تعهد میترسه، همونجور که مثلِ چی از بچه دار شدن میترسه و یه احتمالِ خیلی بالا اینه که همینجوری یهو ول کنه و بره و من البته خودمم همچین مدل آدمی ام و این دیگه ازدواج نمیشه که...

خیلی خسته م، دیگه از رابطه داشتن با هر مذکری خسته م، اونقدر روابطِ یکی دو روزه و یکی دو ماهه داشتم که دیگه اسمِ طرفم رو فراموش میکنم! ولی میخوام "رژیم رابطه با مذکر" بگیرم، دیگه گورِ بابای ازدواج، هیچ کس هم مدلِ من نیست، من با کتابام زندگی میکنم و کنارِ کتابامم میمیرم، چند تایی دوست هم داشته باشم عالی میشه... همین کافیمه.
  • آلیس تمپلتون
یه آدمایی هستن که واقعاً با تابوهای خودشون و جامعه میجنگن، از هویتشون هزینه میکنن، جوری که دیگه برایِ جامعه اون آدمِ قبلی نمیشن، اینا برایِ من همیشه قابلِ احترامن، حالا مهم نیست که چه تابوئی رو شکستن، ولی همیشه به بشریت فرصت دادن که یه جورِ دیگه ببینه.
ولی وقتی تابوها شکسته میشن، مورد تأییدِ یه عده مبارزین دستِ دوم قرار میگیره و اونا شروع میکنن به تثبیت و عمومیت دادن به این نگاهِ جدید.
مبارزین دستِ سوم اونایی هستن که فقط این نگاه ها رو مصرف میکنن، اونا حتی گاهاً کسانی هستن که تا جایی که میتونستن جلویِ شکستنِ تابوها رو گرفتن، یا اگه میتونستن میگرفتن! ولی حالا یهو میبینن نه بابا بدم نیست اینجوری! تازه مد هم شده دیگه.
اصلِ قضیه اینه که همیشه برایِ دستِ سومی ها و اغلب برایِ دست دومی ها، تأیید و عدم تأییدِ عمومی میتونه درستی و نادرستی یه مسئله رو اثبات کنه. اونا فک میکنن چون روبه روی دولت واسادن (که اغلب همینم نیست) مبارزن، ولی مبارزه ی اصلی اونه که روبه رویِ عمومِ مردم، روبه رویِ خودت وایسی! اون کاری که یه مبارزِ دست اول انجام میده.
اصلش اینه که دستِ سومی ها، دقیقاً برخلافِ چیزی که فکر میکنن مقابلِ هیچی واینسادن! اونا دقیقاً دارن با جریانی حرکت میکنن که توش قرار گرفتن! بدونِ کوچیکترین مقاومتی! البته همین که اونا در برابرِ یه سری جریاناتِ روشنگرایانه مقاومت نمیکنن خوبه ولی اصل اینه که اغلبِ اونا در برابرِ هیچی مقاومت نمیکنن!! اونجایی که قراره همه با شکسته شدنِ تابوها بجنگن اونا هم جزء "همه" میشن و مقاومت میکنن، حداقل در برابرِ خودشون و اونجا که تابو شکسته میشه و قراره همه جورِ دیگه ای ببینن اونا باز جزء "همه" هستن!
دلم نمیخواد گول بخورم، دست سومی بودن همیشه هم بد نیست، حداقل برایِ یه اگنوستیک، ولی دلم نمیخواد دستِ سومی باشم و فکر کنم دستِ اولی ام...

+ گاهی یه حرف بی ضرر بدجوری آدمو به هم میریزه، چون از یه دیدگاهِ مضّر میاد، مثلاً وقتی حالم این مدلیه، مامان چون خواهراش اینجان حتی یه بارم حالمو نپرسیده، بعد الآن اومده بهم میگه برو پیش بچه هایِ خاله که وقتی بیدار شدن حوصله شون سر نره، یعنی حتی بیدارم نیستن ولی همچین چیزی رو به من میگه... من که انجامش نمیدم ولی چیزی که ناراحتم میکنه دیدگاهیه که باعث میشه این مسئله گفته بشه... آدم اینجور وقتا فکر میکنه که نمیبایست برایِ همچین آدمایی از خواسته هایِ خودش میگذشته، ولی عمیق تر که میشه میبینه البته برایِ خودش از خودش گذشته، برایِ میل به بودن با دیگرانی که فکر میکرده بیشتر از بقیه دوستش دارن از قسمتِ برتر و ارزشمندترِ وجودش گذشته...
  • آلیس تمپلتون
برایِ بار دوم تو این ماه پریود شدم و این برام واقعاً عجیب و بی سابقه ست! نرفتم دکتر، اصلاً حوصله ش رو ندارم... صبح یه عالمه گریه کردم ولی الآن ترجیح میدم بهش فکر نکنم...
خسته، کلافه، عصبانی...
دلم گرفته...
مغزم کار نمیکنه که کتاب بردارم بخونم یا یه کاری شروع کنم...
آلبومِ جدید قمیشی رو گوش میدم، برایِ بار یک میلیونُم...
فردا باز عقد داریم، الآنم یه عالمه مهمون داریم، من هیچ کاری نمیکنم، اصلاً بالا هم نمیرم ولی همش حس میکنم دیگه خودم نیستم، دلم میخواد این هفته تموم شه، دلم میخواد همه چی برگرده به همون دورِ اسلوموشنی که قبل از این ازدواجا داشت.
واقعاً از این جایی که من نشستم هیچ نقطه ی روشنی در کلِ هستی وجود نداره...
پس اندازم داره تموم میشه و هنوز نرفتم سرکار. یعنی اصلاً نرفتم دنبالِ کار! مرخزفه کلِ قضیه، ولی اصلش همون تنبلیه. دلم میخواد بخوابم و حالا حالاها بیدار نشم.
مدام فراموشش میکنم، انگار اصلاً هیچ وقت باهاش دوست نشدم! وقتی که کنارمه انگار طبیعی ترین چیز دنیاست که کنارِ هم باشیم و بمونیم ولی وقتی که نیست انگار هرگز نبوده، انگار اون فقط یه سایه ست... انگار من یه سایه م...
یه بار بهم گفت من واقعاً ازت ممنونم که بهم تایمِ تنهایی میدی و مدام چت نمیکنی چون دخترایِ دیگه نمیذارن آدم دو مین واسه ی خودش باشه و ... ولی این لطفی نیست که به خاطرش ازم تشکر بشه! من چطور میتونم مدام پیام بدم در حالیکه وقتی ازش جدا میشم فراموشش میکنم!

خسته م... سرم داره میترکه. بیشترین چیزی که آزارم میده اون کتابیه که رو تختمه... دلم میخواد به حدِ مرگ گریه کنم، ولی مغزم کار نمیکنه، نمیتونم هیچی رو دنبال کنم، به خصوص کتابی رو که رمان نباشه ولی در عینِ حال هم نمیتونم به خودم اجازه بدم کتابِ دیگه ای رو شروع کنم، به همین خاطر چند روزه که اون کتاب همینطوری رو تختم تو صفحه ی 37 متوقف شده... چیزی که مریضم میکنه سرعته، من یه لاک پشتم، یه حلزون در واقع... من نمیتونم بدوم! ولی این روزا همه ازم میخوان بدوم!
راستی پریشب اولین دعوامونو کردیم، یه دعوایِ واقعاً شدید. ولی حوصله ندارم در موردش بنویسم. گور بابایِ همه چیز و همه کس... حوصله ی هیچی رو ندارم...
  • آلیس تمپلتون

ازدواج (2)

ما تازه آشنا شدیم، ولی وقتی با همیم به نظر میرسه که مدتهاست همو میشناسیم، خیلی به هم میخوریم، سه روزه صبح تا شب قدم میزنیم و حرف میزنیم، درونی ترین عقایدمون رو به هم میگیم، خصوصی ترین فکرامونو، از اون حرفایی که منو ذوق مرگ میکنه! بحثهایِ تحلیلی، فلسفی، روانشناسی... همه چی! اون خیلی منو دوست داره، از هر چیزی که به من مربوطه به زیباترین شکلِ ممکن خوشش میاد، مثلاً از اینکه من خیلی کم آرایش میکنم، استنباط میکنه که من خودمو قبول دارم، نه اینکه فکر کنه مثلاً قرارمون برام مهم نبوده... خیلی گرم و خوشبوئه، وقتی باهاش هستم آرومم... اولین پسریه که وقتی باهاش هستم آرومم... اذیت نمیکنه، چیزی رو تحمیل نمیکنه.

دقیقاً خودش رو با من برابر میبینه، مرد و زن نمیکنه، هر بار غذا میخوریم یکی حساب میکنه، نوبتیه، برایِ حساب کردن تعارفِ الکی نمیکنیم، بعد دیشبم که سوار تاکسی شدیم عینِ این آدمایی که همیشه همو میشناختن، پول خوردامونو گذاشتیم رو هم و پولِ تاکسی رو حساب کردیم!!! حتی یه سُس رو باز میکنیم و وقتی تموم میشه میریم بعدی، با هم یه پیتزا میخوریم... میخوام بگم یه جور راحتی ای این وسط هست که برایِ سه روز آشنایی خییییییییلی زیاده!! دیروز بهم گفت وقتی با تو حرف میزنم انگار دارم با خودم حرف میزنم!!! منم گاهی تقریباً همین حس رو دارم! هر دومون خیلی حرف میزنیم، گاهی میپریم تو حرفِ هم، گاهی مخالفیم، ولی اونجوری نیست که خیلی عمقی باشه مخالفت، یه مدلیه که وقتی حرف میزنیم میفهمیم فقط به دو زبانِ مختلف یه حرف رو زدیم.

کیلومترها با هم پیاده روی میکنیم، پیاده روی رو خیلی دوست داریم هر دو، جلویِ هر خونه ی قشنگی سلفی میگیریم، تو کوچه پس کوچه ها راه میریم، اونقدر میریم که پاهامون درد میگیره، اونقدر میریم که دیگه مامان اینا نگران شن اون وقت دیگه مجبور میشیم سوارِ تاکسی شیم. خونه هامون نزدیکِ همه. خیلی نزدیک. حقوقامون (البته من که هنوز سرکار نمیرم ولی منظورم حقوق گذشته و حقوق بالقوه ست) نزدیک همه، وضعِ مالیِ خونواده هامون همینطور.

یه روز با هم رفتیم کتابفروشی و تو دفترشون یادگاری نوشتیم، وای ما با هم میریم کتابفروشی، با هم کتابا رو نگاه میکنیم، اون خیلیاشون رو خونده، مخصوصاً نمایشنامه ها رو.

البته اینجوری نیست که عاشقش باشم، فعلاً میدونم که احتمالاً میتونه دوست و همسر خوبی باشه و از خیلی نظرها به رشدِ من کمک کنه ولی وقتی میام خونه گمش میکنم... انگار هیچ وقت همچین آدمی رو نمیشناختم! حتی باید فکر کنم که اسمش رو یادم بیاد!!! فک کنم این یکی دیگه برایِ 3 روز آشنایی طبیعیه.

شبا، این شبایی که ذهنم آشفته ست و از آرامشِ درونیم دور افتادم، دراز میکشم و میذارم مغزم حرف بزنه، بهش گوش میدم تا خوابم ببره و اون واقعاً حرف میزنه، تصاویرِ کاملاً، مطلقاً رندوم، جملات، کلمات، موقعیتها، اتفاقات... سرم پر از چیزاییه که نمیدونم چی هستن، کی اون تو رفتن و از کجا درمیان! ناخودآگاهم باهام حرف میزنه، مثلِ خواب دیدن تو بیداریه، یه تجربه ی جدید، من اصلاً دخالت نمیکنم، خیالپردازی نمیکنم، هیچ چیزی ارادی نیست و تصاویر و باقیِ چیزا همینطور که پشتِ سر هم جاری میشن، هیچ پیوندی با هم ندارن، هیچ تکراری هم در کار نیست!! مثلاً صورتِ یه پیرمردِ ناشناسِ که داره به چیزی میخنده، بعد بلافاصله تصویر کسی که در دریا شنا میکنه، بعد یه تصویر دیگه، صداها هم دارن حرف میزنن... البته این حال رو مدتهاست که تجربه میکنم، درست بعد از اینکه ذهنم پر و آشفته میشه، یعنی زمان خواب، قبل از اینکه خوابم ببره، تو تاریکی این چیزا میریزن بیرون و مغزم کم کم خالی میشه انگار بعد خوابم میبره... ولی دیشب اون صدایی که داشت تو مغزم حرف میزد صدایِ اون بود، مدام صدایِ اون رو میشنیدم که چیزایِ معمولیِ بی معنی و بی ربطی میگفت که نگفته بود... مثلاً اینکه سوئیچمو گم کردم... یه چیزایِ اینجوری همینطور پشتِ هم... چون تمومِ سه روز گذشته رو با هم حرف زده بودیم صداش تو مغزم تکرار میشد...

دیروز غروب تو پارک نشسته بودیم سرمو رویِ شونه ش گذاشته بودم، همونجوری که نورِ خورشید داشت قرمز و قرمزتر میشد، برایِ بارِ اول بهش گفتم که "دوستت دارم" و اون شگفت زده و خوشحال شد که من اول گفتم، گفت که خیلی دختر شجاعی هستم! گفتم میدونم! اشک هم تو چشمام جمع نشد!! چون وقتی این جمله رو میگم معمولاً اشک تو چشمام جمع میشه، ولی این طبیعی بود... آروم و زیبا بود... هیچ ریاکاری ای و وظیفه ای توش نبود که آزارم بده و اشک تو چشمام جمع شه. نمیخوام بگم از اون چیزایِ خیلی عمیق بود. عشق و این حرفا. گاهی در موردِ بچه هم بحث میکنیم ولی حتی ازدواجمون هم اصلاً قطعی نیست با این وجود میدونم که دوستش دارم به عنوانِ یه دوستِ جدید.

  • آلیس تمپلتون

فرنی و زویی

دو راه برایِ پذیرفتنِ درستی یه مطلب هست، یک اینکه از راه منطقی درستیش رو اثبات و ادراک کنی، دو اینکه برات تکرار بشه.
تو میتونی تکرار رو به صورت خود خواسته شروع کنی یا اینکه ممکنه محیط اونو برات شروع کنه، بدونِ اینکه بخوای، ولی در هر حال نتیجه تقریباً یکیه، بعد از مدتی اون مطلب به نظر تو حتی اگه درست نیاد، بدیهی و عادی میاد، که در عمل این دو تا فاصله ی چندانی با هم ندارن. معمولاً نیاز به یه دورنمایِ مبهم از یه قدرت یا یه وارستگی و آرامشی که پس از باور به اون "مطلب" ایجاد میشه، هست.
نمونه ی بارزِ این قضیه مذهبه. اصل اساسیِ مذهب رویِ تکراره، من وقتی بچه بودم از خوندنِ داستان ایمان آوردنِ مسلمانانِ بزرگِ (!) صدر اسلام متعجب میشدم، اینکه بدونِ خوندنِ کاملِ قرآن فقط با چند تا حرف ایمان می آوردن، ولی حقیقت اینه که بقیه ی مسلمانانِ بعدتر از اونا حتی خیلی مضحک تر ایمان آوردن! چون اونا از وقتی ایمان آوردن رو شروع کردن که فک میکردن "ایمان" نی نیِ همسایه ست!! و این معجزه ی تکراره، چه وقتی که کسی با کم شروع میکنه و ادامه میده و چه وقتی که کسی فقط ادامه میده، راهی رو که حتی شروعش نکرده! آدم رو مسخ میکنه، همونطور که فرنی به لِین میگه، حتی نیاز نیست به چیزی اعتقاد داشته باشی، فقط باید تو تکرارش استمرار داشته باشی، بعد قدرت (!) خودش شروع میشه.
تأکید هم همیشه رویِ اینه، تکرار کنید، کلماتِ تکراری، جملاتِ تکراری، روزی 5 بار، یه عالمه کلماتِ تکراری رو تکرار میکنن، تکرار ذهن رو خسته و رام میکنه یه نوعِ یادگیریه.
یادِ یکی از احمقترین همکلاسیام افتادم که شبِ امتحانِ آمار تو کتابخونه نشست کنارم و گفت چند دور کردی!! گفتم هیچی، تازه شروع کردم بخونم، گفت من نهمین دورم رو تموم کردم!!
مهم نیست این آماره، یا ادبیات، یا وردهای مذهبی، یا اصولِ مثبت اندیشی (من شادم، من شادم، من شادم و...)، من از مسخِ تکرار شدن میترسم و بیزارم، چون در این روند تو هیچ جایگاهی نداری، مطلقاً اختیار از دستت خارج میشه و تبدیل به یه موجودِ مغبون و مجبور در برابرِ نیرویی بزرگ میشی، این نیرو روشن اندیشی رو از بین میبره و انسان رو بعد از مدتی کاملاً احمق میکنه، احمقی که هر کاری رو میشه ازش انتظار داشت، مثلِ داعشیا، اونا هم با تکرارِ مسائلی که نفهمیدن به اینجا رسیدن، منتها تکرارش جهت یافته تر و منظم تر بوده، از نظرِ شخصِ من هر مسلمانی، نه بذار کلی تر بگم هر مؤمنی که با منطق و ادراک به ایمان نرسیده یه داعشیِ بالقوه ست، ولی چیزی که در واقع اسلام رو در همین زمانه ای که ما توشیم، مجزا میکنه، همینه که اسلام بیشتر رویِ تکرار تأکید داره. مثلاً یه مسیحی هر هفته میره کلیسا و یه سری چیزا رو گوش میده و تمام! ولی یه مسلمون باید همه ی اون سری چیزا رو هر روز هزار بار تکرار کنه، از اول صبح که مغزش کم کم داره شروع به کار میکنه پا شه و تمومِ راه هایِ روشن اندیشی رو با کلماتِ تکراری مسدود کنه، تا آخر شب. حتی نمونه هایِ بهترش نصف شب هم پا میشن و میگن و میگن....
حتی برایِ منی که 15 ساله نماز نخوندم (به جز دوره هایِ جوگیری که تا جایی که یادمه نهایتاً تا یه هفته و اینا طول کشیده) اثراتِ اون تکرارها محو نشده! هنوزم وقتی تو یه موقعیتِ خیلی سخت باشم ناخودآگاه شروع میکنم به صلوات فرستادن!!
و دقیقاً چیزی که ازش متنفرم اینه که ناخودآگاه کاری رو انجام بدم و این نشونه ی اینه که ناخودآگاهم از من قوی تره و بدتر از اون کلاً با من هم عقیده نیست!! البته در واقع ناخودآگاه (تا جایی که اطلاعاتِ محدودِ من اجازه میده) عقیده ای نداره! ناخودآگاه تکرارها رو تکرار میکنه و اگه تو آدمی باشی که تمام زندگیت مدام چیزهایی رو تکرار کرده باشی ناخودآگاهت قدرتِ مخربی پیدا میکنه و یه تنه راهت رو به سمتِ روشن اندیشی و حقیقت سد میکنه.
فرنی این روند رو برایِ نجات شروع میکنه، نجات از درد، یعنی بهش پناه میبره، و همه ی آدمایی که مذهبی هستن، مذهب رو قبول نکردن، در واقع همه به مذهب پناه میبرن! مثلِ افیون. یه چیزی که در اوجِ پوچی میخوای احساس کنی که معنی داره، بدونِ اینکه چیزی ازش بفهمی. راه خروجش هم اینجوری نیست که از یه در خارج شی و به سلامت، درست مثلِ اعتیاد راهِ خروجش کشسانیه، میری و میکِشَدت، میری و میای، میری و میای... و هر چی که ضعیف تر میشی، پیرتر میشی، خونواده دارتر میشی، هر چی که چیزهایی برایِ از دست دادن پیدا میکنی اون بیشتر گیرت میندازه، چون دیگه نمیتونی در برابرِ نیروش مقاومت کنی، به خاطر همینه که میگن اگه تو 60 سالگی آتئیست بودی هنره، وگرنه تو 30 سالگی همه آتئیستن، تو 60 سالگی وقتی که داری به حقیقتِ مرگ نزدیک میشی، وحشتی که پوچی برات به ارمغان میاره جداً سخت تحمل میشه، هر کسی در برابرش دووم نمیاره، خیلیا ترجیح میدن به دامانِ قصه هایِ قشنگِ مذهب فرار کنن، به دامانِ امیدِ وجودِ بهشتِ پر از حوری و هلو و گلابی.
من با زویی موافق نیستم که میگه تو باید ادراک کنی و بعد تکرار کنی، حقیقت اینه که "باید ادراک کنی" همه چیز رو خراب میکنه، برای کسانی مثل من و فرنی و زویی همیشه مذهب یه اجبار برای "مثلاً ادراک" بوده، یعنی همیشه از همون کودکی تو حلقمون بوده، یه باری بر دوش، و همیشه هم احساس کردیم که باید ادراکش کنیم!! ولی چی رو باید ادراک کنیم؟! حقیقت که ربطی به مذهب نداره، هر کسی میتونه با روشن اندیشی تو راهش قدم بذاره، مذهب این وسط چی کار میکنه؟! میگن کمک! بله میگن چون ما با عقلِ ناقصمون از پسش برنمیایم!! ولی در عمل که نگاه کنی میبینی اثرش برعکسِ اون چیزیه که ادعا میکنه! اون راه هایِ روشن اندیشیِ ما رو میبنده، میگه "چرا تفکر نمیکنین" ولی به جایِ یاد دادنِ تفکر، یاد دادنِ ماهی گیری ماهی دستمون میده، تکرار و تکرار و تکرار بهمون میده و همیشه این جمله تو مغزمون تکرار میشه که ماییم که ادراک نمیکنیم وگرنه حقیقتی هست، ما راهی رو شروع کردیم، چشم بسته، مجبور، و حالا بهمون میگن خاک تو سرت که ادراکش نکردی، ولی ما چی کم داشتیم؟ ما بچه بودیم، پر از پتانسیل برایِ ادراک و فهم ولی با تربیتِ دینیمون تمومش رو ذره ذره از دست دادیم، هر جا دست دراز کردیم دنبالِ حقیقت، یه مطلب بدیهی تو دستمون گذاشتن و گفتن برو اینو ادراک کن، با تکرار البته!

قضیه اصلاً بچگانه نیست، کاملاً هدفداره، ولی همه ی این سازمان اگه تکرار نباشه سقوط میکنه، فقط چند روز که نماز نمیخونی مغزت کم کم شروع میکنه به کار افتادن، اینکه ما احمقانه ترین و خنده دارترین نظامِ ممکن رو داریم و به احمقانه ترین و خنده دارترین شکلهایِ ممکن داریم عذاب میکشیم، اینکه یه زلزله اینقدر آدم میکشه و ما هیچ گهی نمیتونیم بخوریم، به این خاطره که نمیخوایم گه بخوریم! خب نجسه!
من یادِ کتابایِ بینش و اندیشه اسلامیمون که میفتم میخوام اوق بزنم، سفسطه و مغلطه! همین! اونم برایِ ذهنِ ساده ی یه بچه دبیرستانی. "چرا جاودانه ایم؟" -> "چون میل به جاودانگی داریم!!!"، من بعضی وقتا دلم میخواد یه اسب باشم! واقعاً بهش میل دارم، با این روشِ استدلال پس یعنی من یه اسبم...
  • آلیس تمپلتون

ازدواج (1)

آقا واقعاً ازدواج کارِ سختیه!!! باید بگم حداقل برایِ من کارِ حضرت فیله! در واقع شاید مدلِ خاصِ شخصیتیِ من (که در قالبهایِ رایجِ شخصیتی فیکس نمیشه) و راهی که برایِ همسریابی انتخاب کردم سخت ترش میکنه! ولی در کل هم اگه منظورت از ازدواج فقط ارضایِ شهوت نباشه و یه همراه برایِ زندگیت بخوای، یه انسانِ نرمال و جدی که فرق همسر و دوست دختر رو بدونه، خیلی سخت بتونی مردی رو پیدا کنی که بعد از ازدواج باهاش مثلِ سگ پشیمون نشی.
در موردِ راه خاصی که من برایِ همسریابی انتخاب کردم باید اول توضیح داد که: من واقعاً نمیتونم به ازدواجِ سنتی و گزینه هایی که از طریقِ خونواده م معرفی میشن اعتنایی داشته باشم، چون اولاً خونواده ی من هیچ وقت ازدواج رو یه مسئله ی واقعاً جدی قلمداد نکردن، اینکه ممکنه کسی هیولا نباشه ولی فقط به من نخوره براشون قابلِ درک نیست، ثانیاً خیلی از لحاظِ دیدگاهی و اعتقادی باهاشون فرق دارم و به همین خاطر دلیلی نداره که بخوام در اولین مراحل رو مشاوره شون حساب کنم و ثالثاً همون مسئله ی بکارت و اینا هم هست که واقعاً نمیخوام بدونن چون قطعاً نمیتونن هضمش کنن ولی اگه آشناییم از سمتِ اونا باشه عملاً دارم رو لو رفتنِ قضیه ریسک میکنم. البته یه مسئله هم اینه که ما کلاً روابطِ زیادی نداریم و در نتیجه گزینه هایی که از این طریق میشه باهاشون آشنا شد جدایِ از سایرِ مواردی که گفتم، اونقدر کمن که حتی برایِ یه آدمِ عامی که به جز معیارهایِ ظاهری و مشخص، معیارِ خاصِ دیگه ای هم نداره انتخاب کردن رو سخت میکنه چه رسه به من!
از طرفی من با اون چیزی که در ظاهر نشون میدم هم خیلی تفاوت دارم، به خاطر همین اینم که خواسته باشم تو دانشگاه یا محل کار گزینه ی مناسب رو پیدا کنم (بر فرضِ اینکه اون زمان اصلاً به فکرش هم بوده باشم) نشدنیه، در کل هم واقعاً با این کار مخالفم، یعنی حتی اگه من خجالتی هم نبودم، مهمترین جنبه هایِ شخصیتیِ انسان تو محیطِ کار و تحصیلش قابلِ دیدن نیست، ثانیا اینکه دیدت رو همکار و همکلاسیت این باشه که میتونه همسر یا دوستِ صمیمیت بشه تمرکزت رو رویِ کار و تحصیل خراب میکنه.
تو دوستامم تا حالا اون مدل آدمی ندیدم که بشه باهاش ازدواج کرد، بیشتر به همون دلیل که من دوستام رو انتخاب نمیکنم، اونا منو انتخاب میکنن و اون چیزی که اونا در من میبینن و انتخابش میکنن اونی نیست که من هستم در نتیجه نه اونا میتونن از رابطه با من خیلی راضی باشن و مسلماً نه من!
به همین دلایل من کلاً مدتهاست از ازدواج ناامید شدم! ولی بعد یه وقتی به ذهنم رسید آدم که نمیتونه تا آخر عمرش تنها زندگی کنه در نتیجه با وجودِ سختیِ ازدواج می ارزه که همیشه قسمتی از ذهنت رو بهش اختصاص بدی، بالاخره شاید اون کسی که به من میخوره در عالم وجود داشته باشه.
تنها راهِ منطقیِ همسریابی برایِ آدمی با شرایطِ من اینترنتیه! یعنی پیدا کردنِ کسی که اول از همه اون قسمتهایِ مهمترِ وجودم رو بهش نشون بدم و اگه تونست بفهمدش، بعد بریم سراغِ مسائلِ پیش پاافتاده ای مثل اینکه خونه مون کجاست و کی ظرفا رو میشوره و غیره.
خب این واقعاً راهِ سختیه، وقتی میگم "واقعاً" فقط برای تأکیدش نمیگم، باید گفت فاجعه باره!! براساسِ تجربه ای که دارم باید بگم نود درصد این نرهایِ نسبتاً محترم اصلاً نمیخوان که ازدواج کنن!! فقط یه "دوست دختر"ی میخوان که قصد داشته باشه ازدواج کنه مثلاً!! جدی میگم حتی اگه خودشون نفهمن، در عمق همینو میخوان! مسئله روشنه اولین نکته ای که مطرح میشه: "شما هاتی؟" خب بعدش فکر میکنن چون پایِ ازدواج وسطه میتونن در موردِ تک تک اجزایِ خصوصیِ بدنت باهات دیسکاشن کنن و اینکه دقیقاً چه مدل فا.حشه ای میخوان!
من اصلاً فکر نمیکنم مسائلِ جنسی تو ازدواج بی اهمیتن! ولی جداً نمیتونم جلویِ نفرتم از کسی که این مسائل براش در اولویتن رو بگیرم! چون در واقع آدم اگه مغزش با مذهب مختل نشده باشه، میفهمه که با دوست دختر/دوست پسرش هم میتونه سکس کنه، ولی وقتی میخوای ازدواج کنی، یعنی قصد داری یه خونواده بسازی!
الآن جدیداً انقدر مردم تهی شدن که نهایتِ روشنفکریشون صحه گذاشتن بر این قضیه که س.ک.س مهمترین بخشِ ازدواجه!! ولی اصلاً و ابداً اینطور نیست، اون کسی که با هر موجودی از جنسِ مخالف میتونه س.ک.س کنه حتی حیوون هم نیست، چون اونام بالاخره موقعِ جفت گیری معیارهایی برایِ انتخابشون دارن. در واقع اگر تو واقعاً از کسی خوشت بیاد، بهش احساسِ نزدیکیِ روحی کنی و ستایشش کنی، همه وجودت پر از تمنایِ حضور و نزدیکی جسمی به اون میشه! من البته نمیدونم این "هات" بودن از کِی افتخارِ نرها شده، شاید همیشه بوده ولی اونقدر به نظرم احمقانه ست که خنده م میگیره ازش! بخوای دقیقاً تحلیلش کنی که یه کتاب میشه واسه خودش، ولی من واقعاً دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که وقتی داریم بحثِ ازدواج رو میکنیم به قولِ خودشون کمرش خالی و مغزش پر باشه، تا اینکه حتی وقتِ بحثِ ازدواج، بحثِ به این مهمی، یارو عینِ این بدبختای دختر ندیده در تلاش برایِ گفتنِ چهار تا کلمه ای باشه که تحریکش کنه و از طرفی هم حس کنه چون این حرفا رو در راهِ ازدواج زده هیچ صدمه ای به دینش وارد نشده خخخ.
من با خیلیا تو این سایتا حرف زدم، یه عده ی کثیری که اصلاً قصدِ ازدواج ندارن و حتی گاهاً متأهلن، فقط میخوان عکسِ لخت از دخترا جمع کنن، چون اولین چیزی که ازت میخوان البته عکسه و وقتی براشون عکسِ معمولی بفرستی تأکید میکنن که مجلسی و "بدونِ بسته بندی" باشه!! که من فهمیدم یه عددِ قابل توجهی از دخترا همین مدل عکساشون رو میفرستن و این کفتارا حتی بعد از عدم توافق در بحث، عکسا رو حذف نمیکنن، همه رو ذخیره میکنن و بعداً باهاشون خودارضایی میکنن، دیدم که میگم!
یه عده ی دیگه هم هستن که یه جورایی فکر میکنن قصد ازدواج دارن، از اینا نود و نه درصدشون (یه درصد واسه اونایی که من باهاشون برخورد نداشتم) مهمترین و اولین معیارشون (مطلقاً اولین با فاصله ی خیلی زیادی از معیارِ دوم) اینه که خوب س.ک.س کنی، در واقع من فکر میکنم یه فا.حشه ی زیبا و خوش اندام و حشری، تمیز و در دسترس و مجانی میخوان که کاملاً مالِ خودشون بشه و بتونن همون شکلی که میخوان درستش کنن. دومین معیارشون هم اینه که "با احساس" و "مهربون" باشی و اگه خیال کنید واقعاً منظورشون کوچیکترین ربطی به حساسیتِ روحی داره در اشتباهِ محضید، منظورشون اینه که موقعِ س.ک.س س.ا.ک بزنی و از پشت هم س.ک.س کنی و این از نظرشون اوجِ حساسیتِ روحیِ زن و فهمیدگیش رو میرسونه!! معیارِ بعدی البته پول و این حرفاست... حالا دیگه اینکه تو چقدر کتاب میخونی، چقدر حساسیتِ حقیقی و هنری داری، چه فکرایی تو کله ت هست، چه اهدافی در زندگیِ معنویت داری، چقدر میتونی "دوست" و "همسر" باشی، در کمترین درجه یِ اهمیته، حتی اگه اصولاً اهمیتی هم داشته باشه که عموماً نداره. حتی من خیلیا رو دیدم که میگن قبل از ازدواج ما باید س.ک.س کنیم که مطمئن بشم س.ک.س ت خوبه و این موارد هم خیلی زیادن.
وقتی خواستگاری سنتی باشه عموماً برخلافِ فضایِ مجازی مردا این محتویاتِ مغزیشون رو سریع بیرون نمیریزن ولی در نهایت میبینی خیلی از کسانی که ازدواج میکنن اولین و مهمترین منظورشون ارضایِ جنسیه! البته این بد نیست که همچین چیزی برات مهم باشه ولی "اولین" بودنش خیلی بد و آزاردهنده ست!
هر چند وقتی که من تو این سایتم یه بار لغوِ عضویت میکنم، یه مقدار نفس میکشم و دوباره این کارِ مشقت بار رو شروع میکنم، همون سوال و جوابایِ تکراری، همون مسائلِ احمقانه ای که باید تذکر بدی: «بهم نگید "عزیزم"»، «قربون صدقه م نرید»، «جدی باشید، تمرکز کنید رو صحبت»... واقعاً از هر هزار تاشون یکی شاید آدم از آب دربیاد که البته من بهش برنمیخورم قطعاً! اگه یکی یه حرفی میزنه، مثلاً میگه فلان چیز برام مهمه، مثلاً نماز، بعد من که میگم نماز نمیخونم نمیگه خداحافظ، میگه اوکی حالا مهم دله!!! خب احمق اگه برات دل مهم بود از اول نمیگفتی نماز، اگر هم گفتی پاش وایسا حداقل.

آها اینو بگم یه عده هم هستن خیلی باحالن، سیتیزن آمریکان، میلیاردر، چند تا پست دکترا دارن، بعد خدایِ من عکساشون رو که میفرستن عینِ این مدلا، شلوارایِ پاره، چه میدونم یه تیپا و قیافه هایِ عجق وجق و طبق آخرین مد روزی که نگو! بعد اولین پیامشون اینه "سلام دکتر امید (مثلاً) هستم، سیتیزن آمریکا خوشوقت میشم از آشناییتون"!!! فک کن!! دکتر امید!!!
البته نمیخوام بگم که آدمایِ خوش تیپ و خوش قیافه نمیتونن چند تا پست دکترا بگیرن و پولدار باشن و سیتیزن آمریکا بشن ها!! ولی مطمئنم همچین آدمایی به یه آس و پاسی مثلِ من پیام نمیدن! به خصوص اگه رو این ویژگی هاشون خیلی تأکید هم دارن و بهش افتخار میکنن، قطعاً میخوان با کسی ازدواج کنن که اونم موردی از این دست برایِ افزودن به افتخاراتشون داشته باشه!! منم که اصولاً از این ویژگیهایِ دهن پر کن هیچیش رو ندارم، بیشتر اون چیزایی که بهشون افتخار میکنم هم اصلاً موردِ بحثِ این آدما نیست... ولی اصل همونه که عکس جمع کنن، یعنی فکر میکنن با این ویژگی ها اون قدر دهنِ من آب میفته که دیگه وقتی عکسِ لختی میخوان میگم: اوکی بابا این آدمِ الکی نیست که، آمریکاییه، آمریکایی ها هم که براشون این چیزا طبیعیه!! آدم باید روشنفکر و اینا باشه دیگه!!

آدما چقدر تهی و بی فکر شدن، چقدر هیچ سیستم ارزشگذاری ای ندارن، دلم آدمی میخواد که بشه چار کلمه از افکارت بهش بگی، تو شبایِ پائیزی باهاش کتاب بخونی، یه آدمِ متفکر و حساس.
واقعاً سخته ولی نمیخوام هیچ رقمه معیارام رو دستِ کم بگیرم، نمیخوام با هیچ کس بسازم، میخوام فقط و فقط همونی که مد نظرمه و به من میخوره رو پیدا کنم و اگه هم نشد که به درک، بی خونواده بودن قطعاً از داشتنِ خونواده ای که بکشنت پایین بهتره.

+ فک کنم وقتش شده که گه گاه در موردِ همین موضوع بنویسم.
  • آلیس تمپلتون

همینجوری نوشت

هر چند وقت یه بار به این حال دچار میشم که هر چی مینویسم به نظرم اشتباه میرسه، سخته در این حال بخوام خودمو مجبور کنم که بنویسم، باز من دارم به ازدواج فکر میکنم!!
یه سری مسائلی پیش اومد که مهمم نیست خیلی، ولی چون با چند تا مسئله ی هکتیک برخورد داره و نتیجتاً از صبح چند بار سعی کردم بنویسمش و نتونستم، دیگه سعی نمیکنم بنویسمش، خلاصه ش اینکه به فکر افتادم آیا واقعاً من میتونم تا آخر عمرم مجرد بمونم و اگه آدم قراره آخرش ازدواج کنه، چرا از اول به فکرش نباشه و براش برنامه ریزی نکنه؟!
یعنی مثلاً داشتم فکر میکردم هر چی مردِ مجرد و طلاق گرفته و زن مرده ی 40 سال به بالا که میبینم آدمایِ دل مرده، بی حالی و مصنوعی ای هستن، اگه من تو 40 سالگی هنوزم همینقدر که الآن هستم شاد و امیدوار باشم، که احتمالاً هستم، چطور میتونم از پسِ زندگی با یه آدمِ بدبخت و ناراحت بربیام؟!
البته من معتقد نیستم که آدم حتماً باید ازدواج کنه هان، هرگز هم بهش معتقد نبودم که ازدواج یه بخشی از زندگیِ ماست، مثلاً الآن ازدواجِ سفید هم خیلی تو تهران رواج داره، ولی من فکر میکنم فرهنگِ ما پذیرایِ این قضایا نیست و شاید 100 سال زمان ببره که این مسئله جاش رو تو فرهنگِ ایرانی باز کنه، در واقع وقتی این ازدواجِ سفید رو دقیق بررسی کنی، هر چند ایده ی قشنگیه ولی احمقانه ست. چرا؟ ایده ی اصلی اینه که آدم همسر داشته باشه ولی تعهدِ ازدواج رو نداشته باشه، چرا؟ خب تا حد انسانیش که هر دوشون باید تعهد داشته باشن، اون سری تعهداتِ غیرانسانی ای که دارن از زیرش درمیرن فرهنگِ ما ایجاد کرده و همین فرهنگ مخالفِ ازدواجِ سفیده، یعنی به هر حال این یه وصله ی ناجوره، تو میتونی بری اروپا زندگی کنی، ولی اگه اینجا باشی و بخوای بمونی محتاطانه و عاقلانه ش اینه که آدم یه ازدواجِ خوب کنه با کمترین میزانِ تعهداتِ غیر انسانی.
باز من با یه آدمی آشنا شدم، یه بار رفتیم بیرون، از هم خوشمون اومد و قرار شد آشناییمون رو ادامه بدیم این همون کارِ بدیه که اون روز در موردش نوشتم، همین که بی هوا با یه آدمی آشنا شدم. در حالیکه همین چند وقت پیش وقتی قصد ازدواج با اون یکی رو داشتم و کات کردم تصمیم گرفتم که دیگه به ازدواج فکر نکنم... به خصوص با این شرایط... یعنی با مردی که خیلی مرده و ازت انتظار داره خیلی زن باشی. من که خیلی زن نیستم و میدونم الآن جوگیرم چون از این آدم خوشم اومده و بعدتر با این اخلاقش به مشکل میخورم. از این آدما که حق طلاق نمیده، مهریه 14 سکه و تلویحاً هم میگه دلش نمیخواد برم سرکار، حالا اگه هم رفتم یه جا باشه که مرد زیاد نباشه!!! در حالیکه خب تو کارِ من بیشتر از اینکه زن باشه مرد هست، بیشتر شرکتای خصوصی تماماً مردن! مثلاً اینجوریه، میگه من 2 تا بچه میخوام. همین. بعد اگه بگی یکی، میگه نع! بگی 3 تا میگه نع! از اینا که حرف حرفِ خودشونه...
خب البته اینجوری که بیانش میکنی به نظر احمقانه میاد، ولی اونقدرام بد نیست، من که به مهریه اعتقاد ندارم، حق طلاقم خب انگار هیچ کس نمیده، نمیدونم چرا، من هر جوره نگاش میکنم میبینم دوست دارم این حق رو داشته باشم ولی خب اینم یه مورده که میشه به عنوان پوئن منفی گرفتش، از باقی جهات که نگاه کنی پسر باهوش، شاد و نرمالیه، دنیا دیده ست و ورزشکار، خونواده دار هم هست و از نظرِ مالی هم وضعش خوبه، یه نکته ی شک برانگیزِ دیگه هم اینه که خییییییلی از من بلندتره! خیلی که میگم یعنی خییییییلیییی، انگار دو برابرِ منه! تا حالا کسی رو ندیده بودم که انقدر بلند باشه، اونم فوق العاده هیکلی! من ریزه میزه، یعنی فوتم کنه کمرم میشکنه، ولی من راستش همیشه پسرایِ هیکلی و قدبلند رو به کسانی که قدشون به خودم بخوره ترجیح میدم!
خیلی جدی رو همین مورد فکر نمیکنم راستش، میدونم احساساتی شدم همچین آدمی نمیتونه به من بخوره. همین مسائلی هم که داره کم نیست!! در واقع نگاه که میکنی میبینی خیلی هم زیاده... باید بشم یه زن خونه دار و بچه دار؟! اونم تا آخر عمر! خب خیلی غصه نداره احتمالاً دو سه روز دیگه کات میکنیم.

این متنم رو اصلاً دوست نداشتم فقط پستش میکنم چون دلم نمیخواد روندِ افکارم رو از دست بدم، در حالیکه هیچی رو تحلیل نکردم، انگار مخم کار نمیکنه، هرچند وقت یه بار اینجوری میشم، در حالیکه الآن خیلی موضوع برایِ تحلیل کردن دارم...

+ روز مجردا شد باز که... 11/11
  • آلیس تمپلتون

عذاب وجدان

انگار تمومِ ساعاتِ هدر شده م رو قورت داده باشم، رو دلم یه عالمه چیز سنگینی میکنه، یه عالمه کتابی که نخوندم، درسی که نخوندم، کاری که نکردم، وای من حتی به خودمم اعترافش نمیکنم ولی عملاً هیچ کاری نمیکنم! هیچی!
وقتایی که من واقعاً حالم بده همین وقتاست که هی مینویسم و پاک میکنم، خیلی میترسم... زمان میگذره و من هیچ کاری نکردم و حالا فکر این قضیه اونقدر عذابم میده که دلم میخواد دیگه به هیچی فکر نکنم.
وای من یه کار بد کردم به گمونم... اصلاً نمیدونم بد یا خوب، ولی یه تصمیمِ بحرانی رو در حالی گرفتم که اصلاً مخم کار نمیکرد! الآن میترسم بهش دقیق فکر کنم، قضیه واقعاً ترسناکه...
من فک کنم آدم خیلی ناجوری ام! اوهوم خیلی بدجورم ناجورم.
در حالتی از عدم تعادلم که ممکنه یهو جیغ بکشم، بی دلیل، ولی بدنم داره میلرزه. شاید از سرماست. خیلی از خودم ناراضی ام، این احساسِ نارضایتی بیچاره م میکنه. باید یه کارِ ارزشمندی رو شروع کنم... کاملاً میتونم خودمو بدبخت کنم...
این مدته همش مهمون داریم و من چون حوصله ی حرف زدن ندارم باید بالا نرم در نتیجه یه مقداری هم به خاطر تنهایی به سرم زده.
در کل نگاه که میکنی میبینی یه قمارِ وحشتناکه... میتونه نتیجه ی خوبی بده میتونه هم خیلی بد باشه... تصمیمِ بحرانیم رو میگم.
ولش... میرم فرانی و زویی میخونم قطعاً حالمو بهتر میکنه.
  • آلیس تمپلتون