می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

قانون رو باید شکوند!

دارم سعی میکنم راضیت کنم این کار درست نیست، منطقی نیست، راهی نیست، نمیشه...

میپرسی این قانون احمقانه ست، منطقی نیست!

فکر میکنم که....
ها؟! قانون؟؟
اسم قانون که میاد تموم ستونهایِ فکریم میلرزه!
این واقعاً قانونه؟
اینکه من فکر میکنم نمیشه، نمیتونیم، امکان نداره، درست نیست... چرا نمیشه، چرا نمیتونیم، چرا؟ چرا؟ چرا؟
اگه قانونه پس باید نبودش زایشی ایجاد کنه و بودنش مقاومتی در برابر زایش... و نیرویِ مقاومت ذهنیم بهم میگه که آره قانونه!
اگه قانونه میشکونیمش! بذار ببینیم چی میشه؟! هان؟
قانون رو باید شکوند! قانونها وضع میشن که شکسته بشن!
و من زاده شدم که غولهایی به اسم قانون رو بشکونم و دنیای تازه ی زیرشون رو به خودم و به همه نشون بدم...


  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

حالِ خوبم

امروز از اون روزاست که خوب جوری تهی ام، دلم میخواست یکی از زیرشیروونی های مسلط به نوتردام رو داشته باشم، یه دوش بگیرم، بعدش همونجور لخت و خیس خودمو پرت کنم رو تخت، زیر آفتاب مطبوعی که از پنجره داخل میشه، یه ترانه ی فرانسوی بذارم یه لیوان شراب قرمز دستم، یه سیگارِ بلندِ باریک تو اون یکی دستم و همون جور که روی تختم نشستم و فر موهامو باز کردم و ریختم دورم، به بالشهای سفید نرم گنده، تکیه بدم، چشم بدوزم به نمایِ نوتردام و سن و گهگاه پاشم برقصم، دوست دارم در خلسه ی این حالت فرو برم و به هیچ چیزی، مطلقاً به هیچ چیزی فکر نکنم...

البته اینا بیشترش تصاویر ذهنیه، من هرگز زیرشیروونیه رو به نوتردام نداشتم، هرگز سیگار نکشیدم، شرابم یه بار خوردم که شبش بالا آوردم، صد البته فرانسوی هم متوجه نمیشم ولی خب هر زبانی تا وقتی اغوا کننده و مهیجه که مفهومش رو نمیفهمی وقتی بفهمی مثلا یه کلمه ای که خوب جوری تو گوشت صدا کرده مفهومش میشه دستمال دستشویی دیگه اونجوری صدا نمیکنه، اصلاً صدا نمیکنه میشه یه چیز معمولی! راستی چرا زبان فرانسوی این حس ها رو در من ایجاد میکنه، حس نیاز به رهایی، حس انقلاب، شجاعت، بی اهمیت بودنِ دنیا... نمیدونم چرا اینجوری میشه، نسبت به هیچ زبانی این حس رو ندارم، فکر نمیکنم هیچ وقت دلم بیاد فرانسوی یاد بگیرم و همه ی این احساساتِ پیچیده رو تبدیل کنم به میز و صندلی و دستمال دستشویی و...

بگذریم... فعلا که هیچ کدوم از اینا نیست جز ترانه ش، کاری که واقعاً دارم میکنم اینه که قوز کردم پشت سیستمم تو شرکت ترانه ی فرانسویِ "میخواهم با پدر صحبت کنم" از سلن دیون گوش میدم، لیوان چاییِ داغ جلومه که یه گیاهی، چیزی توشه که بویِ گرمی میده ولی هر چی به سیستم بویاییم فشار میارم نمیفهمم چیه. وقتی چایی رو بدونِ شیرینی میخوری تو رو به رستگاری، به جاودانگی میرسونه، همه چی مثل این فیلما تو پرده ای دوده، حتی صدای همکارام که دارن با هم در موردِ مشکلِ یکی از سیستم ها حرف میزنن چقدر نرم به نظرم میاد، درست شبیه جیک جیکِ گنجشکا...

دارم از این شرکت میرم، دیگه اوکی شده که فقط دو ماه اینجا بمونم و باید کارا رو تحویل بدم کم کم... ولش کن امروز اصلاً حوصله ی فکر کردن به واقعیات رو ندارم، مثلاً اینکه خانوم فلانی یه فرم جدید برای مقایسه قیمت کمیسیون میخواد اصلاً تحریکم نمیکنه! بیشتر دوست دارم به سفر تیر ماهم با مجید فکر کنم، وای چقدر رؤیایی میشه با مجید بریم کیش، فکرشم هیجان زده م میکنه... هفته ی پیش رودسر بودیم خیلی سفر خوبی بود، نمیشه گفت بهترین سفر عمرم، قطعاً بهترین سفرِ عمرم فرانسه بود ولی بعد از اون با فاصله ی کمی این سفر گیلانمون بود...

خوشحالم که ناخنا و موهام خیلی بلند شده، اینا بهم احساس جادوییِ زندگی میده، انگار "من هستم چون ناخنام بلنده" یا "من هستم چون خیسیِ موهام رو کمرم حس میکنم"! من نمیفهمم چطور بعضی مردا همه ی زندگیشون حتی یه بارم پیش از کچل شدن داشتنِ موی بلند رو تجربه نمیکنن، این خیلی ظلمه در حقشون! انگار یه آدمی رو فلج کرده باشی! همیشه هم ظلمها در حق ما نمیشه!

چقدر به این در و اون در زدم... ولی بعد از مدتهاااا، مدتهای طولانی چیزی نوشتم که دوباره خوندنش حالمو خوب میکنه...


  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

زلزله

خوابم نمیبره. هوا خیلی سرده و مام امشبو قراره تو ماشین باشیم و به حالت نشسته بخابیم، به خاطر زلزله. اولین زلزله ی عمرم رو تجربه کردم! واقعا چیز ترسناکی بود.
انگار یه مین همه جا ساکت و تاریک شد. منظورم تاریکی عمیقه نه تاریکی شب، یه تاریکی که تا عمق جونت نفوذ میکنه.
تو خیابون خوابیدن هم حس بدی نداره. یه جور حس پیوستگی با جهان بهت میده ولی خب سرماش واقعیه خیلی.
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

هیچی نمیشه گفت

امشب دلم بدجوری گرفته! نمیدونم واسه خاطر هوایِ برفیه، یا واسه خاطر اینکه باز همون کار تیپیکال شروع شد و یا اینکه حس کار ندارم، یا اینکه چون صرفاً و شدیداً حالم داره از خودم به هم میخوره...

وای امشب تمامِ غم دنیا در دل منه...

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

ملکه بودن

اغلب عشاق شکست خورده میگن تا وقتی که عشقشون رو ابراز نکرده بودن همه چی اوکی بوده ولی وقتی که شروع کردن به ابراز احساسشون معشوقشون هم شروع کرده به سردتر و سردتر شدن و هر چی هم اون سرد شده این گرم تر شده و بیشتر سوخته... من فکر میکنم به این دلیل این اتفاق میفته که معشوق خودش رو عاشقانه دوست نداره و وقتی تو کسی رو میبینی که عاشق یه چیزِ بی ارزشه، ارزش اون آدم برات پایین تر میاد!

مدتیه که در خودم دقیقاً عکس این مطلب رو کشف کردم، یعنی من عاشق کسانی میشم که منو واقعاً دوست دارن و میپرستن، یعنی هر چی صداقت بیشتری در عشقِ طرفم حس میکنم منم بیشتر به سمتش جلب میشم، البته تا اینجاشم خیلی رخ میده به خصوص در مورد زن ها چون اغلب اینکه یکی دوستشون داشته باشه بهشون حس امنیت میده و اون آدمو دوست دارن چون بهشون احساس امنیت میده، ولی مسئله اینجاست که من از این دیدگاه نگاه نمیکنم، درست وقتی که یه کسی منو دوست داره، من میتونم عاشقش بشم، من عاشق چشمانی هستم که تصویر خودم رو منعکس میکنه! البته واقعاً اغلبِ کسانی هم که به من جلب میشن شخصیت موّجه و محکمی دارن ولی یه حقیقتی در موردِ من هست و اون اینکه من وفاداری رو درک نمیکنم، من یه ملکه م و هر چی که میگذره بیشتر عاشقِ خودم میشم، بعضاً دوست دارم با کسی بمونم ولی وقتی نگاه میکنم این نه به خاطر چیزی که درونِ اونه بلکه به خاطر چیزیه که درون چشمهایِ اونه! به خاطر خودم! و درست برعکس بی جون ترین و نادان ترین آدما اونایی هستن که من در چشم و ذهنشون نیستم، نمیتونم هضمشون کنم...

در واقع انگار تویِ عشق و رابطۀ دوستانه همیشه مریدان وفادار بودم تا یه فردی که دنبالِ ویژگی شخصیتیِ واقعیِ خودش والا باشه، من اصلاً دیگران رو نمیبینم، تا وقتی که نشونی از خودم درشون نبینم اونا وجود ندارن!
اولش که مطلب رو شروع کردم خواستم بگم شاید اینم درست نیستش و بایست که براساس شخصیتِ خودِ اون آدم باهاش دوست بشی... ولی تو رابطه ی عاشقانه، تویِ رابطه ی دوستی، چیزی که واقعاً وجود داره، روحِ رابطه ست، نه روحِ طرفین، و رابطه مستقیم به خودِ تو مربوط میشه، تویی که میسازیش. اگه تویِ اون رابطه قراره خودِ تو دوست داشته نشی، پس یه آدم مریض خواهی بود اگر توش بمونی... من هرگز حتی برایِ ثانیه ای تو رابطه ای که از دیدِ خودم طرفم عاشقانه دوستم نداشته نموندم! البته خب توقع من عشق واقعی گسترش پیدا میکنه و کسانی که در حد اون عشق ظرفیت نداشتن به مرور کنار گذاشته شدن...

میخوام بگم هیچی تو دنیا اندازه ی خودت لیاقت نداره که عاشقش باشی... عاشق هر چیزی که باشی باید یه جوری به خودت و هستیت مربوط باشه...
تنها میشی... ولی غمها هم ازت دورتر میشن... البته به شرطی که حواست باشه طرفت رو برایِ عاشقِ خودت بودن میخوای نه برای چیزِ دیگری... حقیقتی که هست تویی و اگر زمانی کسی دیگه توانِ عاشق بودن رو نداشت فقط فراموشش کن چون حتی یادش چندگانگی ایجاد میکنه، اون از "تو" نیست.
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

فروغ

میگه بله تو راست میگی زنها همیشه زیبان به خاطر همینه انقدر آرایش و انقدر عمل جراحی زیبایی و پروتز سینه و باسن و ... میگه تو دیدگاه فمنیستی داری و نباید به نوشته ی فروغ نگاهِ جنسیتی داشت، فروغ یک ابر زن بوده و باید با دیدگاه فراجنسیتی به نوشته هاش نگاه کرد، حس میکنی میخواد بگه تو با دیدگاه فمنیستیت داری فروغ رو خراب میکنی و اونو چیزی نشون میدی که نیست.

این ابر زن منو خیلی اذیت میکنه! ابر زن! یه جوری تو مغزم صدا میکنه که اصن دوس ندارم!

میگم فروغ ابر زن نبود، البته کاملاً بسته به تعریفیه که تو از "زن" داری! ولی لزوماً تعریفِ تو خودِ "زن" نیست! همۀ زنها ابر زن هستند! همۀ ما فروغیم! ولی فروغ صدایِ ما بود، فروغ فقط یه "زن" رو بود!! فروغ زن بودن رو نشون داد، تغییرش نداد، گسترشش نداد، اون فقط اون چیزی رو که همه ی ما ذاتاً هستیم رو نشون داد.
میگم تو چطور میتونی دیدگاه فراجنسیتی داشته باشی وقتی که نمیتونی از دیدگاه یه جنسِ دیگه به زندگی نگاه کنی؟ چطور میتونی دیدگاه فراجنسیتی داشته باشی وقتی که نمیتونی جنسیتت رو به چالش بکشی بعد به دیدگاهِ من گیر بده!

میگه گیر دادن اصطلاحِ زنونه ای نیست خانوووم محترم! ممنون میشم بحثو تموم کنیم!

میگم اوکی. ولی فکر میکنم چطور میشه کسی که حتی لغات رو به زنونه و مردونه دسته بندی میکنه دیدگاه فراجنسیتی داشته باشه! میترسم از آدمی که خودش رو روشنفکر میدونه و انقدر وحشتناک به زن نگاه میکنه، جنسیت یه حقیقته، ما خیلی بهش پر و بال الکی دادیم، محدودش کردیم، تعریفش کردیم، دامنه ی لغاتش رو جدا کردیم، ما زیادی مرد و زن رو جدا کردیم، ولی در حقیقت هم این دو جنس یکی نیستن! وقتی چیزی رو نمیفهمی نمیتونی ازش رد بشی! من حتی زن بودنِ خودم رو نمیفهمم نمیتونم ادعا کنم از زن و مرد گذشتم! یه جایی هم گذشتن یعنی انکار حقیقت!

فروغ رو دوست دارم چون گوشه ای زن بودن رو نشون داد و مفهومش رو از محدودیتها آزاد کرد! فروغ یه انسانِ آزاد بود، یه شاعرِ واقعاً خوب و آزاداندیش ولی چیزی که حقیقتاً اونو یه پیغمبر میکنه از نظرِ من اینه که همه ی اینا رو به عنوان یه زنِ دوره ی خودش بود!
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

سال نو مبارک

امشب از کیش برگشتیم، امسال یه تجربه ی متفاوت داشتم، یه سال تحویلِ عجیب غریب! ساعت 1 و 50 دقیقه ما تازه داشتیم تو رستوران ناهار میخوردیم، تو خونه نبودیم، مامان و پدر نبودن، دو سه دقیقه مونده به تحویل سال من اومدم بیرون رستوران تنها نشستم، خواستم فکر کنم، خواستم آرزوهامو پیدا کنم، ولی هر چی فکر کردم چیزی پیدا نکردم، آرزویی هم نکردم، فقط مغزم خالی بود، ولی منظره عالی بود، صدای پرنده ها هم بود، بوی گل، هوا عالی، رو یکی از میزهای کنار یه آقای پیر و بداخلاق بود، اولین توپ رو که زدن فکر کرد ترقه ست (!!!) فحش داد، دومی فحش داد، سومی هم همینطور! خخخ سالمو با فحش شنیدن آغاز کردم! چه شود! شوخی میکنم! اتفاقاً امسال سالِ قالب شکنیه فکر میکنم! هیچیِ نوروز شبیه هر سال نیست. من عاشق هنجار شکنی ام... اصلاً خوشم نمیاد از رسوم و سنن و ادیان و هر چیزی که به چیزی بیشتر از اونی که هست معنی بده... سال تحویل یه ساعته مثل بقیه ساعتها، حداقل تا جایی که من میدونم. شاید اگه همه مفاهیم رو یه جا متمرکز نکنیم، پیدا کردنشون خیلی سخت تر بشه، ولی اون وقت آدما واقعی ترن، البته برای پیدا کردنِ شادی در دنیایی که از رسوم و سنن و ادیان فاصله داره سخت تره! امنیت هم همینطور ولی اگه پیداش کنی اون واقعیه! سنت من شکستنه! شکستنِ هر چیزی که میشه شکستش! بعد اون چیزی که تهش میمونه، اگر چیزی بمونه، اون اصیله! من تا حالا چیزی ندیدم که شکستنی نباشه... سال تحویل هم میتونه بدون مقلب القلوب، تنها، با آدمی کنارت که بی اعصابه و به زمین و زمان فحش میده، تو رستوران، حتی بدون توپ برگزار بشه! اسلامم میتونه فیک باشه!

خیلی سفر زیبایی داشتیم. واقعاً خوش گذشت، فقط چون 4 نفر بودیم یه خرده اختلاف نظر بود ولی به جز اون واقعاً عالی بود. من فکر میکنم کیش بهشته. من فکر میکنم باید اونجا زندگی کنم، تموم سال رو. شب آخر دریا طوفانی بود، دریای طوفانی حس ترس مرموزی رو القاء میکنه، یه تاریکیِ بی انتهایِ عمیق و کشنده روبروت میبینی که از شدت خشم کف به لب آورده و بهت هجوم میاره، اون وقته که فکر میکنی هیچی از دریا نیرومندتر تو دنیا نیست! فکر میکنم چیزی که حقیقتاً روح انسان رو قوی میکنه، باید زندگی در دریا باشه! تا حالا با کشتی سفر نکردم! دلم میخواد تجربه ش کنم! فکر میکنم تا یه حدی آدمو تغییر میده!

راستی من به طرز فجیعی عاشق برجهای دوقلو شدم! یه جور خاصیه انگار خونمه! واقعاً برام تبدیل به هدف شده، یه روز یه پنت هاوس توش میخرم! قول میدم!! سفر خیلی خوبه، گاهی چیزایی میبینی که ارزش دارن براشون مبارزه کنی! اون حال، اون جا، اون خونه ی منه...

فردا سال 96 شروع میشه! تو این سال من قراره چی کار کنم؟! کلی سناریو پیش رومه... تنها چیزی که توش مشخصه اینه که کارمو نهایتاً تا خرداد ول میکنم و بعد؟ کنکور؟ کار؟ استارت آپ؟ کار شرکتی؟...
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

عشق

همیشه احساس میکردم اعتراف به اینکه احساس تنهایی میکنم و دلم میخواد یه رابطه ی عاطفی، فکری و روحیِ نزدیک رو تجربه کنم، نشونه ی ضعفِ شدیده، به خصوص در جامعه ای که توسط رسانه ها و افکارِ مرد سالار مدام تبلیغ میشه که این فقط زنها هستن که علاقمند به رابطه ن و از طرف مردها فقط یه تأمین نیاز جنسیه که مهمه، به خاطر همین حتی اگه هیچی هم نگی، چه مجرد باشی چه متأهل همه فکر میکنن که تو یه آدمی هستی که همیشه یه جایِ روحت میلنگه! هر چند که در واقع اگه کسی باشی که بدونِ عشق و بدونِ داشتن آدمی که برات فقط گوشت و پوست و استخون نباشه کمبودی حس نکنی چندین جایِ روحت میلنگه...


خسته م از اینکه مدام فکر کنم چطوری باید با بقیه فرق کنم... من دختر مستقلی ام، منظورم از لحاظ مالیه البته، و در همین حد میدونم که نمیشه با هر کسی ازدواج کرد، شاید از بعضیا بیشتر کتاب خوندم، ولی فکر میکنم حتی منی که در مورد خودم این دیدِ ضد زن رو شدیداً میکوبم در مورد بقیه قبولش دارم!

دیدی که از زن در این جامعه ارائه میشه جونِ مرد رو میخوره و اونو صرفاً تبدیل به یه پکیجِ غریزه ی جنسی میکنه!


یکی دیگه از چیزایی که من تا حالا خیلی کم بهش اعتراف کردم اینه که من واقعاً با خیلی آدم دوست بودم (اینم به نظر نشونه ی ضعفه که خودت دنبالِ عشق باشی و نه اینکه اون خودش با اسب سفید بیاد دنبالت)، گاهی خیلی کوتاه و گاهی کمی بلندتر، گاهی حتی دوستِ نزدیک... ولی هر چی بیشتر مردا رو میشناسم تنهاتر میشم، گاهی فکر میکنم کاش آدما نیاز جنسی نداشتن یا حداقل این نیاز قبل از عشق قلبی ایجاد نمیشد، اون موقع آدمای خیلی خیلی کمتری تو این دنیا میومدن ولی اینجور وحشی و بی قاعده نبودن... آدما تنهاییشون واقعی و مشخص بود اگه تنها بودن... ولی الآن آدمایی هستن تنهاتر... خیلی تنهاتر از من! کسانی که ازدواج کردن و بعد فهمیدن اونی که کنارشونه برای غریزه ی جنسیش، یا نهایتاً برای هیچی! برای صرفاً پدر شدن، یا داشتنِ خانواده، اونجور که همه انجام میدن، یا برای حرف گوش کنی از پدر و مادرش کنارشون اومده...


شاید واقعاً تفکراتم خیلی ضد مرده، ولی هر چی میگذره، هر چی بیشتر مردها رو میشناسم و میبینمشون به نظرم قلبشون تهی تر میاد، تهی از هر احساسی... نه تو دوستی نه تو دوست دختر دوست پسری و نه تو ازدواج خبری از احساسِ عمیق نیست... همه چیزایِ خوب تو داستاناست، قهرمانای مردی که گریه میکنن، تو دنیای واقعی مردا گریه نمیکنن!


در واقع اگر من کاره ای بودم خیلی قانونا وضع میکردم... ولی خب من کاره ای نیستم و اصولاً خیلی هم مهم نیست...


سه سال و نیم از آشنایی ما میگذره، البته حداقل 80 درصدش رو با هم قهر بودیم، ولی خب خاطره داریم... اوایل که یه گوشی نوکیای ساده داشتم نمیتونستم سریع بلاکش کنم، وقتی کات میکردیم و اون دو روز بعد باز میگفت بی تو نمیتونم فقط ایگنورش میکردم، اونقدر اس ام اس میداد که منم چیزی میگفتم و باز دوباره دوست میشدیم و میرفت تا چند ماه بعد...

من فکر میکنم آدمایی که شدیداً دوستت دارن میتونن خیلی وسوسه ت کنن که عاشقشون بشی چون بهترین حسِ دنیا رو بهت میدن، احساس متفاوت بودن، یگانه بودن! اوایل احساسی بهش نداشتم، یعنی من خودم خیلی احساساتم رو درگیر آدما نمیکنم مگر اینکه اصالتشون بهم ثابت بشه، البته ازشون سو استفاده هم نمیکنم، دعوا هم نمیکنم معمولاً، میگم اونی نیستی که من میخوام و بعدش فقط دیگه اصرارشون رو ندیده میگیرم و میذارم خودشون برن پی کارشون! در واقع اونام میرن! دیگه هیچ احساسی عمقی نداره...

ولی مجید نمیره! بهم ثابت شده نمیره... انگار من تنها دختری ام که رویِ کره ی زمین هست... و این نرفتن، این ثابت قدم موندن، منو وسوسه میکنه فکر کنم اون منو دوست داره، ولی همچین چیزی وجود نداره، اون منو دوست نداره چون به من عمیقاً آسیب میزنه، چه اهمیتی داره که اون میگه برایِ من تو بهترینی، زیباترینی یا چی؟ اون منو دوست نداره چون به محضی که حس کنه ما باز کنار همیم، دوباره توهین شروع میشه، بی احترامی، نامردی، هیچ کسی واقعاً منو دوست نداره، کمتر کسی کلاً میتونه واقعاً کسی رو دوست داشته باشه...


اینکه یه آدمی بگه یکی بهم توهین میکنه حس بدی به آدم میده، چون با خودت میگی چه آدم بی ارزشیه که سه سال و نیم تو رابطه ای مونده که بهش توهین میشه... وای بعضی وقتا اونقدر همه چی به آدم فشار میاره که میخواد خورد شه، واقعاً دردی که الان تو قلبمه خوردکننده ست، من خدایی ندارم، ولی الآن به یه خدا نیاز دارم، یکی که فکر کنم این وضع رو به وجود آورده و دنیایی ساخته پر از آدمایی که تنهان، حیران، گیجن و حتی نمیدونن چی میخوان و خیلیاشون گیر کسانی میفتن که اصلاً ذره ای لیاقتشون رو ندارن، خیلیاشون با لباسایی میگردن که برازنده شون نیست... یه خدا میخوام که تا میخوره بزنمش و فحشش بدم... ولی این جهانِ بی خدا چی؟ دیگه نمیشه دل بسوزونی برای خودت و دعوا کنی... فقط باید سعی کنی همه چی رو تغییر بدی، همه ی آدما یکی رو نیاز دارن که دوستشون داشته باشه و ارزششون رو بدونه، من همچین کسی رو ندارم، حتی پدر و مادرم با یه لاک مشکی کاملاً پتانسیل اینو دارن که نفرینم کنن! هیچ کسی خودِ منو دوست نداره ولی اینجا تنها کاری که واقعاً باید کرد اینه که تنهاییتو بپذیری و دیگه سعی نکنی هیچ کسی رو پیدا کنی که بهت احساس متفاوت بودن بده... فکر میکنم همه ی مردا احتمالاً اینا رو به دخترایی که از نظر من خیلی پایین تر از عامی هستن میگن، اینکه تو تکی و تو فلانی و بهمانی ولی دروغه... مرد ایرانی همیشه دشمنه و همیشه در اعماق وجودش به پایین تر بودنِ تو اعتقاد داره، هرگز نباید بهشون اعتماد کنی اونا از پشت بهت خنجر میزنن...

چقدر سخته عادت به تنهایی و سخت تر از اون اینکه عاشق خودت باشی... به هر حال وقتی واقعاً حس میکنی لیاقتش رو داری باید جایِ اون عاشق رو برای خودت پر کنی... ولی من همیشه اینو میدونستم و همیشه باز اشتباه و اشتباه و اشتباه...

البته اینم بگم که من هر کاری کردم حتی اشتباهام برام قابل احترامن! شاید من دستِ کسانی رو لمس کردم و باهاشون عشقبازی کردم که در نهایت لیاقتشون بیشتر از لیسیدن گِلِ زمینی که من از روش رد شدم نبوده ولی به خاطر این نباید بذارم دیگران شماتتم کنن، مهم تر از اون... نباید خودمو شماتت کنم... هر آدمی کوپنِ اشتباه داره!!


زمانی برای کودکِ آینده مینوشتم، ولی من دیگه هرگز برای کودکی نخواهم نوشت... دیگه هرگز به عشقی که منتظر منه ایمان ندارم و وقتی ساعت 22:22 میشه آرزو نمیکنم عاشق بشم... قلبم شکسته و شدیداً غمگینم... غمگین از اونچه با زندگیم کردم و میکنم...

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

مدال تفاوت

من فکر میکنم خیلی از آدما، به خصوص کسانی که دستی به کتاب برده باشن، گاهی فیلم خوبی دیده باشن، یا در هفته سرجمع بین ده تا بیست دقیقه تفکر کنن ، مثل خود من عمیقا اعتقاد دارن که آدمای متفاوتی هستن و این متفاوت بودن یه جور حس برتری در خودش داره.
وقتی بحث سر تفاوت میشه ما دو ماهیت نیاز داریم مشکل اساسی اینجاست که ما نمیدونیم دقیقا با چه چیز متفاوتیم؟ با چه چیزی و چه کسی؟ یعنی هم میدونیم هم نمیدونیم. ما با همه متفاوتیم! ولی این همه چیه؟ آیا ما اصلا میدونیم این "همه" چیه که خیلی راحت بگیم باهاش تفاوت داریم؟ اصن چرا راه دور بریم ما خودمونم نمیشناسیم! یعنی فقط دو تا مجهول داریم که شناختی ازشون نداریم و بیخودی میذاریمشون تو یه معادله!!
میزان احساس تفاوت بین خود و موجودی به نام "دیگران" در انسانها متفاوته، احتمالا همه یه دزی ازش دارن، ولی وقتی از یه حدی رد میشه میری تو دسته ی آدمای "خود متفاوت بین" که شباهت های زیادی به هم دارن.
این درست مثل یه ویروسه یعنی حتی وقتی فکر میکنی از شرش راحت شدی داره روت اثر میذاره. حتی الان که دارم در مورد آدمای خود متفاوت بین حرف میزنم یه ندایی تو ذهنم میگه من با اونا متفاوتم. بدیش اینه که وقتی دقت میکنی... خوب خوب که دقت میکنی میبینی درست همون چیزایی که به خاطر نداشتنشون متفاوتی، تو وجودت هستن و اینجاس که آه از نهادت بر میاد. هر چی بیشتر روی جنبه های متفاوت وجودت تمرکز میکنی و بهشون میبالی بیشتر از حقیقت فاصله میگیری.
یه آدم حقیقتا متفاوت که میدونه دقیقا از چه لحاظی با چه کسانی متفاوته میتونه کسانی رو شبیه خودش پیدا کنه، ولی وقتی ویروس خود متفاوت بینی به وجودت میفته تو حتی با خودت هم احساس تفاوت میکنی! اینجوری تنها میشی چون دیگه هیچ کسی رو شبیه خودت نمیتونی پیدا کنی. حتی خودت خودت رو درک نمیکنی! دیگه نمیدونی چی میخوای!
بدیش اینه که درست تا وقتی که فکر میکنی حست درست میگه فقط نمیدونی چی میخوای ولی وقتی به حست شک میکنی دیگه حتی نمیدونی که چی نمیخوای و این یعنی آشوب!

من خیلی تنهام چون نمیتونم کسی رو پیدا کنم که بخوام باهاش دوست باشم، هیچ کس تو اصول من نمیگنجه، تا یه مدت پیش فکر میکنم فقط موضوع ایرانی بودنه، ولی تجربه دوستای خارجیمم نتیجه ی بهتری نداشت. اصولا نمیتونم مردها رو درک کنم. تا فکر میکنم اوه اونی که میخوام رو پیدا کردم میبینم عمیقا در اشتباه بودم!!
در بیشتر موارد حتی نمیتونم با طرف حرف مشترکی پیدا کنم ولی گاهی یکی پیدا میشه که میتونم باهاش حرف بزنم مثل یه پسری که پریشب باهاش آشنا شدم. اولش کلی حرف زدیم در مورد اون مقولاتی که من دوست دارم در موردشون بحرفم. کتاب و فیلم و موسیقی و ...
بعد اون بهم گفت که با چت مشکل داره و بحرفیم. وقتی زنگ زد بهم هیچ حرفی نمیزد فقط سکوت منم برای اینکه جو رو از اون خشکی در بیارم و باعث شم حرف بزنه شروع کردم به حرفای الکی از هزار جا. سرکار و خونه و چیزای بی اهمیت و حقیقتا چرت و پرت.  ولی خب من فکر میکردم این فقط برای اینه که اونم یه حرفی بزنه ولی هر چی ساکت میشدم اونم ساکت بود!! اینجوری پیش رفتیم و آخرشم که قطع کردیم من فکم درد میکرد. البته حقیقتا هر کسی منو بشناسه میدونه وقتی یخم باز بشه پرحرف میشم ولی واقعا ازش لذت نمیبرم!!
فرداش بهم گفت من به تو حس دارم! گفتم یه چیزایی از نظر من منطقه ممنوعه س نه از این نظر که وارد شدن بهش در کل آن نرمال باشه ولی یه زمانی داره واسه خودش و نمیتونم به کسی که روز اول آشنایی از هوسش با من حرف میزنه احترام بذارم. اینجا بود که گفتم من با بقیه دخترا فرق دارم من اصول محکمی برای خودم دارم. هر چند صمیمی ام و مسلمون نیستم ولی دلیل نمیشه آدم ولنگار و هپلی ای باشم (تو ایران خیلیا عمیقا فک میکنن دلیل میشه، حتی اگه در لایه های بالایی ذهنشون از این فکر آگاه نباشن)
اینجا بود که بهم گفت چرا فکر میکنی با دیگران تفاوت داری؟! من هیچ تفاوتی نمیبینم توام یکی هستی مثل بقیه دخترا و دوس داری ساعتها در مورد مسائل بی اهمیت پرحرفی کنی. تو فقط خودت فکر میکنی چون کتاب میخونی و چهار تا ایده داری با بقیه فرق داری! تفاوت یعنی درک مستقل از جهان.
حقیقتا باید بگم حمله ی بی رحمانه ای بود. نه فقط برای اینکه اون اینجوری منو دید اونم بعد از دو روز آشنایی، به این خاطر که برگشتم به گذشته م نگاه کردم و همش تنهایی دیدم. تنهایی تو همه مقاطع فقط چون عمیقا میدونستم با بقیه فرق دارم و ازشون برترم. قبلا هم کسانی بهم گفته بودن اشتباه میکنی و برتر نیستی ولی اعتقاد من عمیق تر بود یعنی در واقع اون کسانی هم که بهم گفته بودن اصولا خالی از هر گونه وجهه ای بودن در نظرم. دیشب چند لحظه فکر کردم که شاید حقیقتا اون چیزایی که من تو اون دو ساعت مکالمه ی تلفنی گفتم ساکنین حقیقی ذهن من بودن و نه اون فلسفه ای که من در مورد جهان دارم! شاید من یه دختر واقعا تیپیکالم! درست به حماقت و ابهام "همه". درست مثل همکارام که همیشه در مورد خریداشون حرف میزنن و ساعتها و ساعتها همینطور خسته نمیشن!
این فکر اونقدر بهم فشار آورد که معده مو ترکوند.
درسته. راست میگه. افکار کاملا تیپیکالی در لایه های زیرین مغزم هست افکاری مثل دغدغه های اونایی که بهشون میگم عوام، که اتفاقا همون افکارم کنشهام رو میسازن. من هرگز کار واقعا ویژه ای نکردم! یه عالمه ایده و عمل هیچی!! از کجا معلوم همه ی اونایی که اسمشون رو میذاری عوام کلی ایده ندارن؟؟
این افکار به طرز نگران کننده ای منو غمگین و مریض کرد. دیدم نه تنهایی دیگه مهمه نه هیچی. فقط میخواستم مدال تفاوتم رو پس بگیرم. اینجا فهمیدم بنیادی ترین ارزش من متفاوت بودنه!! متفاوت بودن با ماهیتی که شناختی ازش ندارم. یهو زلزله اومد درونم. نه که هرگز این فکر به ذهنم نرسیده بود ولی هر بار هم همینقدر آسیب میبینم تا تصمیم میگیرم ایگنور کنم قضیه رو و برگردم به همون تفاوت شک برانگیزم.
میخوام تلاش کنن یه واژه رو از لغت نامه ی زندگیم حذف کنم و از درونم نگاه کنم نه از بیرون. مهم نیس اون موجود موهوم چی میبینه و چی فکر میکنه. مهم منم. اگر من به اون چیزی که هستم و اون شرایطی که دارم آگاه باشم اون وقت دیگه به اون مدال تفاوت نیاز ندارم. یعنی منظورم اینه که اگه خودم به یه وجود یکدست تبدیل کنم و بدون هیچ کاستی تمامیت خودم رو زندگی کنم و دیگرانی نباشن، دیگه اون مدال تفاوتم اگه واقعا مال من باشه بی اهمیت میشه...

آینه ای رنگ تو عکس کسیست 
تو ز همه رنگ جدا بوده ای....
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

جنون

خیلی ناراحتم. امشب سر یه شوخی مسخره عصبانی شدم و با مشت کوبیدم رو لپ تاپم و الان دیگه ویندوزش بالا نمیاد... خس خسم صدا میده.

اون به کنار دستمم کبود شد و زدم تو سرم. سرمم درد میکنه.

از خودم میترسم!

  • آلیس تمپلتون