می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

برای اولین بار تو زندگیم رفتم کویر. ۵شنبه صبح زود راه افتادیم، دمدمای ظهر بشرویه بودیم، بعد از ناهار تو یه خونه ی بومی نشین باحال، رفتیم کال جنی، خیلی معجزه طور بود اونجا. بعد از اونجا رفتیم روستای ازمیقان که شبیه بهشت بود! شب رسیدیم، هم ساکت بود و هم تاریک، یه تاریکی خوبی داشت، فردا صبحش رفتیم کویر رمل نوردی و قلت زنی رو رمل ها، آفرود، صبحونه محلی طور و این داستانا، بعد از همه این کارا نشسته بودیم منتظر ناهار، همکارم موتور یکی از بومیا رو گرفت که بریم دور بزنیم،  من نشستم ترکش، این اولین بار بود که ترک موتور مینشستم که به طرز دردناکی یاد گرفتم دقیقا پات رو کجا باید بذاری... پامو رو زنجیر گذاشتم، زنجیر پامو کشید داخل و پام بین رکاب و زنجیر گیر افتاد. گوشت پام کنده شد و به استخون رسید. همونجا رفتیم پانسمان، گفتن باید همین الان بریم فردوس، ولی گفتم تا مشهد میام، قرار بود ساعت ۱۱ شب برسیم مشهد و آقای ناصری منو ببره بیمارستان، زودتر رسیدیم، نرس بخش گفت تاندون پام آسیب جدی خورده...
حالا هم عین بدبختا افتادم رو تخت حس میکنم پام داره بی حس میشه! آقا من میترسم که پام خوب نشه. یعنی خوب که میشه، میترسم خوب خوب نشه... که دیگه نتونم برم طبیعت گردی.
اینم اولین تجربه ی من از موتور!
بسیار دردناک و ترسناک! ولی تجربه شد و همین تجربه ش ارزشمنده...

راستی پرستار بشرویه بهم گفت خیلی صبوری! دردت رو نشون نمیدی، خوشمان آمد! 😊
همیشه یکی از آرزوهام این بوده که شکستگی پا رو تجربه کنم، حالا که استخونم نشکست ولی تا دمش رفتم....

چقدر همکارم و خانومش رو به زحمت انداختیم...
  • آلیس تمپلتون

شب بیداری

نمیدونم چند ماه میشه که ابن ساعت از شب رو ندیدم، احتمالا ۴ یا ۵ ماهی باشه.

دراز کشیدم "عشق من" فرزین رو گوش میدم و به آینده م فکر میکنم، به عشق و این داستانا فکر نمیکنم، فقط ریتم ترانه هیجان زده م می‌کنه، یه طور مبهمی بهم احساس خوشبخت بودن میده. به واقع اگه با یه ترانه نشه حس خوشبختی داشت با هیچی نمیشه، همه دلایل خوشبختی همینقدر واهیه. شایدم واهی کلمه ی مناسبی نباشه...


دارم وحشی رو میخونم...

این کتاب فقط یه کتاب نیست... این کتاب رفیقمه...

هیچی همین فعلا بیشتر نمیگم، نمیگم چقدر همه وجودمو درگیر کرده... فقط از ته دل آرزو میکنم یه روز دیگه این متن رو در حالی بخونم که به رویام نزدیکتر باشم...

  • آلیس تمپلتون

طعمِ فلسفه

دو تا جمله ی پایانیِ کتاب رازِ فالِ ورق:

+شما کی هستید؟
+ما از کجا اومدیم؟

کتاب رو میبندم و همونطور که به سقف زل زدم سعی میکنم این دو تا سوال رو مزه کنم! هیچ مزه ای نمیده!

ذهنم در برابرش لَخته و سریعاً بلاکش میکنه، دوباره به زور سوال رو هول میدم تو مغزم و باز تلپ! پرت میشه بیرون... بیشتر ترجیح میده تو لذتی که از خوندنِ "فدات... مواظب خودت باش" برده غرق بشه و اینو در جهات مختلف بسط بده تا بزرگ و بزرگتر بشه و تبدیل بشه به یه عشقبازیِ پر حرارت... لذتش رو در شست پام حس میکنم...

راستی چه نگاهی!
وه که چه صدایی!
مهم نیست که به چه بهونه ای بیاد باهام حرف بزنه، همیشه از لحظه ی شروعِ اولین جمله ش یه صلحی در قلبم شروع میشه، فکر میکنم راستی جهان چه جایِ امنیه و این حسِ جادویی خیلی آروم تو سلول سلولِ بدنم پخش میشه...

نمیخوام این حسم در جنگ با سوالِ "ما کی هستیم" باشه... ولی به هر حال اونقدر قشنگ ذهنمو اشغال کرده که به هیچ فکر بزرگی اجازه ی خودنمایی نمیده!

نوشتن از این حس ترسناکه!
نه به این خاطر که اون یه آدم متأهله و من بهتره بهش فکر نکنم و عاقبت نداره و این صحبتا... اینا اصلاً مهم نیست، من به "عاقبت" فکر نمیکنم، چون دیگه میلِ مالکیتی بر انسانها درونم نمونده، البته از یأس هم میاد، یعنی امیدِ چندانی ندارم که اگر چنانچه واقعاً هم به این آدم نزدیک شم همونقدر عمیق و آروم باشه که به نظر میرسه، به خاطر همین متأهل بودنش اصولاً مسئله ای نیست!
ولی کماکان نوشتن از این حس ترسناکه چون وقتی از احساسی شبیه به این مینویسی بیخود بزرگ میشه، گاهی از اون چیزی که استحقاقش رو داره هم بزرگ تر میشه، بعد یهو میبینی که بر تو قدرت گرفته و این واقعاً خوب نیست، هیچی بدتر از زبون شدن نیست!

در عمق اینه که من شدیداً عاشقِ خودمم و وقتی کسی رو میبینم که نشون میده منو متفاوت از دیگران میبینه (چیزی که بهش باور دارم هستم!) عمیقاً مستعد اینم که عاشقش بشم و این نقطه ضعفیه که من دارم، من در دیگران اونی که هستن رو نمیبینم اون نگاهی رو میبینم که به من دارن و بر همون اساس ارزشیابیشون میکنم، من خودبینم!

ولی در نهایت بذار برسیم به این سوالِ بی مزه که من حقیقتاً کی هستم و چه چیزی منو انقدر عاشقِ خودم میکنه؟!
اگه بخوام به این سوال جواب بدم میگم من هیچی نیستم! ولی حتی در حالیکه دارم اینو میگم عمیقاً عاشق خودمم... شاید همه مون همینجوریم...

دلم میخواد یک ژوکر باشم ولی شاید نباشم... شاید شوق در من به حد کافی نیست، شاید به حد کافی زنده و تر و تازه نیستم، شاید پیر شدم، شاید مست تر از اونم که از دنیا چیزی بفهمم... شایدم خیلی ساده، یک احمقم! البته ژوکر هم احمقه ولی فرقی که این وسط هست اینه که اون برایِ سوالاش خیلی ارزش قائله ولی من واقعاً نمیدونم برای چه چیزی ارزش قائلم...


+ راستی توئی که منو میخونی، مرسی که میخونی و اونقدر وقت میذاری و برام مینویسی، تقریباً همه ی کامنتهات رو خوندم ولی صادقانه بگم حوصله ی جواب دادن ندارم... یعنی جواب دادنِ کامنتِ وبلاگ مدتهاست به نظرم کارِ بی مزه ای میاد، این درست نیست که از حرفی دفاع کنی که مثلاً یکسال پیش زدی! میدونم بی ادبم یا همچون چیزی، ولی به هر حال...
  • آلیس تمپلتون

پریود

تو زندگیم خیلی وقتا که از جنگیدن و حرص خوردن برای ساده ترین مسائل، برایِ کوچیکترین و خنده دارترین حقوقم خسته شدم، فکر کردم چه زندگیم راحت تر بود اگر که تو یه خونواده ی مذهبی به دنیا نمیومدم یا ایران به دنیا نمیومدم یا حداقل پسر بودم.
چه زودتر و بیشتر به آرزوهام نزدیک میشدم و چه آدم متفاوتی میشدم اگر اون میزان انرژی روانی رو که رویِ جنگیدن برای هر چیزی، حتی لاک، حتی ناخن بلند، حتی برداشتن موی روی لب گذاشتم در راه رویاهام میذاشتم! نمیخوام بگم که رسیدن به رویاها برایِ یک زن نشدنیه، ولی قدر مسلم مستلزم جنگیدنه و بدیهیه اگر خیلی وقتا دوست نداشته باشیم زن باشیم.
راستش من اصلاً قداستی به جنسیتم و به هیچ چیزی نمیدم، تنها چیزی که برام مطرحه اینه که دیگه دوست ندارم بجنگم، دیگه از جنگیدن خسته شدم و واقعاً ترجیح میدم به جایِ حل کردن مسائلی که دیگران برام مطرح میکنن بدون جنگ برم دنبالِ حلِ مسائلِ خودم! در حالیکه هر جور نادیده گرفتنِ این مسائل هم خودش یه نوع جنگیدن با هنجارهاست که عطف به روحیه ی حساسم بار روانیش کم هم نیست...

ولی اگر من همین الان یه چراغ جادو داشتم و میتونستم آرزو کنم که دیگه زن نباشم یکی از چیزایی که دلم خیلی براش تنگ میشد همین پریود شدن بود.
امروز که داشتم دوش میگرفتم یه باریکه ی خون رو دیدم که تا مچ پام جاری شده این مسئله اونقدر خوشحالم کرد که گریه م گرفت. هر وقت به این فکر میکنم که مامانم دیگه پریود نمیشه عمیقاً دلم میخواد براش گریه کنم.
دیدن و بوئیدنِ خون رو خیلی دوست دارم، شاید مضحک باشه اگر بگم اونقدر دوستش دارم که مدام دوست دارم از بودنش تو بدنم مطمئن بشم و این دوره هایِ ماهانه که مطمئنم میکنه، برام واقعاً ارزشمنده، حسِ "هنوز زنده بودن" بهم دست میده!
گذشته از اون، چیزِ دیگه ای که در موردِ پریود دوست دارم نوساناتِ خلق و خومه! من اونقدر زندگی رو دوست دارم که حتی از فکر خودکشی هم خنده م میگیره ولی یه روزایی یهویی میبینم اونقدر عمیق و بی دلیل اندوهگینم که فقط دلم میخواد این اندوه به هر شکلِ ممکن تموم بشه، بعدتر که میبینم این پیش درآمدِ پریود شدنم بوده یه جورِ خوبی صداقتِ احساساتم برام زیر سؤال میره و میبینم که چقدر از احساساتم کاملاً به جسمم مربوط میشه در حالیکه من براش دنبالِ دلایلِ گنده ی فلسفی میگشتم! فکر میکنم اگر پسر بودم خیلی سخت میشد به این مهم آگاه شد!
از طرف دیگه دردِ پریوده که منو به اوج میبره و از لحاظِ ذهنی حسِ پالایش بهم دست میده، در جهان هیچ چیزی بیشتر از درد نمیتونه انسان رو پاک و آگاه کنه ما یک دردِ بی ضرر داریم!!

برایِ من واقعاً خنده داره که یه مرد رویداد عظیمِ پریود رو تحقیر و تمسخر کنه، بدونِ اینکه واقعاً علمی به چیستیش و حسش داشته باشه!

  • آلیس تمپلتون

قمارباز!

برای هر کسی تعاریفی از زندگی رو به رشد وجود داره، یکی از تعاریفِ من از زندگیِ خوب اینه که کتابای خوب بخونی و تجربیاتِ چالشی داشته باشی، تجربیاتی که حقیقتاً تو شخصیتت، تو دیدت به دنیا اثر داشته باشه.
ولی مدتیه که خیلی کم کتاب میخونم و اگر شروع کنم هم اونقدر که وقفه میفته و کوتاه کوتاه میتونم ازش بخونم، خیلی زود نصفه کاره ولش میکنم.
امروز بالاخره بعد از چند هفته ای که از شروع قمارباز میگذره تمومش کردم!

واقعاً به گذشته و حال حاضر نگاه که میکنم میبینم منم یه قماربازم! من سر لحظه هام قمار میکنم، به واقع هیچ هدفی ندارم، گهگاه با خودم که فکر میکنم میبینم خیلی دوست دارم فلان کار، یا بهمان کار رو بکنم، حتی از فکرش هم تا مدتی سر شوق میام و خوش خلق میشم ولی بعدتر که پایِ زحمتِ واقعیِ میرسه جا میزنم و بیخیالش میشم، اصلاً گاهی کلاً میره به اعماق! ولی تهش اینه که فقط سر میز قمار نشستی و به ازای هفته ها و ماه ها و سالها از عمرت که پیش فروش میکنی چیزایِ بی ارزشی به دست میاری، مثل خونه و ماشین و ارتباطاتی که پر از دروغ و تظاهرن! پر از محبتهایِ بی ریشه و بی اساس، لذتهایِ سطحی... چیزهایِ کوچیک بی ارزش، مثلِ جمع کردنِ تیله که معتادت میکنه ولی به واقع نمیدونی به چه دردت میخوره...
پول و مادیات رو کار ندارم حتی دوستی ها، بیشترشون تهش هیچی نیست، از هر 1 ماهی که صرفش میکنی یک ثانیه ارزشمند دستتو نمیگیره.

هیچ هدفِ والایی ندارم و کاملاً ولم! چموش تر از اونم که بتونم سر به اهدافِ فیک بدم! چموش بودن البته خیلی خوبه ولی درد هم داره، تازه نهایتش اینه که توام سر میزی فقط بردهات کوچیکتر و باختهات بزرگترن!



+ یک جمله از کتاب رو خیلی دوست داشتم: «راستی هم انسان دوست دارد بهترین دوستان خود را خوار ببیند، دوستی بیشتر اوقات بر روی تحقیر و شرمساری بنا نهاده شده است، این حقیقتی ست قدیمی که مردان بافکر از آن اطلاع داشته اند»
  • آلیس تمپلتون
شهریور 97، سی سال و دو ماه و 7 روز زندگی کردم، یه عمر...
لیست دست آوردهام در این مدت رو میشه در چند قلمِ محقّر خلاصه کرد که در همونها هم اغلب اثر چندانی نداشتم و سرنوشت منو به اون سمت کشونده!

از لحاظ کاری که یک برنامه نویس معمولی ام (اونم معمولی در سطح ایران)! یه دونه زبان و دو تا IDE رو میشناسم و تویِ همونا کد میزنم!
از لحاظ مالی هیچ اندوخته ای ندارم به جز 600 هزار تومنی که از حقوق این ماهم باقی مونده.
از لحاظ فکری یه انسان پر از تناقضم! اونقدر که گاهی دهن که باز میکنم از خودم خجالت میکشم، یه تعداد افکار متناقض و تجزیه تحلیل نشده نشستن تویِ مغزم... جسته و گریخته چیزهایی خوندم و فکرهایی هم اِی... کردم... ولی بیشتر افکار و اعتقاداتم شدیداً بویِ نا میدن، حتی بعضیاش از یه زمانهایی که اون مدل تفکر مد بوده تو مغزم مونده و دیگه سراغش نرفتم تا وقتی که جایی بحثی شده و به حضورشون واقف شدم!

از لحاظ روابط انسانی با یک عده آدم معمولی تر از خودم در تماسم که همه بنا به جبر سرنوشت کنارم قرار گرفتن.

غمگین و افسرده نیستم، خوب میخندم و تفریح هم میکنم ولی همونقدر که دلیلی برای غمگین بودن ندارم برای شادی هم دلیلِ خاصی ندارم، فقط مخمو تعطیل کردم.

تو زندگیم کاری نکردم که بهش افتخار کنم! از خودگذشتگی ای، یا حرکتی در جهت تحقق بخشیدن به ایده هام...

روزهام بدون برنامه میگذره و من سالها و سالهاست، حتی میتونم بگم که از دبستان دنبالِ روزی میگشتم که بالاخره برنامه ریزی کنم و به رویاهام برسم.

رویام اینه که برم به یه سفر بی پایان، مدنیت رو رها کنم و به عمق سکوت و تنهایی، به عمق طبیعت برم و خودمو بشناسم و همونجا هم بمیرم، جایی که چشمام هیچ آدم و عقیده ی فیکی نبینه، همه چی درونی و خالص... هیچ هدف و ایدئولوژی ای نباشه!
موانعم یکی خونواده ست، یکی پوله که ندارم، یکی شجاعته که ندارم و اون یکی هم تنبلیه.

رویای دیگه م اینه که نویسنده بشم! ادبیات رو دوست دارم ولی تا حالا حتی یه متنِ نزدیک به خوب ننوشتم! حتی به اندازه ی نزدیک به کافی دانشِ ادبی ندارم.
اینجا مانعم فقط تنبلی و عدم اعتماد به نفسه که نمیذاره دست به قلم ببرم.

واقعی ترین دستآوردهام همین خیالات و ایده هاییه که خودمم باور دارم هرگز بهشون نمیرسم!

این مدته خیلی سرکار رفتم، تاسوعا هم که تعطیل بود رفتم سرکار و عاشورا هم اضافه کار زدم ولی دیدم چقدر عصبی ام، چقدر خسته م، چقدر یه مدته به هیچ چیزی فرای کار فکر نکردم! حتی کتاب ها رو جویده جویده و نصفه نیمه میخونم.
انگار یه شخصیت دیگه شدم!
جالبه من همیشه منزوی بودم! تو این مدته از چند نفر شنیدم که تو خیلی اجتماعی هستی! این البته برام تجربه ی جالبیه که مثلاً تونسته باشم غول خجالت رو که عمری منو زجر داده شکست بدم، برام مهم نیست اجتماعی باشم و روابطِ زیادی داشته باشم، ولی دوست دارم اون قسمتی از مغزم رو که مدام به دیگران فکر میکنه آزاد کنم... ولی نکته اینه که من این کارو نکردم! من چیزی رو شکست ندادم! ولی انگار اینجا آدما فرمِ شخصیتی دارن! انگار یه لباس تنِ من کردن و یه جور دیگه منو میبینن، اونجوری که من بعید میدونم باشم، الگو، بزرگ، قابل ستایش، زیبا، خوش تیپ، برند پوش حتی! یعنی مثلاً اگه من یه مانتوی 40 تومنی هم بخرم و تنم کنم همه چنان تحسینش میکنن که انگار از شانزه لیزه خریدمش 3 میلیون! این هم جالبه و هم جالب نیست! اینکه نمیتونم منشأ این حس ستایششون رو پیدا کنم اذیتم میکنه و از طرفی منی که همیشه در جامعه منزوی بودم و حتی یه دونه دوستِ درست و حسابی نداشتم یهو با کلی از اینا دوست شدم و این فکرم رو از مسائلِ دیگه منحرف میکنه و بهم یه نوع عزت نفس کاذب میده که دوستش ندارم!

هر روز 9 ساعت و نیم سرکاریم و یه چیز عجیبی هست که زمان دیگه از دستم در رفته! نمیتونم بفهمم یه هفته چه زمانیه!! این کاملاً خنده داره ولی روزها مثلِ هفته ها میگذره و هفته ها مثلِ روزها! هم حس میکنم یه روزه اینجام و هم حس میکنم 1 ساله اینجام! زمان حقیقی رو لمس نمیکنم، پرش هایی هم در زمان دارم، مثلاً گاهی فکر میکنم بچه م! شاید همه ی اینا برایِ سختیِ کاره که ذهن رو روشن میکنه!
اصولاً کارِ فکریِ سخت ذهن رو روشن و حساس میکنه و احساسات پرقدرت تر از اونچه که هستن ظاهر میشن! عین یک گردابه که میکشدت داخل و بعد همه چی از دستت در میره...
  • آلیس تمپلتون

به گذشته برگشتن!

مدتیه که در اوج شادی وقتی دقت میکنم میبینم ترس و اندوهی در دلم هست که میگه شاید این آخرین بارهایی باشه که میتونی شاد باشی...
از آخرین بارهایی که این مدل ترس رو تجربه کردم سالها میگذره...
تو سالهای کودکی و نوجوونیِ من وضعِ مالی خونواده خراب بود، یه دغدغه ی مضحکی که به یاد میارم این بود که چون ماه رمضونا سه بار مسواک میزنیم خمیردندون بیشتری مصرف میشه و ما فقیرتر میشیم! همیشه تو خونه ی ما بحثِ مالی بود، من که درک نمیکردم اوضاع از چه قراره، ولی یادمه همیشه میترسیدم که یه روزی از گشنگی بمیریم!
این روزا هر جا میری بحثِ پوله!
تو میوه فروشی یه خانومی که بهش نمیومد وضع مالی بدی داشته باشه جلویِ بچه ی خردسالش گفت ما که اصلاً نمیتونیم میوه بخوریم فقط برای بچه ها میخریم خودمون که هیچ! یه لحظه تو نگاه کودکش نشستم و فکر کردم که اگر من بودم چقدر وحشت میکردم!
من مطمئنم وضعشون انقدر خراب نیست که نتونن میوه بخورن و مطمئن ترم که اون بچه وضع رو خیلی از این خراب تر تجسم میکنه...

یکی از کارگران تولیدی که تو سرویس ماست در آستانه ی ازدواج و تهیه جهیزیه ست! چند وقت پیش میگفت دو تا صافی خریدم 200 هزار تومن! بهش گفتم نمیشه یه خرده ساده تر بگیری؟ گفت دیگه از این ساده تر نمیشه ما داریم حداقل ها رو میخریم! فک کردم اگه واقعاً همه ی صافی ها حداقل 100 هزار تومن بشن (نه اینکه بهترین صافی ها 100 هزار تومن باشن) من لابد یه دونه بیشتر نمیخرم! این میشه حداقل! بهش گفتم خب لااقل عروسی نگیر، واقعاً این همه خرج تو این وضع مالی نیاز نیست، برای یک شب خوشیِ دیگران نباید انقدر به خودت فشار بیاری، گفت نمیشه بعدها حسرتش رو میخورم!

به کمد لباسام فکر کردم که درش کمی باز میمونه از بس که پره، به ویروس تجمل فکر کردم که تا چه عمقی از زندگیامون رسوخ کرده!
وضع موجود ترسناکه؟!

امروز نشستم کمی به زندگیِ خودم فکر کردم، به خرج هام، به تعداد دفعاتی که در ماه بیرون غذا میخورم، تعداد لباسهایی که میخرم در حالی که نیازی بهشون ندارم! بعد دیدم چیزی که این وضع رو ترسناک کرده همین عادتهایِ ماست! همین حماقت ماست که وضع رو این شکلی میکنه!
زمانی رو هم یادمه که پول کم بود، براش برنامه ریزی میکردیم، کم میخریدیم ولی همونایی که میخریدیم رو خوب نگهداری میکردیم و از داشتنشون لذت میبردیم ولی حالا تجمل یک نوعِ عادی از زندگی شده! جوری که حتی بهمون لذتی نمیده ولی بهش معتاد شدیم! یه جاهایی هم برگشت به گذشته خوبه!

تو این وضع موجود شاید حرف زدن از اینکه کمی از مصارفمون کم کنیم به نظر دیدگاه منفعلانه ای بیاد، شاید همه دوست داشته باشن از انقلاب بشنون و مسائل سیاسی، ولی حقیقت اینه که همه چیز از همین تجمل شروع شد! اینجوری کم کم احمق شدیم و به این جا رسیدیم...

فک میکنم مسائل ترسناکتری در دنیا هست...
  • آلیس تمپلتون

توقف

همه میدونیم بالاخره یه زمانی قراره ما هم بمیریم ولی فکر  میکنی وسط هیاهوی سرعت؛ اونجا که زندگی خیلی به نظر جاودانه و همیشگی میاد چند نفر به خاطر دارن که قراره یه زمانی بمیرن؟

این حس ناخالص بودن بهم میده، همین که ما یه سری دانش هایی داریم ولی همش رو در آن واحد در بالاترین سطح فکرمون نداریم که در تصمیماتمون اثر داشته باشن. یه چیزایی رو فقط میدونیم ولی هیچ اثر گذاری ای برامون نداره. یه چیزای مهمی مثل همین مرگ که میدونیم ولی بهش باور نداریم. 

هر وقت بهش فکر میکنم پاز میکنم و چند لحظه دیگه به هیچی نمیتونم فکر کنم! همه چی بر اساس ذهنیات منه و تصور وقتی که ذهنی نباشه سخته. جرات باور کردن مرگ رو ندارم...


دیروز صبح لحظه ای که از خواب بیدار شدم مملو ار حس خوشبختی مفرط بودم...

حتی وقتی که دلم میخواد از زندگی عادی و روزمره بیرون بیام بازم کارم رو جز روزمرگی ها نمیدونم. کارم رو معنوی و آسمانی میدونم. خیلی دلیل این حسم رو نمیدونم... انگار که مسخ شده باشم.

حالا باز در موردش مینویسم

این پست رو تو سرویس گذاشتم.

  • آلیس تمپلتون

پگیِ درونم

فردا امتحان دارم و باید برم درس بخونم ولی یه چیزی رو باید بنویسم امشب، چون ممکنه دیگه یادم بره...

من فکر میکنم یکی از سخت ترین کارها برایِ آدمایِ چندشخصیتی (یعنی کسانی که به خلوص شخصیتی نرسیدن و شکستگیها و پرش هایی در شخصیتشون هست) نوشتن باشه و بعد از اون سخت ترین کار خوندن اون نوشته هاست! چون هر بار که دست به قلم میبری یکی از شخصیتهات مهار رو به دست میگیره و یکه تازی میکنه، اگه بخوای همه شخصیتات با هم شروع به نوشتن کنن هرگز مطلبی رو منتشر نمیکنی چون به اجماع رسیدنِ اونا خیلی سخته! اگه یه متن رو با هم بنویسن پر میشه از تناقضاتِ خنده دار! آخه اونا به دلایلی خیلی با هم متفاوتن و اصولاً برای همین چندتان!
برایِ من خیلی سخته که مطالبِ خودم رو بخونم چون با خیلی جاهاش مخالفم و این آزارم میده چون اون گافهایِ شخصیتیم رو به رخم میکشه، اینکه مطلبی رو مینویسم و خودم نمیدونم چرا همچین چیزی رو مینویسم حالمو بد میکنه...

مطلبی که ظهر نوشتم از زبانِ یه دخترِ 17 ساله ی مظلوم نمایِ غرغرو بود، این دختر، غمگین و ضعیفه، اون فکر میکنه که نیاز به حمایت داره و میدونه که احتمالِ زیادی داره که اون حمایت رو دریافت نکنه در نتیجه مدام وحشت زده ست، از تنهایی خیلی میترسه، فکر میکنه همه چی بر ضدِّ اونه و همه باهاش دشمنن، همه مسخره و تحقیرش میکنن، غلو میکنه، به شدت شوآف، مظلوم نمایی و منفی بافی میکنه و شدیداً تعمیم میده اون میخواد ثابت کنه که اوضاع خیلی بده و این جوری حس میکنه برنده میشه چون ترحم و گاهی کمکِ دیگران رو به دست میاره، اون خیلی وقتا برایِ خودش گریه میکنه، حتی خودش رو در شرایطِ غم انگیز و خوردکننده تصور میکنه و ماتم میگیره... همیشه دلش به حالِ خودش میسوزه... این یکی از شخصیتهایِ غالبِ منه و دقیقاً همونیه که نوشته هاش خیلی آزارم میده! چون پر از احساسِ ضغفه... این شخصیتم کپیِ شخصیتِ پدره!

بعد میاد مینویسه من دیگه از خودم دست شستم و دیگه هیچی مهم نیست و من افسرده م... هیچ مردی دوستم نداره، من خیلی مظلوم واقع شدم،
ولی من اصلاً از خودم دست نشستم، اصلاً حتی بهش نزدیک هم نیستم راستش! درسته که من هیچ رابطه ی خوبی نداشتم ولی این وسط مظلوم هم نبودم وجداناً! یعنی من هرگز برایِ داشتنِ یه رابطه ی سالم انرژی و وقتِ کافی نذاشتم و خب نتیجه هم مشخصه...

من خسته شدم اونقدر سعی کردم که از زبانِ یک نفر بنویسم! من واقعاً یک نفر نیستم! البته این خوب نیست، این شکستگی هایِ شخصیتیِ من باید درمان بشه ولی راهش انکار نیست... امروز که داشتم دفتر خاطرات هایِ گذشته م رو مرور میکردم دیدم "مریم" هایِ مختلفی توش هست! البته این شخصیتِ 17 ساله ای که وصف کردم بیشترِ جاها غالبه ولی من شخصیتهایِ پخته تری هم دارم! فکر میکنم این یکی شبیه شخصیتِ "پگی" باشه (از شخصیتهایِ قدرتمندِ سیبل)، اون چون منابعِ احساسیِ بیشتری رو در اختیار داره بیشتر استقلال از خودش نشون میده و من گاهی اونو با خودم اشتباه میگیرم و اون گاهی ها زمانهاییه که از خودم بدم میاد و از زندگی ناامید میشم... ولی مثلاً من یه مریمِ خیلی شاد و مثبت اندیش هم دارم، اون به همه چی مثبت نگاه میکنه، عاشق رقصه، همیشه لبخند میزنه و مهربون و امیدواره! یکی دیگه هم هست که پخته تره، عاقل تره و میخواد از تمامیتِ من حمایت کنه! اون شخصیت مردونه ای داره، منطقی و آرومه و میتونه خیلی مستقل رفتار کنه، اون همیشه فکر میکنه که تو زندگی از پسِ همه کاری برمیاد و به هیچ کسی هم نیاز نداره... من اونا رو خیلی کم میشناسم... من خودمو خیلی کم میشناسم...

یه جای دفتر خاطراتم که مالِ 22 سالگیم بود نوشته بودم تو زندگی مسائلی هست که معلوم نیست مطرح هست یا نه؟
سالها و سالها مسائلِ تکراری داشتم، مسائلی که گاهاً حتی مطرح نبودن! دلم میخواد بالاخره یا حلشون کنم یا برایِ همیشه ولشون کنم! همین مسئله ی ازدواج مثلاً، حالا همیشه این شکلی نبوده، تو 22 سالگی من به روابطم با دوست پسرام همونجوری فکر میکردم که الآن گیر دادم به ازدواج! ولی شکلِ کلیش همونه!
این مضحکترین مسئله ایه که انسان میتونه بهش فکر کنه چون واقعاً در موردش هیچ اختیاری نداری! آدم نمیتونه به ازدواج به صورتِ تنها فکر کنه! ازدواج وقتی مطرح میشه که یه کسی باشه و به تو بخوره طوری که حس کنی بودنِ دائم کنارش میتونه به رشدت یا آرامشت کمک کنه! ولی اشتباهِ من تو زندگی این بوده که مدتها وقتم رو احمقانه تلف کردم و به چیزی فکر کردم که اصلاً شرایطش وجود نداشته!! این معادله هرگز حل نمیشه چون یه طرفش معلوم نیست!

این یک نمونه از مسائلِ تکراریه که من همیشه تو زندگیم داشتم! مسائلی که مثلاً از 9 سالگیم تا حالا با من بودن و فقط کمی شکل عوض کردن... اصلش هم همون شکستگیهایِ شخصیتیمه که نمیذاره مسائلم رو حل کنم، یعنی تا میام دست به حل ببرم مودِ شخصیتیم عوض میشه و اصولاً دیگه اون مسئله مطرح نیست!!

یه کسی بهم گفت تو یه آدمِ خیلی معمولی هستی با دغدغه هایِ آدمایِ معمولی، این مثلِ یه تیر به قلبم خورد، از اون آدم بدم اومد، چون من همیشه خودم رو یه آدم خاص میدونستم حتی در اون مقاطعی که خودم اعتراف کردم خاص نیستم بازم انتظار نداشتم دیگران همینطوری در موردم فکر کنن! ولی حالا که نگاه میکنم میبینم چقدر راست میگفت! من واقعاً یه آدم احمق و سطح پایینم... (اعتراف بهش خیلی دردناکتر از شنیدنشه ولی یه لذتِ مازوخیستی ترسناکی هم داره که امیدِ حلِ مسئله رو کمرنگ میکنه) سطح انسان رو مسائلش مشخص میکنن و وقتی تو هنوز مسائلِ 9 سالگیت رو داشته باشی این یعنی اینکه تو در حدِ یه بچه ی 9 ساله عقل داری...

میخوام سعی کنم خودم رو درمان کنم، اونقدر که تو ذهنم مسائلِ تاریخ گذشته و فاسد شده وجود داره همه ذهنیاتم بویِ تعفن گرفتن، اصلاً وقتی مینویسم دلم میخواد بالا بیارم از این همه تکرار...

میخوام حلش کنم ولی چطوری...
  • آلیس تمپلتون
امروز رفتیم بهشت رضا.
به قبرا نگا میکردم و هیچ اتفاقی در من نمی افتاد!
2 ساله، 18 ساله، 24 ساله، 70 ساله، دانشجوی کامپیوتر، مادرم، پدرم، همسرم، دخترم، پسرم، شهید...
البته گریه م گرفت، مخصوصاً برایِ اون دختری که سی سالش بود و شعر رو قبرش از زبان مادرش بود... ولی از نگاه یه بازمانده به قضیه نگاه میکردم! اون ته وجودم تکون نخورد که اگه من بودم...
یه مشت استخونِ از یاد رفته... خیلی دورم از اون فاز... از اون زماناست که همه چی رو خاکستری و بی معنا میبینم... معنویت هم برام کاملاً یه خاطره شده.

دو تا خانومه اومدن سر قبر پدرشون نشستن، یکیشون چند ضربه به سنگ قبر زد و با خوش خلقی گفت سلام بابا، روز جمعه ت بخیر، خوبی؟ چند لحظه بعد به شوخی گفت بابا؟ چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ نکنه باز هوو سر مامان آوردی؟ بعدم خندیدن و رفتن... فکر کردم واقعاً به نظر مرگ انقدر خنده دار و معمولیه... اون چیزی که سختش میکنه وابستگی هاست... این البته از دید بازمانده هاست، ولی چرا من انقدر از اون زیر دورم؟ اصلاً نمیتونم تصورش کنم که بعد از مرگ چیزی باشه...

یه زمانی تو فیسبوک پست گذاشتم هر زمانی عمیقاً به این فکر میکنی که توام یه روزی میمیری به اندازه ی بارِ اول ترسناکه، ولی الآن، در این مقطع زمانی دیگه برام ترسناک نیست، در واقع حس میکنم تو یک مه فرو رفتم، هوشیار نیستم.

موهام خیلی میریزه، تو همین سه ماهه ی اخیر نصف شده! اوایل خیلی دردناک بود برام، جوری که هر دونه ش قلبم رو به درد میاورد، میترسیدم بهشون دست بکشم و یه دونه دیگه شون جدا شه... موهایِ عزیزدلم.... همین موهایی که یه زمانی جونِ من بودن و باهاشون درد دل میکردم... یه زمانی وقتی دورم میریختن حس آرامش و امنیت بهم میدادن... ولی نه، الآن دیگه اهمیت نداره، فکر میکنم دیگه مهم نیست موهام زیبا و پرپشت باشه، چاق یا لاغر باشم یا پوستم بدرخشه، دیگه دلم نمیخواد چشمام رو عمل کنم، دیگه مهم نیست اگه یه روز موهام خیلی چرب باشه، حتی مهم نیست اگه یکی دو هفته دیرتر برم آرایشگاه یا ناخنام کج و معوج باشن... البته نه که اینا از افسردگی باشه یه جورایی از این قضیه گذشتم، یه گذشتنِ بد... حس میکنم چیزی در من از دست رفته، دخترانگیم تموم شده و دیگه هرگز اون کسی که قرار بود از این زیباییها لذت ببره نمیاد... دیگه هرگز قرار نیست تو یک رابطه ی تر و تازه و مهم باشم، دیگه هرگز قلبم نخواهد تپید و عاشق نخواهم شد، هر چی جلوتر میرم مردها نفرت انگیزتر و زمینی تر و متعفن تر میشن، همه غایتِ آمالشون سکسه... دیگه قرار نیست تو دیدِ یک مردِ دوست داشتنی، زیبا باشم و از این زیبایی به خودم ببالم... پس چه فایده که زیبا باشم و یه پسر ناپاک از کنارم رد بشه و بگه جووون خوشکله؟ دیگه تو این سن و سال هر مردی که میبینی وامونده ی سکسه، هیچ مردی پاک نیست، عشق تو هیچ قلبی نیست، همه مردایِ متأهل کثیفن و چشمشون دنبالِ زنایِ دیگه ست... پس بهتره که زشت و ژولی پولی باشی و کسی طرفت نیاد و تو در این خیال بمیری که عشقی هست... درخیالِ اینکه مردایی هستن که عاشقِ دخترایِ ساده ی عینکیِ کتاب به دست میشن، مردایی که هر حرکتت رو اونجور که میخواد تعبیر به فاحشگی نمیکنن... وقتی این مردا مردن کاش زیبایی هم بمیره...

اون وقتی که تصمیم گرفتم "زن" بشم، جز اینکه فکر کردم دیگه وقتش رسیده لذت رو کشف کنم دلیلِ دیگه ای هم داشتم، فکر کردم هرگز نمیخوام با مردی ازدواج کنم که اگر دختر نباشم حاضر به ازدواج با من نباشه... اینو یک محک دیدم... دیشب داشتم فکر میکردم اگر میدونستم با این کار انقدر دردسر و توهین رو به خودم جلب میکنم آیا بازم این کارو میکردم؟ اینکه هر بار با کسی برای ازدواج آشنا میشم باید در برابر پسری که شاید تا این سن 200 بار سکس داشته، شاید خودش فاحشه ست و نصفِ عمرش در آغوشِ فاحشه هایِ واقعی گذشته، به سختی خودمو از فاحشگی تبرئه کنم و کلی توضیحِ بی اهمیت بدم... خودِ 28 ساله یِ پر شر و شور و فارغ از جهانم رو که این تصمیم رو گرفت، با خودِ 30 ساله ی خونواده دوست و ناامیدم روبرو کردم، خودِ 30 ساله م یه نگاه غمگین و متوقع به خودِ 28 ساله م انداخت و گفت خب ببین تو حق نداشتی برایِ همه مون تصمیم بگیری، تو فکر نکرده بودی که یه تنه نمیتونی به جنگِ یه فرهنگ بری؟ فکر نکردی در 50 سالگی تنها بودن یعنی چی؟ فکر نکردی که این به هر حال برایِ تو یه سرمایه ست؟ ولی خودِ 28 ساله م کماکان قبول نداشت که بود و نبودِ یه پرده بتونه چیزی رو در وجودش تغییر بده یا کمی حتی از پاکیش کم کنه، یه خرده با هم بحث کردن و بازم خودِ 28 ساله م پیروز شد! نه اون پرده ی بی اهمیت سرمایه ی من نبود! من خیلی فراتر از اینم، من یه دنیام! بعدم ببین من کماکان نمیخوام با مردی ازدواج کنم و صاحب بچه بشم که بود و نبودِ یه پرده تو تصمیمش اثر بذاره و "شوکه ش کنه"!! نه راست میگی خودِ 28 ساله ی من! اگه به عقب برگردم بازم همین کارو میکنم تا خودمو در موقعیتی نذارم که با یکی از این مردایِ احمق ازدواج کنم... گیرم همه ی مردها احمقن... خب میذارم وقتی کمی وضعِ مالیم خوب شد سرپرستیِ یه دختربچه رو میپذیرم و با هم دیگه خونواده میسازیم، خونواده که همیشه یه مردِ احمق لازم نداره... خودِ 30 ساله م حرفای خودِ 28 ساله م رو قبول داره ولی خب... دلش بغل و نوازش میخواد... دلش قربون صدقه میخواد... دلش نگاه عاشقانه ی مردی رو میخواد که به هر طریق (حالا چه برایِ یه پرده یا با هر بهونه ی دیگه ای) اونو پاک میبینه... آخه پریودم دیگه... انگار تموم خونِ بدنم داره تموم میشه... ضعف دارم...
  • آلیس تمپلتون