می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

معلولیت

یه حال غریبیه وقتی به این فکر میکنم که من اولین یا آخرین آدمی نیستم که درد میکشم، اینکه دردم نسبت به دردهایی که دیگران تحمل میکنن اصلا بزرگ نیست، اینکه هیچ ضمانتی داده نشده که من بتونم تا آخر عمرم راه برم، اینکه خیلیا تو این دنیا هرگز راه رفتن رو تجربه نمیکنن، یا دیدن، شنیدن، زندگی بدون درد راحت...

فک کردن به اینکه خیلی از آدما معلولن برام تازگی داره! انگار همیشه فک میکردم اونا چیزی جز ما هستن! انگار همیشه وحشت کردم از فکر اینکه آدمی بتونه انقدر قوی تر از من باشه که با معلولیت زندگی کنه و به همین خاطر فک کردم اونا یه موجود دیگه ن...

داشتم فک میکردم شاید به این خاطره که من هیچی نیستم‌، اینکه هیچ انگیزه و هدفی ندارم. دلم میخواد این روزا تموم شه ولی بعدشم یه زندگی مثل قبل شروع میشه که بی فایده ست... بی معنیه... چون پوچم انقدر ترس درونم هست...

این روزا خیلی بیشتر به معلولیت فکر میکنم، به انسان معلول!! به اینکه چقدر ساده از یه ماهیت به ماهیت دیگه سفر میکنی! دارم کتاب هلن کلر رو میخونم!

قرار نیست همیشه خبر خوشی در راه باشه... دنیا پر از درده... اینو یاد بگیر، آخر همه داستانا خوش نیست.

  • آلیس تمپلتون

راه رفتن

دیروز دکتر بخیه های پامو کشید، آتلو باز کرد و گفت دیگه سعی راه بری.

چیز وحشتناکیه، با کوچیکترین فشاری رو پام انگار زخم پشت مچم دهن باز میکنه. از این گذشته خود استخونای کف پا و زانوم درد مهیبی دارن...

یاد شریل افتادم... با ناخنای افتاده و خون آلود، پای دردناک، کفشی که به پات کوچیکه، تنها تو کوه... بعد کفشتم بیفته تو دره...

وحشی بودن در حرف آسونه...

با هر قدم انگار پا رو میخ میذارم ولی باید راه برم وگرنه پام خشک میشه... با ۵-۶ قدم فشارم میفته. حالا تاندون رو هم باید ورزش بدم. تصور کن کشیدن اون چقدر سخته... گاهی حس میکنم هر کار میکنم پشت پام سفت نمیشه و این منو میترسونه...

باید برم فیزیوتراپی...

کف پام اونقدر باد کرده و ضعیف شده که انگار یه نوزادم و تازه دارم راه میرم.

کاش سبکتر بودم! باید وزن کم کنم...

ولی در کل بهترم... فکرشو بکن! تموم شد! آتل باز شد... اشکال نداره دختر، کامل خوب میشی... نمیشه که خوب نشی! اصلا همچین گزینه ای رو میز نیست!

  • آلیس تمپلتون

ندیمه

سرگذشت یک ندیمه رو خیلی دوست داشتم، هم کتابش و هم سریالش. البته فرق داشتن با هم ولی هر دو به طریقی زیبا بودن.

یه جاش عمه لیدیا میگه: این برای شما سخته، نسلهای بعدی عادت میکنن...

اونا هرگز طعم آزادی رو نمیچشن که بفهمن نداشتنش یعنی چی. یه جاهایی میترسم از خودم... یه جاهایی فک میکنم آرامشم فقط به خاطر اینه که ارزش نداشته هام رو نمیفهمم، فقط چون هرگز نداشتمشون...

بهش عادت کردم.

به دوم بودن! به تحت حمایت بودن! به ضعیف بودن! به توهین شنیدن، دستمالی شدن بدون اینکه بخوام، به اینکه آزاد حرف نزنم، بترسم، با نگاه بهم تجاوز بشه، عادت کردم برای سکس باهام دوس شن و برای سکس ولم کنن، عادت کردم به منفعل بودن در سکس، عادت کردم خودمو توضیح بدم، عادت کردم گناهکار باشم بدون اینکه گناهی کرده باشم... عادت کردم اجازه بدم دیگران بهم بگن چی بپوش چی نپوش، چی بگو چی نگو، آروم بخند، متواضع حرف بزن، زود بیا خونه، عفیف باش، جوری عادت کردم که گاهی ته ذهنم یه چیزی میگه درستش هم همینه...

راستی اگه من جای جون بودم میجنگیدم؟ من نه! اگه یه دختر ایرانی جاش بود میجنگید؟

 در مجموع این داستان با این حجم از وحشتی که توش داره ترسناک تر از زندگی یه دختر ایرانی نیست.

ولی خب... یه جورایی غم انگیزتره... دلیلشم دقیقا اینه که جون میدونه چه چیزایی نداره... ما نمیدونیم... ما شوهر غیرتی رو دوست داریم در حالیکه جون تو دهن همچین آشغالی میزنه... دلیلش اینه که اون کاملا آزاد بوده... اگه یه دختر ایرانی در شرایط اون بود بعیده که شورش میکرد و این دردناکه، اسف ناکه...

همه چی جوریه که انگار صلح کردیم. حتی راضی ایم...

زنانی که جایگاه خودشونو میشناسن... سر به ریز و مطیع... مطیع کی؟ یه مشت احمق که قرنها به ما ظلم کردن... ما زنها کجاییم؟ حتی جایی که ما برتریم بهمون میگن مردانه ظاهر شد... مردانه... و بعد میگن مردی به جنسیت نیست، هر کسی میتونه مرد باشه! بله... حتی زنها هم میتونن مرد باشن، ولی اونجوری میرن تو تیم اونا! زنهایی با روحیه ی مردانه که زنها رو مضحکه میکنن...

اولش اینجوریه...

انگار که همه با هم صلح کردیم...

ولی این حقیقت نیست... حقیقت اینه که ما از اونا بیزاریم... ته وجودمون حالمون از غیرت گهشون و خود برتربینی شون به هم میخوره... حقیقت اینه که ما از خودمون هم بیزاریم... از اون تصویری که از خودمون به ما دادن... ضعیف و تحقیر شده...

ولی عادت کردیم...

کاش عادت نمیکردیم... اون موقع بیشتر درد میکشیدیم ولی زودتر تمومش میکردیم...

  • آلیس تمپلتون