می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
یه نگاهی که تا عمقِ فرهنگِ ایرانی ریشه داره از یه پشیمونیِ فزاینده و عمیق حکایت میکنه، باور به اینکه همیشه پشیمون تر از امروز خواهی بود، عذاب وجدان، هی بیشتر و بیشتر...
باور به اینکه قطعاً در آینده خواهی فهمید چیزایی که امروز ازشون صرف نظر کردی، یا به خاطرشون غر زدی ارزشمندترین چیزایی بودن که داشتی هرچند که در اون زمان تا حد مرگ آزارت میدادن...

یه جنجالِ مفصل با مامان... کافیه یه خرده لبخند بزنم و اون زمانو مناسب ببینه که کلی در موردِ آینده م منفی بافی کنه و منو با حقیرترین آدمایی که میشناسه مقایسه کنه و تازه اونا رو تو این مقایسه پیروز اعلام کنه... از من میپرسه باید جوابِ اون ننه قمرایِ فضولی رو که ازش در موردِ زندگیِ من سوال میکنن چی بده؟! مشکلِ ما اینه... چیزی که باعث میشه من چشم خودمو با گریه دربیارم، همین! چی باید جواب بدیم به ننه قمرا؟!
دردناکه که صرف نظر از سنت مدام مجبور باشی به دیگران جواب بدی... به همه... به نزدیکان و دورترها... به انسانهایی که هیچ فکرِ ارزشمندی در زندگیشون ندارن و تنها دلخوشیش سر کردن تو اونجایِ دیگرانه... باید به همه جواب بدی، در حالیکه وقتی بهش عمیق میشی میبینی حتی به خودتم نمیتونی درست جواب بدی... اصلاً چه سوالی؟ چه جوابی؟

حجم انبوهی از انسانهایی که به ظاهر نگرانتن ولی در واقع هیچ اهمیتی هم به حالِ بدت نمیدن...
این ترسناک ترین صحنه ی دنیاست...
تا کمی حالم خوب میشه باز یه دعوایِ اساسی...

فکر میکردم تا وقتی که نیاز مالی داشته باشم و بخوام به هر نحو پولی ازشون بگیرم این وضعه... ولی حالا که دیگه هیچ پولی هم ازشون نمیگیرم و سرم تو لاکِ خودمه بازم همین... بازم باید سرم داد بکشن که جوابِ اون احمقایِ فضول رو باید چی بدن... جوابِ خودشونو چی باید بدن...

دلم گرفته... خیلی بد، خیلی بد...
عمیقاً اندوهگینم...
خشمگینم و دلم میخواد دهنِ همه ی اون احمقایِ فضولِ نگران طور رو جر بدم که دیگه انقدر وضعم بدتر نشه...
دوستشون دارم و بهشون، به محبت و توجهشون نیاز دارم ولی نمیدونم چرا همش فضولی... چرا باید سر این مسئله هزار بار دعوا کنیم...
دوستشون دارم و حتی نگرانشونم، وگرنه میذاشتم میرفتم، بیخیالِ این زندگیِ بسته و محدود میشدم و میزدم به دلِ جاده، خودم و خودم، بالاخره یا به پیس میرسیدم و یا تو بدبختیِ خودم یه گوشه ی دنیا میمردم ولی دیگه خودم بودم و خودم...
هرچند که خیلی دوستشون دارم بعضی وقتا فک میکنم همه شون مرده باشن، همه شون، دیگه هیچ کس تو این دنیا نگرانم نباشه و ازم جواب نخواد، یا حداقل اونایی که وقتی ابراز نگرانی میکنن نمیتونم با دو تا فحش دهنشون رو ببندم نباشن...
دلم میخواد دیگه هیچ کس نگرانم نباشه... این بارِ اضافه برام خیلی سنگینه...

چرا دوستشون دارم؟ چرا آدمایی رو که شکنجه م میدن دوست دارم؟
چرا باید تمومِ حرکاتم در زندگی جوری باشه که برایِ پیرترین خرفت ترین فضول ترین و بی سوادترین آدمایِ دنیا به بهترین شکل قابلِ تعبیر باشه؟!
این عصبانیم میکنه یا اصولاً تصور اینکه این آدمایِ خرفت در مورد من فکر کنن و با حماقتاشون تصمیماتم رو ارزیابی کنن؟؟
چرا من باید زندگیمو به گه بکشم که یکی اون ور دنیا که ذره ای بهش فکر نمیکنم از آینده ی من راضی باشه؟؟


اون قدر خشمگینم که واقعاً دارم به خودزنی فکر میکنم، حتی تصورِ این میزان تحت نظر بودن خشمگینم میکنه... حتی تصور اینکه مجبور باشم توضیح بدم، حالم از توضیح دادن به هم میخوره... نمیخوام نمیخوام توضیح بدم... خوش به حال اینایی که تو پرورشگاه بزرگ میشن...
خیلی خشمگینم، چشام داره میسوزه و هر چی هم میگذره خشمم بیشتر و بیشتر میشه... چرا همینجوری که آدم هست، همینجوری که من هستم، همینجوری که طبیعی ترین جورِ دنیاست، چرا این بده؟ چرا همش باید خودمو طبقِ انتظاراتِ دیگران تغییر بدم؟ اون موقعی که سرِ اون کار بودم، همه خوشحال بودن ولی من عین خرس زخمی هر روز به خودم میپیچیدم تا ظهر بشه، اونقدر که حماقت میدیدم، ولی حالا که حالم بهتره بازم باید دورادور به احمقها جواب بدم...

اینا دیگه هیچ منطقی نداره، من که پولی از کسی نخواستم، من که زندگیمو دارم میکنم با پس اندازِ خودم دارم زندگی میکنم و هر وقتم تموم شه میرم سرکار... من چرا باید برایِ نفس کشیدنم، برای تایم خواب و بیداریم، برای کتاب خریدنم، سینما رفتنم جواب بدم؟

حالم از دعوا به هم میخوره.... خدا از شدتِ خشم دارم میترکم، دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار ولی بار آخر به خودم قول دادم دیگه خودزنی نکنم... خیلی احساسِ بدبختی میکنم... خیلی
  • آلیس تمپلتون

نابودشدگان

مدتها بود افسرده نشده بودم، این روزا همه ی دنیا داره زیر هجمه ی خاکستر غرق میشه، نه چیزی واقعاً اندوهناکه و نه شادی آور....
افسردگی حالِ غریبیه، زائیده ی دور افتادنِ طولانی مدت از مسیر تعادل.
وقتی تو مسیر تعادلی همه چی جالبه، زندگی هیجان انگیز و زیباست، مهم نیست که چقدر میخندی، مهم اون نوریه که تو قلبت داری....

قلبم دیگه نور نداره، اعتماد به نفسم با خاک یکسان شده، حتی انجامِ یه کارِ ساده برام کلی طول میکشه انگار که افتاده باشم تو ظرف قیر، نمیتونم تکون بدم خودمو، نه میتونم برنامه ریزی کنم نه میتونم کاری رو شروع کنم...

کاش موتور داشتم، اگه میتونستم گواهینامه بگیرم همین فردا میرفتم دنبالش، خیلی بهش نیاز دارم، دوست داشتم با موتور ایرانگردی کنم! واقعاً آدم یه وقتایی بدجوری حسرتِ پسر بودن رو میخوره، فقط اگه من پسر بودم... چیزی که از پسر بودن دوست دارم اون وحشی بودنشه، من البته فی الذات وحشی نیستم، خیلی محتاط و آروم، قشنگ "دختر خوب" رو قورت دادم، یه جوری که حالت به هم بخوره... ولی وحشی بودن رو دوست دارم.

دلم میخواد یه کارِ بد کنم، یه کارِ وحشتناک و شیطانی، دیوانه وار! جوری که همه ی نفرتم نسبت به این نوعِ محتاطانه ی زندگی تخلیه بشه و همه ی خودمو بالا بیارم. دلم هیجان میخواد!
این یکی از مخفی ترین و اصلی ترین چهره های انسانیه که در برابر محدود شدن به "خوبی" علم میشه تا اونو به اصلش که همون وحوشته برگردونه.
ولی هر کارِ شیطانی رو که متصور میشم ذهنم در برابرش گارد میگیره، هم به خاطر عواقبش که میتونه زندگی رو از اینم که هست محدودتر کنه و هم به خاطر حجم اخلاقیات و باید و نبایدهای انباشته شده در ذهنم.

ما آدما جداً برده ی "خوب" و "بد"هایی شدیم که بهشون باور نداریم، همه ش هم به خاطر ترس از عواقب... واقعاً هم ترسناکن این عواقب، یه شهروند سالم وقتی عزم به انجام کاری میکنه اول به عواقبش فکر میکنه بعد به عوایدش! لعنت به این زندگیِ شهری! یه سری آدم آهنی که باید و نبایدها تا عمق جونشون نفوذ کرده... بچه هاشونم همینجوری بزرگ میکنن، با "باید" و "نباید"، "بد" و "خوب"... همه چیز نمایشی و مصنوعی و گه آلود.
تو این جامعه "آدم" وجود نداره، فقط "آدما" وجود داره! فردیت فدایِ جمعیت! ولی یادمون میره که وقتی "آدم" میمیره، "آدما" هم بی معنی و پوچ میشه! اونقدر اخلاقیات وجود داره که اووقت میگیره میتونی باهاش یه کوه بسازی ولی هیچ کدوم هم عمیق نیست، همش فیلمه! یه وقتایی منتها آدما نمیفهمن که دارن فیلم بازی میکنن...

+ حس میکنم یه نفر آدم نیستم، یه حجم پراکنده ای از موجودات در من هست که همین گفتنِ اینکه همه ی اینا متعلق به یه موجودیتِ واحدن مضحکه... یه عالم در من زندگی میکنه ولی من هیچی نیستم، مطلقاً از خودم سلب مسئولیت میکنم...
  • آلیس تمپلتون
دیشب داشتم Roman Holiday رو میدیدم...
زیبایی، جذابیت، لطافت، شیطنت و صد البته مقدار زیادی بلاهت! مواد لازم برایِ ساخت یک عشقِ پرفکت! مثل یه پیتزا، خوش منظر، خوش طعم و مطلقاً سطحی و فانی.
این ساختار منو غمگین میکنه، این عشقی که از هر منظر نگاه کنی توش فقط یه موجودِ زنده هست، مثل پیتزا و آدم! اون یکی طرف اومده که نیازِ این یکی رو برطرف کنه و این چیزِ والایی توش نیست، مطلقاً!
یعنی اصولاً تو عمقِ این جذابیت که میری غمگینت میکنه! فقط کافیه در موردش دقیق بشی، همش فیلمه، همش غیر واقعی و جذاب ترین آدما هم اونان که تمومِ زندگیشون فیلم بازی میکنن، حتی وقتی تنهان برای خودشون، مثلِ پرنسسایِ انگلیسی، چرا دنیا باید این شکلی باشه که صحنه هایِ غیر واقعی و فانتزی ما رو به وجد بیاره و واقعیات، حتی حقایقِ ارزشمند، آدمو فراری بده؟

یه چیزی که همیشه آدما رو به وجد میاره اینه که وقتی صورتِ معشوق میسوزه یا لال یا کور یا فلج میشه، عاشق هنوز همون اندازه دوستش داشته باشه! ولی این مطلقاً دروغه، یه دروغِ کثیف! این اتفاق فقط تو داستانا میفته، حتی تو داستانها هم نمیفته! (مگر اینکه اون جذابیتِ از دست رفته همونی نباشه که این فرد رو جذب کرده، مثلاً ممکنه یه دختر لال همچنان جذاب باشه برای عاشقش)
وقتی یکی عاشق میشه ارزشمندیِ فرد مقابل از نظرش هیچ جایگاهی نداره، قلب پاک، روح والا، فکر عمیق... همش کشک! جذابیت! همش همینه! من دقت که میکنم میبینم هر چی احمقتر باشی جذابتری و هر چی هم جذابتر میشی احمقتر میشی...

حالم از کلمه ی عشق به هم میخوره، از این همه جوی که دور و برش به پا میکنن تا ارزشمند نشونش بدن ولی حقیقتاً هیچ ارزشی وجود نداره... اون چیزی که به "عشق حقیقی" نسبت داده میشه فقط یه سری شعار و احساساتِ نامفهومه، ولی وقتی واکاویش میکنی میبینی عشق لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد فقط یه نوع شیفتگی نسبت به طبیعته نه انسان!! اصلاً مسئله ی اصلی اینه که تا جایی که به ما مربوط میشه دیگران خلق شدن تا ما رو به لذت برسونن و خب تا اینجاش هم غم انگیز هست ولی اونجایی غم انگیزتر میشه که ما فرض میکنیم چیزی به اسمِ عشق وجود داره که والاست و به انسانها مربوط میشه، مثل عشق مولانا! ستایش حاصله از شناختِ دستآوردهایِ یه انسان نه چیزی که در داشتنش هیچ قدرتی نداره!
یعنی وقتی ما عاشق صورتِ ظاهری، هیکل، صدا یا ویژگیهایِ غیر واقعیِ طرفمون میشیم، مثل اون اداهایی که خودآگاه یا ناخودآگاه برایِ جذاب شدن درمیاره، در واقع عاشق طبیعت شدیم، اون قسمتی از طبیعت که برامون لذت بخشه و در اون فرد تجلی پیدا کرده، نه عاشقِ قسمتی از خودِ واقعیه اون فرد! تو این حس خودِ اون فرد، خواستش و عظمتِ روحش کمترین نقشی بازی نمیکنه!

چیزی که در واقع ناراحتم میکنه اول همینه که بین چیزی که ما از عشق تصور میکنیم و حقیقتش زمین و تا آسمون تفاوته و دوم اینکه ته وجودم خواست بشری رو ارزشمندتر از خواست طبیعت میدونم، چیزی که تو واقعاً هستی لایقتره برای عشق تا چیزی که طبیعت بهت عطا کرده... چون اگر چنانچه این نباشه عنصری که بهش مینازیم، اراده، کمترین ارزشی در بروز و ظهور عشق نداره!

وقتی با حست نگاه میکنی همه چیز قشنگ و رمانتیکه ولی دقیق که میشی، پرده ها که کنار میره جذابترین آدما، اونایی که همیشه از همون لحظه ی اول میفهمی عاشق کشن، در واقع به این خاطر در عمق همیشه یه غمِ خیلی بزرگ دارن که همیشه بازیگرن، حتی در شخصی ترین دقایقشون معشوق بودن رو به انسان بودن ترجیح دادن...
ما که عمری زمان میبره و خودمونو نمیشناسیم چطور در یک نگاه عاشق میشیم و ادعا داریم این از شناخت نشأت میگیره؟! دستهایِ پشت پرده امیالِ جنسی هستن که بدجوری نقششون رو خوب بازی میکنن... همیشه یه تصمیم قبل از عاشق شدن وجود داره، آدما تصمیم میگیرن که عاشق شن و عاشق میشن، هیچ جاذبه ی روحی ای وجود نداره...

چرا آدم فردینان رو دوست نداره؟ چون شخصیتیه که رسماً هیچ نقشی بازی نمیکنه و واقعیت رو همونجوری که هست بهت نشون میده! واقعیتِ وجودیِ بشر همینقدر متعفنه...

+ در عمق اینطور نیست که عشق به طبیعت در امتداد عشق به ذاتِ منحصر به فرد بشری باشه! در واقع اغلب این دو تا شدیداً با هم تناقض دارن! طبیعت یه ذاتِ یک دست داره، هیچ جدایی رو تاب نمیاره... و چیزی که در واقع هست اینه که من بعضی وقتا فکر میکنم این پیوستگی اوجِ انسانه و گاهی هم فکر میکنم پست ترین نقطه ای که انسان میتونه بهش برسه همین نقطه ست. در واقع همش به همین برمیگرده که آیا اراده ی انسانی اصالت داره یا نه.
  • آلیس تمپلتون

خسته م، میبایست بخوابم، ولی نمیتونم، حتی نمیتونم کتاب بخونم...

یه ترس و بغض خفه و فزاینده ای دارم امشب... حس میکنم هیچ کاری نمیتونم بکنم و روز به روز همه چی بدتر از این که هست میشه... یه حسِ سیاهی ته قلبم میگه همه چی خیلی بده، دیگه هیچ فکری به شوقم نمیاره... مثلِ فردینان حس میکنم به درد هیچ کاری نمیخورم و هر کاری کنم فقط همه چی بدتر میشه نه بهتر...

فقط یه لحظه به ذهنم رسید اگه روزی بیاد که دیگه مامان منتظرم نباشه یا بابا، که برم بالا پیششون، بعد چی میشه؟ همون یه لحظه حالمو از بد هم بدتر کرد، الآن دیگه 7 سالم نیست ولی همچنان یه جورایی مثلِ اینه که اون روز دنیا دیگه تموم شده! انگار همچنان بدونِ اونا دنیا پر از هیولاست و این دیوونه م میکنه، اینکه تو این سن همچین ضعفِ بزرگی داشته باشم که وقوعش تقریباً حتمیه...

یه روزی که برسه و دیگه هیچ کسی دوستت نداشته باشه، دیگه هیچ کسی نباشه که با بغل کردنش آروم شی، اون روز دیگه خودت نمیشی، این خیلی آزرده م میکنه، همون 2 سالی که تو اون محیط کارم بود، همون فاصله ای که از خودم گرفته بودم... تصور اینکه اون همیشگی بشه، تصورِ اینکه همیشه بخوام با اندوه زندگی کنم، دیگه نتونم شاد بشم...

همش اثر استرسایِ این مدت و کم خوابیه، این افکارِ ضعیف و وحشتناک، تعادل زندگیم رو از دست دادم، معمولاً اینجوری به دنیا نگاه نمیکنم، همیشه هر اتفاقی هم که بیفته اونی بوده که باید می افتاده و تنها کارِ صحیح اینه که هوشیاریت رو حفظ کنی...


+یه چیزایی، یه کسانی هستن که مالِ تو نیستن، قرارم نیست که باشن، فقط تجربه شون میکنی که برای باقی روزایِ زندگی اینو فراموش نکنی که همه چی میتونست خیلی شیرینتر از این که هست باشه، این حس خیلی بیشتر از اون که به نظر بیاد ارزنده ست، گاهی آدم حاضره شانس تجربه ی کاملِ اون چیزا و اون آدما رو از دست بده (حتی وقتی شانسِ مطلقی وجود داره) فقط در ازای اینکه هرگز ذهنیتش خراب نشه! هرگز نفهمه اونا هم میتونستن یه روز عادی بشن، یا فاسد بشن، یا برن از زندگیت... آدم یه جاهایی دلش میخواد یه چیزایی رو مقدس و دست نیافتنی کنه، فقط به این خاطر که بتونه قبل از خواب کمی خیالپردازی کنه... ولی همیشه یه جایِ دلت براشون تنگه...

  • آلیس تمپلتون

جبر نیازها

بدیش اینه که آدم نمیتونه نیازِ عاطفیش رو نادیده بگیره، یعنی شدنی هست ولی ازت یه موجودِ نفهم میسازه! مطلقاً آن نرمال!
من خیلی دوست داشتم که میتونستم بی نیاز و قوی باشم، به خصوص در شرایطی که برطرف کردن این نیازها همه رقمه هزینه داره، ولی درست اندازه ی یه پیشیِ مزخرف نیاز به نوازش دارم و نمیتونمم کاریش کنم! جبر طبیعت...
خب از اونجا که نمیتونم با اونی که بهم میخوره باشم، یعنی پیداش نمیکنم، مدام وقتم هدر میره با آدمایِ مختلف، آدمایِ حتی احمق، خیلی احمق!
یعنی راستش خیلی هم دنبالِ ساختنِ یه رابطه و ارزشمند کردنش نیستم، اگه یه رابطه به خودیِ خود ارزشمند نباشه دیگه هیچ، تنبل تر از این حرفام که رو روابطه م انرژی بذارم.
اغلب حالم از این وضع به هم میخوره! اینکه برایِ همچین چیزی بخوای انقدر وقت تلف کنی احمقانه ست! حتی برایِ فکر کردن بهش و خیال پردازی هم... ولی همه چیز بهش دامن میزنه، دختر بودن، ایران زندگی کردن، ایرانی بودن، لوس و ننر و مغرور بودن، خاص بودن و انتظار بالا داشتن... همه چی.
بعد دیگه دست به دامن ماوراء الطبیعه شدم که مثل این فیلما یه روحی، جنی، چیزی رو بفرسته طرفم که باهاش دوست شم، هم هیجانش بیشتره هم این جور موجودات عجیب غریب بهتر به من میخورن، ولی اونم که هیچی! دریغ از یه تکونی، ضربه ای... هیچی!

از اینکه برده ی نیازهام باشم بیزارم، مثلاً بعضیا رو میبینم که با یه آدمه مطلقاً ندیده نشنیده ازدواج کردن یا دوست شدن و همینجوری هم تحملش میکنن، واسه همین نیازاشون دیگه، دقیقاً بردگی! یه عمر زندگی میکنی و بعد میبینی هیچ ارزشمند نبودی! بعد آخه از اون طرف اونایی هم که هر دقیقه با یکی هستن خیلی انرژی تلف میکنن، شاید بیشتر از منگلایِ دسته ی اول!
ولی هر تلاشم برای پایان دادن به این قضیه بی نتیجه میمونه، چون در واقع وقتی من میخوام برم تو یه رابطه ای مطلقاً انگیزه م اینه که کمترین وقت و انرژیِ ممکن رو بابتِ این جبر طبیعت تلف کنم ولی از اون طرف چی؟ از اون طرف تو خودِ همین رابطهه تو ملزمی که وقتت رو برایِ بعضی حماقتهایِ طرف مقابلت هم هدر کنی! یعنی حماقتهایِ خودِ آدم کافی نیست که... بعضی آن نرمال بازیا... بعدم به همون سرعتی که رفتم تو رابطه میام بیرون و درم پشتِ سرم میبندم.... دوباره چند وقت بعد روز از نو روزی از نو...
مثلاً وقتی یکی بهم میگه من نیاز به محبت دارم حالم به هم میخوره! خب یعنی چی این؟! یعنی آدم الکی ادا دراره و عزیزم و جانم بگه دیگه، خب این آرامش فکریِ منو به هم میزنه که فیلمایِ احمقانه بازی کنم، یعنی که "عزیزم" خودش باید بیاد، نمیشه آدم زور بزنه به کسی بگه عزیزم... زور زدن یعنی اتلاف وقت و انرژی! باید دلت بخواد که بگی، خودمم دوست ندارم کسی زور بزنه بهم محبت کنه! یعنی کلاً همونطور که گفتم به درست کردنِ چیزا اعتقاد ندارم، وقتی یه جایی محبت نیست خب نیست، آدم نمیتونه بره شاکی شه که تو چرا بهم نمیگی "عزیزم" که! این خلافِ شأنِ والایِ انسانیه و هیچ دردی رو هم درمان نمیکنه!

م خیلی اصرار داره که ما یه رابطه رو شروع کنیم، حالا تو این وضعِ تعلیقِ من، که باید سخت کار کنم و وقتی هم که کار نمیکنم خسته ی جنگ با خودمم، خسته ی عذاب وجدانِ کار نکردن... به این قضیه خیلی خوش بینه ولی من اصلاً خوش بین نیستم، اونم آدم حساسیه، روحیه ی هنری و نیاز به "عزیزم" و اینا... میدونم احتمالاً دعوا و درگیری پیش میاد، این آخرین چیزیه که من ممکنه بخوام! دعوا! یعنی به لطفِ بابا اینا، 70 برابرِ میزان مورد نیازم دعوا دیدم تو زندگیم و حالا دیگه فقط دنبالِ یه چیزِ آرومم، یه سکوت و فهم متقابل...

نمیدونم از کند ذهنیمه یا یُبس و بیخیال بودنم یا چی در هر صورت خیلی طول میکشه من بتونم چیزی رو تحلیل کنم و یه تصمیم قطعی بگیرم، یعنی تو زندگیم کلاً تصمیماتِ قطعیِ خیلی کمی گرفتم، بیشترشم خیلی کوتاه مدت بوده (اونقدر کوتاه بوده که وقت نشده روش تجدید نظر کنم)، وقتی هم تصمیم میگیرم اگه مدام به چالش کشیده بشه باز شک میکنم و وا میدم از نظرِ من کلاً هر چیزی میتونه درست باشه!!
حالا ما یه بار جدی بهم گفتیم که به درد هم نمیخوریم و جدا شدیم ولی اون باز اصرار میکنه و اصرار، این ذهنمو به هم میریزه، همین اصرار کردن رو میگم، از اصرار واقعاً بدم میاد آدم نمیدونه چی کار کنه، نمیتونی که فحش بدی... هر چی هم میگم به نظرم این رابطه ادامه ش درست نیست میگه نه اوکیه، همیشه هم همینه، وقتی میخوام با یکی دوست شم اولش بهش میگم چطور آدمی ام و اونم مثلاً میگه اوکیه، خوبه، کنار میام، ولی بعدش همش میخواد همه چی رو عوض کنه... کلاً از اینکه به خاطر کسی بخوام عوض بشم بیزارم... به خاطر خودمم تا حالا نتونستم عوض بشم!

م یه بار بهم گفت تو خیلی یُبس و بی احساسی، من البته چون همیشه حس میکردم خیلی مهربونم (نمیدونم چرا!! در حالیکه وقتی تجدید نظر کردم دیدم اصلاً هم مهربون نیستم فقط روحیه م لطیفه که این با مهربون بودن فرق داره) بهش گفتم خودت بی احساسی، بعد از اون موقع، هی تو هر جمله ای یه کلمه ی محبت آمیز میذاره! ولی من بدتر شدم که بهتر نشدم! اصلاً اوقم میگیره گاهی... گاهی به نظر میرسه یه چیزایی هست که داره بهتر میشه و این منو میترسونه... همیشه آخرش خراب میشه هر چی دیرتر ضررش بیشتر...

یه جور عجیبی داره حالم به هم میخوره از فکر کردن به این قضیه، ولش کن به قول اسکارلت فردا بهش فکر میکنم! البته همیشه هم همینه اونقدر تصمیم گرفتنم عقب میفته که همینجوری پیش میریم و وقتی کاتم میکنیم من هنوز تکلیفم مشخص نبوده! همیشه پا در هوا و باری به هر جهت و هردمبیل!!


+ حسم اینه که سلین وقتی داشته مرگ قسطی رو مینوشته خیلی ریلکس تا مدتها هر وقت دلش میخواسته مینشسته به نوشتن و هر چی عشقش بوده مینوشته، هیچ تلاشی هم برای ایجاز و مقید بودن به حفظِ روند داستانی و جذابِ ماجرا نمیکرده، یه جوری خیلی این کتاب رو دوست داشتم، رو حرف زدنم کاملاً تأثیر گذاشته، یعنی حتی صدایِ فکرمم ازش متأثر شده، منظورم کلماتیه که باهاشون فکر میکنم، اون دیدِ تحقیرآمیزش به همه چیز و همه کس هم برام جالب بود واقعاً. یعنی خیلی جاها قابل درک، خیلی جاها یه قداستهایی رو به سخره میگیره، دردهایِ مقدس، ارزشها... همه چی! و این هم آدمو غمگین میکنه هم آروم... البته هیچ جایگزینی هم براش معرفی نمیکنه، به جز دایی ادوار تقریباً همه شخصیتها غرقِ لجنن یه نوعِ لجنِ آشنا! هیچ چیزِ عجیب غریب و دوری نیست، فقط یه دیدگاهِ واقع گرایانه به همه ی چیزایِ محقر و مسخره ای که ما صبح تا شب تحسین میکنیم!
  • آلیس تمپلتون

پاپی

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم پاپیون رو دیده بودم، تنها صحنه ایش که یادم مونده بود، همین جاییه که سوسک میخوره، فک کنم تلویزیون پخشش کرده بود.
حالا که دیدمش واقعاً پشیمون شدم که چرا اول کتابش رو نخوندم، در واقع اصلاً نمیدونستم این اثر از رویِ یه رمان ساخته شده و خیلی وقتا هم همینطوری میشه متأسفانه! گادفادر هم همین شد دیگه، اونم نتونستم کتابش رو پیدا کنم، فیلمشو که دیدم، بعد کتابشو پیدا کردم! خیلی فیلمایِ دیگه هم همین شد! تنها فیلمی که این اتفاق براش نیفتاد پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته بود که تو سینما دیدمش با وجودیکه نمیدونستم از روی یه رمان ساخته شده اصلاً حسرت نخوردم که رمانش رو نخونده فیلمو دیدم! وقتی تو سینما دیدمش اصلاً خوشم ازش نیومد! اونقدر خوشم نیومد که درست حسابی هم یادم نیست چی به چی بود!! ولی چون اون موقع یه انسان با مشکلاتِ حاد روانی کنارم نشسته بود و مدام یه جوری حواسمو پرت میکرد و عطف به سانسور احتمالی (با احتمالِ بالا، چون فیلم به طرز مضحکی کوتاه بود) و چون رنکِ فیلم بالاست فک میکنم باید دوباره دیدش و این بار قبلش باید کتابش رو بخونم...
به هر حال در مورد پاپیون واقعاً متأسفم برایِ خودم که این اتفاق افتاد!
کتابشو الآن اینترنتی خریدم.
مورد دیگه ای که منو همیشه آزار میده اینه که نمیتونم این کتابا رو زبان اصلی بخونم، حالا اینکه فرانسویه بماند، انگلیسیمم اونقدر خوب نیست که بتونم رمان انگلیسی بخونم و اونجور که باید متوجه بشم، یعنی حالا بحثِ گرفتنِ کلیتِ داستان و مفهوم جملات نیست اون چم و خمایِ ادبیِ انگلیسی رو متوجه نمیشم! ولی قسمتِ اعظمِ موفقیت یه رمان به همون روحِ ادبیشه و ترجمه هایِ ما هم معمولاً اونقدر ضعیفه که هیچی از اون روحِ ادبیِ داستان منتقل نمیکنه، مثلاً من تصویر دوریان گری رو که انگلیسی خوندم اونقدر نثرش زیباست که قلبِ آدم پرواز میکنه ولی برگردانش یه چیزِ بی روح و لوس و قلنبه سلنبه ی احمقانه ای از کار دراومده بود... از این قضیه گذشته الآن که دارم مرگ قسطی رو میخونم یه جاهایی دلم میخواد گریه کنم اونقدر که تابلو همه چی سانسور شده... لعنت به این کشور که توش آدم یه کتابم نمیتونه بخونه، کاش فقط سانسور سیاسی بود ولی اینکه یه تیکه از کتاب بریده بشه برای مثلاً یه صحنه ی جنسی، دیگه نوبره! یعنی من فکر نمیکنم الآن که همه فیلترشکن دارن و اینترنتم پر از فیلم پو.رنه کسی بخواد با کتاب خ.ودار.ضایی کنه... البته حالا که اینو گفتم یادم افتاد یکی از دوستام گفت من با سینوهه خ.ودار.ضایی میکردم هه!

یه چیزایی تو این فیلم واقعاً ذهنِ انسان رو مشغول میکنه! مثلاً انگیزه ی مقاومت در برابر شکنجه! واقعاً چطور ممکنه انسان در برابر یه شکنجه ی طولانی مدت و خردکننده با همچین انگیزه ای مقاومت کنه... کلاً این موضوعِ مقاومت در برابر شکنجه برایِ من خیلی جالبه، من فکر میکنم اگه کسی برام خیلی مهم باشه حاضر باشم براش بمیرم ولی اون قوا رو در خودم نمیبینم که حاضر باشم برای هیچ کسی یا هیچ عقیده ای شکنجه بشم! فکر میکنم این نمیتونه به خاطر "مرد" بودن باشه ("مرد" به مفهوم کسی که برای عقیده ی درست هر ضرری رو متحمل بشه)، من فکر میکنم موضوع سر شناختِ درد باشه! درد مثلِ یه واحد درسیه! میشه مطالعه ش کرد، یادش گرفت و توش مهارت کسب کرد، نیاز به یه نوع هوشمندی هم داره!
من فکر میکنم پیری یه جور شکنجه ی طولانی مدت و کاهنده مثلِ همین شکنجه ی انفرادیِ پاپی باشه، همونجور که درد بیشتر میشه نیرویِ حیات هم ضعیف تر میشه. اغلب بهش فکر میکنم که چطور میشه پیری رو خوب زندگی کرد؟ من آستانه ی تحمل خیلی پایینی در برابر درد دارم مثلاً تصور یه پیرزنی که من باشم، با زانو درد و همه جا درد در حالیکه نشسته و داره کتاب میخونه برام یه تصورِ بعیده... وقتی درد دارم به سمتِ سبعیت نزدیک میشم، بدونِ فکر، بدونِ شعور و احساس! یه موجود ترسناک! این یکی از چیزایی که مدام منو میترسونه...
ولی همین الآن به ذهنم رسید که شاید ترس از یه درد بزرگتر آدما رو وادار به تحمل میکنه... یعنی آدمی که ارزشمندیِ خودش رو تو این کار میبینه... آدمایِ آزموده میفهمن درد احساسِ بی ارزش بودن خیلی کشنده ست... درست اونجا که پاپی از جزیره فرار میکنه هم همینه، یعنی اون ترجیح میده به دردناکترین شکل بمیره ولی هدفی رو که براش زجر کشیده کنار نذاره چون اینجوری خیلی حسِ حماقت و هدر شدن بهش دست میده... در حالیکه لوئیس این کارو نمیکنه چون این محرکه در اون نیست! اون برایِ این هدف مدتِ زیادی فکر نکرده بوده، فرارش هم اجباری اتفاقی میشه و محرکه ای نیست که اونو وادار به اتمامِ کاری کنه، چون رسماً کاری رو شروع نکرده!

+ یه چیزی که من نمیفهمم لزوم ساختنِ فیلم از رویِ آثارِ ادبیِ برتره. حالا مثلاً شاید هری پارتر و امثالهم رو بشه پذیرفت ولی من نمیتونم تصور کنم از سینوهه بشه بیشتر از یک هزارم رو تو سینما منتقل کرد! چون تو سینما بیشتر اتفاقاتِ بیرونی نمایش داده میشه و شخصیت پردازیِ سینمایی که بیشتر دیداری و حسیه با شخصیت پردازیِ ادبی که اصلِِ اساسیش تجربه ی کاملِ روند تفکرات و احساساته تطبیق داده نمیشه! من فکر نمیکنم اگه یه اثری از لحاظِ ادبی برتر میشه از لحاظِ سینمایی نمیتونه موفق باشه و نمیخوام در موردش متعصب باشم، ولی فکر میکنم یه جورایی ساختِ فیلم، اثر رو ضایع میکنه چون همیشه فیلم دمِ دست تره و ممکنه خیلی وقتا آدم ترجیحش بده در حالیکه تواناییِ خیلی خیلی کمی در انتقالِ روحِ اثر داره و اگه کسی فیلم رو ببینه و دیگه دنبالِ اصلِ اثر نره ضرر بزرگی کرده.
  • آلیس تمپلتون

بلک سوان شدن

دیشب تو یکی از پستام از کلمه ی "گُه" استفاده کردم!

فک کنم اولین باریه که تو دلنوشته هام از همچین کلمه ای استفاده کردم حالا چه اینجا چه تو دفترای شخصی، یه بارم به گمونم تو فیسبوک استفاده ش کرده باشم و هیچ وقت هم جلویِ کسی به زبون نیاوردمش، یعنی یه بار تو اوج عصبانیت نزدیک بود بگمش ولی سریع جمعش کردم!

آخه من همیشه سعی کردم آدم "خوب"ی باشم...

بابا اوایل جوونی فازِ انتلکتوئلی داشت، اغلب تو هر خونواده ای یکی هست که روشنفکرِ خونواده ست و از این لحاظ نیازش به خاص بودن رو ارضا میکنه! همونطور که یکی هم هست که شره و یکی هم هست که "خوب"ه و یکی هم هست که زبون بازه و گلیمشو بهتر از آب بیرون میکشه! اینا همش نقابهاییه که آدما نادانسته انتخاب میکنن تا یونیک باشن و مطلقاً هیچ اصالتی درش نیست... روشنفکرِ خونواده ی بابا اینا هم اون بود دیگه! البته روشنفکرایِ زمانِ بابا مذهبی بودن، روشنفکرایِ انقلابی!! مرسومه همیشه به کسانی بگن روشنفکر که متفاوت فکر میکنن، نه کسانی که حقیقتاً "روشن"فکر کنن و راستش در کل لزوماً هم نیازی نیست که فکر کنن!!!

اون زمانی که بابا انتلکتوئل بود من هنوز به دنیا نیومده بودم، گفته میشه که اون زمان بابا هیچ کلمه ی زشتی استفاده نمیکرد، خیلی کم میخندید و عصبانی هم نمیشد حتی! یعنی عصبانیتش شکل الآن نبود که داد بزنه و قال کنه، س تعریف میکنه عصبانیتش این شکلی بود که اخم میکرد و چون خیلی موجودِ با ابهتی بود همون اخمش به معنایِ رانده شدن از درگاه لطف بود و به کل آدمو از خودش مأیوس میکرد یعنی از صد تا شکنجه ی جسمی هم بدتر بود! شدیداً هم حزب الهی بود، یه مؤمنِ کامل! بعدتر که ورق برگشت حالا نمیدونم چون کم کم حس کرد دیگه عوام موافق رژیمن و این یونیک بودنِ نسبیش رو از دست داده بود یا کلاً چون یه سری چیزا شنیده و دیده بود، ضد رژیم شد. حالا من دیگه یه 6 7 سالی داشتم!

دور و برِ همین زمانها بابا دیگه دست از نقابِ مؤدبش برداشت و بدترین فحشهایی که من میتونم تو ذهنم متصور بشم رو خطاب به آخوندا خیلی راحت تو خونه بیان میکرد!! حالا البته دیگه اون حرفا رو خیلی کمتر بیان میکنه یا شایدم اصلاً. یه سری چیزایی بود که من تو ذهنمم واگویه ش نمیکنم چه رسه که به زبون بیارمش تا مدتِ خیلی مدیدی همین وضعیت حاکم بود، نمیدونم دقیقاً تا کی، ولی چیزی که برام جالبه اینه که من که از کودکی این فحشها رو شنیده بودم هرگز، حتی بعدترها تو خوابگاهِ کاردانی که گاهی جوِّش شبیه شهرنو میشد، هیچ وقت این کلمات رو تو ذهنمم واگویه نکرده بودم... چون این کار از نظرم یه کارِ ارزشمند و درست نبود و کسانی که این حرفا رو میزدن شدیداً از نظرم آدمایِ محقری میومدن! از لحاظِ ادب و تربیت ماها یه جورایی شبیه پرنسسای انگلیسی بودیم! خیلی محتاط و خیلی اصولمند! طوری که اصولِ تربیتیمون توی خونمونه، یعنی جوری نبود که مامان اینا لازم باشه بهمون بگن فلان کارو نکن، یا حتی از یه جایی نیازی نبود که خودشونم برامون الگو باشن و به اون اصول پاییند!! اگه من اون کارو میکردم یا اون حرفو میزدم خودم حس میکردم چه کار حقیرانه و بی ارزشی انجام دادم و تا کلی خودمو شکنجه میکردم... بچه که بودیم بدترین و قبیحترین فحشایی که ما به هم میدادیم و واقعاً دیگه اوجِ همه چی بود "کثافت" بود! الآن اگه جلویِ ب بگی جیش دارم رنگ به رنگ میشه و بهت میگه خیلی بی ادبی!

برایِ من حتی اسم بردن از اندامهایِ تناسلی غیرممکن بود، هنوزم نمیتونم ازشون اسم ببرم یا یه جوک بی ادبی رو حتی جلویِ صمیمیترین دوستم بیان کنم، یه بار سعی کردم این کارو کنم ولی اونقدر حس بدی بود که دیگه امتحان نکردم!

وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم همیشه درگیر کلماتِ "ادب"، "پاکی" و "خوبی" بودم، هنوزم بی اختیار هستم... حالا نه که الآن فکر کنم بیانِ این کلمات کارِ ارزشمندیه، خیلی دوستایی داشتم که تو خونواده هایِ سطح پایینی رشد کردن و یا تو جمع هایِ سطح پایینی بودن و خیلی راحت زشت ترین کلمات رو بیان میکردن...

من همیشه عاشق چالشم، چون همینجوری که هستم زیادی سفت و سختم، زیادی زاویه دارم و به همه چیز گیر میکنم، به چالش کشیدن ارزشهایی که خودم انتخابشون نکردم ولی تو ذهنم نهادینه شدن یکی از تفریحاتِ جدیدمه! همیشه هم این اتفاق افتاده، در گذشته هم خیلی وقتا کارایی کردم که خلافِ ارزشهایِ درونیم بوده، خیلی هم زیاد! ولی به ازای هر ذره ش چندین سال خودمو شکنجه ی روحی کردم، چندین سال از نگاهِ خودم قایم شدم که حس نکنم چقدر سیاهم!!

ولی الآن فرق داره، الآن من دارم یاد میگیرم بی حیا باشم، بی ارزش باشم، دارم یاد میگیرم "بد"ترین کارها رو بدونِ عذاب وجدان انجام بدم، همین که گهگاه بهش فکر میکنم و حتی لذت میبرم و از اون لذتم شرمنده نمیشم شادم میکنه، برای من بی ادب بودن یا مؤدب بودن هیچ کدوم قدرت نیست، من میخوام فرایِ اینا باشم، میخوام از چیزی نترسم، قوانین و اخلاقیات برن به درک... ما هیچی نیستم، مطلقاً هیچی! و اومدیم این دنیا تا تجربه کنیم، فکر کنیم و ادراک کنیم، هر چی درگیرِ نقابها و توصیفات باشیم احمقتر میشیم...


+ یه دختره بود تو فیسبوک که نوشتارش بدجور بهم کمک کرد، اینکه آزادانه از هر کلمه ای استفاده میکرد، استارت این چالش رو اون تو ذهنم زد، اوایل از خوندنش معذب میشدم ولی کم کم از این چالش خوشم اومد! همونجور که گفتم یه مسئله ی باریکه، مسئله بد بودن و خوب بودن نیست، مسئله رها بودنه...

+ این نوشته اونی نشد که من میخواستم، یعنی دلم میخواست خیلی بی پرواتر فکر کنم... ولی بهتر میشم...

+ هنوزم در عمیق ترین احساسات و افکارم مدام خودمو با مدلِ "دیگران" مقایسه میکنم و میخوام ثابت کنم که برترم! جون میکَنَم که ثابت کنم برترم! لعنت، لعنت... این خیلی منو حقیر میکنه...

+ چقدر صحنه ی روحِ زنِ کتک خورده تو آشپزخونه رو مخمه (تو حس ششم)... امروز تماماً به فکرش بودم... اه اه اه... روانیم میکنه فکر کردن به اینکه کسی یه زن رو کتک بزنه و این مدلش... این مدلش که بعد زنه به جایِ سرویس کردنِ دهنش بشینه و احساسِ بدبختی و مظلومیت کنه، اهههههه میخوام دیوونه شم وقتی بهش فکر میکنم... سیمام بهم گره میخوره از این فکر... این مدل زن تو وجودِ همه ی ما هست...

+ بازم black swan رو دیدم... حس خوبیه که آدم یه فیلمِ عمری برایِ خودش پیدا کنه! یه فیلمی که هر چند وقت یه بار دلت بخواد ببینیش، برایِ من که کم پیش میاد یه فیلم رو دو بار ببینم حسِ خیلی خاصیه... من کلاً به هیچی متعهد نیستم ولی این فیلم منو بدجوری مجذوب میکنه و بعد هر بار که میبینمش بلک سوانِ بهتری هستم...

+ یهو ویرم گرفت پاپیون ببینم...

  • آلیس تمپلتون

حس ششم

چقدر این فیلم حسِ قشنگی بهم داد، یه جورِ قشنگی رنگی بود، نه که به ایده ش باور داشته باشم ولی اصولاً فکر کردن به مرگ، فکر کردن به عاقبتِ این حجم از خاطرات و امکانات که "من" رو میسازه یه جور اعجاب انگیزی زندگی رو از این حالت سیاه و سفیدی درمیاره، مهم نیست چی فکر کنی در موردش همین که بهش فکر میکنی همه چی تغییر میکنه، پرده ی عادت کنار میره و تو تبدیل میشی به یه معجزه!

یه شب که داشتم سینوهه رو میخوندم برایِ اولین بار اون حسِ یونیک بودنی که همه ی عمر داشتم و بهش افتخار میکردم محو شد و عجیب اینکه هیچ حالِ بدی نبود!! مثل اینکه یه بارِ سنگین رو برایِ یه لحظه زمین گذاشته باشم و اونقدر احساس سبکی کنم که حس کنم در هوا معلق شدم! لحظه ی مهمی بود! تو اون لحظه حس کردم من هیچ تفاوتی با هر موجودِ دیگه ای ندارم! فقط یهو انگار به تعداد همه ی آدما کپی شدم، یهو انگار هر آدمی که تو زندگیم دیده بودم خودم بودم!

این زوری که همه ی عمر میزدم که آدما رو بفهمم و معمولاً هم بی نتیجه، این پرده ی ضخیمی که بینِ "من" و "دیگران" بود، حتی وقتی که اونا دوستم بودن، اون لحظه کنار رفت، تموم حسِ غربتی که داشتم محو شد...

اون اولین باری بود که تونستم بدونِ نگرانی به مرگم فکر کنم! یهو مرگ دیگه دلهره آور نبود، وقتی "من"ی وجود نداشته باشه دیگه نگرانی ای هم برایِ از دست دادنش نیست و این عجیب آرومت میکنه...


یه چیزی که به نظرم در موردِ آدما اعجاب انگیزه اینه که اونا منو دوست ندارن یعنی همیشه فکر میکنم اگه من یکی دیگه بودم عاشق خودم میشدم! و به جای این، یه چیز اعجازانگیز هست اونم اینه که یه چیزی تو این دنیا، یا خودِ این دنیا منو بدجوری دوست داره!

تو شبی که ریسمانهایِ غم و ترس اینجوری منو به زمینِ سیاه دوخته و چشمام نگران فردایِ مبهمیه که از پشتِ پرده ی زمان شبیه لولوخورخوره به نظر میرسه، دیدن فیلمی که منو بِکَنه و عینِ یه توپ پرتم کنه هوا نمیتونه جز معجزه چیزِ دیگه ای باشه...

حالا اونقدر آرومم که دلم میخواد بخوابم، دلم میخواد عصاره ی حسِ امشبم رو بگیرم و ازش دارویی برایِ زمانهایِ دل تنگیم بسازم ولی چون نمیشد نوشتمش که شاید یه شبی که بهش نیاز داشتم اون چیزی که منو دوست داره بگرده و تو نوشته هام همین صفحه رو بکشه بیرون و پخش کنه جلویِ روم...


صبح شده...

  • آلیس تمپلتون
الآن میبایست خواب باشم تا فردا بتونم بیدار شم و برم دنبالِ کارایِ اداریم ولی اونقدر وجودم مملوء از نفرت و خشمه که خوابم نمیبره، از طرفی مغزمم خیلی خوب کار نمیکنه که بخوام قضیه رو تحلیل کنم یا یه کارِ جدی بکنم، یا کتاب بخونم یا فیلم ببینم یا هر چی، این سومین باریه که میام اینجا مینویسم، دو بار قبل همه رو پاک کردم، محافظ رو خاموش کردم و رفتم بخوابم ولی خوابم نبرد باز برگشتم... امشب تاریکی بیقرارم میکنه...
به شدت کلافه م و این بیشتر به خاطر نامطمئن بودن آینده ست که وجودم رو پر از استرس میکنه، همیشه همینطوره، تا یه تصمیمِ بزرگ میگیرم و میخوام یه کاری رو شروع کنم وجودم مملو از ترس و اضطراب میشه و دیگه حتی روالِ عادی زندگیم رو هم قاطی میکنم.

از طرفی هم باز مدتی وقتم صرف دو تا آدم بی ارزش شد، قبلاً بهتر و زودتر آدما رو از زندگیم حذف میکردم... وقتی فکر میکنم با آدمی که 4 سال و نیم هر چند وقت یه بار مقدار زیادی از وقت و انرژی و احساسِ منو قورت داده امشب باید در مورد چه چیزِ حقیری جر و بحث کنم حالم جداً از خودم به هم میخوره! بعد نمیتونم جلویِ فکرمو بگیرم که نره سراغِ همه ی آدمایِ اشتباهِ دیگه ای که تو زندگیم بودن و وقتم رو هدرشون کردم و به بعضیاشون که میرسم وجودم چنان سرشار از خشم میشه که عین پیرزنا تو دلم شروع میکنم به نفرین کردن، ایشالا منفجر شی، ایشالا بری زیر هیجده چرخ و ...
یه جوریه که انگار نود درصد آدمایی که تو زندگیِ من بودن اشتباهی بودن!!! خیلی حسِ بدی داره آدم حس به فاکِ فنا رفتن بهش دست میده.

دلم میخواد بخوابم، چشام پر از خوابه ولی این خشم لعنتی نفسمو بند آورده و نمیذاره بخوابم، جداً شب بیداری هم وقتی مجبوری باشه اصلاً چیز قشنگی نیست! اینجوری نه از شبت میتونی استفاده کنی نه از فردا صبحش.

برایِ آدم عزلت نشینی مثلِ من که تا حالا تو عمرم به تعداد انگشتایِ دست با یه دوستِ واقعی درد دل کردم و همیشه همه حرفا و درد دلام با دوستایِ مجازیم بوده ترکِ اینترنت دردآوره، اگه سریعاً یه دوستِ واقعی پیدا نکنم ممکنه دوباره برگردم به روالِ سابق! انگار به آدما معتاد شدم! نمیدونم چه مرگمه... یعنی هم میدونم هم نمیدونم الآن یه جوری سرم خواب آلوده که انگار مست باشم، نمیتونم حقیقت رو تشخیص بدم.
فقط چیزی که برام عینِ روز روشنه اینه که امشب بدجوری احساسِ ضعف میکنم! حس میکنم هرگز هیچ آدمی رو نفهمیدم و نخواهم فهمید و آدما همیشه اشتباهاتِ من بودن نه دوستایِ من!

یکی از عادات ناپسندی که دارم چک کردنِ پیاما وتماسای بلاک شده ی گوشیمه! انگار که آدم عادت کرده باشه غذاهایِ تو سطلِ آشغال خونه ش رو بکشه بیرون و بخوره! بعدم از اونجایی که من خیلی حرف میزنم و اصولاً نمیتونم حرفی رو هم بی جواب بذارم جواب میدم و همینطوری اونم جواب میده و ... کلی از وقتم الکی میره! اونم برایِ رابطه ای که 2 هزار بار بهم ثابت شده که باید برایِ همیشه کات بشه ولی گاهی ترس و اضطراب باعث میشه آدم بپره بغل اولین آدمی که دستاشو باز میکنه... فکر میکنم همین مشکلِ همه ی آدماست، ترس و اضطراب... اگه این نبود هیچ کس با آدمی که لیاقتشو نداره هم کلام نمیشد...

اون یکی پسره هم که تازه باهاش آشنا شده بودم خیلی وحشتناک بود! جداً میشه گفت دهشتناک! یه آدم روانیِ به تمام معنا که از هر کلمه ی آدم یه مثنوی تفسیر میکرد و مدام میشد با صورت اخمالو و این کلاه گیس موفرفریا و یه چکش تصورش کرد در حالیکه حکم مرگ با گیوتین رو برات صادر میکنه اونم به این دلیل که 5 دقیقه دیر جوابشو دادی! اصلاً نمیتونم توصیف کنم که چه آدم موهشی بود! اینم یه مقدار زیادی از وقت و فکر و اعصابم رو له کرد! یه جوری مضحک بود که ته هر پیامش مینوشت بای! بعد دوباره یه پیام دیگه میداد! ته اونم یه بای بود! همیشه پیاماش رو از ته میخوندم! خیلی نوبره که یه انسان در 36 سالگی انقدر مملوء از نپختگی و بلاهت باشه و مضحک تر از اون منم که میتونم اسکار ایجاد بدترین رابطه ها با بدترین آدمایی که رو کره ی زمین وجود دارن رو به خودم اختصاص بدم! جداً کمی بیشتر از اینکه گریه دار باشه مضحکه! چطور یه آدم میتونه اونقدر گذشته ی احمقانه ای داشته باشه که جرأت نکنه حتی بهش فکر کنه!

اگه بخوام خودمو در موقعیت پیرزن 90 ساله ای که داره از دوست پسراش برایِ نوه هاش تعریف میکنه، تجسم کنم ممکنه از خنده بمیرم دیگه به میزان بدآموزیش هم کار ندارم!

مشکل همیشه خودِ منم! هم عملکردم در زندگی شخصی که باعث انباشته شدن یه عالمه حسِ حقارت در وجودم میشه و هم عملکردم در زندگیِ اجتماعی که همیشه دوستامو از بینِ انتخاب کننده هام انتخاب میکنم!!

دلم میخواست بتونم یه رابطه ی نسبتاً ثابت با یکی بسازم، چقدر میتونست بهم کمک کنه، یه رابطه ی واقعی و نه مجازی، یکی که بشه کنارش باشی و بغلش کنی و براش حرف بزنی و به حرفت گوش کنه، یکی که از نظرت آدم ارزشمند و خوبی باشه. جداً وقتی بهش فکر میکنم میخوام گریه کنم! چرا همچین چیزِ ساده ای وجود نداره و آدم باید مدام وقتش رو برایِ آدمایی که یه قرون نمی ارزن هدر کنه؟

بدونِ دوست پسر هم نمیشه زندگی کرد، یه جوری زندگی لطفشو از دست میده! کلاً من از همون حدودایِ 21 سالگیم تا حالا نمیتونم بازه ی زمانی بیشتر از سه ماه رو متصور بشم که با هیچ پسری دوست نبوده باشم و تعدادشونم اونقدر زیاد بوده که حتی اگه زورم بزنم شاید نصفشونم نتونم به یاد بیارم! بیشترشونم مجازی ولی بالاخره یه چیزی بوده همیشه، یه حسِ دوستی ای...
و بعد اگه امشب دلم بخواد یه آغوشِ آرامش بخش یا یه حسِ واقعاً خوب رو به یاد بیارم که کنارِ یکیشون تجربه کرده باشم هیچیِ هیچی یادم نمیاد!! یعنی همش دعواهایِ مسخره. یکیشون نیست که دلم براش تنگ بشه!! بعد مثلاً من با این وضعِ انتخابم چقدر باید آدم احمقی بوده باشم که یه دوره به طور جدی به ازدواج فک کرده باشم؟! فک کن یه آدمی که آغوشش آرومت نمیکنه به مدت نامعلومی بچسبه بهت! بعد اگه خیلی بدبخت باشی و نتونی جداش کنی و در همون حال بمیری، قبل از مرگت چه چیزِ زیبایی از دنیا با خودت میخوای ببری؟!

امشب درست حسِ بچه هایی رو دارم که پا میکوبن زمین و پفک میخوان! دلم میخواد اعتراض کنم به یه جایی، که چرا انقدر پیدا کردنِ اونی که آغوشش آرومم کنه سخته؟! و اصلاً چرا من نمیدونم برای پیدا کردنش باید چه غلطی کنم؟! چرا یه دونه آغوشِ خشک و خالی انقدر سخت گیر میاد تو این فاکینگ تایم؟!

+ دلم نمیخواد دست از نوشتن بردارم ولی حرف جدیدی هم نیست حالا اگه به این فکرِ رو مخ نیفتم که اصلاً نوشتنِ اینا فایده ای هم نداره، اگه به این فکر بیفتم که گریه م میگیره...

+هر وقت اینجوری میشم باید یه فیلم عاشقانه ی توپ ببینم که باورم بشه عشق هنوز وجود داره ولی مگه هست فیلم عاشقانه ی خوب؟! اونقدر کمه که حد نداره!! تو بیشتر فیلمایِ عاشقانه هم دو تا آدم دوزاری عاشقِ هم میشن که هیچ ویژگیِ شخصیتیِ خیلی بارزی ندارن که آدم یه خرده امیدوار بشه...

+اصلاً امشب چه شبِ گهیه، نمیتونم از فک کردن به زمانایی که با آدمایِ اشتباهی هدر دادم دست بردارم... انگار میتونستم واقعاً برایِ خودم کسی بشم اگه انقدر وقت صرف این عنترا نکرده بودم... بعد نمیدونم چرا عینِ بومرنگ هر جا پرتشون میکنم برمیگردن... همیشه هم زمانی برمیگردن که حالم به اندازه ی کافی بد هست!
  • آلیس تمپلتون

ما دلقکا

یکی از هدایای تولدم یه جعبه ی شیش تایی شمعِ قلبی و میوه ای بود، رنگارنگ، توش ستاره هایِ کوچولو شناورن تهشم سنگایِ رنگی، ب دوست داره از اینجور هدیه ها به آدم بده، کوچولو و جالب!
من خیلی شمع دوست دارم، از اینکه زل بزنم به شعله ش خوشم میاد، و بعدم آدمو یادِ بچگیا میندازه که مدام برق میرفت و شمع روشن میکردیم و با سایه هایی که رو دیوارا میفتاد کلی تفریح میکردیم! البته من از تاریکی بیشتر خوشم میاد، یعنی اگه کار نوشتاری نداشته باشم و بتونم لامپا رو خاموش کنم احتمالِ کمی داره که شمع روشن کنم. با شمع هم که نمیشه نوشت پس در هر حال کم بهشون نیاز پیدا میکنم.

«فکر کردم همه‌مان در داستانی عجیب زندگی می‌کنیم. با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد، مثل فرشته و آدم فضایی؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است. احساس می‌کردم با بقیه فرق دارم. فکر می‌کردم دنیا خودش یک رویای عجیب است. ...به نظر من این موضوع هم خودش معمای بزرگی است که آدمها صبح تا شب این طرف و آن طرف می‌دوند و فعالیت می‌کنند. بدون اینکه فکر کنند از کجا آمده‌اند. چگونه می‌شود چشم بر زندگی روی این کره خاکی بست و آن را کاملا طبیعی دانست؟» یوستین گاردر

جداً بهش که دقیق میشی میبینی چقدر مضحکه! ما به بیشتر چیزایِ مهم حتی نگاه هم نمیکنیم! یعنی سال تا سال یه نگاه دقیق به آتیش، به ماه و ستاره ها، به آب، به آسمون، به رگایِ دستامون، به مردمکِ چشامون نمیکنیم ولی در عوض بیشتر زندگیمون رو میدویم برایِ به دست آوردن چیزایی که اگه مدنیت نبود حق ما بود! مثلاً تساوی حقوق، کسب علم، احترام، زمین، کار کردن و ارزشمند بودن، آرامش و شادی، همسر یا بچه... درست از وقتی که بشریت شهرنشینی رو کشف کرد، همه چیز پیچیده شد...
گاهی چیزها خیلی پیچیده تر از اونی هستن که باید باشن! خیلی زیاد! اونقدر که بیخیالشون میشی.
پیش دانشگاهی بودم، نشسته بودم تو کتابخونه ی مدرسه یه کتاب میخوندم که یکی از همکلاسیام اومد نشست کنارم، غرق استرسِ کنکور بود، ازم پرسید که چطور میتونم انقدر ریلکس نشسته باشم به کتاب خوندن در حالیکه همه دارن خودشونو برایِ کنکور آماده میکنن، اون زمان با وجودیکه همه از کنکور حرف میزدن برایِ من موردِ بی اهمیتی بود، نه که فکر کنم بدونِ خوندن هم قبول میشم یا چی... من اصلاً بهش فکر نمیکردم! نه که تو فکر ازدواج باشم، یا فکر کرده باشم که ادامه تحصیل ندم، ولی من کلاً از اینکه برایِ زندگیم راهِ مشخص چیده بشه فراری بودم...
دختره (اسمشو یادم نیس) خودش ادامه داد البته تو خب چون دوستی نداری نگران نیستی، من ولی مدام خودمو با دوستام مقایسه میکنم و نگرانم که ازشون جا بمونم.
درست میگفت، جدایِ از اینکه من کلاً دوستِ زیادی نداشتم اگر هم دوستانی میداشتم که میخواستن این حس رو بهم بدن در سه سوت کات میکردم باهاشون، این البته به این معنی نیست که من کلاً آدم خیلی قوی و محشری بودم در واقع من خیلی تنبلم، این حسِ تنبلی جوری در من نهادینه ست که بیشتر از هر کسی از زحمتِ زیادی کشیدن برایِ چیزی که به زحمتش نمی ارزه حالم بد میشه. از همون موقع هم توانِ تحملِ آدمایی که همه چیزایِ ساده رو پیچیده میکردن نداشتم، از کنکور بدم می اومد چون یه چیزِ دروغی و احمقانه بود، جنجالی بر سر هیچ که یه عالمه آدمِ مضطرب رو با هم رقیب و دشمن میکرد! جو الکی برایِ توجه نکردن به چیزایی که خیلی مهمتر بود ولی اغلب آدما مثل زامبی شدن، آلوده به ویروسِ پیچیده سازیِ امورِ ساده و در این راه هم جون دادن رفته، فقط به نظر میاد که زنده ن! کنکور آدمو خوار و خفیف میکرد، مثلِ یه کالا بهت قیمت میداد، عدد میداد! البته من بعدها فکر میکردم که اشتباه کردم، بعدترها دیدم که جامعه رو همین آدمایِ پیچیده نگر میسازن، همین آدمایی که مهریه شون 1300 سکه ست، جشن طلاق میگیرن، همیشه باید بشقاباشون مطابق آخرین مد روز عوض بشه، تیپ و لباس رو که نگو! زندگیاشون آنچنانی، همین آدمایی که وقتی میشنون حقوقت 1 و نیمه یه جور با ترحم بهت نگاه میکنن که اووووقت میگیره، همین آدمایی که دور و برت هستن، همه جا! سرکار ازت میپرسن چرا فلان قدر سابقه کار داری، مگه فلان قدر سن نداری و مگه فلان سال نباید دانشگاه رفته باشی، چرا ازدواج نکردی، چرا فلان چرا بیسار...
همین آدمایی که بعد از عمری پیچیده زندگی کردن مُردن و دیگه زنده بودن رو نمیفهمن، نمیشه بهشون بگی من اون موقع به چیزایِ مهمتری از کنکور فکر میکردم، چون اگه خیلی مؤدب باشن بعد از شنیدنش یه لبخندِ جالب تحویلت میدن و سکوت! یا اگه فضولتر باشن و بپرسن دقیقاً چه چیزایی و تو بهشون جواب بدی «به هستی! به رگایِ دستم» خیلی بی پرده آگاهت میکنن که باید خودتو به تیمارستان معرفی کنی...

میدونی چیزی که بده همینه، همین که نمیشه بازی نکنی، تا وقتی اینجایی باید تو این بازیِ مضحک شرکت کنی وگرنه نمیذارن نفس راحت بکشی نه فقط با حرفاشون، بلکه بعضی وقتا جداً همه چی خطرناک هم میشه! مثلاً من وقتی به ازدواج فکر میکنم دلم میخواد گریه کنم، یه فرآیندِ نفس گیر و احمقانه، مهریه جهیزیه چک و چونه ی خونواده ها سر خرید چیزایی که اصلاً نیازت نخواهد شد، عروسی، عقد، لباس، ماشین، آتلیه، ریخت و پاشِ الکی، بعدشم پاگشا، مهمونیهای بی پایان، لزومِ شناختِ خونواده ها... یعنی اونقدر تمرکز رو چرندیات هست آدما خودشون همو نمیشناسن و بعد که بالاخره این دلقک بازیا تموم شد نگاه میکنن میبینن این همه هیاهو برایِ سر بریدنشون بوده و لاغیر! نگاه میکنن و یه آدم مضحکتر از خودشونو رو تخت میبینن که مجبورن برایِ یه مدت باهاش زندگی کنن تا جون پیدا کنن که دلقک بازیایِ طلاق رو انجام بدن!
این بازیِ اوناست ولی چی؟ حتی اگه مخالفش باشی بازی نکردن هم آسون نیست!
من تا حالا با کلی خواستگار صحبت کردم یکیشون موافق نشده عروسی نگیریم، البته مهریه نگرفتن رو که همه ازش استقبال میکنن ولی حتی یکیشون موافق نشده جهیزیه رو ساده بگیریم، دلقک بازیا رو کمتر کنیم... هر چند که من درکش نمیکنم ولی آدما این بازیا رو دوست دارن حتی جاهایی که به نفعشون نیست هم بازی کردن رو به کنار کشیدن ترجیح میدن... امان... امان از این آدمایی که آرزوشون پوشیدنِ لباسِ عروسیه ولی حتی یه بار به این فک نکردن که چقدر مضحکن...
  • آلیس تمپلتون