می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

دخترانگی

نشستن فیلم circumstance ساختن که مشکلات دخترایِ ایرانی رو نشون بدن، بگذریم از اینکه جداً مصنوعی، لوس و بد ساخته شده، حتی ذره ای از مشکلاتِ حقیقی رو نشون نمیده، در واقع مگه چند درصدِ کشورایِ دیگه حقیقتاً با همجنس گرایی کنار اومدن که همچین انتظاری رو از این کشورِ عقب مونده داشته باشیم؟؟
منم شاید همجنس گرا باشم، ولی این هرگز مشکلِ من نبوده چون پیش از اون اونقدر مشکلاتِ گنده تر و خنده دارتری داشتم که به این مسئله نرسیده!
یکی از مشکلاتِ من در 29 سالگی لاکه! من از اونام که فکر میکنم دستهایِ آدم بیشتر وقتا و پاهایِ آدم مدام باید لاک داشته باشه، با ترکیبا و طراحی هایِ مختلف ولی من نمیتونم لاک بزنم!! یعنی اگه لاک بزنم باید به محضی که میخوام برم بالا پاکش کنم وگرنه دعوا میشه کمااینکه چند ماه پیش شد!
وقتی مثلِ شیرینِ قصه، 16 سالم بود مشکلاتِ خیلی جالب تری داشتم، مثلاً دو سه روز تو اتاقم زندانی شده بودم چون ناخنِ شستِ دستم بلند بود و پدر معتقد بود من این کارو کردم که بگم من گیتار میزنم! حالا نه که اون ناخنه خیلی برام اهمیت داشت که کوتاهش نمیکردم فقط ناخنِ شستم رو چون از باقیِ ناخنایِ انگشتایِ دیگه م زیباتره دوس داشتم، خیلی هم اصراری نداشتم نگرش دارم، منتها اولین باری که بهم براش تذکر داد اونقدر بد گفت که غرورم قبول نکرد بگم اوکی کوتاهش میکنم، دعوا شد و کتک کاری و زندانی و آخرشم مجبور شدم کوتاهش کنم...
در 28 سالگی یه جنگ جهانی رو شاهد بودیم چون من یه هفته ای بود میرفتیم کلاس فتوشاپ و دیر میرسیدم خونه، یعنی حدوداً 10 شب.

البته میدونم همه ی دخترایِ ایرانی مشکلاتِ منو ندارن! حتی برایِ خیلیا خنده دار و غیر قابل باوره و انتظار ندارم که اینا نمایش داده بشه ولی میخوام بگم اینجا کشوریه که تو میتونی در این حد یا خیلی بیشتر حتی، مشکل داشته باشی و انتخابِ دو تا همجنس گرایِ پولدارِ معتاد که از همه جهات تأیید شدن و فقط مشکلشون اینه که نمیتونن با هم ازدواج کنن برای نمایندگیِ دخترایِ بدبختِ ایرانی، واقعاً مضحکه!

یه موردِ دیگه زن داییِ من بود که یه مرتبه تعریف میکرد کلی کتک خورده چون چادرش مماسِ زمین نبوده و از زیرش یه کوچولو از مانتوش دیده میشده!
خواهرم یه بار شدیداً کتک خورده بود و مجازات شده بود چون اسمِ رمانی که ناگهانی دستش دیده بودن "عروس" بود!!! همین!

لاکِ جدیدم رو گذاشتم کنار لپ تاپ همینجور که دارم تایپ میکنم هر چندی برش میدارم ناخنامو لاک میزنم و وقتی که پاشدم و تا سفت نشده پاکش کردم اصلاً در شرایطی نیستم که بخوام برایِ بدبختی هایِ عاطفه یا شیرین گریه کنم، هرچند که عمیقاً فکر میکنم همه ی آدما "هر چیزی گرا" هم که باشن باید آزاد باشن...

وقتی برمیگردم و به نوجوونیم فکر میکنم، یادم میاد چند تایی دوست داشتم که مثل عاطفه و شیرین دنبالِ این چیزایِ دور از دسترسِ ذهنِ من بودن! مثلاً دوست پسر!! وقتی من دبیرستان میرفتم مثل الآن نبود که همه یه موبایل داشته باشن و یه فضایِ اختصاصیِ مجازی، یعنی اصلاً شبیه الآن نبود، فقط یه خطِ تلفن برایِ خونه داشتیم که هر کسی ممکن بود برش داره!
من یه بار فقط به یه پسری شماره مو دادم، اون قرار بود ساعت 9 شب زنگ بزنه و بگه منزل آقای رضایی؟ که این رضایی هم فامیلِ خودش بود، این رمزمون بود، ریسکِ بزرگی هم بود صحبت کردن چون هر لحظه ممکن بود از تو هال یکی اون گوشیِ دیگه رو برداره! یه بار کلاً حرف زدیم، بار دوم دو بار زنگ زد و بابام برداشت و اونم دیگه بیخی شد.

این لاکم یه ترکیب ملیحی از صورتی و کِرِمه، ترکیبش با دستایِ من که بعد از مسافرت کمی برنزه شده اونقدر سکسی و قشنگه که باعث میشه از خودم سوال کنم چرا هنوز اینجام؟
در آستانه ی 30 سالگی هنوز برایِ کوچیکترین مسائل زیر بارِ این فشارم، حتی الآن که واحدِ خودم رو دارم مدام برای ناهار و شام و عصر و صبح و هر وقت دلم میگیره میرم بالا پیشِ مامان اینا. دیروز که با مامان حرفمون شد و غمگین بودم دوستم که مدتهاست تنها تو کوردستان عراق زندگی میکنه بهم گفت تو بد نیستی خیلی خوبی، تنها بدیت اینه که نتونستی تنها بودنِ خودت رو بپذیری و باهاش کنار بیای، نتونستی آدما رو از معادله ی زندگیت حذف کنی.
من همیشه روحیه ی عاطفی و فوق العاده حساسی داشتم، بغلی بودم، ترسو بودم، همیشه ترسیدم، خاص بودم و افکار و شخصیتم با همه ی هم سالام فرق داشته ولی جسور نه! هرگز یه زنِ گرگی نبودم، بیشتر اهلی بودم تا وحشی!

تو این فیلم تنها جایی که دلم میخواست واقعاً گریه کنم اونجا بود که عاطفه و شیرین با شورت و سوتین پریدن تو آب و شنا کردن، حسودیم شد، من هرگز جرأتِ همچین کاری بهم دست نمیداد! من عاشق لخت بودنم، عاشقِ اینم که بدنم آفتاب بخوره، چند وقت پیش تو فیس بوک خوندم تو اروپا افرادی هستن که یه جور فرقه دارن به اسمِ نودیسم، اینا مثلاً لب دریا مایو نمیپوشن، دوست دارن با همه ی بدنشون طبیعت رو حس کنن، اگه دولتشون با لخت بودنشون مخالف باشه، اینا تو خونه هاشون لختن، یعنی همه ی اعضایِ خونواده.
چقدر به نظرم قشنگ بود این قضیه! کاش واقعاً لباس اختراع نمیشد و آدم میتونست همیشه لخت باشه.
البته الآن من خیلی خوشبختم که تنها زندگی میکنم و میتونم تو خونه ی خودم لخت باشم، یه زمانی آدم تنها تو حموم خودشو لخت میدید و چقدر ناشناخته بودِ بدنِ آدم! ولی من الآن با بدنم دوست ترم تا اون موقع، هر وقت از پشتِ میز پامیشم خودمو برانداز میکنم و هرچقدرم که ناراحت باشم از دیدنِ بدنِ زیبام که تنها پوششِ موهایِ بلندم رو داره، لذت میبرم. البته چاقیم رو هم زودتر میفهمم!!

چند وقت پیش شدیداً حسودیم شده بود به یکی از دخترایِ اددلیستِ فیس بوکم که چقدر جسورانه و بی پروا و زیبا مینویسه، چقدر آزاد و چقدر قویه، اومدم اینجا حسِ حسودیم رو منتقل کنم ولی خجالت کشیدم از خودم. متنهاش رو خیلی دوست دارم، حیایِ بی مصرفِ دخترانه م رو به چالش میکشه! یعنی معمولاً چند بار میخونمشون، بار اول یه چیزی درونم شدیداً معذب میشه و بار دوم کم کم خوشم میاد از نوشتار و کلمات رو مزه مزه میکنم.
تنها دینی که من دارم ساختار شکنیه! من از مرز بدم میاد، از باید و نبایدهایی که پیگرد قانونی و اجتماعی داره بدم میاد، تابوها رو باید شکست، انسان باید حقِ انتخاب داشته باشه، نباید بترسی که لذت ببری. به خاطر همین این دختره رو دوست دارم.
همین دختره چند وقت پیش یه مشکلی براش پیش اومده بود که کلی اذیت شده بود، وقتی شرح مشکل رو خوندم داشتم شاخ درمی آوردم! بعدتر که کمی بیشتر از خونواده ش گفت بازم بیشتر شاخ درآوردم که چطور فکر کردم این آدم از من قویتره، اگه درجه ی آزادیِ یه دختر رو تو ایران از 1 تا 200 بذاریم، این آدم کمِ کم 150 بود و من نهایتاً 50! ولی خب البته هنوزم این چیزی از احترامی که نسبت بهش حس میکنم کم نمیکنه!! هر کسی خودش مسئولِ میزان آزادیِ ذهنیشه حتی اگه تمومِ عمرش تو یه سلول بوده باشه!

من باید از اینجا برم...
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

ماوراء الطبیعه

همین الآن از خواب بیدار شدم و پریدم پایِ سیستم که واقعه ی عجیبِ دیشب رو بنویسم!

دیشب ساعت حدوداً یه ربع به 2 بود، از پایِ سیستم پاشدم که برم کتاب بخونم و بعدشم بخوابم، رفتم دراز کشیدم و مرشد و مارگاریتا رو دستم گرفتم دو فصل ازش خوندم بعد لامپو خاموش کردم که دیگه کم کم بخوابم، تاریکی همه جا رو گرفت، جوری که انگار هرگز هیچ روشنی ای نبوده و قرار نیست که باشه، همینطور که دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم واقعاً به جز این چیزایی که میبینیم ماهیتِ دیگه ای هم وجود داره؟ تو سرم گفتم: اگه چیزی اون بیرون هست لطفاً وجودش رو به من ثابت کنه، منتظر موندم، چشامو میبستم و باز میکردم انتظار داشتم چیزی جلوم باشه، دو سه باری قلنجِ کولر گازی و یخچال شکست، تو سرم گفتم اگه این بود، این چیزی رو ثابت نمیکنه، ضربه بزن، دو تا ضربه بزن به پنجره یا رو اپن. منتظر موندم و خبری نشد، میخواستم خواسته م رو بلند بگم، جرأتش رو نداشتم، یه بار دیگه تو سرم تکرار کردم، منتظر شدم و خبری نشد. این بار با صدایِ بلند تکرارش کردم و آخرشم اضافه کردم: "فقط یه جوری که سکته نکنم" خب معلومه دوست ندارم بمیرم! بازم اون ضربه ها اتفاق نیفتاد.

دیگه یادم نمیاد چی شد، یهو یه اتفاق عجیبی افتاد، همونطوری که چشمام بسته بود، حس کردم یه موجودی از سرم واردِ من شد! این ورود برام دردناک بود ولی وقتی که تموم شد و قشنگ درونم جا گرفت ازم یه سوال کرد، صدایی در کار نبود ولی مطمئن بودم که اون پرسید! سوالش رو یادم نمیاد... داشتم به سوالش فکر میکردم، خواب نبودم ولی نمیتونستم به خودم ثابت کنم که بیدارم، حتی الآن درست نمیدونم خواب بودم یا بیدار...

به یه فاصله ای (نمیدونم چه فاصله ای) از واقعه به خودم اومدم و گفتم ببین من نمیدونم خواب بودم یا بیدار، لطفاً اگه واقعاً همین اتفاق افتاده دوباره تکرارش کن! بعد دوباره تکرار شد، اون موجود اومد درونم، دردناک بود واقعاً. میدونم که دردناک بود... ولی بازم یادم نمیاد چی گفت بهم... بازم نمیتونستم بفهمم که خوابم یا بیدار!! اتفاق اونقدر روشن و ملموس بود و صدا اونقدر جاندار که هیچ شکی نداشتم چه اتفاقی افتاده ولی حتی در همون حال هم ایمانی در وجودم نبود، مثلاً اینجوری که بگم «اوه پس ماوراء الطبیعه هم وجود داشت» به خاطر همین میگم احتمالاً خواب بوده ولی از این جهت که درد رو حس میکردم، میگم بیدار بودم، تو خواب آدم درد رو حس نمیکنه! یعنی برایِ من تا حالا اتفاق نیفتاده که تو خواب درد رو حس کرده باشم!

بار سوم دیگه واقعاً خواب آلود بودم، فقط گفتم نمیدونم خواب بودم یا بیدار یه بار دیگه بهم ثابت کن... یه جورِ عجیبی هم میدونستم که خواب نبودم و هم نمیدونستم! ولی این بار دیگه خیلی خسته بودم و فک کنم خوابم برد و اتفاقی نیفتاد جز یه سری خوابای درهم برهم...


واقعاً خواب بودم یا بیدار؟ فقط اگه بتونم سوال رو به یاد بیارم مشخص میشه که واقعی بود یا خواب!

باید امشب دوباره امتحانش کنم.

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

این آدمای ترسناک

همه مون استرس داریم از اینکه چی قراره بشه...

از وقتی که خودمو میشناختم فوبیایِ آدم داشتم، بخشِ اعظمی از فرصتهای زندگیم سرِ همین نگرشم به جامعه هدر رفته.

همیشه همه دشمنن مگه خلافش ثابت بشه، همه احمق و بی ارزشن، هیچ کس قابل اعتماد نیست، همه بَدَن یکی کمتر یکی بیشتر، همه میتونن بهت آسیب بزنن اگه دربرابرشون گارد نگیری....

تو اصولِ تربیتیِ کودک معمولاً دیدم که میگن کودک از حرفاتون یاد نمیگیره از اعمالتون یاد میگیره، من مخالفم، کودک هم حرفاتونو میشنوه و یاد میگیره و هم اعمالتون رو، اگه این دو تا با هم تناقض داشته باشن، این طور نیست که خیلی راحت فقط از اعمالتون تبعیت کنه و حرفاتونو نشنیده بگیره، در واقع اتفاقی که می افته اینه که بچه متناقض و سردرگم بار میاد.

مامان بابایِ من آدمایِ احتماعی ای نیستن، ما هم نیستیم، من هم...

البته من یه درونگرام و خیلی باعثِ حسرتم نیست که چرا با مردم معاشرت نداریم، راستش گاهی از این قضیه خیلی هم خوشحالم، اینکه میتونم هر وقت دلم بخواد بیدار شم، در سکوت کتاب بخونم، فیلم ببینم، فکر کنم، خودم باشم، اینکه میتونم هر چیزِ عجیب غریبی که میخوام رو بخرم و مجبور نباشم به خاطرِ نظر دیگران یه سری بنجلجات بخرم که به درد نمیخوره... خب معاشرت با آدما خواسته ناخواسته از آدم انرژی و وقت زیادی میگیره، مخصوصاً تو ایران با سیستمِ پرتعارفی که ما داریم...

نه برایِ اینا حسرت نمیخورم، من در واقع وقتی حسرت میخورم که مجبور میشم، با آدما تعاملاتِ نزدیک داشته باشم و میبینم که بلدشون نیستم! یا وقتی به نویسندگیِ حرفه ای فکر میکنم و به این نتیجه میرسم طیفِ کاراکترهایی که من درک میکنم خیلی محدوده.

وقتی مسئله ی احقاقِ حقوق شخص در جامعه مطرح میشه بین دو واکنش انفعالی و هجومی یه چیزی هست که عمل اجتماعیِ انسان رو نسبت به عملکردِ اجتماعی حیوان هوشمندانه تر و سودمندتر میکنه. مادر و پدر من اونو خیلی خیلی کم بلد بودن و چیزِ زیادی هم به ما یاد ندادن. ریشه ی تموم ترس و بدبینیشون نسبت به آدما در همون مهارتِ گم شده ست!


نمیتونم بگم دوستایِ خیلی زیادی دارم ولی چون شخصیتِ شوخ، مهربون و به ظاهر ساده گیری دارم تو موقعیت که باشم (مثلاً وقتی سرکارم) به نسبت زود با آدما میجوشم، حرف میزنم و دوست میشم، یعنی تو موقعیت یه سری سنسهام خاموش میشه و من میتونم رابطه برقرار کنم هرچند که سالم نیست و مضطربانه ست ولی اگه همونقدر که خارج از موقعیت ترسناکه ترس رو حس کنم باید یه آدم ساکت و کم حرفی باشم ولی اصلاً این طور نیست (هرچند که اغلب وقتی از اون موقعیت خارج میشم دیگه اون رابطه کاملاً برام میمیره، چون تحملِ آدما و هاله ی وحشتی که دورشونه برام سخت و گاهاً ناممکنه) نتیجتاً کم دوست ندارم ولی وقتی عمیقتر بهش فکر میکنم، میبینم انگار هیچ دوستی ندارم و هرگزم نداشتم!! چون حتی یکیشونم نیست که واقعاً در حضورش بتونم خیلی راحت و بیخیالانه خودم باشم و خودِ اونو جذب کنم و از اون رابطه لذت ببرم... مدام نگرانم، مدام تحت فشارم...
دوران خوابگاه من چقدر سختی کشیدم، هر چند که بیشتر وقتا حتی خودمم حس نمیکردم این فشار رو، ولی دیگه خودم نبودم، انگار ماهی ای بودم که از آب بیرون افتاده باشه، له له میزدم برای سکوت، برایِ تنهایی، برایِ یه خرده آرامش... فک کن 4 سال مداوم تحتِ فشارِ ناملموس باشی... حتی یه خط نمیتونستم افکارم رو بنویسم، هر وقت سعی میکردم اینکارو کنم افسردگی میگرفتم، چون دیگه نمیتونستم مثلِ خودم بنویسم، دیگه خودم نبودم! فقط یه بازیگرِ ناشی بودم که سعی میکرد نقشِ یه آدمی معمولی رو بازی کنه... مغزم پر بود از جرقه...

غبطه میخورم به کسانی که حضورِ آدما مضطربشون نمیکنه، میتونن هر وقت بخوان دیگران رو ببینن و نبینن ولی من نه میتونم آدما رو ببینم و نه میتونم ندیده بگیرمشون!!! حتی در مواردی که واقعاً خلافِ اعتقادمه، اونجور که تو دنیایِ مجازی میتونم بالاخره حرفمو بزنم، اون بیرون نمیتونم! از دنیایی که به "این تویِ آروم" و "اون بیرونِ مغشوش و ترسناک" تقسیم شده بیزارم...
مدام میخوام به خودم بفهمونم اون آدمایِ دیگه هم شبیه منن، نیازی نیست ازشون بترسم یا فراری باشم...
تا این جا، تا 29 سالگیم، هر روز و هر ساعت این بارِ سنگین رو رویِ شونه هایِ روحم حمل کردم، گریه کردم، ضجه زدم، درد کشیدم، بیمار شدم، از اون چیزی که میتونستم باشم عقب موندم.... فقط به خاطر همین که نمیتونم با آدما تعاملِ امن داشته باشم... ولی چطور میشه این بار رو زمین گذاشت و برای اولین بار بعد از این همه سال نفس کشید... واقعا چی میتونه از این سخت تر باشه که خودت رو تغییر بدی و با ترسهات روبرو شی؟

+ عجب نویسنده ی خوبی ام!!! :| خطِ اول نوشتم که همه مون استرس داریم چی قراره بشه و یادم رفت بگم استرسه واسه چیه. یکی از همکارام رو به مهدی معرفی کردم برای خواستگاری و آشنایی و غیره، واقعاً نمیدونستم چه جور خونواده ای داره، نگو خونواده فوق العاده فقیر و بی سوادن و این دختره تنها تحصیل کرده شونه.... مامان رو یه بار تنها فرستادیم که ببینه آیا قابلِ مطرح شدن هست یا نه؟ گفت که اوضاع از این قراره ولی خب حالا یه بار دیگه با خودِ مهدی بریم، مهم خودِ دختره ست بیچاره گناه که نکرده و فلان... بار بعد که با مهدی رفتن و بعدشم شماره ها رد و بدل شد که دختر و پسر به اصطلاح همو بشناسن... این شماره دادن همانا و دوست شدنِ این دو تا همان، حالا بعد از چند بار رفت و آمد همه به این نتیجه رسیدیم که اینا بدجوری در حدِ ما نیستن، هر قدر ما خونواده ی آروم و تحصیل کرده ای هستیم، اینا شلوووغ، بی سواد، بی فرهنگ و بی ادبن، کلی دروغایِ گنده هم گفتن و به ظاهر دختره هم خلافِ ظاهرش چندانِ تفاوت و برتری ای به خونواده ش نداره... قالتاق بودنشون در این حده که مهریه رو گذاشتن 300 سکه، بعد کلِ جهیزیه رو هم به جز ظرف و ظروف گفتن پسر بیاره و همه شم تو عقدنامه نوشته بشه که بعد از طلاق دختره ببره!!! خونه هم پسر بگیره، ضمناً دختره گفته ممکنه یه وقت دلش بخواد سرکار نره!!! با اخلاقی که مهدی داره ایمان دارم اگه ازدواج کنن کمتر از یه هفته بعد طلاقه و همه ی این هزینه ها هیچی، طرف شدن با همچین خونواده ای ....
کلِ هیکلم الآن یه "چه غلطی کردم"ِ بزرگه! کاش به خیر بگذره...
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰
یه شب گرم، ساکت و تاریک تابستون... احساس میکنم درونم همهمه ست؛ لامپا رو خاموش کردم و در سکوت دارم زور میزنم که بنویسم، چون یه چیزی ته وجودم بدجوری غمگینه و تنها کاری که در همچو شرایطی میتونه منو آروم کنه اینه که بتونم حالمو درک کنم، بنویسمش و بعد نوشته م رو درک کنم!
اینجا رابطه ی فوق العاده تنگاتنگی هست، یه چیزی در حدِ مرغ و تخم مرغ... هر چی بهتر درک کنم، بهتر مینویسم و هر چی بهتر بنویسم بهتر درک میکنم...
برای همینه که نوشتن برایِ من مقدسترین کار دنیاست، چون مثلِ آزمایشِ عملی میمونه که صحت و سقم یه نظریه رو مشخص میکنه و در عین حال نظریه رو اصلاح میکنه. گویا از هم آغوشیِ قلم من با برگه ی کاغذ یه موجودی زاده میشه که دقیقاً همون درکِ من نیست! یه چیزی شبیهِ اونه و مستقل. وقتی که متنمو میخونم مثلِ اینه که یه غریبه اونو نوشته و این هم به خاطر روشن نبودنِ ذهنِ منه در هنگام نگارش و هم به خاطر نارسایی قلمم، این دو موجودیتِ ناقص سعی میکنن همدیگرو کامل کنن.

حسِ آنیِ من اینه که زار بزنم، مشت بکوبم تو دیوار و شیون کنم که چرا انقدر احمقم و چرا قلمم انقدر ناتوانه، ولی میدونم که دردی رو دوا نمیکنه، یعنی به طور کل تفاوتی حاصل نمیشه، فقط یه شکلی از مظلوم نماییه!

در حقیقت مشکل اینجاست که من از دوباره و چند باره خوندنِ متنهایِ خودم میترسم، اگر با ذهنِ عیب جو و مقایسه گر به مطالبم نگاه کنم همه رو به طور کل حذف میکنم چون هیچ کدوم از اونا اونی نیست که باید باشه و از طرفی اونچه که "باید" باشه تعریفی نداره، در نتیجه باید همه رو پاک کرد، ولی در واقع این منو افسرده تر میکنه که کلاً هیچی ننویسم، یه جور حسِ گنگ بودن بهم میده و اینکه چرا من از تغییر میترسم به همین خاطره، اونقدر ایده ها و افکار متضاد، متناقض، کلی و خام در ذهنم هست که اگر بخوام وقتِ نوشتن همه شون رو راضی کنم، نهایتاً فقط سکوت بیرون میاد و صد البته که سکوت خوبه، یعنی برایِ کسی که خودشم نمیدونه چی فکر میکنه سکوت بهترین کاره، ولی سکوت افکارمو پالایش نمیکنه بلکه این نوشتنِ که حداقل باعث میشه که من از این بلبشویِ تو مغزم آگاه بشم.

مثلِ کودک تنبلی که میل به مشق نداره و دنبالِ راهی میگرده که به دنیایِ آرامِ بازی برگرده، منم موقعِ رسیدن به این کلافِ سردرگم دنبالِ راهی میگردم که فرار کنم، فیس بوک رو باز میکنم، موسیقی پلی میکنم، میرقصم، میرم، میام، کتاب میخونم، فیلم میبینم و اون کاری رو که باید انجام بدم انجام نمیدم. تا وقتی که نوشتن همون تخلیه ی افکارِ سطحِ ذهن روی کاغذ باشه، یا توضیح اولین نظری که به ذهنت میرسه، یا حتی گاهی داستانی چیزی، کار آسونتریه، ولی مادامی که به دنیایِ تضادها و تناقض ها و چندبارخوانی ها وارد میشی دیگه دفعت میکنه، میترسوندت، مثلِ دنیایِ اعداد.

اعداد واقعاً ترسناکن. اونا به طرز بی رحمانه ای روشنتر و به کلی متفاوت با سیستم و چیدمانِ افکارِ منن! خب من هیچ وقت ریاضی رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از این بابت ناراحت بودم، نه فقط چون تو خونه ی ما دوست نداشتنِ ریاضی یه جور خلافِ سنگینه، بلکه چون من هرگز نمیتونم احساسِ ضعفم در برابر کاری رو به حسابِ طبیعی بودنِ تفاوتِ علایقِ آدما بذارم... حالا دنیایِ اعداد چه ربطی به تضادهایِ فکریِ من داره؟ مسئله اینه که اعداد ریشه ی همه ی علوم هستن، ریاضی مادر همۀ علومه حتی ادبیات! و علم منطق هم که باید راه گشایِ افکارِ درهم من باشه از سرچشمه ی جداگونه ای نیست...
مادامی که قضیه بیخ پیدا میکنه و محاسبات پیچیده میشن، منطقم پاسخگو نیست و نیاز به پادرمیانیِ والده ی محترمه ی علوم حس میشه، معده م شروع میکنه به سیخ و لگد زدن و پس دادنِ اسید، اگر پافشاری کنم تمامِ ارگانهایِ بدنم تبدیل به فنر فشرده ای میشن که هر آن نیرویِ پتانسیلشون بیشتر میشه نتیجتاً فشار بیشتری وارد میکنن و تخلیه ی فشار معمولاً اونقدر ناگهانی صورت میگیره که یهو به خودم میام، میبینم ساعتهاست تو فیس بوکم و دارم چرت و پرتای ملت رو میخونم صفحه ی وبلاگ هم همینطور باز...
چیزی که در خودم کشف کردم اینه که دقیقاً هر علمی رو تا جایی دوست دارم که به اون محاسباتِ پیچیده نیاز پیدا نکرده، فیزیک، شیمی، ادبیات، منطق، فلسفه، هنر، حتی خودِ ریاضی! ولی وقتی همه چی پیچیده میشه و اعدادی که انتظار دارم رو پیدا نمیکنم، به ابهام میخورم و سیستم فکریِ پیچیده ی من قویتر از همیشه خودشو نشون میده و معده م پیچ اندر پیچ میشه!

در خلالِ همین سطوری که نوشتم تمومِ بدنم درد گرفته، ته گلوم از اسیدِ معده م شروع به سوختن کرده و دو بارم فیس بوک رو باز کردم! ولی با تمامِ اینها به مخم زد که من چرا برای درمانم از ریاضی کمک نگیرم؟ یعنی به جایِ اینکه همیشه از بالا شروع کنم و اون ته تها به سیاه چاله برسم و تو دلم خالی شه، یه بار بشینم و زیربنایِ کار رو بسازم! تلاش کنم غورباقه ی ریاضی رو قورت بدم! البته اون ریاضی ای که زیربنایِ منطقه با خودِ ریاضی متفاوته، هر چند که روحِ هر دوتا یکیه و اینکه آیا خوندنِ این ریاضی به نظم فکریِ من کمک میکنه یا نه در سطح تئوریه ولی میدونی در عمل به نظرم یه جور تمرینِ مفیده که ذهن رو توانمند میکنه چون براش مسئله میسازه، ذهنِ ملتهب مدام مسائلی رو که در دنیایِ واقع تورش میکنن با نتیجه گیری هایِ کلی پرت میکنه بیرون ولی یک مسئله ی ریاضی چیزیه که میتونی ذهنت رو بهتر روش متمرکز کنی چون از ابعادِ کاغذ بیرون نمیره!

با وجودِ اینکه در کلِ زندگیم حسود نیستم، همیشه حسودیم میشه به نوشتارِ روشنِ بعضی نویسنده ها، یا بعضی دوستایِ فیس بوکم، که در عینِ زیبایی و به کار گیری هنرِ انتخاب و ترکیب کلمات، اون معنی ای رو که قصد داشتن میرسونن... ولی نوشتارِ من نه زیباست و نه گویا و چون من مثلِ اکسیژن به نوشتارم نیاز دارم این بارم ضایعۀ خیلی بزرگی میسازه!

به معنایِ دقیقِ کلمه ذهنم پر از تاپاله ست! پر از گفتگوهایِ بی اهمیت و گفتگوهایی که هرگز اتفاق نیفتاده، آرزوهایِ احمقانه، سؤالهایِ احمقانه تر، وقتی بهش فکر میکنم اونقدر عصبی میشم که اسید بالا میارم ولی نمیشه بهش فکر نکرد، من دلم نمیخواد کودن و کند ذهن باشم...
خیلی غمگینم... بی نهایت فنرهام فشرده ست و دلم میخواد استراحت کنم... ساعت 3 و 20 دقیقه نیمه شبه و ... الآن خیلی بهم فشار اومد و یه بار دیگه فیس بوک رو چک کردم!

میدونی چیه؟ این جوامع مجازی خودشون یه فنر گنده تو مغزت فعال میکنن، هر لحظه ای که چکشون نمیکنم این فنر بیشتر و بیشتر فشرده میشه و آرامش ذهنیم رو به هم میزنه و وقتی چکشون میکنم دیگه به طورِ کل از ذهنم و البته از معده م آزاد میشم و تو دنیایی از بلاهت و بی دردی فرو میرم، نه خواب رو حس میکنم، نه دیگه معده م درد میکنه، جذب و جلبِ توجه، لایک و امتیازگیری، آدمو نشئه میکنه، یه جور اعتیاده، مدام از خودم میپرسم آیا اونقدر برام فایده دارن که این ضررشون رو هم تحمل کنم؟
البته فایده هم در جایِ خودشون دارن، ولی خیلی خیلی نیاز به کنترل ذهنی داره، چون ذهنت مدام جاهایِ آسونتری برایِ پرواز داره! تو جامعه ای مثلِ فیس بوک همه چیز قاطیه و خیلی باید حواست جمع باشه که بفهمی دقیقاً چه چیزی مفید و چالش برانگیزه یا چه متن هایی ارزشِ خوندن رو دارن...

سخت ترین کارِ دنیا کنترلِ این ذهنِ بازیگوش و کودنه!
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

هیجده مرداد

هنوز چند روزی راه داریم تا هیجده مرداد، ولی مغز من امشب به لطف دو قهوه ای که بد موقع خوردم نمیخواد بخوابه و چون میخوام در موردِ یکی اثرگذارترین کتابایی که خوندم بنویسم با یه تیر دو نشان میزنم و متنش رو امشب مینویسم.

هیجده مرداد روز تولدِ بابالنگ درازِ عزیزِ من، یکی از صمیمی ترین و نزدیکترین دوستهایِ منه...

برای دومین بار میخوام یکی از تأثیرگذارترین کتابهایِ زندگیم رو بهش تقدیم کنم، اولی 1984 بود (که تقدیم معنوی بود) و حالا دومی همین کتاب...

شاید برایِ خیلیا هم تراز قرار دادن 1984، شاهکار و شیره ی تفکرِ اورول، استاد بزرگِ من و بزرگترین نویسنده ی دنیا (از دید خودم)، با یه کتابِ آموزش روشهایِ کسب درآمد، توهینی نابخشودنی و شخص خطاکار به راستی مستحقِ اشدِ مجازات باشه، ولی صرف نظر از دیدی که دیگران در موردِ این مقایسه میخوان داشته باشن برای من هر دویِ این کتابها به یک اندازه گشایشگر واقع شدن...

آغاز راه کسب درآمدهای هنگفت اونطور که اغلب دیدیم و شنیدیم، نه آغاز بی نیازیِ حقیقی بلکه آغاز راه بردگی و تاریکی بوده برای خیلی ها ("خیلی ها"یی که تقریباً به سمت "همه" میل میکنه) ولی برای من که با این کتاب آغاز شد اصلاً به این شکل تموم نمیشه، صد البته که هنوز پولدار نیستم ولی تا همینجا در من یه اتفاقِ شگرف، یه جور حسِ بی نیازی عمیق شکفته که نویدِ پیروزیِ عنقریب رو میده...

بالهایِ روحم مدتها زیر فشارِ افکارِ پر وحشتی که مستقیم و غیر مستقیم به مسائلِ مالی مربوط میشد، خمیده، شکسته و ناتوان شده بود، تحت فشار قرار گرفته و زیر رادیکال رفته بود... حالا با خوندن و درکِ این کتاب یک مرتبه این بالها شروع کرد به تکون خوردن و جون گرفتن و من شروع کردم به زنده شدن... به کودک شدن...

با خوندن این کتاب پرت شدم به سالهایِ آغازین ظهورِ بردگیِ بشر، اون زمانی که پول اختراع شد و نگاهی خیالی انداختم به زندگیِ آرومی که بشر بدون حضورِ "پول" میتونست داشته باشه، واقعاً اگه پول نبود، این همه برادرکشی، پدرکشی و لشکرکشی اتفاق می افتاد؟ این همه نفرت، این همه حس حقارت و ترس، این همه شرمندگی، حس ناتوانی، حس کمتر بودن، حسِ کاذب بزرگتر بودن، این همه قتل و این همه گناه و احساس گناه خلق میشد؟ جواب این سوالها و هزاران سوال مشابه رو نه میدم! نه! نمیشد! اتفاق نمی افتاد!

من "پول" رو دقیقاً در آغازین لحظه ی تولدش دیدم، یه کودکِ ناتوان که اومده بود تا کارها رو ساده تر کنه، فقط یه بازیچه ی شیرین که لطف به خدمت گرفتنِ اعداد رو به بشر میچشوند... با این کودک راه رفتم بزرگتر شدنش رو به تماشا نشستم و ذره ذره مراحلِ خطرناک شدنش رو دیدم، جایی که دیگه بشریت یادش رفته بود این پدیده رو خودش زاده و کودک وار مطیعِ زاده ی خودش شده بود...

تموم ترسهام رو مرور کردم، تمومِ تصمیماتی که به خاطر پول گرفتم یا نزدیک بود که بگیرم یا قراره بوده که در آینده بگیرم رو مرور کردم، تمومِ لحظات زندگیِ خودم و پدر و مادرم و کسانی که میشناختم، نوابغی رو مرور کردم که هیبت "پول" در نطفه کشت... و دنبالِ چاره گشتم... چاره کجاست؟...

سعی کردم که حداقل در خیالم برگردم و اون نوزاد رو در نطفه خفه کنم ولی نه، هرگز نمیشه در گذشته دستکاری کرد و اگر هم بشه درست نیست، من معتقدم به تاریخ، به اینکه هر اتفاقی می افته برایِ رشد بشریته... و از اون گذشته وقتی با دیدِ جدیدی به این زاده ی غول پیکر نگاه کردم، دیگه منو به اندازه ی قبل وحشت زده نمیکرد، چه بسا هر چه میگذره وحشتم کمتر و کمتر میشه و جاشو یه حسِ شیرین امنیت و عشق میگیره... دیگه دنیا جایِ وحشتناکی نیست... میتونه نباشه...

و اما کیوساکی ترغیبت میکنه که هر چه زودتر دست از ایگنور کردنِ قدرتِ واقعیِ این غول برداری و حاکمش بشی تا نیروش رو در کف اختیار خودت داشته باشی و هر چه از جانبِ اون، زمانی برات نقطه ضعف بوده الآن تبدیل به نقطه ی قوت بشه...

هر کسی که وحشتهایِ من براش آشنان، حتماً این تغییر، این گشایش رو به خودش بدهکاره، شاید برایِ دیگران هم مثلِ من این کتاب نقطه ی آغازِ اون تغییر باشه... شایدم نه... ولی خوندنش خالی از لطف نیست.

اسمِ کتاب رمانتیک نیست ولی خوندنش به من قدرتی داد که رمانتیک ترین احساساتِ درونیم رو آزاد کنم و آزادانه یه نفس راحت بکشم، کیوساکی از دیدگاه من پیامبر محبت و آرامش برای عصر پر فشارِ حالِ حاضره...

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

امروز سیزده مرداد بود، روز پیشنهادی برای عشقِ ایرانی بر اساس رمانِ دایی جان ناپلئون.

البته من این رمانو نتونستم تموم کنم و تا جایی که یادمه اون زمانی که خوندمش که برمیگرده به سالها پیش، خیلی خوشم ازش نیومد هر چند خنده دار بود، فک کنم شایدم به خاطر این نصفه رها شد که pdf بود.

این هفته بیشتر بچه هایِ فیس بوک در موردِ این روزِ سیزده مرداد نوشتن، در موردِ بهترین فیلمایِ عاشقانه ای که دیده بودن، منم به خاطر همین دو شب پیش نشستم Atonement رو دیدم، کلاً چون این ژانر عاشقانه هیچ وقت مورد علاقه م نبوده و به واقعترش چون هیچ وقت درکش نکردم. ولی از پریشب که من این فیلم رو دیدم همزمان با باز شدنِ ناگهانی سدهایِ احساسیم و به همین مناسبت 13 مرداد رفتم تو فکرِ اینکه ردِ پا و معنیِ عشق رو تو زندگیِ خودم جستجو و ثبت کنم دیدم بابا یه وقتایی هم درکش کردم، ولی از یادم رفته به مرور... گاهی آدم یادش میره... گاهی آدم سعی میکنه یادش بره...

تا یه سنی عشق برایِ من یه چیزِ ناشناخته و غیر قابل درک بود که فکر میکردم بهترین چیزِ دنیاست و یه روزی حتماً پیداش میکنم.

همیشه دختر خیلی خیال پرداز و کمالگرایی بودم، تو سنینِ نوجوونی عشقمو یه زیبایِ مطلق تجسم میکردم، مدام ازش داستان میساختم تو ذهنم، از زندگیش، از قیافه ش ولی با وجودیکه همیشه خیالاتمو سعی میکردم نقاشی کنم، اونو هرگز جرأت نکردم بکشم... عشق برام شبیه کاراکتر یه انیمیشنی که اسمشو یادم نیست بود، خیلی بچه بودم میدادش و اونقدر منو نصفه جون میکردن سر دادنش، تازه کلی هم سانسور داشت، داستان در موردِ یه سرزمین شناور در آسمان بود که حاکمش یا رئیسش چند تا پسر داشت، اینا با اژدها بینِ سرزمینشون و باقیِ سرزمینها پرواز میکردن و کهربا جمع میکردن، من عاشق اون پسرِ کوچیکتره بودم، عاشق زورو هم بودم. این دو تا کارتون که پخش میشد من از اول تا آخرش تپش قلب داشتم و بعد تمامِ مدت بهش فکر میکردم و خودمو جایِ کاراکترها میذاشتم... چقدر زجر آور بود روزایی که پخشش نمیکرد، یا مجبور بودیم بریم بیرون، یا جابجاش میکرد... انگار سر قرارِ عاشقانه معشوقم معطلم کرده...

یه بارم تو بازار عاشقِ یه پسر شدم... فک کنم 10 11 سالم بود، مامانم تو قصابی بود، من بیرونِ مغازه واساده بودم که یهو یه موجودِ عجیب رد شد، هنوزم اگه تمرکز کنم میتونم صورتش رو ببینم، یه پسرِ فوق العاده زیبا... فقط چند لحظه... و الآن بعد از حدودِ 20 سال هنوز حسش رو میتونم لمس کنم! قلبم برایِ همون چند لحظه نزد!

سالِ اولِ دانشگاهم عشق برام شبیه صدایِ یه پسر پر انرژی و بانمکِ کرمانشاهی شد، بعدتر شبیه زجری که حتی شب امتحانیمو تا صبحش اشکی کرد، بدونِ اینکه حتی یه لحظه به اون درس ریاضی گسسته ای که فرداش امتحانشو داشتم فکر کنم، فرداش با چشمایِ پف کرده، برگه ی امتحان جلوم، داشتم به ساسان فکر میکردم... ساسان مجازی بود، تلفنی، یه صدایِ شیرین بود، به خاطر همین دیرتر منو زده کرد ولی بالاخره اتفاق افتاد... ساسان کم کم کمرنگ شد و رها شد ولی واقعی ترین و سوزانترینِ عشقِ من بود که بیشترین اشکایِ عمرم رو براش ریختم و برایِ اولین بار تو اولین جدائیمون حس کردم آبِ جوش رو قلبم ریخته، اون حسِ سوزشِ قلب رو اونجا پیدا کردم... شاید برایِ اولین بار قلبمو حس کردم و دردِ نفس نداشتنو... حسی شبیه مرگ...

بعدتر عشق برام شبیه دو تا چشمِ جادویی و زنده ی امید شد، به شدت شبیه کریس رونالدو بود، یه مقدار معصومتر و زیباتر منتها... یه عکس از رونالدو داشتم که مستقیم تو دوربین زل زده بود، تا مدتها بعد از اون قضیه هم از نگاه کردن به چشماش قلبم داغ میشد، خجالت میکشیدم، گونه هام آتیش میگرفت، یه سالِ تمام تو دانشگاه، حتی سرِ کلاس به هم زل میزدیم، هر وقتم بهش نگاه نمیکردم موجِ نگاهش رو حس میکردم، جاذبه ی زمین خرِ کیه، جاذبه رو من اونجا درک کردم، هر بار نگاه نمیکردم، انگار پریده بودم هوا، باز به سرعت و شدت به طرفش کشیده میشدم... بعدها از اون دانشگاه (به دلایلِ کاملاً نامرتبط) انصراف دادم و هرگزم با هم حرف نزدیم، هرگز... خیلی خیلی کم حرف میزد و کلاً فقط چند باری صداشو شنیدم، بدبختانه کمی لهجه داشت (چیزی که من ازش بیزارم و اون تصورِ پرفکتمو از عشق شدیداً خراب میکنه) و همیشه آرزو میکردم همون چند بارم صداشو نمیشنیدم... این عشق دردناک نبود، فقط پرشور بود، تپش قلب داشت، نفسمو بند می آورد و لذت بخش بود...

تا همینجایِ زندگی عشق برام یه چیزِ واقعی بود، بیشتر به این دلیل که روابطم با جنسِ مخالف خیلی محدود بود (یه چیزِ قابل درک برای یه دهه شصتی) و بیشتر رل رو تو احساسم به جنس مخالف تصورات و تجسماتم از آدمایی که واقعی نبودن بازی میکرد... ولی طیِ دوستی هایِ بعدی کم کم فهمیدم اون چیزِ کامل و زیبایِ مطلقی که تو ذهنم ساخته بودم، اون چیزِ رویایی حقیقت نداره، دیگه کم کم رابطه م با جادوگرِ عشق کمرنگ و کمرنگ تر شد... دیگه کم کم عشق برام یه کلمه ی احمقانه و غیر واقعی شد، تو یه مقاطعی از دوستی هام که قهر میکردیم یا مثلاً بی توجهی میدیدم فکر میکردم این دردِ عشقه ولی به محضی که رابطه به روالِ نرمال برمیگشت یا چند روز قطع میشد میفهمیدم که نه این عشق نیست...


چون زیادی کمالگرا بودم، هیچ وقت عشق کاملاً برام شکلِ یه آدم واقعی نشد، همیشه آدما وقتی بهشون نزدیک میشدم دلمو میزدن، یکی لهجه داشت، یکی مؤدب نبود، یکی امیالِ نامقدس داشت، یکی رویایی نبود، یکی صداش زشت و بی حال بود، یکی خودش زشت و بی حال بود، یکی بدتر از همه قلبش زشت و بی حال بود... خلاصه همیشه یه جای وجودشون، یا جاهایی از وجودشون توهین محض به ساحتِ عشق بود، خیلی وقتا مثلِ رابطه م با ساسان سعی کردم که چشممو رو بدیهاشون بپوشم و عاشق باشم، دلم باز اون حسِ زنده و جادویی رو میخواست که حتی تو روزایِ برفیِ سردِ سرد وقتی به چشمایِ امید نگاه میکردم داشتم... ولی هر بار خیلی سخت تر از بارِ قبل میشد چشما رو بست و همیشه یه جایی روزگار به زور دو تا پلکامو میگرفت و چشامو رو به حقیقت باز میکرد... تا رسیدم به این جا... به 29 سالگی... اینجایی که دیگه نمیتونم چشممو رو پستی هایِ آدما ببندم و دیگه انتظاری برای عشق ندارم... حتی این کلمه اونقدر برام دور شده که سخت میتونم باوری به حقیقتش داشته باشم... راستش من تو Atonement هم خوشحال شدم که روبی و سی به هم نرسیدن... چون فکر میکنم اگر میرسیدن نهایتاً طیِ یه سالِ اول میفهمیدن که حسشون اشتباه بوده کمااینکه خیلی هم اصالت نداشت، همین که در اوجش شکسته شد جاودانه شد و اگر شکسته نمیشد تبدیل میشد به یه حسِ ناکامی...


اینجایِ زندگیم که هستم، امشب سعی میکنم تمومِ چهره هایِ مردونه ای رو که زمانی بهشون حسی، هر چند کوچولو موچولو، داشتم، به یاد بیارم. حتی اونایی که فقط چند باری باهاشون چت کردم، یا اونایی که فقط یه بار دیدمشون... خیلی کوتاه بوده همیشه، اونایی که طولانی تر شده، دورادور بوده، مثل امید، ولی کاملاً بزرگیِ حس من با بزرگیِ شناختم از آدما رابطه ی عکس داشته... هر چی شناخت کمتر حس بیشتر و بالعکس... البته نه تمامِ آدما... ویژگی هایِ حسیِ اولیه ی نوازشگر هم نیاز بوده.

تو وبلاگِ قبلیم که برایِ فرزندِ آینده م مینوشتم، اولین پستا میخواستم گذشته مو تشریح کنم، تعدد چهره ها یه مین باعث شد که شدیداً حسِ نامطلوبی بهم دست بده، یه جور حسِ ناپاکی مثلاً... من از رمانهایِ عاشقانه ای که خونده بودم، فکر میکردم آدم باید خدا یکی عشق یکی باشه، حالا خدا یکی یا هیچی شد مهم نیس ولی عشق یکی باشه...

حتی بعدترها که منطقی تر شدم، تفکرمو به تفکرِ روزِ دنیا نزدیک کردم و سعی کردم در موردِ اون معیارهام و تعریفهام از "پاکی" تجدید نظر کنم، بازم نتونستم عذاب وجدانم رو از دوست بودنهایِ خیلی متعدد و کوتاه مدتم با آدما، از تلاشِ احمقانه ای که برایِ چشم پوشیدن بر عیب هایِ احمق ترین و بی ارزش ترین و نالایق ترین آدما کرده بودم تا فقط لحظه ای آتش عشق رو حس کنم، محو کنم... حتی همین الآنم نمیتونم بر خودم ببخشایم... هر چند که بار اون احساس هر چه عاقلتر میشم به هر حال سبک تر میشه... ولی بازم حس میکنم این وسط، تو این چتایِ بی اهمیت و سخیف و این تلاشهایِ مذبوحانه م احساسی رو خرج کردم، روشن بینی، خوش خیالی ای رو خرج کردم که اگه الآن داشتمش میتونست توشه ی راهم باشه...

کدوم راه؟


چند باری این اخیرن برام موقعیتهایی برای ازدواج با آدمایِ پولداری پیش اومد که در بهترین حالت هیچ حسی بهشون نداشتم، و در بدترین حالت حس اشمئزاز... کار به این ندارم که اصولاً شاید این پیشنهادها هیچ وقت اونقدر واقعی نبوده و منم اونقدر منطقی هستم که خیلی جدی نگرفته باشمش ولی حتی همون احتمالِ موفقیت این پروسه، جدایِ از حسِ عزت نفسم (برایِ این حرکتِ انگل وارانه ی ازدواجِ خودفروشانه)، یه چیزِ دیگه رو هم در وجودم آزار میداد... یه جور امید...

امید به چی؟

تا امشب نمیدونستم...

و بعد امشب باز با یه آدمی حرف زدم از اون دست... همون آدم پولدارایِ ساکن اروپا که میگن عاشقتن و کاملاً مستعدن که مخشون زده بشه و تبدیل بشن به یه منبعِ درآمد! این بار ولی اون امیده یهو یه مشتِ خیلی سنگین کوبید تو قلبم! سریع طرفو بلاک کردم و نشستم به لمس این حسِ کوچولویی که درونم بود...


این عشقه چیه که من از پیدا کردنش ناامید شدم؟

این چیزِ خیلی باشکوهی که یه جایی در قلبم همیشه امید دارم حقیقتی رو بشه بهش افراز کرد...


این آخرین باری بود در زندگیم که ازدواج رو به شکلِ یه معامله دیدم، مهم نیست که چقدر پولِ یا مفت میشه به دست آورد... این نوع معامله مناسب آدمِ لطیف و با احساسی مثلِ من نیست، این برایِ من معامله ی ارزون و سودمندی نیست، اینجا باید رسماً خودمو خفه کنم برای پول...

پول اون چیزی که حقیقت نداره... پول همون چیزی که فقط میخوامش تا بتونم یه کتابخونه ی گنده بزنم، یا کلی سفر برم، یا کلی آدمو خوشحال کنم، خوشبخت کنم... این پول اون پولی نیست که میشه تو معامله ی ازدواج به دست آورد، چون آدمی که روحش رو میفروشه، آدمی که زندگیش میشه بازیگری، درست مثلِ اون زمانِ نفرین شده ای که کارمند بودم، این آدم نمیتونه کارایِ خوشکل کنه، نمیتونه کتابایِ خوشکل بخونه... حتی اگه گندِ اخلاقیات رو بالا نیاریم، بازم این خلافِ اصولِ یه پرنده ی آزاده... یه پرنده ی آزاد و رها مثلِ من هرگز خودفروشی نمیکنه، چون فقط خودشو داره...


یه مین یه حسِ قشنگ بهم گفت تو همیشه میتونی به اون اندازه ای که نیازِ رویاهاته پول دربیاری، خودِ تو، پولِ سالم، پولِ تمیز... اون حسِ قشنگ تو یه حرکتِ رمانتیک بهم گفت: مریم هیچ وقت امیدتو از دست نده، برایِ پیدا کردنِ اون عشق مبارزه کن، در برابرش منفعل نباش، پیداش کن و تا اون وقت کوچیکترین کاری که میتونی بکنی اینکه جاشو سالم و پاک نگهداری، قلبتو، خالی کن تا ساکنش رو پیدا کنی...

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

بعد از مدتها...

من همیشه حسرت میخورم که چرا دیگه نمینویسم، من هیچ وقت خوب ننوشتم، هیچ وقت تایم نذاشتم محتویاتِ مغزم رو مرتب و خوش آهنگ کنم، هیچ وقت اصلاحشون نکردم، درست همونجوری که تو مغزم جاری شده ریختمش رو کیبورد، یا کاغذ... ولی همینم زمانی خیلی خیلی منو آروم میکرد، یه وقتایی حس میکردم به پیس میرسم با نوشتن... من بزرگترین آرزوم اینه که نویسنده بشم، شاید هرگز نشم ولی حداقل این کنجِ دنج هست که میتونم توش یه نویسنده باشم.

حالا میخوام بنویسم و کلی حرف دارم که بنویسم ولی وسواس گرفتم که از کجا بایست شروع کنم.
از همون زمانی شروع میکنم که همه چیز بهتر از الآن بود. از سال 94 که من رفتم سرکار...
انگشت شمار پستهایی که بعد از اون تاریخ گذاشتم اغلب خودِ اون دوره رو توصیف نمیکنه، یعنی درست وقتی نوشتم، شبی، یا روزی که به دلیلی برگشتم به حالِ اون روزای خیال انگیزِ گذشته، روزایی که شب تا صبح کتاب میخوندم، وبلاگ میخوندم، متنایِ طولانی مینوشتم که هرچند خواننده پسند نبودن ولی روحمو ارضا میکردن.

1 سال و 9 ماه کارمند بودم.
اوایل هنوز زنده بودم، هنوز میخوندم ولی بعدتر ذره ذره احساساتِ باشکوهم از دست رفت و تمومِ وجودم پر شد از احساسِ وحشتِ مدام، استرس، اضطراب، عذاب وجدان، احساس گناه، تنبلیِ جانکاه. همش دروغ بود، همش حقیر بود و از یه جایی به بعد دیگه هیچ چیزِ ارزشمندی نداشت. بعد از اون یه دوره با سختی میرفتم سرکار، بعضی روزا بیدار میشدم و عینِ بچه ها تو جام گریه میکردم و به خودم التماس میکردم که نره سرکار...
اضطرابهایِ اجتماعی بود، ترس بود، احساس بی کفایتی بود.
نه که من نتونم از پس اون کار بربیام ولی اون کار اونقدر برام حقیر بود، اونقدر برام هیچی نداشت و اونقدر خودمو از اون کار بالاتر میدیدم که نمیتونستم انجامش بدم، کارام انباشته میشد، درگیر میشدم و اونقدر انباشته شده بودن که حتی دیگه نمیتونستم انجامش بدم... و یه جاهایی حتی حس میکردم خیلی کمتر از اون کار هستم...

الآن درست 1 ماه و 12 روزه که من دیگه سرکار نرفتم، امروز برایِ اولین بار بعد از این مدت تونستم یه بار دیگه محلِ کارمو، جایی رو که 1 سال و 9 ماه از عمرمو توش گذروندم به یاد بیارم... اون حسی که وقتی سرویس میرسید، حس روزایی که ساعت 5 و نیم- 6 میرفتیم سرکار و طلوعِ خورشید رو میدیدیم، حسِ روزای برفی و بارونیش، روزایِ یخیش، روزایِ دعواییش...
تمام احساساتی که در من خشک شده بود، به جز حسِ وحشت، فکر میکنم این آخرین احساسیه که خشک میشه... حتی شاید مرده ها هنوز میترسن، منم یه مرده بودم که خیلی میترسید، مدام رو ویبره بودم.
البته من همیشه اضطراب اجتماعی داشتم و هیچ وقت با دیگران، مطلقاً با هیچ دیگرانی، خیلی راحت نبودم، همیشه حضور دیگران از کم تا زیاد منو مضطرب میکنه و این به خاطر اصالتیه که من برایِ گفته هاشون و اندیشه هاشون قائلم...

بعد از این مدتِ طولانی یه فیلم دیدم که واقعاً قلبم رو لمس کرد... فیلم Atonement... و بعد از دیشب انگاز سدِ احساساتم شکسته و من پر شدم از یادِ اون چیزی که پیش از این کار بودم... همون آلیس! همون مریم. ولی این همونیه که من به یاد دارم، اون موقع هم خیلی وقتا افسرده میشدم از اینکه کار نمیکنم، از اینکه پشتوانه ی مالی ندارم. درست انگار چندین وجود در من هستن که نمیتونن حضورِ هم رو تحمل کنن، راستی دقیقاً آدما برایِ همین چند شخصیتی میشن، چون شخصیتهاشون نمیتونن با هم آشتی کنن وگرنه از یه دید همه چند تا شخصیت، چند تا چهره دارن و این طبیعیه... ولی در من این کار نمیکنه! این شخصیتا نمیتونن کنار هم بشینن و با هم به یه توافقی برسن! شایدم دارم خیلی سختش میکنم چون من هرگز تلاش نکردم که اونا رو با هم آشتی بدم.

سد شکسته شد و من قسمتی از خودم رو دوباره به دست آوردم، قسمتی که دستم مدام پیِ اون میگشت... اون احساساتِ عمیق رو دوباره چشیدم.
راستش جدایِ از هر چیز خیلی خوشحالم از اون زندگیِ کارمندی جستم و نتونست منو در خودش محو کنه، خوشحالم که میتونم خودمو لمس کنم.
احساساتِ من، بالهایِ من، چروکیده شده بود تو یه گوشه ای از مغزم و یهو بیرون اومد باز شد و من پرواز کردم. من دوباره انسان شدم. من دیگه یه کارمند نیستم و این منو سرشار از حسِ زندگی میکنه.

حالا این روزا دیگه نمیدونم با زندگیم میخوام چی کار کنم...
29 سالمه...
امروز در یه صدم ثانیه خواستم سنم رو به یاد بیارم و عدد 23 اومد تو ذهنم و در همون صدم ثانیه یه آهی از سرِ راحتیِ خیال کشیدم... شاید این به خاطر روزِ تولدم بود، من هرگز با اعداد میونه ی خیلی خوبی نداشتم و دنیای سختشون رو درک نکردم. به هر حال من الآن درست 29 سال و چند روزمه و این اصلاً حس خوبی نداره چون این عددِ 29 که بدجوری 30 رو بعد از خودش داره، هیچ قرابتی با من نداره!

من مدام باید سنم رو به یاد بیارم؟! چی میشه ولش کنم بره پی کارش و منم سرم به کار خودم باشه؟ اصلاً این لعنتی رو چی کارش دارم که هی میخوام یادم بمونه؟ متأسفانه یه روزی باید بمیرم و اون روز مهم نیست چند سالمه، من حقِ دفاع از خودم رو ندارم، نمیتونم بگم من تازه 30 سالم شده، نمیتونم بگم من هنوز 40 سالمم نشده حقم نیست که بمیرم، پس چرا یادم بمونه 30 یا 35 یا 49؟ اعداد دورِ روحمو حصار میکشن و بهم یادآوردی میکنن که دارم "پیر" میشم و هیچ چیز دهشتناک تر از پیریِ روح نیست...


ولی یه جاهایی که میخوام بدونم چقدر وقت دارم برایِ رسیدن به آرزوهام و آیا هنوز وقتی برای هدر کردن هست یا نه، نیاز به اعداد دارم. همیشه دوست داشتم ادبیات بخونم، یا یه رشته ی هنری، یا مثلاً فلسفه ولی خب از حق نگذریم عشقم به ادبیات اصلاً یه چیزِ دیگه بوده و هست. کلاسایِ ادبیاتم رو نباید جزِ عمرم حساب کرد.
ولی من رشته م رو ادبیات انتخاب نکردم چون میترسیدم که نتونم پول درارم. من از بی پولی، از حقارتی که می آورد میترسیدم و این شد که شدم برده ی پول. رفتم یه رشته ی مهندسی، کار مهندسی، فضایِ خشنِ مهندسی... و گهگاه نشستم چشم دوختم به پیجِ بعضی دوستانِ ادیبم، به چیزایی که اونا میخوندن و فکر میکردن و حسرت خوردم.

من از پول میترسم.
همه از پول میترسن.
پول، این وجودِ بی وجود، همه ی ما رو زیر یوغ خودش کشونده. چه موجوداتِ آزاد و شادی میتونستیم باشیم اگه پول نبود. هر کاری ازمون برمیومد، همه جایِ دنیا مالِ همه مون بود، ولی پول زندگیامون رو دروغین کرد، بیشتر آدما کاری رو میکنن که دوست ندارن، اونا هم که کارِ مورد علاقه شون رو میکنن اونجوری که دوست دارن نمیتونن انجامش بدن.
شاید به جای محاسبه ی عمرِ جسمیمون بهتر باشه روزایی رو حساب کنیم که واقعاً زندگی کردیم...


من خوشحالم...
بعد از مدتها من میتونم گریه کنم... نه از ترس و درد. از غم...
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

مقصر کیست؟

دیروز پدر اومد خونه ی من، خیلی حالش خوب نبود، اعصابش از این خورد بود که چرا سارا تو لیست کارهایِ هفتگی اسمش رو نوشته و ننوشته پدر!

بهم گفت کاش حداقل یه کاریش کرده بودم که اینجوری میکرد ولی هر چی فکر میکنم هیچ کاریش نکردم هیچ وقت، اگه کاریش کرده بودم میگفتم حقمه، یا دیگران بهم میگفتن که حقته که این اتفاق می افته، میگه هرگز تو زندگیم کسی حقم رو نخورده از 30 سال پیش سارا هر بدی در حقم کرده یادم مونده و یه جا جوابشو میدم...

بهت زده بهش نگاه میکنم، چقدر جالبه که از 30 سال پیش هر بدی ای رو بچه ش در حقش کرده یادشه ولی بدی هایی رو که به یه بچه کرده یادش نمیاد، یعنی نه تنها که یادش نمیاد بلکه حتی ذره ای در موردِ بهترین پدرِ دنیا بودنش شک نداره...

داشتم فکر میکردم چقدر احمقانه ست که ما وقتمون رو تلف میکنیم در انتظار برای طلب بخشایش دیگران، در طرح ریزی حرکاتی که دیگران رو متوجه اشتباهاتشون بکنه میکنیم... اینا تو فیلم فارسیا اتفاق می افته که آدما پشیمون میشن و میرن عذرخواهی و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه در دنیایِ واقع آدما همیشه ی همیشه فکر میکنن حق با اوناست، اونا خوبن و بقیه نمک نشناس و ظالمن... فکر نکنیم اگه ما تو ذهنِ خودمون مظلومیم اونا تو ذهنشون ظالمن! نه اونا تو ذهنشون همونی هستن که میخوان، ممکنه ظالم باشن ممکنه مظلوم، ولی همونی هستن که شادشون میکنه، نه اونی که نادمشون میکنه و باعث میشه بیان عذرخواهی!!!


  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰
حس رهایی از سیاهچاله لزوماً حس خوبی نیست، حداقل اولش یه مقدارِ زیادی گیجی و بی هدفی در خودش داره... یهو همه چی بی مزه میشه و مفهومش رو از دست میده و منتظر مفهومِ جدید میمونه، چون قبله ای که موقعیتِ همه چیز و همه کس نسبت به اون سنجیده میشده و ارزش اون چیز رو میساخته یهو ناپدید شده. حالا مهم نیست که تو با سیاهچاله میجنگیدی یا اینکه با رغبت و عشق در سایه ش زندگی میکردی، مهم اینه که قسمتِ اعظم دلیل رفتار و کردارت یهو محو شده.
بی دلیل زندگی کردن هم فاز خوبیه ولی خیلی خیلی سخته و از پسش براومدن کار هر کسی نیست، از طرفی مسیر زندگیِ ما پر از سیاهچاله هاییه که در ازای دادنِ دلیل بهت، عمرت رو ازت میگیرن.
من این یه سال و نه ماه رو نگاه نمیکنم، حالا انگار من تو شهریور 94 واسادم و یه غول چراغ جادو داره بهم پیشنهاد میکنه در ازای یه برنامه ی نسبتاً منظمِ روزانه، یه عنوان، یه حقوقِ ثابت، یه مقدار قدرت و این خونه، 1 سال و 9 ماه از عمرم رو بهش بدم. جدی وقتی اینطوری به قضیه نگاه میکنی بیشتر از قبل حس میکنی اشتباه کردی... همیشه حس میکنی راه های بهتری از بردگی برایِ سیاهچاله ها به ازاء کمی دلیل وجود داشت که باهاشون بتونی از این 1 سال و 9 ماه استفاده کنی.
استفاده؟ مفید؟ فایده؟! کی میتونه تعریفش کنه؟
یه روزه که از دهانِ یه سیاهچاله ی مهیب تُف شدم تو فضایِ لابتناهی و یه سیاهچاله ی قدرتمند به اسمِ کنکور هم جلویِ رومه... از همون صبح پرده ها رو کشیدم و تویِ تاریکی نشستم. هر راهی پیش رومه پر از سیاهچاله ست، یکی قدرتمندتر و یکی کمی ضعیف تر... ولی در نهایت چیزی که همه ی این سیاهچاله ها رو میسازه پوله!

+حالم مساعد نیست. گیجم.
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

زجر

دلم اندازه ی تموم دنیا گرفته... این بچه های کوچولومو امشب میخوام ببرم و پس بدم... نمیدونم چی میشه سرنوشتشون... حالم خیلی بده... حالم خیلی بده... ولی واقعا نمیتونم این مسئولیت رو خوب انجام بدم... اصن حتی نمیتونم انجامش بدم... نمیخوام بهشون آسیب بزنم. نمیخوام من بهشون آسیب بزنم... این خودخواهیه؟ ولی من حتی مطمئن نیستم که اینجا از مغازه ی اون آقاهه براشون بهتر باشه... من واقعا وحشت زده م.... کاش بگذره... کاش یهو یه مدت بگذره.

  • آلیس تمپلتون