می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰
حس رهایی از سیاهچاله لزوماً حس خوبی نیست، حداقل اولش یه مقدارِ زیادی گیجی و بی هدفی در خودش داره... یهو همه چی بی مزه میشه و مفهومش رو از دست میده و منتظر مفهومِ جدید میمونه، چون قبله ای که موقعیتِ همه چیز و همه کس نسبت به اون سنجیده میشده و ارزش اون چیز رو میساخته یهو ناپدید شده. حالا مهم نیست که تو با سیاهچاله میجنگیدی یا اینکه با رغبت و عشق در سایه ش زندگی میکردی، مهم اینه که قسمتِ اعظم دلیل رفتار و کردارت یهو محو شده.
بی دلیل زندگی کردن هم فاز خوبیه ولی خیلی خیلی سخته و از پسش براومدن کار هر کسی نیست، از طرفی مسیر زندگیِ ما پر از سیاهچاله هاییه که در ازای دادنِ دلیل بهت، عمرت رو ازت میگیرن.
من این یه سال و نه ماه رو نگاه نمیکنم، حالا انگار من تو شهریور 94 واسادم و یه غول چراغ جادو داره بهم پیشنهاد میکنه در ازای یه برنامه ی نسبتاً منظمِ روزانه، یه عنوان، یه حقوقِ ثابت، یه مقدار قدرت و این خونه، 1 سال و 9 ماه از عمرم رو بهش بدم. جدی وقتی اینطوری به قضیه نگاه میکنی بیشتر از قبل حس میکنی اشتباه کردی... همیشه حس میکنی راه های بهتری از بردگی برایِ سیاهچاله ها به ازاء کمی دلیل وجود داشت که باهاشون بتونی از این 1 سال و 9 ماه استفاده کنی.
استفاده؟ مفید؟ فایده؟! کی میتونه تعریفش کنه؟
یه روزه که از دهانِ یه سیاهچاله ی مهیب تُف شدم تو فضایِ لابتناهی و یه سیاهچاله ی قدرتمند به اسمِ کنکور هم جلویِ رومه... از همون صبح پرده ها رو کشیدم و تویِ تاریکی نشستم. هر راهی پیش رومه پر از سیاهچاله ست، یکی قدرتمندتر و یکی کمی ضعیف تر... ولی در نهایت چیزی که همه ی این سیاهچاله ها رو میسازه پوله!

+حالم مساعد نیست. گیجم.
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

زجر

دلم اندازه ی تموم دنیا گرفته... این بچه های کوچولومو امشب میخوام ببرم و پس بدم... نمیدونم چی میشه سرنوشتشون... حالم خیلی بده... حالم خیلی بده... ولی واقعا نمیتونم این مسئولیت رو خوب انجام بدم... اصن حتی نمیتونم انجامش بدم... نمیخوام بهشون آسیب بزنم. نمیخوام من بهشون آسیب بزنم... این خودخواهیه؟ ولی من حتی مطمئن نیستم که اینجا از مغازه ی اون آقاهه براشون بهتر باشه... من واقعا وحشت زده م.... کاش بگذره... کاش یهو یه مدت بگذره.

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

ثمرات بی فکری

امشب شب خیلی بدیه...

امروز فهمیدیم که خلاف گفته ی کسی که الکس و ویکی رو ازش خریدم این بچه ها همجنس نیستن... از طرفی دو تا خرگوش غیرهمجنس رو نمیشه برای مدت زیاد تو یه قفس گذاشت... یکیشون دیشب از قفس اومده بوده بیرون خوابیده بوده...

بعضی وقتا تلفات یه کار بی فکر خیلی زیاده هرچند که برای من تجربه شد ولی امشب اونقدر گریه کردم که نگو. هر چند وقت یه بار سر و صداشون میاد. ویکی میره نزدیک الکس و الکسم فرار میکنه و خودشو به قفس میکوبه. من چیزی از جفت گیری حیوونا سرم نمیشه واقعا فکر نمیکردم این قضیه انقدر بغرنج میشه... یعنی اصل اساسیش اینه که من اصن فک نمیکردم فقط احساساتی شدم و کاری رو که هیچ دیدی ازش نداشتم انجام دادم.

محل زندگی حیوون از ما جداست... چرا و از کی بشر تصمیم گرفت حیوانات رو برده وار به خودش وابسته کنه؟؟ حیوون دوست ما نیست... پشت هر رفتار انسانی یه حیوون مدتها رفتار وحشیانه ی یه انسان هست تا عادتش بده به اون رفتار...

من نمیتونم اینا رو گشنه بذارم که شرطی شن و کاری رو انجام بدن... یا آزارشون بدم... چرا پولمو تو این تجارت کثیف ریختم... کاش بقیه اشتباه منو نکنن

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

Shelley 2016

مدتی بود دوباره میزان هیجان زندگیم فیکس نبود، سرچ کردم برای یه فیلم ترسناک و Shelley 2016 رو پیدا کردم. خلاصه ای که از فیلم نوشته بود اشاراتی به حالات بارداری داشت... یه لحظه به شهود درک رابطه ی معناداری بین بارداری و ترس رسیدم...
از اونجا که تا همین اواخر به جز خاله ناهید اونم زمانی که خیلی کوچیک بودم هیچ زن حامله ای که خیلی بهم نزدیک باشه ندیده بودم موضوع بارداری برام موضوع دوری بود یعنی بهش فکر نمیکردم حتی ۳ سال پیش که به این نتیجه رسیدم که میخوام یه روزی مادر بشم و برای بچه م هر روز مینوشتم بازم به بارداری فکر نمیکردم. شایدم چون همیشه فکرم درگیر چیزای دیگه بوده اغلب پیش میاد مسائل طبیعی که به زندگی معمولی و عادی مربوط میشه ولی هرگز برای من جای کار نداشته. تا زمانی که مریم همکار و دوستم باردار شد. این اتفاق یه موجی از احساسات شادی، حسادت عمیق، خواهش، لذت و اعجاب در وجودم ایجاد کرده بود. اونقدر که هر بار میدیدمش حس میکردم اون الان یه آدم نیست، یه موجود سوپر نچراله.
فیلم Shelley با تموم فیلمای ترسناکی که تو عمرم دیدم فرق داشت همیشه توی فیلمهای ترسناک ترس ایجاد میشه و از بین میره. ولی اینجا ترس در غالب حقیقیش نشون داده میشه... ترس های ما احساساتی که همیشه حضور دارن تا وقتی تو وجودمونن با باقی حواس ترکیب میشن و درست به چشم نمیخورن... بیشتر شبیه غم میشن تا اون چیزی که هستن... ترس! وحشت...
هیچ حضور شیطانی به اون معنای خود ساخته و داستانی در این فیلم نبود، ولی حضور شیطانی و ناپاک حس میشد، ترسی به وجود نیومد و از بین نرفت، ترس فقط نشون داده شد در قطع و شمایل کریه ش.
ولی این ترس از چیه؟ اگه شیطانی نیست چه چیزی وجود النا رو میخوره؟ چی داره اونو میکشه؟ چی باعث ترس کاسپره. این حالت جن زدگی که پیدا میکنه برای چیه؟
مسئولیت...
از وقتی خرگوشام، ویکی و الکس رو خریدم تا ۱ هفته ی بعد مدام عصبی بودم گریه میکردم افسرده شده بودم و میخواستم پسشون بدم... سرکار هم مثل مرغ سرکنده بودم...
میترسیدم از اینکه بمیرن یا شاد نباشن یا مریض شن... وحشت زده و مالیخولیایی شده بودم، شب اول کابوس دیدم که اونا رو ازم گرفتن و من دیوونه شدم... خیلی تحت فشار بودم و زمان که گذشت گاهی در اعماق افکارم میل به مرگشون رو پیدا میکردم... دلم میخواست همون فری برد سابق بشم و مجبور نباشم تایمم رو برای اونا بذارم... حس میکردم بزرگترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شدم...
سارا به اونا خیلی علاقمند شده بود اوایل دوست نداشتم که مدام بهم تذکر بده چی کار کنم. حس مادری داشتم... ولی ذره ذره خودمو کشیدم کنار. ذره ذره اجازه دادم مال اون باشن... 
منی که وقت برای خودم کم میارم مسئولیت زندگی و شادی یه موجود دیگه رو پذیرفتم... منی که خودم گاهی تو تنهایی خودم ممکنه یه روز غذا نخورم مدام باید نگران غذای اونا باشم... و من انگار دیگه خودم نبودم... یه موجود مسخ شده بودم... درست مثل مادر شلی... یا النا. محدودیت و باید و نباید برای من مثل سمه... منو میکشه... من نباید مسئول کسی باشم حتی خودم... ما برای مسئول شدن زمان نداریم... برای ازدواج برای تعهد برای بچه دار شدن... ما برای مردن در حال انجام روزمرگی زمان نداریم!! تجربه های زیادی منتظرتن که یه بی بی چک مثبت میتونه گند بزنه به همشون... کاسپر از صدای مسئولیتش بود که میترسید... شیطان چشم شلی همون ضعفشه، همون نیازش به زمان تو... و مگر جز زمان چی داری که ببخشی و چرا؟؟ چرا چیزی رو که نیازمندشی باید ببخشی؟
تو پودر میشی مسخ میشی و همه ترسات همه شکستات همه تجربه هایی که مال تو بودن ولی کسبشون نکردی غمی میشن میرن تو چشمات و چشمات رو شبیه پرنده های قفسی میکنن... تو یه پرنده ی آزادی... فقط به خودت فکر کن. تو هرگز بچه دار نخواهی شد. هرگز ازدواج نخواهی کرد... چقدر شلی ترسناک و تکون دهنده بود... امشب چقدر شب خوبی بود.... من متحول شدم. من هرگز مادر نمیشم. ۲۴ ۳ ۹۶
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

طلوع مبهم

ساعت ۵ و ربع بامداده و من بعد از مدتها یه شب کامل رو بیدار موندم. داشتم تایتانیک رو میدیدم. واقعا همیشه اینطور نیست که خوابیدن شب آدم رو آروم کنه گاهی همون دیدن تاریکی شب و موندن باهاش آرومت میکنه.

بین چند راهی زندگی موندم هر لحظه یه تصمیم متفاوت میگیرم. عموما روزا تصمیمهای محتاطانه میگیرم و شبها تصمیمات انقلابی.

آخر خرداد که از این شرکت میام بیرون میتونم شروع کنم به خوندن واسه ارشد و بعدشم برای دکترا اپلای کنم. میتونم کار کنم و بعدتر شرکت بزنم و امنیت مالیم که تامین شد بچسبم به سفر و نوشتن و خوندن و نقاشی و موزیک و خلاصه زندگی.میتونم ارشد بخونم ولی بعدش کار کنم و فکر اپلای رو از سرم بیرون کنم.

مدام اینا رو بالا پایین میکنم هر کدوم بدی ها و خوبیهایی داره. هر زمانی یه نتیجه ی جدید میگیرم...

از طرفی اگه الانم دنبال ارشد نرم دیگه خیلی دیر میشه و ممکنه هرگز نرم سراغش. از طرف دیگه اون مسیر ارشد و دکترا مساوی با سالها و سالها سختی کشیدن و آخرشم نمیدونی چی میشه چون باید صادق باشم من رشته مو دوست دارم ولی عاشقش نیستم.

فقط امروزو واسه تصمیم گیری به خودم وقت میدم و بعدش تکلیفمو با خودم معین میکنم.

منتها قبلش باید کمی بخوابم...

به قول اسکارلت فردا بهش فکر میکنم. حتما راهی پیدا میشه..‌

راستی دو تا خرگوش خریدم. ویکی و الکس. ۴ ماهشونه. یهو به مغزم رسید و انجامش دادم. الان نگرانم واقعا نمیدونم میتونم موقع مرگشون خودمو حفظ کنم یا نه...

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

افق روشن

خیلی خسته م ولی خوابم نمیبره. در واقع دلم نمیخواد که خوابم ببره. فکر میکنم چقدر بده که آدم مجبوره تو این سکوت الهام بخش بخوابه به جای فیلم دیدن و کتاب خوندن. چه ظلم بزرگی در حق ما میشه. این ساعات میتونن منبع الهام باشن ولی ما از کودکی این ارزشمندترین زمانها رو به خواب سپری کردیم تا بتونیم یه صبح شلوغ رو تاب بیاریم...
دلم میخواست خوابیدن آپشنال باشه. مثلا یه روزای خاصی چند ساعت میخوابیدی. نه که هر روز و هر شب مجبور باشی زمان زیادی رو صرف خواب کنی. صبحها رو مجبوریم کار کنیم و شبها هم مجبوریم بخوابیم تا صبح بیدار شیم! خب گاهی کار آدم عشقشه. ولی گاهی هم نه. برای اون گاهی که نه، چه تحمل میکنی و چه انتخاب، باید گفت همیشه زمانی هم برای خودت نیاز داری. ولی من نمیتونم این زمان رو پیدا کنم. به خاطر همینه که از وقتی اینجا مشغول به کار شدم ذره ذره روحم کمرنگ شد... ولی این ماه اخریه که اینجام و همه چی داره دوباره زنده میشه. من دوباره آلیس سرزمین عجایب میشم. دوباره گاهی به خودم اجازه ی شب بیداری میدم. کتاب میخونم. مینویسم. تنهایی و سکوت رو تجربه میکنم. ماجراجویی. دوباره روحم رو پس میگیرم از شیطان.
راستی کارمند بودن چیزی جز فروختن روح به شیطان نیست.
  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

خودسانسوری

من یک حمالم!

تموم عمرم بار کشیدم، بی جیره و مواجب، بی هدف!

راسته که آدما رو باید تو سفر شناخت، آدما تو سفر مثلِ اون چیزی هستن که حقیقتاً هستن، یکی از موارد بروزِ این شخصیت چمدونشونه! باید ببینی چه چیزی رو با خودشون حمل میکنن و چقدر.

من وقتی سفر میرم همیشه یه چمدونِ گنده پر از انواع لباس و باقیِ چیزایی که فکر میکنم حداقل یه بار ممکنه نیاز بشه همراهم میکنم. بعد تموم مدتِ سفر گیر جابجایی و جاگیر کردنِ اون چمدونم و علاوه بر گرده م، یه جایی هم تو مغزم باید بهش اختصاص بدم.

من زندگی نمیکنم، هرگز برابر زندگی قرار نگرفتم، همیشه یکی منِ حمال و رنجور از سنگینیِ بار بوده و یکی اون چیزی که حملش میکردم، ترسهام، عقده ها، نگرانی ها، حماقتهای تکراری، احتیاط ها، باید و نبایدهایی که بدونِ اینکه در من حل بشه و من رو بسازه فقط روی دوشم قرار گرفته و حمل شده سالها.


این بار که داشتم میرفتم تهران برای نمایشگاه کتاب تصمیم گرفتم تا حدی که میتونم خودم رو به چالش سبک باری دعوت کنم و اون چیزهایی رو که لازم نیست حذف کنم، البته خیلی اوضاع بهتر شد، ولی همچنان سنگین ترین بارها تو ذهنم سنگینی میکردن... بعد فکر کردم زندگی دقیقاً یک سفرِ و ذهن من یه چمدون، اگه من این چمدون رو پر از خاطراتِ غمبارِ به درد نخور، افکار نجویده و احمقانه و بچگانه، عقاید خاک خورده و احساساتِ هضم نشده کنم، اون وقت نه تنها در این سفر به خاطر حمل بارها تماماً خسته تر از اونم که بتونم باری بگیرم بلکه حتی وقتی یه چیزی رو واقعاً نیاز دارم، نمیتونم تو این آشفته بازار پیداش کنم...


سفر اخیرم بدترین سفری بود که تو عمرم داشتم... واقعاً از توضیحِ حقیقتِ امر شرمنده م، حتی نوشتنش، حتی بدونِ اینکه کسی بخوندش ناراحتم میکنه، ولی دلم میخواد بنوبسم چون به هیچ کس نمیتونم بگم و درد دل کنم که آروم شم... ساعت 11 شب تو خیابون آزادی بودم بدونِ ماشین، با سردرد وحشتناک، شام نخورده، بدون جا و مکان، نگران از اینکه جا نتونم پیدا کنم، فست فودی پر از پسرایی بود که قطعاً خوش نداشتم باهاشون یه جا بشینم و غذا بخورم، ولی خب گرسنه بودم...

بعد از چند گاز حالت تهوع وحشتناکی بهم دست داد، ساندویچ رو گذاشتم و راه افتادم، هر چی رفتم نتونستم هتلی که دنبالش میگشتم رو پیدا کنم، دوباره برگشتم میدون، گوشیم داشت خاموش میشد، کمر درد و خسته...

تو میدان آزادی یه عالمه گریه کردم و فکر کردم که تهران وقتی جای مشخص و اینترنت نداشته باشی، وضعِ مالیتم خیلی خوب نباشه و به خصوص وقتی یه دختر باشی، چه شهر ترسناکی میتونه باشه... همسفرم میخواست به من دلداری بده، ولی راستش همش هم تقصیر بی فکریِ خودش بود، باز با تاکسی رفتیم توپخونه، اونجا یه اتاق گرفتیم 250 تومن، از یه هتل بدِ داغون، آقاهه حتی اتاق رو سرویس نکرده بود و ما نفهمیدیم ولی بعد که فهمیدم میخواستم خودم رو اووق بزنم... فقط به خاطر اینکه دو تا بودیم و هیچ هتلی به ما جا نمیداد به جز اینجا کلی ازمون پول بیشتر گرفت، ازمون که نمیشه گفت، در واقع از من چون پولِ هر دو شب رو من دادم، حتی خرج غذا و اینا... در حالی که من حتی همون موقع فهمیده بودم که این فرد اونی که من میخواستم نیست، حتی قبلش هم میدونستم و اونم قرار بود که شب بره پیش پسر  عموش ولی دلش میخواست بمونه و پولم که کلاً نداشت در حالیکه از قبل قرار بود دنگی دونگی حساب کنیم ولی منم روم نشد که قضیه ی پول رو به روش بیارم، اونم مدام مینالید که دوستش پولش رو پس نداده و ... و همین باعث شد که من مجبور شم چند برابر بیشتر پول بدم، برای اتاقی که 50 تومن بیشتر نمی ارزید، یعنی 5 برابر پول در این وضع اقتصادی بد، برای کسی که حتی خوشم ازش نمیومد و حتی اصلاً نمیخواستم باهاش تو یه اتاق باشم!!! کاش همینجا تموم میشد... شب دوم سر یه قضیه ای دعوامون شد و اون زد تو دهنم که خون اومد و الانم لبم پف کرده...

همین جاست که میگم صرفاً حذف کردن مهم نیست، مهم اینه که چی رو حذف میکنی و چی رو میذاری، من نمیدونم چرا باید این خرج رو میکردم، چه از نظر روحی و فکری و احساسی و وقتی و چه از نظرِ مالی(اونم تو این وضع بغرنج و بد) وقتی به حماقتم فکر میکنم حالم بد میشه... بله من بی فکر عمل کردن رو با تهوّر اشتباه گرفتم.

اوایل میخواستم هم نمایشگاه کتاب رو برم و هم با مجید باشم، ولی با هم دعوامون شد و کات کردیم، بعد یه دوستِ دیگه م بود که اون گفت بیا خونه ی ما، اون خونه ش کرج بود ولی دقیقاً در دقایق آخر اون دوستم فهمید که همخونه ش قرار مهمونی داشته و نمیشه که اونجا بریم، ناگفته نماند که اونم پسر بود البته، و مطمئنم با اونم همین مشکلات پیش میومد یا چون تو ایران فرهنگ این قضیه جا نیفتاده و یا چون خودِ منم واقعاً اینو نمیتونم هضم کنم.

بعد این یکی از دوستایِ فیس بوکم بود، خیلی منو دوست داشت ولی میدونست که من دوست پسر داشتم و تازه کات کردم، گفت که مثل دو تا دوستِ معمولی بریم و بیایم، من میدونستم وضع مالیش خیلی خوب نیست و حدس زدم شاید این وضع پیش بیاد که همه بار مالی رو من باشه، ولی اونقدر اصرار کرد قبول کردم... من نمیتونم قاطع باشم! من نمیتونم باور کنم که یه نفر دروغ میگه...

نمیدونم چه حسی میتونم به خودم داشته باشم... شاید اگه من واقعاً میخواستمش و بعد از کات با این فاصله ی کم باهاش میرفتم اونقدر بد نبود که حالا هست... البته مهم نیست که مجید چی فکر کنه چون اونو واقعاً دیگه دوست ندارم ولی خودم...

خودم؟

خودم چه حسی دارم؟

واقعاً نمیدونم چه حسی باید داشته باشم... فکر میکنم بی فکرم، همین. یه مقادیر زیادی از فکر کردن شونه خالی میکنم، آدما رو نمیشناسم، تو جامعه به اندازه ی کافی نبودم و زیادی انتزاعی میبینم دنیا و حقایقش رو.... مدیریتِ ریسکم خوب نیست و ریسکهایِ سنگین میکنم.

ولی حقیقتاً حس گناه کار بودن نمیکنم، نمیدونم چرا من خیلی علاقمندم که خودمو تبرئه کنم؟ شایدم واقعاً اتفاقی نیفتاده و این فقط تابوهایِ ذهنیِ منه که اذیتم میکنه، ولی خیلی قویه... یعنی حس کثیف بودن بهم دست میده... میخوام باور کنم که تجربیاتِ جنسی هم مثلِ سایر تجربیاته، میشه زیاد باشه، میشه اشتباه باشه و فوقِ کاری که میکنه اینه که خطر داره یا عقلانی نیست، ولی باعثِ بد بودن و کثیف بودنِ تو نمیشه، میخوام اینو باور کنم ولی برام سخته.

در واقع میتونم خودمو ببخشم برایِ اینکه تجربه کردم ولی شاید مسئله اینه که تجربه و شکست برایِ یک بار معنی میده، نه هزار بار...


شاید استانداردهایِ جامعه رو زیر سوال بردن تنها مسئله ی مهم نیست، بلکه باید استانداردهایِ عاقلانه تری به جاش داشته باشی وگرنه کلاهت پس معرکه ست...


شاید شاید شاید...

چرا جنسیتم اینجور ناجور به من چسبیده و خونمو میمکه؟ محدودم میکنه، دفنم میکنه، قضاوتم میکنه، چرا سالها و سالها نتونستم خودمو توضیح بدم، تجربیاتِ جنسیم رو سانسور کردم حتی تو ذهن خودم و این باعث شد که نتونم خیلی توش پیشرفت کنم، چون برام روشن نیست، برام مثلِ یه گناهه... تا کی خودسانسوری؟!

بحث این نیست که نوشتن و گفتن از تجربیاتِ جنسی خیلی والا و جالب باشه، بحث اینه که وقتی نتونی از چیزی بنویسی اون موقعست که قضیه قاراش میش میشه. بحثِ اجباره، بحث محدودیت و نتونستنه...


اروپایی فکر کردن تو ایران خیلی سخته، نه صرفاً به خاطر محیط بلکه به خاطر جو ذهنیت!

  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

قانون رو باید شکوند!

دارم سعی میکنم راضیت کنم این کار درست نیست، منطقی نیست، راهی نیست، نمیشه...

میپرسی این قانون احمقانه ست، منطقی نیست!

فکر میکنم که....
ها؟! قانون؟؟
اسم قانون که میاد تموم ستونهایِ فکریم میلرزه!
این واقعاً قانونه؟
اینکه من فکر میکنم نمیشه، نمیتونیم، امکان نداره، درست نیست... چرا نمیشه، چرا نمیتونیم، چرا؟ چرا؟ چرا؟
اگه قانونه پس باید نبودش زایشی ایجاد کنه و بودنش مقاومتی در برابر زایش... و نیرویِ مقاومت ذهنیم بهم میگه که آره قانونه!
اگه قانونه میشکونیمش! بذار ببینیم چی میشه؟! هان؟
قانون رو باید شکوند! قانونها وضع میشن که شکسته بشن!
و من زاده شدم که غولهایی به اسم قانون رو بشکونم و دنیای تازه ی زیرشون رو به خودم و به همه نشون بدم...


  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

حالِ خوبم

امروز از اون روزاست که خوب جوری تهی ام، دلم میخواست یکی از زیرشیروونی های مسلط به نوتردام رو داشته باشم، یه دوش بگیرم، بعدش همونجور لخت و خیس خودمو پرت کنم رو تخت، زیر آفتاب مطبوعی که از پنجره داخل میشه، یه ترانه ی فرانسوی بذارم یه لیوان شراب قرمز دستم، یه سیگارِ بلندِ باریک تو اون یکی دستم و همون جور که روی تختم نشستم و فر موهامو باز کردم و ریختم دورم، به بالشهای سفید نرم گنده، تکیه بدم، چشم بدوزم به نمایِ نوتردام و سن و گهگاه پاشم برقصم، دوست دارم در خلسه ی این حالت فرو برم و به هیچ چیزی، مطلقاً به هیچ چیزی فکر نکنم...

البته اینا بیشترش تصاویر ذهنیه، من هرگز زیرشیروونیه رو به نوتردام نداشتم، هرگز سیگار نکشیدم، شرابم یه بار خوردم که شبش بالا آوردم، صد البته فرانسوی هم متوجه نمیشم ولی خب هر زبانی تا وقتی اغوا کننده و مهیجه که مفهومش رو نمیفهمی وقتی بفهمی مثلا یه کلمه ای که خوب جوری تو گوشت صدا کرده مفهومش میشه دستمال دستشویی دیگه اونجوری صدا نمیکنه، اصلاً صدا نمیکنه میشه یه چیز معمولی! راستی چرا زبان فرانسوی این حس ها رو در من ایجاد میکنه، حس نیاز به رهایی، حس انقلاب، شجاعت، بی اهمیت بودنِ دنیا... نمیدونم چرا اینجوری میشه، نسبت به هیچ زبانی این حس رو ندارم، فکر نمیکنم هیچ وقت دلم بیاد فرانسوی یاد بگیرم و همه ی این احساساتِ پیچیده رو تبدیل کنم به میز و صندلی و دستمال دستشویی و...

بگذریم... فعلا که هیچ کدوم از اینا نیست جز ترانه ش، کاری که واقعاً دارم میکنم اینه که قوز کردم پشت سیستمم تو شرکت ترانه ی فرانسویِ "میخواهم با پدر صحبت کنم" از سلن دیون گوش میدم، لیوان چاییِ داغ جلومه که یه گیاهی، چیزی توشه که بویِ گرمی میده ولی هر چی به سیستم بویاییم فشار میارم نمیفهمم چیه. وقتی چایی رو بدونِ شیرینی میخوری تو رو به رستگاری، به جاودانگی میرسونه، همه چی مثل این فیلما تو پرده ای دوده، حتی صدای همکارام که دارن با هم در موردِ مشکلِ یکی از سیستم ها حرف میزنن چقدر نرم به نظرم میاد، درست شبیه جیک جیکِ گنجشکا...

دارم از این شرکت میرم، دیگه اوکی شده که فقط دو ماه اینجا بمونم و باید کارا رو تحویل بدم کم کم... ولش کن امروز اصلاً حوصله ی فکر کردن به واقعیات رو ندارم، مثلاً اینکه خانوم فلانی یه فرم جدید برای مقایسه قیمت کمیسیون میخواد اصلاً تحریکم نمیکنه! بیشتر دوست دارم به سفر تیر ماهم با مجید فکر کنم، وای چقدر رؤیایی میشه با مجید بریم کیش، فکرشم هیجان زده م میکنه... هفته ی پیش رودسر بودیم خیلی سفر خوبی بود، نمیشه گفت بهترین سفر عمرم، قطعاً بهترین سفرِ عمرم فرانسه بود ولی بعد از اون با فاصله ی کمی این سفر گیلانمون بود...

خوشحالم که ناخنا و موهام خیلی بلند شده، اینا بهم احساس جادوییِ زندگی میده، انگار "من هستم چون ناخنام بلنده" یا "من هستم چون خیسیِ موهام رو کمرم حس میکنم"! من نمیفهمم چطور بعضی مردا همه ی زندگیشون حتی یه بارم پیش از کچل شدن داشتنِ موی بلند رو تجربه نمیکنن، این خیلی ظلمه در حقشون! انگار یه آدمی رو فلج کرده باشی! همیشه هم ظلمها در حق ما نمیشه!

چقدر به این در و اون در زدم... ولی بعد از مدتهاااا، مدتهای طولانی چیزی نوشتم که دوباره خوندنش حالمو خوب میکنه...


  • آلیس تمپلتون
  • ۰
  • ۰

زلزله

خوابم نمیبره. هوا خیلی سرده و مام امشبو قراره تو ماشین باشیم و به حالت نشسته بخابیم، به خاطر زلزله. اولین زلزله ی عمرم رو تجربه کردم! واقعا چیز ترسناکی بود.
انگار یه مین همه جا ساکت و تاریک شد. منظورم تاریکی عمیقه نه تاریکی شب، یه تاریکی که تا عمق جونت نفوذ میکنه.
تو خیابون خوابیدن هم حس بدی نداره. یه جور حس پیوستگی با جهان بهت میده ولی خب سرماش واقعیه خیلی.
  • آلیس تمپلتون