می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

به گذشته برگشتن!

مدتیه که در اوج شادی وقتی دقت میکنم میبینم ترس و اندوهی در دلم هست که میگه شاید این آخرین بارهایی باشه که میتونی شاد باشی...
از آخرین بارهایی که این مدل ترس رو تجربه کردم سالها میگذره...
تو سالهای کودکی و نوجوونیِ من وضعِ مالی خونواده خراب بود، یه دغدغه ی مضحکی که به یاد میارم این بود که چون ماه رمضونا سه بار مسواک میزنیم خمیردندون بیشتری مصرف میشه و ما فقیرتر میشیم! همیشه تو خونه ی ما بحثِ مالی بود، من که درک نمیکردم اوضاع از چه قراره، ولی یادمه همیشه میترسیدم که یه روزی از گشنگی بمیریم!
این روزا هر جا میری بحثِ پوله!
تو میوه فروشی یه خانومی که بهش نمیومد وضع مالی بدی داشته باشه جلویِ بچه ی خردسالش گفت ما که اصلاً نمیتونیم میوه بخوریم فقط برای بچه ها میخریم خودمون که هیچ! یه لحظه تو نگاه کودکش نشستم و فکر کردم که اگر من بودم چقدر وحشت میکردم!
من مطمئنم وضعشون انقدر خراب نیست که نتونن میوه بخورن و مطمئن ترم که اون بچه وضع رو خیلی از این خراب تر تجسم میکنه...

یکی از کارگران تولیدی که تو سرویس ماست در آستانه ی ازدواج و تهیه جهیزیه ست! چند وقت پیش میگفت دو تا صافی خریدم 200 هزار تومن! بهش گفتم نمیشه یه خرده ساده تر بگیری؟ گفت دیگه از این ساده تر نمیشه ما داریم حداقل ها رو میخریم! فک کردم اگه واقعاً همه ی صافی ها حداقل 100 هزار تومن بشن (نه اینکه بهترین صافی ها 100 هزار تومن باشن) من لابد یه دونه بیشتر نمیخرم! این میشه حداقل! بهش گفتم خب لااقل عروسی نگیر، واقعاً این همه خرج تو این وضع مالی نیاز نیست، برای یک شب خوشیِ دیگران نباید انقدر به خودت فشار بیاری، گفت نمیشه بعدها حسرتش رو میخورم!

به کمد لباسام فکر کردم که درش کمی باز میمونه از بس که پره، به ویروس تجمل فکر کردم که تا چه عمقی از زندگیامون رسوخ کرده!
وضع موجود ترسناکه؟!

امروز نشستم کمی به زندگیِ خودم فکر کردم، به خرج هام، به تعداد دفعاتی که در ماه بیرون غذا میخورم، تعداد لباسهایی که میخرم در حالی که نیازی بهشون ندارم! بعد دیدم چیزی که این وضع رو ترسناک کرده همین عادتهایِ ماست! همین حماقت ماست که وضع رو این شکلی میکنه!
زمانی رو هم یادمه که پول کم بود، براش برنامه ریزی میکردیم، کم میخریدیم ولی همونایی که میخریدیم رو خوب نگهداری میکردیم و از داشتنشون لذت میبردیم ولی حالا تجمل یک نوعِ عادی از زندگی شده! جوری که حتی بهمون لذتی نمیده ولی بهش معتاد شدیم! یه جاهایی هم برگشت به گذشته خوبه!

تو این وضع موجود شاید حرف زدن از اینکه کمی از مصارفمون کم کنیم به نظر دیدگاه منفعلانه ای بیاد، شاید همه دوست داشته باشن از انقلاب بشنون و مسائل سیاسی، ولی حقیقت اینه که همه چیز از همین تجمل شروع شد! اینجوری کم کم احمق شدیم و به این جا رسیدیم...

فک میکنم مسائل ترسناکتری در دنیا هست...
  • آلیس تمپلتون

توقف

همه میدونیم بالاخره یه زمانی قراره ما هم بمیریم ولی فکر  میکنی وسط هیاهوی سرعت؛ اونجا که زندگی خیلی به نظر جاودانه و همیشگی میاد چند نفر به خاطر دارن که قراره یه زمانی بمیرن؟

این حس ناخالص بودن بهم میده، همین که ما یه سری دانش هایی داریم ولی همش رو در آن واحد در بالاترین سطح فکرمون نداریم که در تصمیماتمون اثر داشته باشن. یه چیزایی رو فقط میدونیم ولی هیچ اثر گذاری ای برامون نداره. یه چیزای مهمی مثل همین مرگ که میدونیم ولی بهش باور نداریم. 

هر وقت بهش فکر میکنم پاز میکنم و چند لحظه دیگه به هیچی نمیتونم فکر کنم! همه چی بر اساس ذهنیات منه و تصور وقتی که ذهنی نباشه سخته. جرات باور کردن مرگ رو ندارم...


دیروز صبح لحظه ای که از خواب بیدار شدم مملو ار حس خوشبختی مفرط بودم...

حتی وقتی که دلم میخواد از زندگی عادی و روزمره بیرون بیام بازم کارم رو جز روزمرگی ها نمیدونم. کارم رو معنوی و آسمانی میدونم. خیلی دلیل این حسم رو نمیدونم... انگار که مسخ شده باشم.

حالا باز در موردش مینویسم

این پست رو تو سرویس گذاشتم.

  • آلیس تمپلتون

پگیِ درونم

فردا امتحان دارم و باید برم درس بخونم ولی یه چیزی رو باید بنویسم امشب، چون ممکنه دیگه یادم بره...

من فکر میکنم یکی از سخت ترین کارها برایِ آدمایِ چندشخصیتی (یعنی کسانی که به خلوص شخصیتی نرسیدن و شکستگیها و پرش هایی در شخصیتشون هست) نوشتن باشه و بعد از اون سخت ترین کار خوندن اون نوشته هاست! چون هر بار که دست به قلم میبری یکی از شخصیتهات مهار رو به دست میگیره و یکه تازی میکنه، اگه بخوای همه شخصیتات با هم شروع به نوشتن کنن هرگز مطلبی رو منتشر نمیکنی چون به اجماع رسیدنِ اونا خیلی سخته! اگه یه متن رو با هم بنویسن پر میشه از تناقضاتِ خنده دار! آخه اونا به دلایلی خیلی با هم متفاوتن و اصولاً برای همین چندتان!
برایِ من خیلی سخته که مطالبِ خودم رو بخونم چون با خیلی جاهاش مخالفم و این آزارم میده چون اون گافهایِ شخصیتیم رو به رخم میکشه، اینکه مطلبی رو مینویسم و خودم نمیدونم چرا همچین چیزی رو مینویسم حالمو بد میکنه...

مطلبی که ظهر نوشتم از زبانِ یه دخترِ 17 ساله ی مظلوم نمایِ غرغرو بود، این دختر، غمگین و ضعیفه، اون فکر میکنه که نیاز به حمایت داره و میدونه که احتمالِ زیادی داره که اون حمایت رو دریافت نکنه در نتیجه مدام وحشت زده ست، از تنهایی خیلی میترسه، فکر میکنه همه چی بر ضدِّ اونه و همه باهاش دشمنن، همه مسخره و تحقیرش میکنن، غلو میکنه، به شدت شوآف، مظلوم نمایی و منفی بافی میکنه و شدیداً تعمیم میده اون میخواد ثابت کنه که اوضاع خیلی بده و این جوری حس میکنه برنده میشه چون ترحم و گاهی کمکِ دیگران رو به دست میاره، اون خیلی وقتا برایِ خودش گریه میکنه، حتی خودش رو در شرایطِ غم انگیز و خوردکننده تصور میکنه و ماتم میگیره... همیشه دلش به حالِ خودش میسوزه... این یکی از شخصیتهایِ غالبِ منه و دقیقاً همونیه که نوشته هاش خیلی آزارم میده! چون پر از احساسِ ضغفه... این شخصیتم کپیِ شخصیتِ پدره!

بعد میاد مینویسه من دیگه از خودم دست شستم و دیگه هیچی مهم نیست و من افسرده م... هیچ مردی دوستم نداره، من خیلی مظلوم واقع شدم،
ولی من اصلاً از خودم دست نشستم، اصلاً حتی بهش نزدیک هم نیستم راستش! درسته که من هیچ رابطه ی خوبی نداشتم ولی این وسط مظلوم هم نبودم وجداناً! یعنی من هرگز برایِ داشتنِ یه رابطه ی سالم انرژی و وقتِ کافی نذاشتم و خب نتیجه هم مشخصه...

من خسته شدم اونقدر سعی کردم که از زبانِ یک نفر بنویسم! من واقعاً یک نفر نیستم! البته این خوب نیست، این شکستگی هایِ شخصیتیِ من باید درمان بشه ولی راهش انکار نیست... امروز که داشتم دفتر خاطرات هایِ گذشته م رو مرور میکردم دیدم "مریم" هایِ مختلفی توش هست! البته این شخصیتِ 17 ساله ای که وصف کردم بیشترِ جاها غالبه ولی من شخصیتهایِ پخته تری هم دارم! فکر میکنم این یکی شبیه شخصیتِ "پگی" باشه (از شخصیتهایِ قدرتمندِ سیبل)، اون چون منابعِ احساسیِ بیشتری رو در اختیار داره بیشتر استقلال از خودش نشون میده و من گاهی اونو با خودم اشتباه میگیرم و اون گاهی ها زمانهاییه که از خودم بدم میاد و از زندگی ناامید میشم... ولی مثلاً من یه مریمِ خیلی شاد و مثبت اندیش هم دارم، اون به همه چی مثبت نگاه میکنه، عاشق رقصه، همیشه لبخند میزنه و مهربون و امیدواره! یکی دیگه هم هست که پخته تره، عاقل تره و میخواد از تمامیتِ من حمایت کنه! اون شخصیت مردونه ای داره، منطقی و آرومه و میتونه خیلی مستقل رفتار کنه، اون همیشه فکر میکنه که تو زندگی از پسِ همه کاری برمیاد و به هیچ کسی هم نیاز نداره... من اونا رو خیلی کم میشناسم... من خودمو خیلی کم میشناسم...

یه جای دفتر خاطراتم که مالِ 22 سالگیم بود نوشته بودم تو زندگی مسائلی هست که معلوم نیست مطرح هست یا نه؟
سالها و سالها مسائلِ تکراری داشتم، مسائلی که گاهاً حتی مطرح نبودن! دلم میخواد بالاخره یا حلشون کنم یا برایِ همیشه ولشون کنم! همین مسئله ی ازدواج مثلاً، حالا همیشه این شکلی نبوده، تو 22 سالگی من به روابطم با دوست پسرام همونجوری فکر میکردم که الآن گیر دادم به ازدواج! ولی شکلِ کلیش همونه!
این مضحکترین مسئله ایه که انسان میتونه بهش فکر کنه چون واقعاً در موردش هیچ اختیاری نداری! آدم نمیتونه به ازدواج به صورتِ تنها فکر کنه! ازدواج وقتی مطرح میشه که یه کسی باشه و به تو بخوره طوری که حس کنی بودنِ دائم کنارش میتونه به رشدت یا آرامشت کمک کنه! ولی اشتباهِ من تو زندگی این بوده که مدتها وقتم رو احمقانه تلف کردم و به چیزی فکر کردم که اصلاً شرایطش وجود نداشته!! این معادله هرگز حل نمیشه چون یه طرفش معلوم نیست!

این یک نمونه از مسائلِ تکراریه که من همیشه تو زندگیم داشتم! مسائلی که مثلاً از 9 سالگیم تا حالا با من بودن و فقط کمی شکل عوض کردن... اصلش هم همون شکستگیهایِ شخصیتیمه که نمیذاره مسائلم رو حل کنم، یعنی تا میام دست به حل ببرم مودِ شخصیتیم عوض میشه و اصولاً دیگه اون مسئله مطرح نیست!!

یه کسی بهم گفت تو یه آدمِ خیلی معمولی هستی با دغدغه هایِ آدمایِ معمولی، این مثلِ یه تیر به قلبم خورد، از اون آدم بدم اومد، چون من همیشه خودم رو یه آدم خاص میدونستم حتی در اون مقاطعی که خودم اعتراف کردم خاص نیستم بازم انتظار نداشتم دیگران همینطوری در موردم فکر کنن! ولی حالا که نگاه میکنم میبینم چقدر راست میگفت! من واقعاً یه آدم احمق و سطح پایینم... (اعتراف بهش خیلی دردناکتر از شنیدنشه ولی یه لذتِ مازوخیستی ترسناکی هم داره که امیدِ حلِ مسئله رو کمرنگ میکنه) سطح انسان رو مسائلش مشخص میکنن و وقتی تو هنوز مسائلِ 9 سالگیت رو داشته باشی این یعنی اینکه تو در حدِ یه بچه ی 9 ساله عقل داری...

میخوام سعی کنم خودم رو درمان کنم، اونقدر که تو ذهنم مسائلِ تاریخ گذشته و فاسد شده وجود داره همه ذهنیاتم بویِ تعفن گرفتن، اصلاً وقتی مینویسم دلم میخواد بالا بیارم از این همه تکرار...

میخوام حلش کنم ولی چطوری...
  • آلیس تمپلتون
امروز رفتیم بهشت رضا.
به قبرا نگا میکردم و هیچ اتفاقی در من نمی افتاد!
2 ساله، 18 ساله، 24 ساله، 70 ساله، دانشجوی کامپیوتر، مادرم، پدرم، همسرم، دخترم، پسرم، شهید...
البته گریه م گرفت، مخصوصاً برایِ اون دختری که سی سالش بود و شعر رو قبرش از زبان مادرش بود... ولی از نگاه یه بازمانده به قضیه نگاه میکردم! اون ته وجودم تکون نخورد که اگه من بودم...
یه مشت استخونِ از یاد رفته... خیلی دورم از اون فاز... از اون زماناست که همه چی رو خاکستری و بی معنا میبینم... معنویت هم برام کاملاً یه خاطره شده.

دو تا خانومه اومدن سر قبر پدرشون نشستن، یکیشون چند ضربه به سنگ قبر زد و با خوش خلقی گفت سلام بابا، روز جمعه ت بخیر، خوبی؟ چند لحظه بعد به شوخی گفت بابا؟ چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ نکنه باز هوو سر مامان آوردی؟ بعدم خندیدن و رفتن... فکر کردم واقعاً به نظر مرگ انقدر خنده دار و معمولیه... اون چیزی که سختش میکنه وابستگی هاست... این البته از دید بازمانده هاست، ولی چرا من انقدر از اون زیر دورم؟ اصلاً نمیتونم تصورش کنم که بعد از مرگ چیزی باشه...

یه زمانی تو فیسبوک پست گذاشتم هر زمانی عمیقاً به این فکر میکنی که توام یه روزی میمیری به اندازه ی بارِ اول ترسناکه، ولی الآن، در این مقطع زمانی دیگه برام ترسناک نیست، در واقع حس میکنم تو یک مه فرو رفتم، هوشیار نیستم.

موهام خیلی میریزه، تو همین سه ماهه ی اخیر نصف شده! اوایل خیلی دردناک بود برام، جوری که هر دونه ش قلبم رو به درد میاورد، میترسیدم بهشون دست بکشم و یه دونه دیگه شون جدا شه... موهایِ عزیزدلم.... همین موهایی که یه زمانی جونِ من بودن و باهاشون درد دل میکردم... یه زمانی وقتی دورم میریختن حس آرامش و امنیت بهم میدادن... ولی نه، الآن دیگه اهمیت نداره، فکر میکنم دیگه مهم نیست موهام زیبا و پرپشت باشه، چاق یا لاغر باشم یا پوستم بدرخشه، دیگه دلم نمیخواد چشمام رو عمل کنم، دیگه مهم نیست اگه یه روز موهام خیلی چرب باشه، حتی مهم نیست اگه یکی دو هفته دیرتر برم آرایشگاه یا ناخنام کج و معوج باشن... البته نه که اینا از افسردگی باشه یه جورایی از این قضیه گذشتم، یه گذشتنِ بد... حس میکنم چیزی در من از دست رفته، دخترانگیم تموم شده و دیگه هرگز اون کسی که قرار بود از این زیباییها لذت ببره نمیاد... دیگه هرگز قرار نیست تو یک رابطه ی تر و تازه و مهم باشم، دیگه هرگز قلبم نخواهد تپید و عاشق نخواهم شد، هر چی جلوتر میرم مردها نفرت انگیزتر و زمینی تر و متعفن تر میشن، همه غایتِ آمالشون سکسه... دیگه قرار نیست تو دیدِ یک مردِ دوست داشتنی، زیبا باشم و از این زیبایی به خودم ببالم... پس چه فایده که زیبا باشم و یه پسر ناپاک از کنارم رد بشه و بگه جووون خوشکله؟ دیگه تو این سن و سال هر مردی که میبینی وامونده ی سکسه، هیچ مردی پاک نیست، عشق تو هیچ قلبی نیست، همه مردایِ متأهل کثیفن و چشمشون دنبالِ زنایِ دیگه ست... پس بهتره که زشت و ژولی پولی باشی و کسی طرفت نیاد و تو در این خیال بمیری که عشقی هست... درخیالِ اینکه مردایی هستن که عاشقِ دخترایِ ساده ی عینکیِ کتاب به دست میشن، مردایی که هر حرکتت رو اونجور که میخواد تعبیر به فاحشگی نمیکنن... وقتی این مردا مردن کاش زیبایی هم بمیره...

اون وقتی که تصمیم گرفتم "زن" بشم، جز اینکه فکر کردم دیگه وقتش رسیده لذت رو کشف کنم دلیلِ دیگه ای هم داشتم، فکر کردم هرگز نمیخوام با مردی ازدواج کنم که اگر دختر نباشم حاضر به ازدواج با من نباشه... اینو یک محک دیدم... دیشب داشتم فکر میکردم اگر میدونستم با این کار انقدر دردسر و توهین رو به خودم جلب میکنم آیا بازم این کارو میکردم؟ اینکه هر بار با کسی برای ازدواج آشنا میشم باید در برابر پسری که شاید تا این سن 200 بار سکس داشته، شاید خودش فاحشه ست و نصفِ عمرش در آغوشِ فاحشه هایِ واقعی گذشته، به سختی خودمو از فاحشگی تبرئه کنم و کلی توضیحِ بی اهمیت بدم... خودِ 28 ساله یِ پر شر و شور و فارغ از جهانم رو که این تصمیم رو گرفت، با خودِ 30 ساله ی خونواده دوست و ناامیدم روبرو کردم، خودِ 30 ساله م یه نگاه غمگین و متوقع به خودِ 28 ساله م انداخت و گفت خب ببین تو حق نداشتی برایِ همه مون تصمیم بگیری، تو فکر نکرده بودی که یه تنه نمیتونی به جنگِ یه فرهنگ بری؟ فکر نکردی در 50 سالگی تنها بودن یعنی چی؟ فکر نکردی که این به هر حال برایِ تو یه سرمایه ست؟ ولی خودِ 28 ساله م کماکان قبول نداشت که بود و نبودِ یه پرده بتونه چیزی رو در وجودش تغییر بده یا کمی حتی از پاکیش کم کنه، یه خرده با هم بحث کردن و بازم خودِ 28 ساله م پیروز شد! نه اون پرده ی بی اهمیت سرمایه ی من نبود! من خیلی فراتر از اینم، من یه دنیام! بعدم ببین من کماکان نمیخوام با مردی ازدواج کنم و صاحب بچه بشم که بود و نبودِ یه پرده تو تصمیمش اثر بذاره و "شوکه ش کنه"!! نه راست میگی خودِ 28 ساله ی من! اگه به عقب برگردم بازم همین کارو میکنم تا خودمو در موقعیتی نذارم که با یکی از این مردایِ احمق ازدواج کنم... گیرم همه ی مردها احمقن... خب میذارم وقتی کمی وضعِ مالیم خوب شد سرپرستیِ یه دختربچه رو میپذیرم و با هم دیگه خونواده میسازیم، خونواده که همیشه یه مردِ احمق لازم نداره... خودِ 30 ساله م حرفای خودِ 28 ساله م رو قبول داره ولی خب... دلش بغل و نوازش میخواد... دلش قربون صدقه میخواد... دلش نگاه عاشقانه ی مردی رو میخواد که به هر طریق (حالا چه برایِ یه پرده یا با هر بهونه ی دیگه ای) اونو پاک میبینه... آخه پریودم دیگه... انگار تموم خونِ بدنم داره تموم میشه... ضعف دارم...
  • آلیس تمپلتون

زنانگی تنهایِ من

صبح بیدار شدم خیس بودم، تموم لباسام خونی شده بود و بویِ آهن زنگ زده میداد! قیدِ کارای مونده و اضافه کاریِ پنجشنبه رو زدم، زنگ زد حالمو پرسید، گفتم خوب نبودم و نرفتم سرکار، دلداری داد و توصیه کرد به خودم برسم، خواست قطع کنه اسممو صدا کرد، گفتم بله؟ باز صدا کرد، باز گفتم بله، گفت هیچی خداحافظ، گفتم قهر نکن یه بار دیگه صدا کن، صدا کرد گفتم جانم؟ دوباره صدا کرد، گفتم پررو نشو دیگه! گفت خداحافظ و قطع کرد.

آدمایِ پر از انتظار و عجول...
تا وقتی بهشون محبت میکنی نمیبیننش و ارزشش رو نمیفهمن و وقتی هم محبت نمیکنی مدام کلافه ن... هیچ وقت خوشحال و راضی نیستن، چون عجولن... نمیفهمن این "جانم"، این جانِ من، برام چقدر با ارزشه... نمیتونم هر وقتی به هر کسی بگمش، بدمش!
گاهی چقدر میترسم از شروع زندگی مشترک با چنین آدمایی، اینکه کارگرِ محبت باشی نفرت انگیزه، اینکه جانم گفتن وظیفه ت باشه ترسناکه! این یکی رابطه رو هم کات کردم...

واقعاً یکی از مواردی که یک زن رو تشویق به ازدواج میکنه، اینه که وقتی پریودی یکی کنارت باشه و بهت بفهمونه تموم این حالاتِ منفی ای که تجربه میکنی گذراست، ولی من همیشه، هر وقت تو رابطه ای بودم بدترین روزهام رو همین روزایِ پریودی تجربه کردم، انگار انتظارشون بیشتر هم میشه...
حتی یه زمانی با کسی بودم که وقتی میفهمید پریودم دیگه بهم پیام نمیداد تا این دوره بگذره... آدما همیشه دوست دارن روابط قوی و ارزشمند داشته باشن ولی نمیدونن که به دست آوردن همچین رابطه ای هزینه داره، از خودگذشتگی میخواد...

وای مضحکه ولی دلم بدجوری براش تنگ شده...

امروز صبح دوباره به مامان اینا گفتم به این نتیجه رسیدم که آدم نباید ازدواج کنه. مامان گفت هر روز به یه نتیجه میرسی تو، ما نفهمیدیم آخر نظرت چیه؟ راست میگه...

حقیقت اینه که من خیلی دوست دارم ازدواج کنم، از اون آدمام که دلم نمیخواد تنها بمیرم، دلم میخواد یکی رو داشته باشم که کنارش بودن تقویتم کنه، یکی که وقتی باهاش سکس میکنم حس نکنم داره ازم سوء استفاده میکنه... ولی هی میفهمم که نمیشه، هی با آدمایِ اشتباهی آشنا میشم... هی ناامید میشم و هی دوباره امیدوار میشم... هی میفهمم که نمیشه به عنوان یه زن ازدواج کنی و همچنان "خودت بودن" رو ادامه بدی! باید یکی دیگه بشی، هی دلم میخواد بشه ولی نمیشه... دلم میخواد با یکی باشم که بتونم کمی از زنانگیِ انباشته در قلبم رو خرجش کنم!


غمگینم یه قسمتی از خودم رو گم کردم... محتوای وبلاگی که سالها توش نوشتم و اونقدر باهاش خاطره داشتم به خاطر حماقتِ پرشین بلاگ پاک شده... حالا بهشون پیام که میدم میگن همچین چیزی وجود نداشته و بعد از اون هم دیگه به کاربریِ هیچ کدومشون نمیتونم وارد بشم... انگار یه قسمتی از من رو دزدیدن...
  • آلیس تمپلتون
دیگه سخت میشه یه وبلاگ مثلِ قدیما شکار کرد. کسی که صادقانه عمیق ترین احساساتش رو بریزه بیرون...
امروز رفتم بلاگفا و یه چند تایی وبلاگای قدیمی طور پیدا کردم، بعد حسرت خوردم که چرا مدتیه نمینویسم...
شایدم من کم میرم شکارِ وبلاگ ولی اغلب وبلاگا چرند شدن، یعنی یه سری از آدمایی که متعلق به دنیایِ وبلاگ نویسی بودن رفتن اینستاگرام و یه سریایی که متعلق به اینستاگرام بودن اومدن اینجا...
حوصله ی خوندن هم هی کمتر میشه...

این روزایی از زندگیم که ثبتشون نکردم روزایِ خاصی بودن، کارِ جدیدم رو خیلی دوست دارم، منو به چالش میکشونه، جوری که گاهی باورم نمیشه که سرکارم!
تنبلی میکنم و آموزشایی که باید ببینم رو نمیبنم و این باعث میشه خیلی از خودم راضی نباشم...
نگا همونجوری که اینجا دارم تنبلی میکنم...
ولی فکر کنم دارم آدم میشم، منظورم اینه که حواسم قوی تر شده..
در مورد سی ساله شدنم هیچی ننوشتم، حتی یه خط، نه اینجا، نه تو دفترم...
وقتایی که نمینویسم وقتاییه که روشن نیستم، خیلی با خودم نیستم... ولی با این وجود حس میکنم که کمی بزرگ تر شدم! راحت تر از کنار ناراحتی ها میگذرم و زودتر و عمیق تر شادی رو به دست میارم.

این روزا دارم خاطرات یک ندیمه رو میخونم، البته خیلی کند، در حد دو صفحه در روز! صبح ها تو سرویس! گاهی هم ذهن خواب آلودم نمیتونه همپایِ تصویر سازی هایِ نویسنده بشه و از خودم شاکی میشم! داستان پرش زیاد داره ولی از اون مدل رماناست که راستِ کارِ منه! دنیاهایِ مسخ شده!
کم کم باید حواسم به ذهنم باشه، از پیرذهنی میترسم...
خستگیم زیاد شده راستش... گاهی هم وحشت میکنم چون نمیدونم کجایِ دنیا وایسادم! حتی نمیدونم کارم موندگار هست یا نه... ولی در کل حالم بد نیست! خوبم! بیشتر با آدما میجوشم، بر خلافِ سابق که شدیداً منزوی بودم الآن از داشتن دوست استقبال میکنم... البته کماکان حوصله ی دوستی با آدمایِ معمولی که هیچ جوره به چالش نمیکشوننت رو ندارم! دلم میخواد چند تا دوستِ صمیمی پیدا کنم. واقعاً دوست دارم برایِ یه بارم که شده تو زندگیم رفیق داشته باشم! طولانی مدت! بلد نیستم البته! عادت کردم به زود پس زدنِ آدما!

یه پست تو فیسبوک گذاشتم و از بچه ها پرسیدم چه نقشایی رو دوست داشتن خودشون بازی میکردن، منظورم نقشاییه که قبلاً بازی شده و فکر میکردن که اونا بهتر بازیش میکردن، تقریباً خیلی کسی جواب نداد ولی برام خیلی جالبه، واقعاً برام جالبه که بدونم هر آدمی چه نقشی رو انقدر دوست داشته که بخواد خودش بازیش کنه، منظورم آدمایِ عادیه، نه بازیگرها و کسانی که حرفه شون اینه!
  • آلیس تمپلتون
تو ایران اگه پسر باشی امکانش رو داری که هیجانات بیرونیِ بیشتری رو تجربه کنی، ولی خودِ ذات دختر بودن جدایِ از ایران بودن یا نبودن، یه سری هیجاناتِ باحالی داره، مثلاً همین مسئله ی پریود که بارها درموردش نوشتم! اتفاقی که در عمل میفته اینه که از 3، 4 روز قبل از واقعه تا 3، 4 روز بعدش هفت رنگ شخصیت عوض میکنی! اندوهِ عمیق اونقدر که من گاهی رسماً میل به خودکشی پیدا میکنم، بعد شهوتِ شدید، جوری که مثلاً امروز رسماً میخواستم آدما رو گاز بزنم :)) بعدتر آرامش! ولی شاید به نظر بیاد اینا که شخصیتهایِ مختلف نیست بلکه فقط احساساته، مسئله همینه که اصولاً انگار من تغییر ماهیت میدم و تبدیل میشم به یه چیزِ کاملاً متفاوتی! مثلاً من اصلاً آدم افسرده ای نیستم ولی امروز صبح در حالی بیدار شدم که افسردگی از دماغم بیرون میزد!

یه چیزیه که هیچ وقت برام عادی نمیشه، یه قسمت از سریال بلک میرر بود که بازی ذهنی میساختن، طوری که طرف خودشو در حالِ بازی میدید و بازم تجربه هایی که میکرد براش کاملاً زنده و واقعی بودن! منم گاهی وقتی شدیداً و بی دلیل اندوهگین میشم حس میکنم لابد پریودیم نزدیکه ولی اونقدر این نوسانات حقیقیه که بازم بازی میخورم! خودش هیجان بزرگیه!
  • آلیس تمپلتون

تعمیم

زمانهایی تو زندگیم هست که حس میکنم بین آدما غریبم، نمیفهممشون، اونا منو نمیفهمن، دوستم ندارن، حسمو حس نمیکنن، بعد احساس ناامنی بهم دست میده، مثل قدم برداشتن تو جنگل تاریک میمونه. نمیدونی چی در انتظارته و همین ناآگاهی میترسوندت! یه ترس غریبی هم هست، احساس ترس و ضعف توام.
گاهی هم حتی به مرحله ای میرسم که حس میکنم همه از من متنفرن یا بدشون میاد یا تحقیرم میکنن. اینا همش حس ناامنی میده...
باید هیچ چیزی رو جدی نگیرم؟ همه چی رو به هم ربط ندم؟
  • آلیس تمپلتون
امروز یکی از بچه هایِ حسابداری بعد از مقادیری غُر که در موردِ بی نظمیِ نسبیِ سرویس ها زد، ازم پرسید کارِ جدید چطوره راضی هستی؟ گفتم عالیه! یه چیزی بیشتر از راضی ام، در واقع ذوق زده م، انقدر که اینجا رو دوست دارم! خودمم اندازه ی اون از این جوابم جا خوردم! تا حالا خیلی کم شده ابراز رضایت از کارم کرده باشم.
این سابقه ی کج دار و مریزی که داشتم بهم کمک کرده بتونم از کوچیکترین مزایایِ محیطِ کارم لذت ببرم و از اونجایی که این محیط مزیت زیاد داره، یه مدلِ خوشحالی ام همش! یعنی این میزان خوشحالی و رضایتم اونقدر زیاده که هر نوع شکستِ عاطفی و حسِ تنهایی رو در خودش حل میکنه، ظهری سر یه مسئله ای خیلی ناراحت بودم ولی اون حسه سریع تو حس هایِ خوبم محو شد! حتی اگه شبا بی خوابی به سرم بزنه بازم صبح پر انرژی بیدار میشم!
یه چیزی که اینجا رو در نظرم خاص میکنه همین نظم و روالیه که داره، یعنی برای رسیدن به یه خواسته ی خاص یا روالی وجود داره و یا نداره، اینجوری نیست که مثلاً با پارتی بازی درست بشه و بدونِ پارتی بازی درست نشه و این برایِ منی که کلاً حرف زدن بلد نیستم بهترین وضعیته! مثلاً از اینکه نیازی نیست منتظرِ یه آدم خاص باشم و کارم به یه آدم وابسته باشه، حداقل این اولین کاری تا جا بیفتم خوبه!
رفتارا دوستانه ست، اطلاعاتی که نیاز داری رو بهت میدن جاهایی که امنیتِ اطلاعات تهدید نمیشه اذیتت نمیکنن...
فردا بازدید داریم و من باید نرم افزار رو پرزنت کنم!! استرس گرفتم! ولی خیلی خوشم میاد که هنوز نیومده بهم اعتماد دارن که نرم افزاری رو که ننوشتم پرزنت کنم، در حالیکه بچه های قدیمی تری اونجا هستن که این کارو انجام بدن!
  • آلیس تمپلتون

دروغ

از همون بچگی با درک دروغ مشکل داشتم و الآنم کماکان مشکل دارم، یعنی الآن دقیقاً همون مریمی ام که وقتی دوستش بهش میگفت باباش با هلیکوپتر از یه ور ابرا انداختدش و از اون ور گرفتدش عمیقاً باورش کرده بود! یه چیزی در من بدجوری به صداقت پایبنده، همیشه خودمو از این بابت اذیت کردم، حتی اگه جایی دروغِ کوچیکی گفتم یا همه ی حقیقت رو نگفتم این دلمو چرکین کرده، ولی در موردِ دیگران خیلی سخت بتونم باور کنم که یکی داره دروغ میگه! اگه هم بالاخره باور کنم خیلی سخت میتونم ببخشمش! من در عمق یه نوع جدیتی دارم که مفاهیمِ فیک برام توجیه نمیشن! دروغ و شوخی هایِ بیش از حد رو هضم نمیکنم!

حالا گذشته از همه چی نمیدونم چرا یکی باید به من دروغ بگه...
  • آلیس تمپلتون