می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

درد

صدقه سر پیاده روی در باران، عین خر مریض شدم.

همزمان کمر درد وحشتناک هست، دل دردم هست، پریودم شدم الان.

درد اینه ها! که آدم رو پاش بند نشه، بعد فک کن با این وضع تو سفرم باشی

حالم اصن خوش نیس.سرم درد میکنه چشام داره آتیش میگیره. یه ظرف کوچیک آب با دستمال پایین تخت گذاشتم و مدام خیسش میکنم رو سرم میذارم.. مثل زمان خوابگاه... خسته م

  • آلیس تمپلتون

همینجوری

یه مدته که کم کاری کردم و چیزی ننوشتم، بیشتر هم از این جهت مهمه که خب این مدته یه سری جریاناتِ مهمی تویِ افکارم به وقوع پیوسته که میبایست ثبتش میکردم ولی همش وقتمو به بطالت صرف کردم و ننوشتمشون، یعنی خب چون ننوشتمشون روندشون رو کامل نکردم! فعلا فقط یه سری جریاناتِ متناقض تو مغزم فعال شده.

داره 30 سالم میشه، این حقیقت که فقط یه بار قراره 30 سالم بشه به طرز مضحکی غیرقابل باوره. بی تابم، کتابا رو نصفه ول میکنم، الان نمیتونم چه تایمیه که دارم لولیتا رو میخونم ولی به خاطر ترجمه ی بدش هیچ کششی ندارم برایِ تموم کردنش و بالاخره امشب تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم و برم سراغِ یه کتابِ جدید.

آدمایی که فقط برای گوش دادن میخوانت درست به تهوع آوریِ اونان که فقط برایِ سکس میخوانت! هر دوشون از کلِ وجود و شخصیتِ تو فقط دو تا سوراخ رو میبینن... دیگه حوصله ی شنیدنِ حرفایِ مفت آدما رو ندارم... یا حوصله ی دیدنِ رفتارایِ مصنوعیشون رو...

نگران خودمم، چون خیلی حوصله م برای خوندن کم شده و این چیزیه که همیشه عمیقن منو ناراحت میکنه و به حد گریه میندازه منو، یعنی راستشو بخوای وقتی بحث میکنم، حسِ حماقت بهم دست میده، حسِ اینکه دنیا رو نمیشناسم و هیچی حالیم نیست و بعد دلم آشوب میشه مثلِ الآن، به حد مرگ میترسم، واقعاً میترسم... دلم نمیخواد بمیرم! یعنی دوست ندارم همیشه زنگِ خطر بیخِ گوشم باشه.
امشب خیلی بی اعصابم! یعنی در مرزِ انفجارم از شدتِ عصبانیت و اندوه...

+ تجربه ی بعدی شناست!
  • آلیس تمپلتون

تجربیات جدید

تو این سفر تصمیم گرفتم که هر روز یه تجربه جدید کسب کنم. امروز زیر بارون شدید رفتم قدم زدم. موش آب کشیده شدم ولی خوب بود چون مدتها بود که یه کار اینجوری نکرده بودم. تصمیم گرفتم به هر مشقتی هست همون مریم سابق بشم... خسته م... بازم مینویسم

  • آلیس تمپلتون

احمق نباش!

تو سال 97 تنها هدفی که دنبال میکنم رویارویی با ترسهامه!
قدرتمندترین ترس در من، ترس از تنها موندنه، درک و تأیید نشدن، رها شدن، نادیده گرفته شدن...
برایِ رویارویی با این ترس، تنها کاری که لازمه بکنم اینه که خودمو بریزم بیرون، همون چیزی رو که هستم، به اندازه ی فهمم حرف بزنم، هیچ مبهم سازی نکنم که به اون واسطه خودمو فهیم تر از اونچه که هستم نشون بدم... اگه فقط خودت باشی کم کم همه طردت میکنن! چون هیچ کس پذیرایِ کسی که نمیخواد متمدن باشه، کسی که هنجارها رو به هیچ جاش نمیگیره، نیست!

جدایِ از این باید گاهی اون چیزی باشی که همه فکر میکنن "نباید" باشی! شاید من با فحش دادن حال نمیکنم ولی واقعاً هم کی میدونه که چرا حال نمیکنم؟! شاید خوشم نمیاد چون فکر میکنم که "نباید" خوشم بیاد و این "باید" و "نباید"ها اونقدر عمیق تو جونِ من نشسته که گاهی نمیتونم از حقیقت تفکیکش کنم! نمیخوام "خوب" باشم، میخوام "بد" باشم حتی اگه واقعاً اون چیزی نیست که وجودم طلبش میکنه فقط به این خاطر که همه ی حقیقت رو بچشم و کورکورانه انتخاب نکنم...

دارم تو فیسبوک اینو پیاده سازی میکنم بعدتر میارمش تو دنیایِ واقع!
دیروز یه پست دیدم در موردِ خواستگاریِ همجنس گراها و بعد تو کامنتها همه ابراز انزجار و تنفر کرده بودن از این قضیه! صبح یه پست گذاشتم در همین مورد که کسی حق نداره یه همجنس گرا رو مسخره کنه، گفتم که خودمم دوجنس گرام!! و این اولین بار بود که تو جایی به غیر از وبلاگم اینو بیان میکردم! حتی تو دنیایِ واقعی اینو نگفته بودم هرگز! از این ترس که دوستام و اطرافیانم ازم فاصله بگیرن، فک کنن بهشون نظر دارم و ... این که برایِ اولین بار تو جایی که با اسم و مشخصاتِ واقعیم حضور دارم اعتراف کردم که دوجنس گرا هستم شیرین بود! ولی در عمق فقط میخواستم قبح این مطلب بریزه! فعلاً فقط با این مشکل دارم که چیزی قبح داشته باشه! ایجاد قبح، سیستمِ دفاعیِ جامعه در برابرِ تفاوتهایِ شخصیتی و علایقِ آدماست و نتیجه ش شبیه شدنِ آدماست!

امسال سالِ شروعِ صداقت با خویشتنه برایِ من!

بعد از ترس گاردهایی رو که دربرابرِ ترس میگیرم باید باز کنم! مثلاً تنبلی یکی از مهمتریناشه! من میخوابم چون میترسم با حماقتم روبه رو بشم...
راستی گفتم حماقت! یه مدته به هر کسی میگم که احمقم خنده ش میگیره و میگه الکی شکسته نفسی نکن! مضحکه برام! یعنی من واقعاً هیچی حالیم نیست و از این مسئله اونقدر میترسم که میچپم زیر پتو به جایِ اینکه چار تا کتاب بخونم و به چیزایِ مهم فکر میکنم عینِ یه پیس آو شتِ واقعی میرم بالا میشینم بحثایِ سبزی پاک کنی میکنم! یعنی بعد از این دو تا عروسی، دیگه همش همینه! همش زر زرای مفت! بعد "تاریخ فلسفه" رو خریدم ولی هنوز یه صفحه از مقدمه ش رو خوندم! لولیتا رو هنوز تموم نکردم! همیشه قوز کرده در حال چت و بعدم از شدت خستگی بدون مسواک میخوابم! هیچ گهی نمیخورم تو این زندگیِ تخمیم! بعد نمیدونم چرا آدم باید شکسته نفسی کنه آخه؟! آدما خودشونو از اون چیزی که هستن خیلی بهتر میبینن وقتی من میگم احمقم یعنی در حقیقت یک ابر احمقم! ولی به خودم تخفیف میدم و میگم احمقم!!
یعنی من گاهاً حس میکنم که هیچی نمیدونم! اونقدر که مطالعاتم کمه و این خیلی مهم نیست، یعنی کلاً اطلاعات خیلی اهمیت نداره ولی چیزی که ناراحتم میکنه اینه که من فکر هم نکردم!
بیخیال، اینام گه خوریِ زیادیه دیگه که آدم بگه من احمقم من احمقم! این حسو بهت میده که داری یه کارِ ارزشمند میکنی که اینو اعتراف میکنی! در حالیکه وقتی بویِ گندِ نفهمی بدی بگی و نگی مهم نیست... من واقعاً لذتِ سادیستی میبرم از این اعتراف و این خجالت آوره ولی من قراره از این به بعد خجالت آورترین حقایق رو در موردِ خودم بیان کنم!

ها یه دوستِ خوب پیدا کردم که وقتی بهش میگم احمقم نمیگه نه نیستی، میگه خب نباش! خیلی دردناکه این حرفش ولی کم کم داره از این درد خوشم میاد! خیلی خوبه! احمقی؟ خب نباش...
  • آلیس تمپلتون
فلسفه یک راهِ راست برایِ رسیدن به جواب نیست، من فکر میکنم زبان که ابزار فلسفه ست اونو به یه هزار تو تبدیل میکنه! میشه از یه راه وارد شد و از راه هایِ مختلفی خارج شد! میشه سالها فلسفه خوند و هنوز یه مسلمان موند و به خدا اعتقاد داشت!
راهی پر خطره که هر لحظه میتونی وارد یه باتلاق از کلمات بشی و تا ابد احمق و تاریک همونجا بمونی ولی فکر میکنم جز این راه هر راهِ دیگه ای بیراهه ست!
من تصمیم گرفتم خودکشی کنم! خیلی قاطعانه و روشن میخوام خودم رو بکشم چون دیگه به هیچ دردم نمیخوره! تا وقتی که میخوای تو زندگی موفقیت و شادی کسب کنی باید یک "من"ِ اجتماعی یا "خود" داشته باشی! اگه همونجور که واقعاً هستی بی رنگ و بی "خود" باشی به هیچ "موفقیت"ی دست پیدا نمیکنی، چون اصولاً دیگه موفقیت برات تعریفِ خودش رو از دست میده! دلم میخواد بازم خودمو رها کنم و یه "بیگانه" بشم، بازم همه چی رو از یاد ببرم و یه نظاره گرِ بی نظر بشم، همونطوری که حقیقتاً هستم.
همینطور که اینا رو مینویسم و موسیقیِ از کرخه تا راین رو گوش میدم حس میکنم ذره ذره ی "من" ازم جدا میشه و تو فضا پخش میشه، یه جور رهایی بهم دست میده.
این مدته خیلی تو فضایِ مجازی بودم، خیلی چت کردم و خیلی حرف زدم و کمتر خوندم و نوشتم، البته دو تا کتابِ خوب خوندم، سقوط و دیوانه وار رو خوندم که در موردِ هر دو شایسته بود چند خطی بنویسم ولی ننوشتم چون همش تو فیسبوک بودم! راستش رو بخوای اصلاً سقوط رو با دقت نخوندم هرچند که کتابِ واقعاً خوبی بود ولی با اون دقتی که دلم میخواست نخوندمش.... چیزی که باعث میشه از سقوط خوشم بیاد اینه که ارزشمندترین اخلاقیاتِ انسانی رو به گه میکشه و یه جوری تعفنِ این قضیه ذهنت رو پر میکنه که با خودت میگی چطور من زمانی به این اعمال حس خوبی داشتم؟ اخلاقیات!
قضیه خیلی نزدیکه، آدمایِ بد از آدمایِ خوب بهترن! چون صادق ترن و چه چیزی اخلاقی تر از صداقت با خویشتن؟! منم مثل ژان باتیست کلمانس دیگرانو برایِ خودم میخوام! رویِ خوبِ من زمانی نشون داده میشه که "دیگران" برام بی مفهوم میشه! هر چیز که برایِ خود میپسندی برایِ دیگران نیز بپسند و بلاه بلاه بلاه... اینا یه مشت گه خوریه و لاغیر! تا وقتی که "دیگران" وجود داره رقابت هست و رقابت چه جوانمردانه و چه ناجوانمردانه برایِ پیروزیه و ما پیروزی رو هم فقط برایِ خودمون میپسندیم! یعنی اگر دیگرانی باشه پس لاجرم خودپسندی ای وجود داره!

وقتی یه کتابی رو میخونم ولی در موردش هیچی نمینویسم درست مثلِ اینه که نخونده باشمش!

حسِ بیهودگی و بیکارگی بهم دست داد! از اینکه تمومِ وقتم در حالِ حرف زدن و کامنت دادن و کامنت جواب دادنم در حالیکه زمان داره پرواز میکنه و ممکنه به زودی روزِ آخرِ من هم برسه! یه سری آدم تو فیسبوک هستن که خیلی سطحی ان و این حماقتشون به من حسِ برتریِ لذتبخشی میده به خاطر همینه که معتاد شدم به اون فضا! آدم دلش میخواد برتر باشه، روابطی که این حس رو از آدم میگیره محکوم به گسستنه!

باید کمی برایِ تایمم برنامه ریزی کنم که این جوری علاف هدرش نکنم، باید زبان بخونم، ورزش کنم، کار کنم و فلسفه و ادبیات هم بخونم! باید تحقیق هم بکنم! برایِ سفرم!
راستشو بگم فیسبوک نرفتن برام خیلی سخته! من با خودم صادقم و میدونم دقیقاً برایِ چی از فیسبوک خوشم میاد، چون اونجا ملت اونقدر احمقن که یه اسکولی مثلِ من میشه فیلسوفشون و خب من چون فنِ بیان ندارم تو دنیایِ واقعی حتی بینِ از اینا احمقتراش هم نتونستم همچین احترامی کسب کنم در نتیجه اینجا برام خیلی اهمیت داره، من اینجا بحث میکنم در موردِ چیزایی حرف میزنم که حقیقتاً برام اهمیت داره، هرچند که طرف بحثم از خودم احمق تر و بی اطلاع تر و ناپخته تر باشه ولی همین که حرف میزنم یه جورایی حسِ رشد بهم دست میده! ولی دقیقاً مسئله همینه! این رشد کاذبه! هیچ حقیقتی پشتش نیست، در واقع پشتش فقط یه سقوطِ بد هست، سقوط به خودپسندیِ احمقانه! اینکه فکر کنی چیزی حالیته در حالی که یه دونه هم کتابِ فلسفی نخوندی و چند صباحی اندیشه نکردی!

دنیایِ مجازی البته بی اهمیت نیست، من فکر میکنم شاید برایِ ما آدمایِ درونگرا و خجالتی هیچ منجی ای بزرگتر از این اینترنت نیست! اینجا میتونی هر کسی که دلت میخواد باشی! بدونِ محدودیت! ولی میخوام فاصله بگیرم چون فکر میکنم دیگه داره بیشتر از فایده بهم ضرر میزنه! میخوام محدودش کنم ولی اینجا بحثِ گزینش مطرح میشه و وقتی فکر میکنم چه کسی ارزش داره که دنبالش کنم و چه کسی شایسته ی بحثه واقعاً خیلی کم موردی رو میتونم انتخاب کنم! خب جایِ همه اینا بهتر نیست آدم وقتشو صرفِ مطالعه و تحقیق کنه؟! یا مثلاً روابطِ جهت دار؟ مثلاً با یه فیلسوف در مورد فلان مسئله ی فلسفی بحث کنی نه یه بقالی که اومده فیسبوک و فلسفه زندگیش شادیه مثلاً؟
خب من خیلی فیسبوک یاد گرفتم نمیتونم اینو انکار کنم، خیلی بهم کمک کرده که عصیانگرِ درونم رو فعال کنم و موانعِ فکریِ بی اهمیتم رو بذارم کنار، از اینکه غرورم رو گذاشتم کنار و اعتراف نامه ی کلمانس طور اینجا نوشتم و به پست ترین ویژگیهام به بی رحمانه ترین شکل اشاره کردم خوشم اومد، شاید اگه فیسبوک نبود انقدر خودمو خوب نمیشناختم و حقارتهایِ شخصیتم رو کشف نمیکردم. از طرفی درسته که بیشتر آدمایِ اینجا سطحی هستن ولی اینا همه نیستن گاهی هم کامنتایی خوندم یا به شخصیتهایی برخوردم که واقعاً روم تأثیرِ کوبنده ای داشتن و شاید هرگز هم فراموششون نکنم!

امروز یه ویدئو میدیدم در موردِ فلسفه ی حقِ هگل! من نمیدونم هگل کیه! و فلسفه ی حق رو هم نمیدونم توش چیا نوشته و اون ویدئو رو هم کامل ندیدم چون مفهومِ خیلی از کلماتش رو متوجه نمیشدم ولی نکته ای که میخوام بگم اینه که اون آقایی که اسمش یادم نیست و در موردِ هگل صحبت میکرد میگفت من هگل رو دنبال میکنم و انگار هگل شناس بود، یه مین با خودم گفتم چه احمقانه! چرا آدم باید خودشو تو نظراتِ یکی غرق کنه که صد البته هنوزم همین مسئله رو دارم ولی چیزی که هست اینه که شناخت و مطالعه ی بزرگان فلسفه و فهم حرفاشون خیلی مهمه چون اینا سرمایه ی مان! یعنی مایی که متولد میشیم با میزان خاصی از ذکاوت و قوه ی ادراک فقط همین سرمایه رو نداریم، ما سرمایه ی تفکراتِ تمومِ پیشنیان رو که همون "ما" (و اگر کمی جلوتر برم همون "من") هستن رو داریم و باید ازش استفاده کنیم تا بشریت به حقیقت اگر هست دست پیدا کنه!

من یه عصیانگرِ درونی دارم که کم کم داره فعال و فعالتر میشه! مهم نیست که چقدر رو اعصابِ خودم و دیگران باشم من باید به هر شکلی میتونم از دیدِ کلیشه ای به مسائل پرهیز کنم و به هر منظره ای نگاهی نو کشف کنم! وقتی این عصیانگر رو به فعالترین شکلِ ممکنش برسونم هیچ دیواری هیچ دو چیزی رو از هم جدا نمیکنه! هیچ دیواری و هیچ زنجیری نخواهد بود... البته مادامی که حرکت هست زنجیرهایی هم برای گسستن هست. همین امروز از یکی که اسمش یادم نیست میخوندم که "تا حرکت نکنی زنجیر رو حس نمیکنی!"...

آها راستی دارم لولیتا میخونم! وقتی تمومش کردم حتماً میام و ازش مینویسم.
  • آلیس تمپلتون

سفر؟!

دوست داشتن خوبه، گاهی مزایایی هم برایِ طرفین داره، اغلب آدم واقعاً دلش میخواد کسی رو دوست داشته باشه و اونم دوستش داشته باشه، ولی بدیش اینه که بیشتر از مزیت، رنج و مسئولیت داره و اینجوری نیست که آدم همونجوری که راحت رابطه برقرار میکنه، بتونه راحت هم ولش کنه و بره، بیشتر وقتا آدم توش زندانی میشه و به این زندانی بودن معتاد میشه...
من یه آدم ترسو و بزدلم ولی دیگه دلم میخواد از اینجا برم، نه فقط از این شهر و از این کشور، دلم میخواد از این مدل زندگی کردن، از "من" کوچ کنم! ولی این دهشتناکترین چیزیه که میشه بهش فکر کرد! اگه من بخوام برم، نمیدونم چطور باید بدونِ نگران کردن و غصه دار کردنِ خونواده م برم...
یعنی تنها راهش میتونست این باشه که من ازدواج کنم تا اونا دیگه از فکر کردن در موردِ من بکشن بیرون، ولی این از چاله به چاه بود، یعنی هر چی ازدواج با آدمایِ مختلف رو بررسی کردم دیدم خیلی زود اونجا هم به این نتیجه میرسم که باید برم ولی شاید اونجا قضیه سخت تر هم باشه. بعد تازه بعد از طلاقم اگه بخوام اینا ناراحت نشن باز باید بیام ور دلشون دیگه!

دیروز س با همسرش کانفلیکت خورده بودن و همه کلی غصه دار بودن و اینا، اوووقممم میگیره... از این حمایت ها... از این دخالتها... گاهی به پوچی میرسم! به اینکه آدم باید خودکشی کنه بره پی کارش! ولی من باید این مسئله رو حل کنم. گاهی نفسم میگیره از این همه درگیر شدن با زندگیِ دیگران! خب دردِ عمیقش میدونی کجاست؟ هیچ کس تو رو واقعاً دوست نداره، اونا نمیذارن اون کاری رو که حقیقتاً برات خوبه انجام بدی، همیشه در راهت سنگ میندازن تا اونی بشی که برایِ اونا خوبه! یعنی در واقع هیچ کسی واقعاً دوستت نداره برایِ اون چیزی که هستی، نه برایِ اون کارایی که میتونی انجام بدی!

دیروز مامان یه چیزی بهم گفت که واقعاً ناراحتم کرد، چند وقت پیشم با پدر حرفم شده بود، الآن یه بغض گنده ایه بیخِ گلومه... از فکر اینکه زندگیم رو برایِ کیا خراب میکنم! نه که خودم وحشت زده و بزدل نباشم ولی حداقلش اسماً برایِ ایناست! راستی اینجور پدر و مادر شدن خیلی راحته! تو یه بچه میاری و یه مدت که خوشکل و مامانیه تر و خشکش میکنی و خرجشو میدی و بعد تا آخر عمرش اون برده ی توئه! برده ی عذاب وجدانی که بهش میدی...
از این نوع رابطه بیزارم.
حالا من خیلی خشمگین و اندوهگینم ولی در واقع خیلی هم بهشون وابسته ی عاطفی ام!
میدونی خیلی سخته بفهمی که تو واقعاً یه آدمی رو دوست داری یا نسبت بهش احساس مسئولیت میکنی یا اینکه از نبودنش میترسی، حالا به هر دلیلی که ممکنه از اون نبودن بترسی، ولی بیشترش ترس از تنهاییه و ترس از تنهایی هم بیشتر به خاطر اینه که آدم میخواد با خودش مواجه نشه...


من میخوام برم! و این بار واقعاً دارم روش فکر میکنم! میخوام از خودم به خودم سفر کنم!
  • آلیس تمپلتون
دلم میخواد تنها باشم...

تو بچگی تنها باری که یادم میاد یه شغل رو به عنوان شغلِ آینده م انتخاب کرده باشم اون وقتی بود که پدر رو پشت بوم ازم پرسید میخوای چی کاره شی؟ گفتم بازیگر!
و بازیگر هم شدم!
ولی نه به این صورت که قسمتی از عمرم رو صرف اینکار کنم، بلکه یه بازیگر 24 ساعته، 29 سال هر روز بازی کردم، تا جایی که به یاد میارم ذهنم به دو قسمتِ سن و تماشاگرها تقسیم شده بوده، من همیشه رویِ سن بودم و تماشاگرایِ اون پایین آدمایِ دیگه ای که تو زندگی میشناختم، هر حرکتِ اونا بسته به تماشاگر بودنشون تجزیه تحلیل میشده، میخوام بگم که به محضِ اینکه کسی تو دایره ی شناختِ من وارد میشه یه صندلی اون پایین براش رزرو میکنم و روش زوم میکنم که چه واکنشی نسبت به نمایشِ من رو به چه منظوری انجام میده؟
اگه نخوام خیلی به خودم لطف کنم (که نمیخوام) باید بگم من در واقع یه دلقکم! یه دلقک کارِ حساسی داره، اون از خنده ی حضار تغذیه میکنه، منم از واکنشِ مثبت حضار (نه خنده البته!). از این جهت من خیلی به دلقک شبیهم که حس میکنم برای این نتیجه از هر چیزی تو زندگیم مایه گذاشتم! همه ی چیزی که من تو دنیا داشتم فقط همین زمان بوده، همیشه در حالِ تمرین بودم، هیچ وقت از اون سنِ لعنتی پایین نیومدم چون خودمو اینجا زنجیر کردم، حتی وقتایی که در واقعیت حاضر به نمایش دادن نشدم بازم رو این سن بودم. کاش من یه دلقکِ واقعی بودم که رو صحنه نمایش بازی میکردم و بعد وقتی از رو صحنه پایین میومدم دیگه صحنه و حضار محو میشد و من یه "من" میشدم...

چیزی که من از "من" انتظار دارم اینه که وقتی صبح از خواب پا میشم سخنرانِ درونم خاموش باشه و بذاره فقط ببینم و بشنوم و فکر کنم که چه غلطی قراره بکنم، من اغلب برایِ همین به زندگیِ کاری پناه میبرم، چون وقتی حسابی خسته میخوابی و صبح زود به زور از خواب پا میشی و میری سرکار سخنران درونت خسته ست و میتونی یه فضایِ آرامشِ نسبی رو تجربه کنی، البته چون کلاً خسته ای و پر میشی از چیزهایی که اهمیتِ ذاتی برات ندارن از اون آرامش نمیتونی استفاده کنی... اینکه دوم شخص به کار میبرم نه به این دلیله که میخوام کلی در موردِ همه ی انسانها این مطلب رو بیان کنم چون دیگه "همه ی انسانها" برام مبهم ترین واژه ی ممکنه، چیزی که در من البته نفوذ کرده و نمیدونم چطور باید از خودم بیرون بکشمش...

من میخوام تنها باشم ولی هرگز تنها نیستم همیشه کسانی دارن منو تماشا میکنن و من همیشه از این بابت زجر میکشم، مهم نیست که من به یه غار برم و تا آخر عمرم همون جا زندگی کنم، من در هر صورت اونا رو تو وجودم دارم، حتی قدیمی ترین همکلاسیم، دورترین آدما همه نشستن و به من زل زدن! من همیشه فکر میکردم که همه دارن به من نگاه میکنن! این معذبم میکنه، حقیقت اینه که من دیگه نمیخوام بازیگر باشم! من میخوام یه تنها باشم! این شغلیه که میخوام بهش اشتغال داشته باشم، اینکه تنهایی بتونم زندگی کنم، بدونِ تشویق حضار! بدونِ حضورشون! یه تنهایِ واقعی.

حتی تو خوابام تنها نیستم، دیشب خوابِ یه عالمه آدمایی رو میدیدم که از زندگیم رفتن و حالا میخواستن که برگردن! هرگز ولی کسی نمیره، اونا همیشه هستن و منو عذاب میدن، قدیمی ترین خاطرات در من زنده ست... همیشه به آدمایی که دیگران رو به هیچ میگیرن حسودی کردم، من ولی انگار فقط برایِ دیگرانه که زندگی میکنم! مهم نیست چقدر زر زرایِ روشنفکری کنم من فقط یه دلفکم... کاش میشد همه ی "حضار" رو از "من" بیرون کشید تا ببینم چه چیزی از خودم باقی میمونه؟ چیزی که رنگِ خلوص و اصالت داشته باشه، مالِ خودِ خودم باشه... من باشم!

بیخود نیست که هرگز خودم رو حس نکردم، بیخود نیست که هرگز چیزی رو با قاطعیت نگفتم... چون هیچی منِ واحدی پشت زندگیم نیست، من یه آدم دو هزار چهره م! یه بازیگر...

من یه موجودیت نیستم، من یه رمانم، اون چیزی که اسمش رو میذارم "من" در واقع شخصیتِ اصلی این رمانه که هیچ گهی هم نمیخوره، از اون رماناییه که قرار نیست چیزی ازش بفهمی چون هیچ محتوایی هم نداره، مثلِ یه بار که یه رمان خوندم در موردِ یه مریخی یا همچون چیزی بود که زن بود و یه حسین نامی عاشقش میشد... وای خیلی بد بود وحشتناک ترین چیزی که میتونی بخونی! این که یه ایرانی در موردِ یه مریخی بنویسه که اومده ایران! زندگی منم همچون رمانِ متهوعیه...

من انتظار دارم که دیگران اینجوری فکر نکنن، من همیشه انتظار دارم که یه سری از دیگران اینجوری فک نکنن ولی این حقیقته، من یه آدمِ n شخصیتی ام، هر کسی به محضی که میشناسمش داخلِ من میشه و میشینه رو یه صندلی و بسته به شخصیتش یه جور خاص زل میزنه به من که نمایشم رو قضاوت کنه! که من رو تغییر بده! حتی خوابم، قیافه م و چربیهایِ آضافه م قضاوت میشن.

من هرگز چیزِ نابی رو تجربه نکردم، همیشه دستِ دوم بودم، همیشه از دریچه ی دیگران به مسائل نگاه کردم، هرگز از خودم نظری نداشتم چون هرگز خودم نبودم.

کلمانس آدما رو فراموش میکنه ولی من هرگز فراموششون نمیکنم، من نگاه مادربزرگِ پدریِ دخترخاله م که چندین سال پیش مرد و قبل از اونم یه 5 سالی ندیده بودمش رو هنوز یادمه که از من متنفر بود اون هیچ وقت نمیمیره... کاش آدما وقتی میمیرن همه چیشون محو بشه نه که فقط جسمشون...

همین الآن از خواب بیدار شدم، اتاق تاریکه، دلم میخواد بازم بخوابم، اصلاً حسی برایِ کارایِ عروسی ندارم، اونقدر از خودم بیزارم که فقط به دنیایِ خواب میتونم پناه ببرم که هم این بیزاری رو از دست ندم (چون تا وقتی هست کمتر از خودم بیزارم!!) و هم انقدر آزارم نده...

آزار میبینم چون میخوام "دیگران" رو از خودم بیرون بکشم ولی نمیدونم اونا دقیقاً کجایِ "من" هستن و راستشو بگم گاهی حس میکنم اگه این کارو کنم چیزی ازم باقی نمیمونه. فقط دلم خلوص میخواد، فقط میدونی؟ خیلی دارم زجر میکشم، مدام خودمو مقایسه میکنم، مدام خودمو تحت قضاوت و اندازگیری میبینم و این همیشه آزارم میده، حتی وقتی تو خونه ی خودم تنهام... میخوام خلوصِ "من میخوام" رو تجربه کنم، انگار من هرگز چیزی رو نخواستم. میخوام بدونِ اینکه تلاش کنم دیگران رو فراموش کنم، این موجوداتِ ناقص (از این جهت که دو بعدی ان و صرفاً نماینده ی میزانِ کم شناختِ من!) رو از وجودم بندازم بیرون و نظرشون رو نشنوم... یه استاپ بدم به همه یِ این حرفا و نظرها... یه خرده تمرکز کنم رو همین الآنم و رو گهی که دارم میخورم..

ولی چطور باید این کارو بکنم؟
من کیستم؟
شاید اگه از خود بیخود بشم به خودم برگردم چون تنها مانعِ از خود بیخود شدنِ من "دیگران" هستن...


(دلقک کف سن میشینه، به سقف چشم میدوزه، زمزمه میکنه "دلم میخواد تنها باشم..." و اشک از چشماش پایین میاد)(واکنش حضار......
  • آلیس تمپلتون
یه اندوهِ عمیقی تو قلبمه، یعنی همه جام هست، حتی تو آب دهنم پر از اندوهه، مطمئنم اگه یه مولکول از بدنم رو بگیرن و با تیغ ببرنش از توش اندوه فوران میکنه بیرون. نه فقط چون احساسِ بی کفایتی میکنم و کار پیدا نکردم و در مرز بی پولیِ حقیقی ام و ... اینکه واقعاً هست ولی... اه یه سری مشکلاتِ قدیمی...
من توهمِ توطئه دارم! گاهی یهو به خیالم میرسه که یه عده آدم دارن برعلیه م توطئه میکنن و بعد مدام براش مدرک پیدا میکنم! یعنی فقط کافیه یه دونه دوستِ مشترک با یه آدمی داشته باشم تا مطمئن باشم این اتفاق برام میفته! حتماً این اتفاق میفته چون من اغلب با دیگران فرق دارم، از همه لحاظ، حتی با دوستام، همیشه مشکل پیش میاد و وقتی اون مشکل پیش میاد من فکر میکنم همه بر علیه منن! این حس همونقدر که ممکنه مضحک باشه ترسناکم هست! احساسِ رها شدگی و مورد قبول نبودن میکنم!
بعد مسئله اینه که تو روابطِ من هیچی بهتر نمیشه!!! یعنی میشه که رابطه ای خیلی خوب شروع بشه بعد میشه که این رابطه به گه کشیده بشه ولی هرگز نمیشه که این رابطه بعد از آسیب دیدن دوباره خوب بشه! من تو روابطم با آدما مشکلاتِ جدی دارم! حس میکنم یه آدم عقده ای هستم! چند وقت پیش یکی بهم گفت چقدر بی جنبه ای و امشبم یکی از دوستامو به این خاطر که باهاش یه شوخی کردم و اون ازم درخواست کرد که دیگه همچین شوخی هایی باهاش نکنم بلاک کردم! بعله! صورت مسئله پاک شد! من شوخی هایِ برخورنده میکنم و به دیگران برمیخوره و چون بهشون برمیخوره بلاکشون میکنم!
همه چی از شوخی شروع میشه... من یه آدم عقده ای ام! منتظرم که دیگران یه چی بگن و بهم بربخوره و بعد خودمو عن کنم که حقم خورده شده، انگار دو تا دستِ قوی داره قلبمو فشار میده... با همه همینه، با عروسمون هم همینجوری ام! هیچی نبوده یه حرف کوچولوی بی اهمیت که یه خرده بویِ فخر فروشی ازش میاد و بعد من دیگه ازش متنفر میشم و عین خاله سبزی پاک کنا دوره میفتم پشتِ سرش حرف میزنم...
من واقعاً موجودِ پست و بی ارزشی ام! یه وقتایی که مثلِ امشب انقدر واضح اینو میبینم حالم بد میشه.
من از شکست خوردنِ دیگران خوشحال میشم، از اینکه در کوچیکترین چیزا به دیگران پیروز بشم خوشحال میشم، همه چیز رو برایِ خودم میخوام ولی از استقلال نظر هم برخوردار نیستم وحشتناک دهن بین و مزخرفم، اعتراف نمیکنم ولی حقیقتاً مدام دنبالِ کسبِ توجهِ آدمام، کاری میکنم که آدما خوششون بیاد، کمتر میشه نظرِ واقعیم رو جایی رو بگم به خصوص اگه احتمال بدم که موردِ توجه غالبِ جمعیت قرار نمیگیره و اگه این کارو کنم بازم اغلب به نحوی دیگه دنبالِ جلبِ توجهم... همیشه حتی الآن دیگران دور و برم هستن و همه دارن منو قضاوت میکنن...

امشب حس میکنم موجودی پلشت تر و نکبت تر از من در عالم هستی به وجود نیومده و نخواهد آمد... چقدر تنهایِ تنها بودن با همچین آدمی سخته...

من تنها نیستم، من هرگز تنها نیستم، دارم دیوونه میشم، چرا من نمیتونم با خودم حرف بزنم؟ چرا هر وقت حتی تو فکرم که با خودم حرف میزنم مثلِ اینه که دارم یه سخنرانی رو ایراد میکنم، مدام نگرانم که نظرِ دیگران در موردِ من چیه؟ ولی نظرِ خودِ من چیه؟ نمیدونم، هرگز نفهمیدم! هرگز حتی نفهمیدم که "من" چی میتونه باشه!
اگه برم مصاحبه و یه آدمِ سطح پایین بیاد چند تا سوالِ انحرافی با قصدِ اینکه من نتونم جواب بدم بپرسه و اگه من جوابش ندم قبل از اون خودمم حس میکنم که احمقم و اگه بتونم جواب بدم اعتماد به نفس میگیرم در حالی که هیچ کدوم ثابت کننده ی هیچی نیستن...

من تو خونه تنهام، مدتهاست سرکار نمیرم، روزها کسی رو نمیبینم ولی بازم قدِ یه استادیوم آدم تو مغزم مدام دارن منو قضاوت میکنن، حتی بدتر از اون اینه که من براشون وجود نداشته باشم...

آه اندوهگینم...
تاریکی در قلبم انباشته شده، احساس میکنم بدبختم و رها شده و همه ی آدما بر علیه منن، همه از من بیزارن یا منو آدم حساب نمیکنن، جرأتِ نوشتن تو فیسبوک رو ندارم! من که همیشه فکر میکردم میخوام نویسنده بشم تو فیسبوک نمیتونم یه متنِ جدی بذارم چون میترسم که بهم بخندن... یعنی همیشه هم اتفاق میفته که آدم میخندن بهت... نمیخوام اون توهم توطئه م بازی بدم، بذار بگم که خب...
وای من گاهی به طرز سوزاننده ای حسود میشم، جوری که آتیش از دهنم میزنه بیرون، دارم هوم پیجمو چک میکنم کامنتِ یکی رو میبینم و یه اتفاقاتی تو مغزم میفته که تبدیل به یه بحرانِ فوری میشه ولی چون خیلی آگاهانه نیست کم کم آروم میگیره و تبدیل به اندوه میشه!

داشتم با دوستم از عقده ها حرف میزدم، واقعاً وقتی که دقت میکنم میبینم مملو از عقده هستم! هیچ چیزی از کودکیِ من محو یا حل نشده، همه چیز همینجا تو قلبم حی و حاضره! چیزی که منو تبدیل به یه اژدها میکنه جمع دوستیه! فقط کافیه من تو یه جمعی باشم تا کلی مشکل ایجاد کنم، برایِ خودم عموماً و با کلی حسِ بد از اون جمع خارج بشم! مثلاً کافیه جلویِ جمع با من شوخی ای بشه من عینِ یه آدم نرمال با اون شوخی کنار نمیام! من قاطی میکنم! به خاطر همین با وجودیکه خجالتی نیستم هرگز یه جمع دوستی طولانی مدت نداشتم! همیشه عینِ بچه ها کلی قهر و کینه توزی پشتِ صحنه ی ماجرا بوده...

من آدم خیلی بدی ام...

دارم کتابِ سقوطِ کامو رو میخونم، تموم چیزایی که راوی از خودش میگه برام صادقه، تازه من خیلی از اون بدترم، ولی من نمیخوام عمومیتش بدم، نمیخوام فکر کنم که همه ی دیگران هم اینجورن یا نه! همیشه اونقدر از آدما دور بودم و همیشه اونقدر احساسِ تفاوت باهاشون داشتم که هیچ وقت به خودم جرأتِ قاطعانه نظر دادن درباره شون رو نمیدم.

من خیلی آدم مزخرفی ام...

بعد از مدتها امشب رسماً دلم میخواد خودمو نابود کنم، ولی نه که کلاً بمیرم، دوست دارم جورِ دیگه ای زندگی کنم، دوست دارم دیگران حقیقتاً برام مهم نباشن، دوست دارم انقدر نسوزم... دوست دارم با کسانی دوست باشم، دوست دارم همه چی رو خراب نکنم و یه روانی نباشم... هیچ چیزِ خوبی در من نیست... من مزخرفم، مطلقاً به درد نخور و آشغال، از تفاله هایِ هستی... یعنی یه موجود تا چه حد میتونه کثافت و ضد اجتماع باشه؟

آیا ضد اجتماع بودن با کثافت بودن برابره؟ آیا اگر من در جمع یه خوی شیطانی از خودم بروز میدم این یعنی اینکه من مطلقاً بدم؟... دلم میخواد تا حد مرگ گریه کنم... از اون دیدی که از نگاهِ دیگران از خودم دارم میترسم! اونقدر پست و پلید...
  • آلیس تمپلتون

به دنبالِ کار

این چند روزه یه سری اتفاقاتی افتاد که در نتیجه ش دیروز کارمو تحویل دادم و دوباره فرآیندِ گشتنِ دنبالِ کار شروع شد!
اون اتفاقات هم یه سری چیزایِ کاری بود که خیلی مهم نیست ولی نکته ای که توش آزاردهنده بود این بود که یه سری رفتارهایِ خیلی غیرحرفه ای از طرفِ مدیر پروژه شد که آدم دیگه دلش نمیخواست اونجا کار کنه.
باز امروز یه شرکت دیدم که خوشم اومد و براشون رزومه فرستادم ولی هنوز تماس نگرفتن و انصافاً بعید هم هست که بگیرن چون تو فیلدِ کاریِ اونا واقعاً من دیگه هیچ تجربه ای ندارم! صفرِ صفر! ولی خب این فیلد رو خیلی دوست دارم و اگه جواب بدن دوست دارم یه دو سالی این شرکت بمونم که تو این کار حرفه ای بشم، یه شرکت دیگه هم همکارم معرفی کرد که حدس میزنم مدیر پروژهه ازش خواسته بود برام پیدا کنه، اونجا رو هم زنگ زدم و گفتن 8 ساعت کارِ روزانه با 800 تومن!!! که البته برام مصاحبه هم گذاشتن که نمیرم! فک کردن سرگردنه ست!
اگه اینا نشه شاید یه کمی پروژه کار کنم و رزومه مو اوکی کنم برم تهران خونه رهن کنم و همونجا کار کنم. خب البته از زلزله خیلی میترسم و همینطور از آلودگی و همینطور از تنهایی! یعنی همینجاشم که خونواده م هستن بیشتر وقتا اذیت میشم از تنهایی چه رسه که واقعاً هیچ کس نباشه...
نمیدونم به هر حال میبایست یه کاری کرد، امیدوارم این شرکته بهم فرصت بده و اگر چنانچه این نده، میبایست یه جایِ دیگه رو امتحان کنم...
  • آلیس تمپلتون
یه سردی و نفرت عمیقی تو قلبم نشسته... همش یه سری صحنه ها جلوی چشمم میاد و بعد فکر میکنم کاش میشد انتقام گرفت...
من این احساس رو بلوکه کردم ولی هر بار ذره ای فکرم آزاد میشه برمیگرده و تا ته قلبم تیر میکشه. تموم نفرتهای قبلی هم میاد بالا و میبینم چقدر دلم میخواد دونه دونه مردها رو سر ببرم. از همشون متنفرم و حس میکنم مهم نیس از کدوم انتقام بگیری... اونا عین همن. یه مشت خوک کثیف که فقط لایق مرگن. هر کدومشونم به نظر آشغال نیست فقط هنوز خودشو نشون نداده همین....
راستش فکر نمیکردم به این نقطه برسم یه جور خشم کور و وحشیانه تو وجودم از زخم عمیقی که خوردم محافظت میکنه... بهش کنترل اجرایی نمیدم ولی در حد حرف هم کمی آرومم میکنه...
این همه گناه گناه میکنن ولی کدوم گناه بالاتر از دروغی دوست داشتن یه آدم و سو استفاده از اعتمادشه؟ هر چی ازش دورتر میشم زخمم بیشتر تیر میکشه... فقط کافیه یه ربع بهش فکر کنم و عمیقا حس خودکشی بهم دست بده.... چقدر من تنهام... خدای من.... از همشون بیزارم... حالم ازشون به هم میخوره ...
  • آلیس تمپلتون